- 41
- 1000
- 1000
- 1000
کجای داستان قرآنیم؟ 6
سخنرانی حجت الاسلام علیرضا پناهیان با موضوع «کجای داستان قرآنیم؟»، جلسه ششم: علت فاصله از دین، سال 1404
من در این دنیا با یک مسئله بزرگ دستوپنجه نرم میکنم: چرا خیلیها از دین فاصله میگیرند؟ به نظرم حق دارند، چون زندگی دینی خوب معرفی نشده. ما یک روایت داریم که میگوید: «غایتالدین الاخلاص». هدف نهایی دین این است که انسان به اخلاص برسد. یک ورزشکار که عضو تیم ملی است و خودش را برای مسابقه آماده میکند، تمام فکر و ذکرش یک هدف است: مدال طلا. بقیه کارهایش، حتی نوع غذاخوردنش، تحت تأثیر همین هدف قرار میگیرد. مربی به او میگوید این غذا را بخور تا در مسابقه کم نیاوری. زندگی دینی هم باید همینطور باشد؛ یک هدف به نام «نزدیک شدن به خدا» (قُرب الی الله) باید باشد که همه جزئیات زندگی را تحت تأثیر قرار دهد. اما مشکل من اینجاست که در زندگی خودم این حس را نمیبینم. من دستورات دینی را یا به خاطر عادت انجام میدهم، یا به خاطر تشویق و تنبیه، یا به خاطر وجدان و اخلاقیات. انگیزههای متنوعی دارم، اما آن شور و اشتیاق عمیق برای تقرب به خدا که همه چیز را تحت تأثیر قرار دهد، در من نیست. من با خدا مثل آن ورزشکار تیم ملی نیستم که بیستوچهار ساعته در اردوگاه تمرین باشد. من خدا را دوست دارم و احترامش میکنم، اما آن آتش درونی را ندارم. چرا اینطوریم؟ چون مزه قرب را نچشیدهایم. اگر آن شعله در ما ایجاد نمیشود، برای این است که مزه قرب الهی را نچشیدهایم. امام صادق علیه السلام میفرمایند: «حُبُّ الله نارٌ لا یَمُرُّ علی شَیءٍ إلّا احتَرَقَ». محبت خدا آتشی است که هر چه بر سر راهش بیاید میسوزاند. این حرارت را کجا پیدا کنیم؟به جرئت میگویم این حرارت و این لذت را فقط پای قرآن میتوان چشید. اهل بیت علیهمالسلام هم دست ما را میگیرند و به همینجا میآورند. من مثل کسی هستم که در روستایی زندگی میکند که همه به یک بیماری پوستی مبتلا هستند و مدام تن خود را میخارانند. آنها این کار را عادی میدانند و کسی که این بیماری را ندارد را مریض تلقی میکنند! باور کنید ما هم مریضیم. وقتی پای آیات قرآن آتش نمیگیریم، همه با هم مریضیم و نمیفهمیم. خدا ما را برای بالاترین لذتها و هیجانها آفریده و آن لذت، در رابطه با اوست. اگر این لذت را نبریم، کارهای خوبمان را با منت و غرور انجام میدهیم. اما کسی که لذت بندگی را چشید، مثل ائمه ، مدام عذرخواهی و تشکر میکند.
امام صادق علیهالسلام رازی را درباره قرآن باز میکند که گره کار خیلیها را باز میکند. ایشان میفرمایند: «إنَّ القُرآنَ کُلَّهُ تَقرِیعٌ، و باطِنُهُ تَقرِیبٌ». تمام قرآن، ظاهرش سرزنش و کوبنده است، اما باطنش نزدیککننده است، میکشد به سمت خودش. اگر این را حس کنیم، میفهمیم که خود خدا دارد دست ما را میگیرد و به سمت خودش میکشد. امام خمینی روزی دهدوازده بار قرآن میخواند. انگار تشنه بود و نمیتوانست نخواند. یک بار رزمندهها آمدند و مجبور شدند وقت تلاوت قرآن ایشان را بگیرند. امام آنقدر غرق بود که اگر رزمنده نبودند، بلند نمیشدند.چطور با قرآن ارتباط برقرار کنیم؟ خشوع لازم است. خشوع یعنی تواضع، یعنی «سکینه و وقار». یعنی آدم قرار بگیرد. انسان جز در آغوش خدای بزرگ آرام نمیگیرد. وقتی بزرگی خدا را بفهمیم و کوچکی خودمان را بپذیریم، به آرامش میرسیم. اسم این را میگذارند خشوع. نود درصد آیات قرآن برای این است که این عظمت را جلوی ما بگذارند تا خشوع در دلمان بیفتد. فروید میگوید انسانها به بندگی علاقه دارند. راست میگوید، منتها ما قرار بود بنده خدا شویم، نه بنده هر چیز دیگر. وقتی به باطن قرآن راه پیدا کنی، دو چیز میبینی: خدایی مقتدر و با محبت. آن وقت شوق از یک طرف و خوف از طرف دیگر به سراغت میآید. اولیای خدا اینطورند. اگر به باطن قرآن نرسیدی، لااقل ظاهرش باید در تو خشوع ایجاد کند. خدا در سوره بقره میفرماید: «از صبر و نماز کمک بگیرید». کمک گرفتن از نماز برای خیلیها سخت است، مگر برای کسانی که خشوع دارند. چرا سخت است؟ چون از نماز بهرهای نمیبرند. نماز یعنی حرکت بدنی پای قرائت قرآن. ایستادن، رکوع، سجده، همه پای قرآن است. این خشوع از کجا میآید؟ از اینکه گمان کنی خدا را ملاقات خواهی کرد. همین گمان، یک حسابی از خدا در دلت میاندازد و آغاز خشوع میشود. برای اینکه خشوع پیدا کنیم، خدا در سوره انعام مدام قدرت خودش را نشانمان میدهد:
ایمان یعنی امنیت. «کسانی که ایمان آوردند و ایمانشان را به ظلم نیالودند، برای آنان امنیت است». امنیت را از خدا بگیر. خانه و مدرک و شغل و پول را که دلبستی، نمیشود رویشان حساب کرد. ما بتهای خانگی داریم؛ همین دلبستگیهایمان. خدا اول به ما ناامنی میدهد تا ایمان بدهد. این آیات، امنیت کاذب را از ما میگیرند و میگویند فقط من میتوانم نگهت دارم. یادم هست کسی تعریف میکرد: وسط خیابان، بین دو جلسه، یک لحظه همه چیز را از یاد بردم. ندانستم کجا هستم و کیستم. هیچ چیز برایم نمانده بود. فقط حس کردم باید خدا دستم را بگیرد. همان لحظه همه چیز برگشت. فهمیدم من هیچ کارهام. قرآن ظاهرش تقریع (کوبیدن) است و باطنش تقریب (نزدیک کردن). این ضربهها را میخورد تا ما را به خدا نزدیک کند. منفعلمان میکند، میترساند، ناامنمان میکند تا ایمان بدهد. این رابطه با خدا، مثل هیچ رابطهای نیست. احساسات خاص خودش را دارد. خیلیها میگویند چرا از رحمت خدا نمیگویید؟ مگر من از غضب میگویم؟ من از عظمت میگویم. خدا بینهایت مهربان است، اما ما از مهربانیاش پررو شدهایم، چون عظمتش را نفهمیدهایم. برای چشیدن مهربانی، اول باید عظمت را چشید. به ما نگفتهاند خدا را بغل کنید، گفتهاند رکوع و سجده کنید. عالیترین جلوه رحمت خدا این است که قدرتش را به ما نشان میدهد. حتی وقتی از جهنم میگوید، مهربانی میکند.
من در این دنیا با یک مسئله بزرگ دستوپنجه نرم میکنم: چرا خیلیها از دین فاصله میگیرند؟ به نظرم حق دارند، چون زندگی دینی خوب معرفی نشده. ما یک روایت داریم که میگوید: «غایتالدین الاخلاص». هدف نهایی دین این است که انسان به اخلاص برسد. یک ورزشکار که عضو تیم ملی است و خودش را برای مسابقه آماده میکند، تمام فکر و ذکرش یک هدف است: مدال طلا. بقیه کارهایش، حتی نوع غذاخوردنش، تحت تأثیر همین هدف قرار میگیرد. مربی به او میگوید این غذا را بخور تا در مسابقه کم نیاوری. زندگی دینی هم باید همینطور باشد؛ یک هدف به نام «نزدیک شدن به خدا» (قُرب الی الله) باید باشد که همه جزئیات زندگی را تحت تأثیر قرار دهد. اما مشکل من اینجاست که در زندگی خودم این حس را نمیبینم. من دستورات دینی را یا به خاطر عادت انجام میدهم، یا به خاطر تشویق و تنبیه، یا به خاطر وجدان و اخلاقیات. انگیزههای متنوعی دارم، اما آن شور و اشتیاق عمیق برای تقرب به خدا که همه چیز را تحت تأثیر قرار دهد، در من نیست. من با خدا مثل آن ورزشکار تیم ملی نیستم که بیستوچهار ساعته در اردوگاه تمرین باشد. من خدا را دوست دارم و احترامش میکنم، اما آن آتش درونی را ندارم. چرا اینطوریم؟ چون مزه قرب را نچشیدهایم. اگر آن شعله در ما ایجاد نمیشود، برای این است که مزه قرب الهی را نچشیدهایم. امام صادق علیه السلام میفرمایند: «حُبُّ الله نارٌ لا یَمُرُّ علی شَیءٍ إلّا احتَرَقَ». محبت خدا آتشی است که هر چه بر سر راهش بیاید میسوزاند. این حرارت را کجا پیدا کنیم؟به جرئت میگویم این حرارت و این لذت را فقط پای قرآن میتوان چشید. اهل بیت علیهمالسلام هم دست ما را میگیرند و به همینجا میآورند. من مثل کسی هستم که در روستایی زندگی میکند که همه به یک بیماری پوستی مبتلا هستند و مدام تن خود را میخارانند. آنها این کار را عادی میدانند و کسی که این بیماری را ندارد را مریض تلقی میکنند! باور کنید ما هم مریضیم. وقتی پای آیات قرآن آتش نمیگیریم، همه با هم مریضیم و نمیفهمیم. خدا ما را برای بالاترین لذتها و هیجانها آفریده و آن لذت، در رابطه با اوست. اگر این لذت را نبریم، کارهای خوبمان را با منت و غرور انجام میدهیم. اما کسی که لذت بندگی را چشید، مثل ائمه ، مدام عذرخواهی و تشکر میکند.
امام صادق علیهالسلام رازی را درباره قرآن باز میکند که گره کار خیلیها را باز میکند. ایشان میفرمایند: «إنَّ القُرآنَ کُلَّهُ تَقرِیعٌ، و باطِنُهُ تَقرِیبٌ». تمام قرآن، ظاهرش سرزنش و کوبنده است، اما باطنش نزدیککننده است، میکشد به سمت خودش. اگر این را حس کنیم، میفهمیم که خود خدا دارد دست ما را میگیرد و به سمت خودش میکشد. امام خمینی روزی دهدوازده بار قرآن میخواند. انگار تشنه بود و نمیتوانست نخواند. یک بار رزمندهها آمدند و مجبور شدند وقت تلاوت قرآن ایشان را بگیرند. امام آنقدر غرق بود که اگر رزمنده نبودند، بلند نمیشدند.چطور با قرآن ارتباط برقرار کنیم؟ خشوع لازم است. خشوع یعنی تواضع، یعنی «سکینه و وقار». یعنی آدم قرار بگیرد. انسان جز در آغوش خدای بزرگ آرام نمیگیرد. وقتی بزرگی خدا را بفهمیم و کوچکی خودمان را بپذیریم، به آرامش میرسیم. اسم این را میگذارند خشوع. نود درصد آیات قرآن برای این است که این عظمت را جلوی ما بگذارند تا خشوع در دلمان بیفتد. فروید میگوید انسانها به بندگی علاقه دارند. راست میگوید، منتها ما قرار بود بنده خدا شویم، نه بنده هر چیز دیگر. وقتی به باطن قرآن راه پیدا کنی، دو چیز میبینی: خدایی مقتدر و با محبت. آن وقت شوق از یک طرف و خوف از طرف دیگر به سراغت میآید. اولیای خدا اینطورند. اگر به باطن قرآن نرسیدی، لااقل ظاهرش باید در تو خشوع ایجاد کند. خدا در سوره بقره میفرماید: «از صبر و نماز کمک بگیرید». کمک گرفتن از نماز برای خیلیها سخت است، مگر برای کسانی که خشوع دارند. چرا سخت است؟ چون از نماز بهرهای نمیبرند. نماز یعنی حرکت بدنی پای قرائت قرآن. ایستادن، رکوع، سجده، همه پای قرآن است. این خشوع از کجا میآید؟ از اینکه گمان کنی خدا را ملاقات خواهی کرد. همین گمان، یک حسابی از خدا در دلت میاندازد و آغاز خشوع میشود. برای اینکه خشوع پیدا کنیم، خدا در سوره انعام مدام قدرت خودش را نشانمان میدهد:
ایمان یعنی امنیت. «کسانی که ایمان آوردند و ایمانشان را به ظلم نیالودند، برای آنان امنیت است». امنیت را از خدا بگیر. خانه و مدرک و شغل و پول را که دلبستی، نمیشود رویشان حساب کرد. ما بتهای خانگی داریم؛ همین دلبستگیهایمان. خدا اول به ما ناامنی میدهد تا ایمان بدهد. این آیات، امنیت کاذب را از ما میگیرند و میگویند فقط من میتوانم نگهت دارم. یادم هست کسی تعریف میکرد: وسط خیابان، بین دو جلسه، یک لحظه همه چیز را از یاد بردم. ندانستم کجا هستم و کیستم. هیچ چیز برایم نمانده بود. فقط حس کردم باید خدا دستم را بگیرد. همان لحظه همه چیز برگشت. فهمیدم من هیچ کارهام. قرآن ظاهرش تقریع (کوبیدن) است و باطنش تقریب (نزدیک کردن). این ضربهها را میخورد تا ما را به خدا نزدیک کند. منفعلمان میکند، میترساند، ناامنمان میکند تا ایمان بدهد. این رابطه با خدا، مثل هیچ رابطهای نیست. احساسات خاص خودش را دارد. خیلیها میگویند چرا از رحمت خدا نمیگویید؟ مگر من از غضب میگویم؟ من از عظمت میگویم. خدا بینهایت مهربان است، اما ما از مهربانیاش پررو شدهایم، چون عظمتش را نفهمیدهایم. برای چشیدن مهربانی، اول باید عظمت را چشید. به ما نگفتهاند خدا را بغل کنید، گفتهاند رکوع و سجده کنید. عالیترین جلوه رحمت خدا این است که قدرتش را به ما نشان میدهد. حتی وقتی از جهنم میگوید، مهربانی میکند.


تاکنون نظری ثبت نشده است