قسمت بیست و هشتم از سری پنجم برنامه زندگی پس از زندگی؛ تجربه گر: آقای سید محمد موسوی
در این قسمت روایت تجربه ی نزدیک به مرگ آقای سید محمد موسوی را می شنویم:
- اولین تجربه نزدیک به مرگ من مربوط به زمانی است که وقتی داخل اتاق شدم تا خواستم بنشینم یک نور بسیار جذاب و زیبا مرا بسوی خودش جذب کرد و ناخودآگاه به سمت آن کشیده شدم و به همین سرعت از جسم خود دور شدم و در آن نور همراه با اشخاص دیگری به سمت بالا رفتم تا اینکه به طبقه اول رسیدم
- در آنجا مادرم که در قید حیات میباشد منتظرم بود و فرشتهای لوحی به دست داشت و تکالیف مرا نسبت به مادرم و سپس نسبت به پدرم که ایشان هم در قید حیات است سنجیدند و در قبال گفتار و رفتار نادرست بسیار تحت فشار قرار می گرفتم و عطش سختی وجودم را فرا می گرفت که آرزو میکردم زودتر متلاشی بشوم
- مَحبت ها و کارهای نیکی که در قبال پدر و مادرم انجام داده بودم باعث میشد بدیها را با آنها صاف کنند و نهایتاً جام آبی که حس کردم از طرف امام حسین(ع) آورده شده به دادم رسید و سیراب شدم و در همان نور قبلی به سمت طبقه دوم رفتم
- جماعتی را دیدم که در سالنی بودند واینجا به موضوع حق الناس رسیدگی می کردند و اینبار تمام وجودم غرق گرسنگی شد
- صندوقچه ای که داخلش عملهای نیک من بصورت نورهایی داخل آن بود را آورده بودند و بدهی مرا از داخل آن به اشخاص میدادند و نهایتاً سر سفره ای رسیدم پر از غذاهایی که من دوست داشتم که حس کردم این سفره متعلق به امام مجتبی(ع) است و باعث شد گرسنگی من برطرف شود
- طبقه سوم سرمای سختی همه وجودم را در برگرفت و آنجا باید پاسخگوی اعضای بدن خودم میشدم و در ابتدا قلبم را با همه رگ هایش دیدم که منتظر است و باید پاسخگوی آن میشدم که مثلاً چرا با اینهمه نعمتهایی که داشتم الکی غم و غصه برای خودم درست کرده بودم و باعث اذیت قلبم شده بودم یا اینکه خوراک ناحق و لقمه حرامی که خورده بودم و جذب بدنم شده و در رگها به قلب رسیده بود باعث آزار آن شده بود و من باید پاسخ می دادم
- در این دنیا در سرمای زمستان با لباس کم بیرون رفته و بدنم سرما زده بود یا زیر آفتاب داغ تابستان سرم را نپوشانده بودم و آنجا باید جوابگوی پوست خودم نیز میشدم یا بخاطر خالکوبی قسمتی از بدنم که به رگ زیر پوست و سلولهای آن آسیب رسانده شده بود بازخواست شدم و فشار و سختی و سرمای زیادی بر من وارد می شد
- من در این دنیا زیاد قرآن خوانده بودم اما آن قرآن هایی که خوانده و معنی آن را هم توجه کرده بودم به فریادم رسید و نهایتا با نگاه شخصی که میدانستم امیرالمومنین(ع) هست آن سرما و سختی از بین رفت و همان نوردوباره مرا احاطه کرد و به طبقه بعد رفتم
- به دشت زیبایی پر از تپه های سرسبز رسیدم که اقوام و فامیلم آنجا جمع بودند و اینبار گرمای طاقت فرسایی وجودم را فرا گرفته بود و بایستی پاسخگوی بدیهای خودم نسبت به فامیل و یا بیاعتنایی های گذشته خودم نسبت به آنها میشدم و نهایتاً به حوض آب زلالی رسیدم که فهمیدم هدیهای از طرف حضرت زهرا(س) است که حرارت و داغی مرا برطرف ساخت و دوباره وارد نور شدم و به طبقه بعد رفتم
- در طبقه پنجم سنگی جلوی مرا گرفته بود که تو مرا بی جهت خرد کردی یا درخت سیبی که موقع حمل وسیلهای به تنه آن آسیب رسانده بودم و غم عجیبی وجود مرا در بر گرفته بود و در مقابل کارهای نیک که در قبال مخلوقات انجام داده بودم مثلاً برای مورچه ها بیسکویت ریخته بودم و امثال آن توانستم از آن غم رهایی پیدا کنم تا اینکه عبایی نورانی که میدانستم متعلق به پیامبر(ص) است مرا در بر گرفت و غمهای مرا زائل ساخت و من به طبقه بعد رفتم
- در طبقه بعدی به گلستانی زیبا رسیدم اما در اینجا باید پاسخگوی ناشکری هایم در زندگی دنیا می بودم و حالتی از پشیمانی تمام وجودم را فرا گرفته بود و در آن موقع تنها چیزی که به فریادم رسید جاهایی بود که خدا را یاد کرده بودم
- طبقه هفتم که رسیدم وصف ناپذیر بود همچون بهشتی زیبا و قصرهای آنچنانی که با اراده افراد تغییر میکرد ولی درک من به مسائل آنجا نمی رسید و آن نوری که دنبالش آمده بودم فوق این طبقه هفتم بود و به قسمتی منتهی میشد که انبیاءآنجا بودند و من در برابر آن انسانهای نیک سرشت، بخاطر اعمال خودم در دنیا احساس شرمندگی فوقالعادهای داشتم
- جایگاه رفیع ائمه اطهار(ع) را میدیدم که با تونلی از نور با محل مزارشان در زمین مرتبط میشدند و تکهای جدا شده از بالای آسمان هفتم را میدیدم که در زمین محل رفت وآمد خوبان عالم شده و آنجا کربلا بود
- موقع برگشت از آسمان هفتم تمام زندگیام مرور شد و جایی میان آسمان هفتم و ششم کوههایی دیدم که درونشان مملو از مواد مذاب بود و بسیار عصبانی بودند و همانجا توجهم به روستایمان جلب شد و دود و غباری که از کردار و رفتار آدمها آسمان را فراگرفته بود و گاهی نوری در میان آن دود و سیاهی به سمت آسمان میآمد و یکی از نورها متعلق به پسرعمویم بود که در باغش رو به قبله روی جانماز نشسته و در دلش با خدا صحبت میکرد
- شخصی را ملاقات کرده بودم که بسیار پریشان و مضطر بود و فهمیدم خودکشی کرده که به این حال درآمده و گردباد سیاهی از دور نزدیک شد و من و او را باخود برد و عذاب های من در طبقاتی که قبلاً یک به یک عبور کرده بودم تازه شروع شدند.
در این قسمت روایت تجربه ی نزدیک به مرگ آقای سید محمد موسوی را می شنویم:
- اولین تجربه نزدیک به مرگ من مربوط به زمانی است که وقتی داخل اتاق شدم تا خواستم بنشینم یک نور بسیار جذاب و زیبا مرا بسوی خودش جذب کرد و ناخودآگاه به سمت آن کشیده شدم و به همین سرعت از جسم خود دور شدم و در آن نور همراه با اشخاص دیگری به سمت بالا رفتم تا اینکه به طبقه اول رسیدم
- در آنجا مادرم که در قید حیات میباشد منتظرم بود و فرشتهای لوحی به دست داشت و تکالیف مرا نسبت به مادرم و سپس نسبت به پدرم که ایشان هم در قید حیات است سنجیدند و در قبال گفتار و رفتار نادرست بسیار تحت فشار قرار می گرفتم و عطش سختی وجودم را فرا می گرفت که آرزو میکردم زودتر متلاشی بشوم
- مَحبت ها و کارهای نیکی که در قبال پدر و مادرم انجام داده بودم باعث میشد بدیها را با آنها صاف کنند و نهایتاً جام آبی که حس کردم از طرف امام حسین(ع) آورده شده به دادم رسید و سیراب شدم و در همان نور قبلی به سمت طبقه دوم رفتم
- جماعتی را دیدم که در سالنی بودند واینجا به موضوع حق الناس رسیدگی می کردند و اینبار تمام وجودم غرق گرسنگی شد
- صندوقچه ای که داخلش عملهای نیک من بصورت نورهایی داخل آن بود را آورده بودند و بدهی مرا از داخل آن به اشخاص میدادند و نهایتاً سر سفره ای رسیدم پر از غذاهایی که من دوست داشتم که حس کردم این سفره متعلق به امام مجتبی(ع) است و باعث شد گرسنگی من برطرف شود
- طبقه سوم سرمای سختی همه وجودم را در برگرفت و آنجا باید پاسخگوی اعضای بدن خودم میشدم و در ابتدا قلبم را با همه رگ هایش دیدم که منتظر است و باید پاسخگوی آن میشدم که مثلاً چرا با اینهمه نعمتهایی که داشتم الکی غم و غصه برای خودم درست کرده بودم و باعث اذیت قلبم شده بودم یا اینکه خوراک ناحق و لقمه حرامی که خورده بودم و جذب بدنم شده و در رگها به قلب رسیده بود باعث آزار آن شده بود و من باید پاسخ می دادم
- در این دنیا در سرمای زمستان با لباس کم بیرون رفته و بدنم سرما زده بود یا زیر آفتاب داغ تابستان سرم را نپوشانده بودم و آنجا باید جوابگوی پوست خودم نیز میشدم یا بخاطر خالکوبی قسمتی از بدنم که به رگ زیر پوست و سلولهای آن آسیب رسانده شده بود بازخواست شدم و فشار و سختی و سرمای زیادی بر من وارد می شد
- من در این دنیا زیاد قرآن خوانده بودم اما آن قرآن هایی که خوانده و معنی آن را هم توجه کرده بودم به فریادم رسید و نهایتا با نگاه شخصی که میدانستم امیرالمومنین(ع) هست آن سرما و سختی از بین رفت و همان نوردوباره مرا احاطه کرد و به طبقه بعد رفتم
- به دشت زیبایی پر از تپه های سرسبز رسیدم که اقوام و فامیلم آنجا جمع بودند و اینبار گرمای طاقت فرسایی وجودم را فرا گرفته بود و بایستی پاسخگوی بدیهای خودم نسبت به فامیل و یا بیاعتنایی های گذشته خودم نسبت به آنها میشدم و نهایتاً به حوض آب زلالی رسیدم که فهمیدم هدیهای از طرف حضرت زهرا(س) است که حرارت و داغی مرا برطرف ساخت و دوباره وارد نور شدم و به طبقه بعد رفتم
- در طبقه پنجم سنگی جلوی مرا گرفته بود که تو مرا بی جهت خرد کردی یا درخت سیبی که موقع حمل وسیلهای به تنه آن آسیب رسانده بودم و غم عجیبی وجود مرا در بر گرفته بود و در مقابل کارهای نیک که در قبال مخلوقات انجام داده بودم مثلاً برای مورچه ها بیسکویت ریخته بودم و امثال آن توانستم از آن غم رهایی پیدا کنم تا اینکه عبایی نورانی که میدانستم متعلق به پیامبر(ص) است مرا در بر گرفت و غمهای مرا زائل ساخت و من به طبقه بعد رفتم
- در طبقه بعدی به گلستانی زیبا رسیدم اما در اینجا باید پاسخگوی ناشکری هایم در زندگی دنیا می بودم و حالتی از پشیمانی تمام وجودم را فرا گرفته بود و در آن موقع تنها چیزی که به فریادم رسید جاهایی بود که خدا را یاد کرده بودم
- طبقه هفتم که رسیدم وصف ناپذیر بود همچون بهشتی زیبا و قصرهای آنچنانی که با اراده افراد تغییر میکرد ولی درک من به مسائل آنجا نمی رسید و آن نوری که دنبالش آمده بودم فوق این طبقه هفتم بود و به قسمتی منتهی میشد که انبیاءآنجا بودند و من در برابر آن انسانهای نیک سرشت، بخاطر اعمال خودم در دنیا احساس شرمندگی فوقالعادهای داشتم
- جایگاه رفیع ائمه اطهار(ع) را میدیدم که با تونلی از نور با محل مزارشان در زمین مرتبط میشدند و تکهای جدا شده از بالای آسمان هفتم را میدیدم که در زمین محل رفت وآمد خوبان عالم شده و آنجا کربلا بود
- موقع برگشت از آسمان هفتم تمام زندگیام مرور شد و جایی میان آسمان هفتم و ششم کوههایی دیدم که درونشان مملو از مواد مذاب بود و بسیار عصبانی بودند و همانجا توجهم به روستایمان جلب شد و دود و غباری که از کردار و رفتار آدمها آسمان را فراگرفته بود و گاهی نوری در میان آن دود و سیاهی به سمت آسمان میآمد و یکی از نورها متعلق به پسرعمویم بود که در باغش رو به قبله روی جانماز نشسته و در دلش با خدا صحبت میکرد
- شخصی را ملاقات کرده بودم که بسیار پریشان و مضطر بود و فهمیدم خودکشی کرده که به این حال درآمده و گردباد سیاهی از دور نزدیک شد و من و او را باخود برد و عذاب های من در طبقاتی که قبلاً یک به یک عبور کرده بودم تازه شروع شدند.
کاربر مهمان