- 24
- 1000
- 1000
- 1000
تفسیر سوره مومنون، 5
سخنرانی حجت الاسلام اسماعیل رمضانی با موضوع «تفسیر سوره مومنون»، جلسه پنجم: تعریف کفر و ایمان در قرآن ، سال 1404
بحث ما درباره عبارت «قد افلح المومنون» بود. عرض کردیم معنای «فلاح» یک نوع تربیت کشاورزگونه رو میرسونه. یعنی در تربیت اسلامی، نقطه شروع از استعدادِ خودِ تربیتشونده است. مثل نجار نیستیم که چوب رو بتراشیم هر جور خودمون میخواهیم؛ مثل کشاورز هستیم که کارش رویاندن است، با زایش و بروز استعدادها سروکار دارد. برای همین هم آدمها در این مکتب شبیه هم نمیشوند. در کربلا حر یک جور است، وهب یک جور، زهیر یک جور. هرکدام استعدادها و نقطه شروع خودشان را دارند. ما دانههایی هستیم که در این مزرعه دنیا کاشته شدهایم. اگر استعدادمان شکوفا نشود، سقط شدهایم. بعد رسیدیم به این نکته که متأسفانه در ادبیات ما، کلماتی مثل ایمان و کفر و رب و عبد، صرفاً معنای کلامی و اعتقادی پیدا کردهاند. اما وقتی به قرآن مراجعه میکنیم، میبینیم اینطور نیست. کفر یعنی کسی که باور خودش را پوشانده است. یعنی به چیزی یقین دارد اما بر اساس آن عمل نمیکند. کفار قرآنی کسانی هستند که خدا و قیامت را باور دارند، اما نیازشان به این حقایق را درک نمیکنند، اشتها ندارند. علمای یهود زمان پیامبر، ایشان را مثل بچه خودشان میشناختند، اما چون پیامبر از نسل آنها نبود، پوشاندند. ابلیس خدا را قبول داشت و به قیامت معتقد بود، اما تکبر کرد. این میشود کفر: آنچه را میدانی زیر پا بگذاری. پس ایمان یعنی ادراک نیاز. یعنی بفهمی به خدا نیاز داری. کسی که در آفریقا به دنیا آمده و به هرچه رسیده وفادار مانده، کافر قرآنی نیست. او مستضعف است. آن کافر است که میبیند و میپوشاند. مثل ان بن مالک که کرامتی از امیرالمومنین دید، اما وقتی حضرت خواست شهادت دهد، انکار کرد و کور شد. نماز و روزهاش هم سر جایش بود، اما کافر قرآنی بود. در قرآن وقتی میگوید «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ» یعنی با جانشان یقین داشتند اما انکار کردند. کفر این است. انسان چیزی را بداند اما خلافش را زندگی کند. رب یعنی کسی که نیازها را پاسخ میدهد. عبد یعنی کسی که نیازش را از ربش میگیرد. در قرآن به کسی که پرستش میکند نمیگویند عبد؛ به کسی که نیاز میگیرد میگویند عبد.
خدا در عالم ذر ما را جمع کرد و به خودمان نشانمان داد. ما نگاه کردیم و دیدیم «اِنّا الْفُقَراء» و به خدا نگاه کردیم و دیدیم «هُوَ الْغَنی». آنجا قبول کردیم که او رب ماست و ما عبد اوییم. اما وقتی به دنیا آمدیم، آن نیاز را فراموش کردیم. الان خیلیها تا پول دارند یا سالم هستند، یادشان میرود به خدا نیاز دارند. تا مشکل پیش میآید میگویند دعا کن. مگر قبل از مشکل از کس دیگری کاری برمیآمد؟ خدا همیشه رب توست. دارو و پول هم وسیله هستند، اما رب نیستند. دلت را به خدا ببند. شتر را ببند اما توکل به خدا کن. اگر کسی به جایی برسد که احساس کند بینیاز است و خدا را لازم ندارد، این همان کفر است. فرعون به موسی گفت من تو را بزرگ کردم، یعنی من رب تو بودم. یعنی من جواب نیاز تو را میدادم. در قیامت، بعضیها هستند که به خدا میگویند ما به فرشتگان اعتقاد داشتیم اما عبادتشان نکردیم. خدا میگوید مگر من نگفتم عبادت کنید؟ میگویند ما که بت نپرستیدیم. اشتباه اینجاست که انسان چیزی را که میداند رب او نیست، آنقدر بهش دل میبندد که نیازش را از او میگیرد. بعضی عبد رئیساند، بعضی عبد پول، بعضی عبد مردم.
بحث ما درباره عبارت «قد افلح المومنون» بود. عرض کردیم معنای «فلاح» یک نوع تربیت کشاورزگونه رو میرسونه. یعنی در تربیت اسلامی، نقطه شروع از استعدادِ خودِ تربیتشونده است. مثل نجار نیستیم که چوب رو بتراشیم هر جور خودمون میخواهیم؛ مثل کشاورز هستیم که کارش رویاندن است، با زایش و بروز استعدادها سروکار دارد. برای همین هم آدمها در این مکتب شبیه هم نمیشوند. در کربلا حر یک جور است، وهب یک جور، زهیر یک جور. هرکدام استعدادها و نقطه شروع خودشان را دارند. ما دانههایی هستیم که در این مزرعه دنیا کاشته شدهایم. اگر استعدادمان شکوفا نشود، سقط شدهایم. بعد رسیدیم به این نکته که متأسفانه در ادبیات ما، کلماتی مثل ایمان و کفر و رب و عبد، صرفاً معنای کلامی و اعتقادی پیدا کردهاند. اما وقتی به قرآن مراجعه میکنیم، میبینیم اینطور نیست. کفر یعنی کسی که باور خودش را پوشانده است. یعنی به چیزی یقین دارد اما بر اساس آن عمل نمیکند. کفار قرآنی کسانی هستند که خدا و قیامت را باور دارند، اما نیازشان به این حقایق را درک نمیکنند، اشتها ندارند. علمای یهود زمان پیامبر، ایشان را مثل بچه خودشان میشناختند، اما چون پیامبر از نسل آنها نبود، پوشاندند. ابلیس خدا را قبول داشت و به قیامت معتقد بود، اما تکبر کرد. این میشود کفر: آنچه را میدانی زیر پا بگذاری. پس ایمان یعنی ادراک نیاز. یعنی بفهمی به خدا نیاز داری. کسی که در آفریقا به دنیا آمده و به هرچه رسیده وفادار مانده، کافر قرآنی نیست. او مستضعف است. آن کافر است که میبیند و میپوشاند. مثل ان بن مالک که کرامتی از امیرالمومنین دید، اما وقتی حضرت خواست شهادت دهد، انکار کرد و کور شد. نماز و روزهاش هم سر جایش بود، اما کافر قرآنی بود. در قرآن وقتی میگوید «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ» یعنی با جانشان یقین داشتند اما انکار کردند. کفر این است. انسان چیزی را بداند اما خلافش را زندگی کند. رب یعنی کسی که نیازها را پاسخ میدهد. عبد یعنی کسی که نیازش را از ربش میگیرد. در قرآن به کسی که پرستش میکند نمیگویند عبد؛ به کسی که نیاز میگیرد میگویند عبد.
خدا در عالم ذر ما را جمع کرد و به خودمان نشانمان داد. ما نگاه کردیم و دیدیم «اِنّا الْفُقَراء» و به خدا نگاه کردیم و دیدیم «هُوَ الْغَنی». آنجا قبول کردیم که او رب ماست و ما عبد اوییم. اما وقتی به دنیا آمدیم، آن نیاز را فراموش کردیم. الان خیلیها تا پول دارند یا سالم هستند، یادشان میرود به خدا نیاز دارند. تا مشکل پیش میآید میگویند دعا کن. مگر قبل از مشکل از کس دیگری کاری برمیآمد؟ خدا همیشه رب توست. دارو و پول هم وسیله هستند، اما رب نیستند. دلت را به خدا ببند. شتر را ببند اما توکل به خدا کن. اگر کسی به جایی برسد که احساس کند بینیاز است و خدا را لازم ندارد، این همان کفر است. فرعون به موسی گفت من تو را بزرگ کردم، یعنی من رب تو بودم. یعنی من جواب نیاز تو را میدادم. در قیامت، بعضیها هستند که به خدا میگویند ما به فرشتگان اعتقاد داشتیم اما عبادتشان نکردیم. خدا میگوید مگر من نگفتم عبادت کنید؟ میگویند ما که بت نپرستیدیم. اشتباه اینجاست که انسان چیزی را که میداند رب او نیست، آنقدر بهش دل میبندد که نیازش را از او میگیرد. بعضی عبد رئیساند، بعضی عبد پول، بعضی عبد مردم.


تاکنون نظری ثبت نشده است