- 5
- 1000
- 1000
- 1000
تفسیر سوره مومنون، 4
سخنرانی حجت الاسلام اسماعیل رمضانی با موضوع «تفسیر سوره مومنون»، جلسه جهارم: فلاح، رویش ایمان در خاک نیاز، سال 1404
ما در بحث سوره مومنون به این رسیدیم که "فلاح" یعنی روییدن، زایش و تولد. برای همین در تربیت اسلامی، ما با موجود زنده سر و کار داریم نه ماده خام. فرق کشاورز با نجار را مثال زدم؛ نجار از قبل تصویر ذهنی دارد و چوب را میتراشد تا به آن شکل درآید، اما کشاورز با دانه مشورت میکند، زبانش را میفهمد، شرایطش را فراهم میکند تا خودش بروید. من مثال کاکتوس را زدم که با دلسوزی بیجا آبش دادم و کشتم، چون زبانش را نمیفهمیدم. در تربیت اسلامی، اگر زبان کسی را که تربیت میشود نفهمیم، نقطه شروع را پیدا نمیکنیم. آن وقت تحمیل میکنیم، فرعون فرهنگی میشویم و برده فرهنگی درست میکنیم. بچه را میکشیم مسجد، اما مسجدی نمیشود، فقط میتراشیمش. تربیت اسلامی، تربیت "قابلهای" است. قابله بچه نمیدهد، بلکه کاری میکند زن بزاید. قابلهگی یعنی زایش، نه آرایش. ما قرار نیست کسی را آرایش کنیم، قرار است متولدش کنیم. اگر بدون این مقدمات، کسی را بکشی بکشی ببری، بعداً یکی دیگر میکشد میبردش. این شخصیت "کششی" بار میآید. یکی با غوره سردش میکند، یکی با مویز گرمش. همه باید مثل هم بشوند، مثل کارخانه که از این ور آهن بدهی از آن ور ماشین لباسشویی تحویل بگیری. خدا در قرآن چقدر میگوید من زمینه میدهم، حتی منافق پروری میکند! میگوید اگر آن استعداد در شکم هست، بگذار متولد شود. ما چون تربیتمان بیرونی است، بچه زودرنج را میبریم مسجد به مربی میگوییم گیر نده زودرنج است. اما خدا شیطان را شش هزار سال عبادت داد، گیرش داد، تا تکلیفش روشن شود. شش هزار سال عبادت حزباللهیِ ابلیسی داریم و یک دستور سجده به آدم که اگر آن را قبول کنیم، همه آن عبادتها امضا میشود. آیتالله حائری شیرازی میگفت تحمل مرد برای زن یا استفاده نکردن مرد از اقتدارش، از همان جنس است. حوادث زندگی هر کدام از ما فرق میکند چون استعدادهایمان فرق میکند. ممکن است یکی با دستبوسی امتحان شود و یکی نه. خدا ما را میاندازد در شرایطی که تکلیف استعدادمان روشن شود. نکند بگویی "خدایا داریم خوب پیش میرویم بیا ببخش". خدا میگوید کجا داری خوب میروی؟ استعدادت را باید معلوم کنی. پس "فلاح" یعنی من این دانه را میسنجم، استعدادش را میبینم، شرایط را برایش فراهم میکنم. هر کدام از ما یک دانه هستیم برای خدا. خدا ما را میگذارد در خاکی که باید استعدادمان را بروز دهیم. مثلاً زن ناسازگار ممکن است به من نرسد اما به شما برسد. یا آدمی که قدّی دارد، خدا کسی را سر راهش میگذارد که قدش را بخواباند تا تکلیفش روشن شود. مسئله این است که شما در دوره آشنایی قبل از ازدواج، رفیق را امتحان میکنی اما بعد ازدواج، شوهر را داری. این دو تا شرایط متفاوت است. مثل این است که کسی را در بوکس امتحان کنی بعد بفرستی مسابقه تکواندو. در سوره مومنون، آن دانهای که به عالم ایمان وارد میشود، شروع به جوانه زدن میکند. والا در یک بسته خفه شده، تمام استعدادهایش میمیرد قبل از تولد، سقط میشود. آن طرف ملائکه نگاه میکنند میگویند بیچاره سقط شد، آرزوهایش ماشین و خانه بود. یا بعضیها نصفهنیمه متولد میشوند، میگذارندشان تو دستگاه دو هزار سال در برزخ درس بخوانند تا چشم دربیاورند. برای اینکه متولد شوی، باید متولد شده باشی. ایمان یعنی چه؟ یکی از مشکلات جامعه ما این است که همه چیز را "اعتقادی" معنا کردهایم. به بچهها درس میدهیم پیامبر آمد مشرکان سنگ میپرستیدند، بعد میگوییم اعتقاداتشان را داشتند، ما هم اعتقادات داریم. بعد کلاس اعتقادات میگذاریم که ثابت کنیم خدا هست. در حالی که قرآن اصلاً به دنبال اثبات وجود خدا نیست. از کفار میپرسد چه کسی آسمانها را خلق کرده؟ میگویند "الله". پس باور دارند. پس چرا کافرند؟ ما ایمان و کفر را به شکل اعتقادی معنا کردیم. میگوییم مؤمن کسی است که قبول کرده خدا هست، کافر کسی که قبول نکرده. اما شیطان شش هزار سال عبادت کرد، با خدا حرف زد، هیچ ملکی واسطه نبود. سردسته کفار عالم کسی است که روبروی خدا نشسته و با او حرف میزند. پس چرا کافر شده؟ "ایمان" باور به هستی نیست. ایمان "ادراک نیاز" است. سر سفره وقتی تا خرخره خوردهای، مادرزن تعارفی میگوید این لقمه را هم بخور. میگویی نه، لقمه هست اما من چشم میپوشم. به این حالت میگویند "کفر". کفر بیاحترامی به خدا نیست، قبول نکردن وجود خدا نیست. کفر یعنی "هست ولی به چه درد من میخورد؟" کافرِ قرآن، به خدا قسم از من و تو بیشتر خدا را باور دارد. با خدا حرف زده، نشسته مقابلش. اما میگوید "رَبِّ" یعنی "خدایا" ولی بعد میگوید "مرا گمراه کردی، من هم همه بندگانت را گمراه میکنم". یعنی تو هستی، اما کلاهم را زدی، من هم کلاه همه را برمیدارم. خیلی از مسلمانها باطناً کافرند. قبول دارند خدا هست، میگویند هست، چکارش کنم؟ خورشید هم هست، ماه هم هست، اینم هست. مؤمن کسی است که "ادراک نیاز" به خدا و اولیای خدا دارد. بعضیها امام حسین را برای خودنمایی میخواهند، چون کنار او بایستند عکس بگیرند. بستگی دارد امام حسین را برای چه لازم داری. یک نفر چک ده میلیاردی را میسوزاند که یک تراول صد تومانی پیدا کند. من منبری امام حسین را خرج شهرت میکنم که بگویند همه مرا میشناسند. ادراک نیاز کردهام اما به این درد نمیخورد.
قرآن میگوید: "الَّذینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفونَهُ کَما یَعْرِفونَ أَبْنائَهُمْ" - کسانی که کتاب به آنها دادیم، پیامبر را میشناسند مثل بچههای خودشان. اما بعد میگوید گروهی از آنها حق را پنهان میکنند. چرا؟ چون به پول بیشتر از پیامبر نیاز داشتند. "ادراک نیاز" نکردند.
بعضی از ما نماز میخوانیم اما کافر به نمازیم. چون ادراک نیاز صورت نگرفته. قاتلان امام حسین مسجد ساختند! به نام شبث، به نام عمرسعد، به نام حسین بن نمیر. مسجد ساختند. اینها که کافر نبودند، نماز میخواندند. اما نماز را لازم نداشتند. ابلیس هم نماز میخواند، میگفت "خدایا قبول کن"، جبرئیل هم میگفت "قبول کن". اما همان ابلیس شد.
ما در بحث سوره مومنون به این رسیدیم که "فلاح" یعنی روییدن، زایش و تولد. برای همین در تربیت اسلامی، ما با موجود زنده سر و کار داریم نه ماده خام. فرق کشاورز با نجار را مثال زدم؛ نجار از قبل تصویر ذهنی دارد و چوب را میتراشد تا به آن شکل درآید، اما کشاورز با دانه مشورت میکند، زبانش را میفهمد، شرایطش را فراهم میکند تا خودش بروید. من مثال کاکتوس را زدم که با دلسوزی بیجا آبش دادم و کشتم، چون زبانش را نمیفهمیدم. در تربیت اسلامی، اگر زبان کسی را که تربیت میشود نفهمیم، نقطه شروع را پیدا نمیکنیم. آن وقت تحمیل میکنیم، فرعون فرهنگی میشویم و برده فرهنگی درست میکنیم. بچه را میکشیم مسجد، اما مسجدی نمیشود، فقط میتراشیمش. تربیت اسلامی، تربیت "قابلهای" است. قابله بچه نمیدهد، بلکه کاری میکند زن بزاید. قابلهگی یعنی زایش، نه آرایش. ما قرار نیست کسی را آرایش کنیم، قرار است متولدش کنیم. اگر بدون این مقدمات، کسی را بکشی بکشی ببری، بعداً یکی دیگر میکشد میبردش. این شخصیت "کششی" بار میآید. یکی با غوره سردش میکند، یکی با مویز گرمش. همه باید مثل هم بشوند، مثل کارخانه که از این ور آهن بدهی از آن ور ماشین لباسشویی تحویل بگیری. خدا در قرآن چقدر میگوید من زمینه میدهم، حتی منافق پروری میکند! میگوید اگر آن استعداد در شکم هست، بگذار متولد شود. ما چون تربیتمان بیرونی است، بچه زودرنج را میبریم مسجد به مربی میگوییم گیر نده زودرنج است. اما خدا شیطان را شش هزار سال عبادت داد، گیرش داد، تا تکلیفش روشن شود. شش هزار سال عبادت حزباللهیِ ابلیسی داریم و یک دستور سجده به آدم که اگر آن را قبول کنیم، همه آن عبادتها امضا میشود. آیتالله حائری شیرازی میگفت تحمل مرد برای زن یا استفاده نکردن مرد از اقتدارش، از همان جنس است. حوادث زندگی هر کدام از ما فرق میکند چون استعدادهایمان فرق میکند. ممکن است یکی با دستبوسی امتحان شود و یکی نه. خدا ما را میاندازد در شرایطی که تکلیف استعدادمان روشن شود. نکند بگویی "خدایا داریم خوب پیش میرویم بیا ببخش". خدا میگوید کجا داری خوب میروی؟ استعدادت را باید معلوم کنی. پس "فلاح" یعنی من این دانه را میسنجم، استعدادش را میبینم، شرایط را برایش فراهم میکنم. هر کدام از ما یک دانه هستیم برای خدا. خدا ما را میگذارد در خاکی که باید استعدادمان را بروز دهیم. مثلاً زن ناسازگار ممکن است به من نرسد اما به شما برسد. یا آدمی که قدّی دارد، خدا کسی را سر راهش میگذارد که قدش را بخواباند تا تکلیفش روشن شود. مسئله این است که شما در دوره آشنایی قبل از ازدواج، رفیق را امتحان میکنی اما بعد ازدواج، شوهر را داری. این دو تا شرایط متفاوت است. مثل این است که کسی را در بوکس امتحان کنی بعد بفرستی مسابقه تکواندو. در سوره مومنون، آن دانهای که به عالم ایمان وارد میشود، شروع به جوانه زدن میکند. والا در یک بسته خفه شده، تمام استعدادهایش میمیرد قبل از تولد، سقط میشود. آن طرف ملائکه نگاه میکنند میگویند بیچاره سقط شد، آرزوهایش ماشین و خانه بود. یا بعضیها نصفهنیمه متولد میشوند، میگذارندشان تو دستگاه دو هزار سال در برزخ درس بخوانند تا چشم دربیاورند. برای اینکه متولد شوی، باید متولد شده باشی. ایمان یعنی چه؟ یکی از مشکلات جامعه ما این است که همه چیز را "اعتقادی" معنا کردهایم. به بچهها درس میدهیم پیامبر آمد مشرکان سنگ میپرستیدند، بعد میگوییم اعتقاداتشان را داشتند، ما هم اعتقادات داریم. بعد کلاس اعتقادات میگذاریم که ثابت کنیم خدا هست. در حالی که قرآن اصلاً به دنبال اثبات وجود خدا نیست. از کفار میپرسد چه کسی آسمانها را خلق کرده؟ میگویند "الله". پس باور دارند. پس چرا کافرند؟ ما ایمان و کفر را به شکل اعتقادی معنا کردیم. میگوییم مؤمن کسی است که قبول کرده خدا هست، کافر کسی که قبول نکرده. اما شیطان شش هزار سال عبادت کرد، با خدا حرف زد، هیچ ملکی واسطه نبود. سردسته کفار عالم کسی است که روبروی خدا نشسته و با او حرف میزند. پس چرا کافر شده؟ "ایمان" باور به هستی نیست. ایمان "ادراک نیاز" است. سر سفره وقتی تا خرخره خوردهای، مادرزن تعارفی میگوید این لقمه را هم بخور. میگویی نه، لقمه هست اما من چشم میپوشم. به این حالت میگویند "کفر". کفر بیاحترامی به خدا نیست، قبول نکردن وجود خدا نیست. کفر یعنی "هست ولی به چه درد من میخورد؟" کافرِ قرآن، به خدا قسم از من و تو بیشتر خدا را باور دارد. با خدا حرف زده، نشسته مقابلش. اما میگوید "رَبِّ" یعنی "خدایا" ولی بعد میگوید "مرا گمراه کردی، من هم همه بندگانت را گمراه میکنم". یعنی تو هستی، اما کلاهم را زدی، من هم کلاه همه را برمیدارم. خیلی از مسلمانها باطناً کافرند. قبول دارند خدا هست، میگویند هست، چکارش کنم؟ خورشید هم هست، ماه هم هست، اینم هست. مؤمن کسی است که "ادراک نیاز" به خدا و اولیای خدا دارد. بعضیها امام حسین را برای خودنمایی میخواهند، چون کنار او بایستند عکس بگیرند. بستگی دارد امام حسین را برای چه لازم داری. یک نفر چک ده میلیاردی را میسوزاند که یک تراول صد تومانی پیدا کند. من منبری امام حسین را خرج شهرت میکنم که بگویند همه مرا میشناسند. ادراک نیاز کردهام اما به این درد نمیخورد.
قرآن میگوید: "الَّذینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفونَهُ کَما یَعْرِفونَ أَبْنائَهُمْ" - کسانی که کتاب به آنها دادیم، پیامبر را میشناسند مثل بچههای خودشان. اما بعد میگوید گروهی از آنها حق را پنهان میکنند. چرا؟ چون به پول بیشتر از پیامبر نیاز داشتند. "ادراک نیاز" نکردند.
بعضی از ما نماز میخوانیم اما کافر به نمازیم. چون ادراک نیاز صورت نگرفته. قاتلان امام حسین مسجد ساختند! به نام شبث، به نام عمرسعد، به نام حسین بن نمیر. مسجد ساختند. اینها که کافر نبودند، نماز میخواندند. اما نماز را لازم نداشتند. ابلیس هم نماز میخواند، میگفت "خدایا قبول کن"، جبرئیل هم میگفت "قبول کن". اما همان ابلیس شد.


تاکنون نظری ثبت نشده است