display result search
منو
ولایت، تداوم رسالت

ولایت، تداوم رسالت

  • 1 تعداد قطعات
  • 71 دقیقه مدت قطعه
  • 32 دریافت شده
سخنرانی آیت الله محمد تقی مصباح یزدی با موضوع «ولایت، تداوم رسالت»، سال 1381

امروز روز ولایت، عید ولایت و در بهترین امکنه منسوب به ولایت، مناسبترین موضوعى که جا دارد دربارهاش گفتگو بشود، همین مسالهاى است که از نعمتهاى بزرگ خدا بر جامعه ما، بلکه بر همه مسلمین، بلکه بر همه جهانیان به شمار مىرود و متاسفانه آنطور که باید و شاید خود ما که افتخار استفاده از این نعمت عظماى الهى را داریم، آن طور که باید و شاید معرفت کامل نسبت به این نعمت نداریم و به خصوص جوانان و نوجوانان ما که در این عصر بیشتر احتیاج دارند به اینکه معارف اسلامى را بهتر و عمیقتر بیاموزند، جا دارد که در این ایام فرصت را غنیمت بشماریم و در حد توان گوینده و اقتضاى مجلس در این باره گفتگویى انجام بگیرد. طبعاً آنچه مورد یقین همه ماست و از ضروریات مذهب ما، بلکه پایه اصلى مذهب تشیع به شمار مىرود، احتیاج به بحث ندارد؛ ولى در اطرافش سؤالهایى مطرح مىشود که به خصوص طبع جوانان این زمان دوست دارند که مسائل را با دلایل قابل فهم و قابل قبول بشنوند و بپذیرند که البته خود همین، یک نعمت الهى است براى جامعه ما، بلکه جامعه بشریت است که روز به روز حس حقیقتجویى در نسلهاى معاصر و علىالقاعده در نسل آینده قویتر مىشود و به اعتقادات تقلیدى و تلقینى اکتفا نمىکنند؛ یک نعمت بزرگى است که این احساس در وجود جوانهاى ماست که مىخواهند وقتى مطلبى بهشان گفته مىشود، با دلیل قابل قبولى درک کنند و بپذیرند و طبعاً وقتى مطلبى با دلایل محکم پذیرفته شد به زودى هم قابل تشکیک نخواهد بود.
اجمال قضیه که مورد سؤال واقع مىشود براى جوانهاى ما، همان است که در چنین روزى پیغمبر اکرم در موقعیت خاصى که در مراجعت از حجةالوداع داشتند و در واقع چند روزى بیشتر به آخر عمرشان نمانده بود، (در حدود 70 روز) در یک بیابان بى آب و علفى، در یک وقت گرم و سوزانى، همه جمعیت حجاج را که از اطراف بلاد جمع شده بودند براى فراگرفتن آیین حج، جمع کردند و آن خطبه معروف را ایراد کردند و امیرالمؤمنین «صلواتاللّه علیه»؛ را به جانشینى خودشان معین کردند؛ این چیزى است که همه ما شیعیان به آن یقین داریم و جزء ضروریات اعتقاد ماست. حالا تشکیکاتى در این مقدمات از طرف بعضىها یا از روى جهل یا عناد شده، آنها بماند. آن محل سؤالى که من مىخواهم امروز مطرح کنم و تا حدى که خدا توفیق بدهد، براى پاسخش مزاحم شما بشوم و البته مخاطبهاى اصلى ما جوانها هستند که بالمباشره یا بالتسبیب باید به آنها رساند این مطالب را؛ آن سؤال اصلى این است که شما مىگویید جبرییل امین از طرف خدا پیامى آورد براى پیغمبر اکرم، در این ماههاى اخیر عمر شریفشان که باید على را رسماً به عنوان جانشینى خودت به جامعه معرفى کنى. این را که عرض مىکنم رسماً، به خاطر این است که پیغمبر از روز اولى که دعوت خودشان را آشکار کردند، امیرالمؤمنین را به جانشینى تعیین کردند در یوم الانذار، که در آن مجلس از خویشانشان دعوت کردند و مهمانى دادند و تفصیلش را همه مىدانید و من هم نمىخواهم وقت شما را بگیرم؛ همان روز فرمودند هرکس اولین بار به من ایمان بیاورد، او جانشین من خواهد بود؛ و در آن مجلس هیچ کس جز على ایمان نیاورد و در همان جا معلوم شد که جانشین پیغمبر چه کسى است و حتى بزرگان قریش که در آنجا حضور داشتند از سر طعن و طنز به ابوطالب گفتند که خوب معلوم شد که تو باید فردا از پسرت اطاعت بکنى؛ براى اینکه او ایمان آورد، شد جانشین، شد حاکم و تو باید حتى از پسرت اطاعت بکنى. یک نوع طعن زدند به ابوطالب. خوب، از همان روز معلوم بود که جانشین پیغمبر چه کسى است؛ ولى خوب، رسماً از آن روز ایشان بفرمایند من على را تعیین کردم یا خداى متعال تعیین کرده، به این صورت نبود. در طول دوران رسالت پیغمبر هم به مناسبتهاى مختلفى حضرت امیرالمؤمنین را معرفى کردند، که بزرگان زحمت کشیدهاند، روایاتش را حتى از منابع اهل تسنن جمعآورى کردهاند، که یکى از بزرگترین و بهترین کتابهایى که در این زمینه نوشته شده کتابى است که به نام امروز کتاب الغدیر؛ نامیده شده است. خدا انشاءاللّه نویسنده این کتاب را با مولایش، امیرالمؤمنین محشور بفرماید. خوب، مىگویند جبرئیل این پیام را آورد که شما باید رسماً على را تعیین بکنى؛ ولى حضرت این امر را فورى تلقى نکردند و چند روزى تأخیر انداختند. گویا بر حسب بعضى از روایات، در روز عرفه این امر، این پیام، این وحى نازل شده بود که باید حضرت على را به جانشینى خودت تعیین بکنى و هنوز اعمال حج را به جا نیاورده بودند. چند روزى گذشت تا اعمال حج هم تمام شد و مردم حرکت کردند و رسیدند به محل غدیر خم. آنجا جبرئیل نازل شد و به حسب بعضى از روایات، مهار شتر پیغمبر را گرفت و این آیه را تلاوت کرد که «یا أیها الرّسول بلّغ ما أنزل إلیک من ربک وإن لم تفعل فما بلّغت رسالته.»؛ یعنى آن دستورى که داده شده بود که على را به جانشینى تعیین بکنى، این رسالت خودت را انجام بده، و الا رسالتت را انجام ندادهاى. بعدش هم یک جملهاى داشت؛ «و اللّه یعصمک من النّاس إنّ اللّه لایهدى القوم الکافرین»;؛ خدا تو را حفظ خواهد کرد وخدا قوم کافر را هدایت نخواهد کرد.
خوب، سؤال اول این است که با این که چند روزى قبل، مثلاً هشت، نه روز قبل، این دستور از طرف خدا به پیغمبر نازل شده بود، چرا پیغمبر تأخیر انداختند اطاعت این امر را؟
خوب، جواب سادهاى هم داده شده، که در خود آیه هم گویا مىتواند اشاره به این باشد که ایشان نگران بودند که این امر الهى مورد قبول مردم واقع نشود، هیچ، در اصل رسالت ایشان تشکیک بشود؛ یعنى وقتى پیغمبر اکرم بفرماید که من پسر عمم، على را، البته این را تمام مردم، دوست و دشمن مىدانستند که پیغمبر اکرم هیچ کس را به اندازه على دوست نمىدارد؛ این، دیگر آشکار بود. وقتى پسر عم خودش و داماد خودش را مىخواهد به جانشینى خودش تعیین کند، شاید بسیارى از مردم بگویند این یک نوع خویش و قوم بازى است، باند بازى است. حالا خودش که مدتى مثلاً بر مردم ریاست کرده، مىخواهد از این عالم برود، پسر عموى خودش، آن را که دوستتر دارد، خویش و قومش، آن را که نزدیکتر است، مىخواهد بر مردم مسلط کند تا این ریاست در خانواده خودشان باقى بماند. آنچه در اذهان دنیاپرستان معمولاً وجود دارد که وقتى خودشان از دنیا مىروند، مىخواهند ترکهشان، میراثشان، موقعیتشان، مقامشان، محبوبیتشان به فرزندشان یا نزدیکترین افرادشان منتقل بشود. چون خود پیغمبر اکرم فرزند ذکورى نداشتند، مىخواهند به پسر عمویشان که ضمنا دامادشان هم هست و به منزله فرزندشان حساب مىشود، چون دخترشان در خانه اوست، مىخواهد به او منتقل بشود. اگر چنین توهمى در مردم تقویت شد و موجب شک شد، این شک به اصل رسالت سرایت مىکند؛ یعنى مىگویند شاید آن حرفهایى هم که قبلا مىزد، آنها هم از طرف خدا نبود؛ نه تنها نسبت به اصل این مساله شک بکنند، نسبت به اصل رسالت ممکن است به شک بیفتند. خوب کسى که -العیاذباللّه - یک دروغ بگوید، یک ادعاى کذب بکند، خوب، دو تا، سه تایش هم ممکن است. چه بسا ادعاهایى هم که قبلا کرده بود آنها هم درست نبود. این بود که بحق جاى این نگرانى بود که این حکم را اگر پیغمبر اکرم، این دستور را بخواهد ابلاغ بفرماید، عکسالعمل مردم چه خواهد شد و همه مردم که مثل سلمان و ابوذر نبودند که مطمئن باشند هر چه پیغمبر مىگوید از طرف خداست;«و ماینطق عن الهوى ان هو الاّ وحى یوحى»؛ در همین سفر، بین پرانتز مىخواهم این داستان را نقل بکنم برایتان، در همین سفر حجّةالوداع که تازه پیغمبر برگشته بودند، یکى از احکامى که نازل شده بود و در این سفر به مردم ابلاغ شد، تشریع حج تمتع بود. خوب، مردم حج را مىدانستند. چون این سنت ابراهیمى بود و در میان مشرکین هم حتى فىالجمله اعمال حج شناخته شده بود؛ طواف و سعى بین صفا و مروه و اینها چیزهایى بود که قبل از اسلام هم مردم مىدانستند از سنت حضرت ابراهیم است. یکى از احکامى که در این حج نازل شد این بود که کسانى که مىآیند حج و با خودشان هَدْى [ قربانى]، مثل کسانى که از شهرهاى دور مىآیند، مقیم آنجا نیستند، باید اول عمرهشان را انجام دهند و بعد از احرام خارج شوند و بعد نیت حج تمتع کنند. سابقاً این اعمال توأماً انجام مىگرفت و دیگر وقتى مىآمدند براى عمره، بین عمره و حج از احرام خارج نمىشدند. وقتى آیه نازل شد: «فمن تمتّع بالعمرة الى الحج»، تا آخر آیه «فما استیسر من الهدى»، پیغمبر اکرم فرمودند: کسانى که با خودشان هدى آوردند، آنها از احرام خارج نشوند؛ مثل خود پیغمبر. اما کسانى که هدى نیاوردهاند، آنها از احرام خارج شوند و بعد براى رفتن به عرفات قصد حج تمتع کنند. خوب، طبیعتاً مسلمانان، وقتى چنین دستورى را مىشنوند، با جان و دل مىپذیرند. حکمى است از طرف خدا نازل شده است، این جورى عمل کنیم. اما بعضى از شخصیتهاى معروف مسلمین که جایگاه مهمى هم در جامعه داشتند و بعدها هم به مقاماتى رسیدند، اعتراض کردند؛ گفتند که ما از احرام خارج نمىشویم و تعبیرات زشتى کردند که من شرمم مىآید حتى آن عبارت را بخوانم و معنا کنم. این یک فرد ساده بیابانى نبود که تازه با اسلام آشنا شده باشد و مثلاً شک دارد که پیغمبر چیزى از ناحیه خودش مىگوید یا که دستور خداست. اول صریح و صاف مىآید با یک تعبیر زشتى مىگوید: من هرگز چنین کارى نمىکنم و پیغمبر هم در جواب مىفرماید: تو هرگز به این حکم ایمان نخواهى آورد. خوب، در میان چنین مردمى، حالا این شخص، عرض کردم، برجسته و سرشناسى بود؛ آدم سادهاى نبود. طبعاً آنهایى که آشنایىشان با اسلام کمتر است، بیاباننشین هستند، مراتب علم و معرفتشان پایینتر است، آنهابه طریق اولى در پذیرفتن دستورات دین ضعیفتر هستند. خوب، با یک همچو مردمى که به، شخص برجسته و معروفشان هست. پیغمبر مىفرماید که این آیه بر من نازل شده است که باید حضرت على را بعد از خودت جانشین قرار دهى و همینها کسانى بودند که خودشان را آماده کرده بودند براى جانشینى پیغمبر، خوب، هر کس باشد، به حسب طبع بشرى، این نگرانى را خواهد داشت که این را وقتى من بگویم چه خواهند گفت، چه خواهند کرد؟ نکند صریحاً بایستند، بگویند تو دروغ مىگویى و این ادعاى رسالتى که مىکنى، دروغ است و بعد این شک سرایت بکند به سایر مسائل؟ اگر این دروغ شد از کجا سایر حرفهایى که زدهاى راست باشد؟ آن وقت است که اساس اسلام و رسالت پیغمبر از بین خواهد رفت. این نگرانى کاملا بجا بود؛ والا پیغمبر اکرم از اینکه رسالت الهى را در مقابل مشرکین، کسانى که آن چنان مقید به سنتهاى جاهلى و بت پرستى بودند، بىپروا مىفرموند، به بتها تعرض مىکردند، سنتهاى آنها را تخطئه مىکردند، رفتارهاى آنها را تخطئه مىکردند. گاهى بعضىهایش با عبارات خیلى زنندهاى در قرآن وارد شده بود. هیچ وقت پیغمبر باکى نداشت از اینکه وقتى حکم خدا را بفرماید، مردم نپذیرند، ایمان نیاورند، حتى در مقام جنگ و ستیز با او بربیایند، حتى در مقام کشتن او بربیایند. ابائى نداشت، اصلا براى همه چیز آماده بود. اما در این مورد نگران بود. این نگرانى براى جان خودش نبود، براى مسائل شخصى و خانوادگى هم نبود؛ مىترسید اظهار این حکم باعث شود که اصل رسالتش زیر سؤال برود و همه این زحمتهایى که کشیده شده، همه بر باد رود و البته پیغمبراکرم تلقىشان این نبود که این حکم فوریت دارد و الا باز مقام عصمت ایشان اقتضا مىکرد که وقتى خدا مىفرماید: الان این کار را بکن، دیگر بدون هیچ تردیدى انجام بدهد. حالا لحن آن کلام چى بوده و چگونه وحى نازل شده بوده، چون آن دستورى که داده شده مشخص نیست به چه لحنى دستور داده شده که على را تعیین کن. مضمونش نقل شده است. قطعا آن لحن کلام طورى بوده که معنایش فوریت نبوده؛ فلذا حضرت فوریت نفهمید؛ درصدد این بود که یک موقعیت مناسبى پیش بیاید که این نگرانى کمتر شود و همین طور فکر مىکرد کى، کجا، به چه صورتى، با چه مقدماتى بیان بکند که عکسالعمل منفى ضعفاءالایمان و منافقین کمتر باشد، تا مبادا به اصل مساله رسالت خطرى وارد بشود. تا در موقعیت غدیرخم، آنجایى که حجاج راهشان از هم جدا مىشد، سر چهار راهى بود، در آنجا جبرئیل نازل شد و گفت حالا وقتش است و دیگر تأخیر بیش از این صحیح نیست.«یا أیّها الرّسول بلّغ ما انزل إلیک من ربّک».
تا اینجا سؤال و جواب، دشوارى چندانى ندارد؛ یعنى براى هر جوانى، شما خوب توضیح بدهید این مقدمات را، به راحتى مىپذیرد که نگرانى پیغمبر جا داشت و وقتى خداى متعال مصونیت پیغمبر را تضمین کرد و فرمود خدا تو را حفظ مىکند، نگران نباش، دیگر حجت بر پیغمبر تمام شد و وظیفهاش را انجام داد. اما دنباله آیه یک تعبیراتى هست که یک خرده جاى سؤال و ابهام بیشترى دارد. مىفرماید: «و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته»،؛ و مفسرین اتفاقاً، بخصوص مفسرین از غیر شیعه، این جا به دست و پا افتادهاند که این یعنى چه؟ «و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته». مثلاً اگر به کسى بگویند تو حکم حج را براى مردم بگو، اگر نگویى این حکم را، این وظیفهات را انجام ندادهاى؛ این، به قول امروزىها، این یک «توتولوژى»؛ است. خوب، اگر نکردى، خوب نکردى دیگر؛ این که گفتن ندارد دیگر. آقا امروز صبح اگر یک کسى نمازش را نخوانده، نخوانده است. خوب، معلوم است، اگر فرض این است که نخوانده، خوب، نخوانده؛ ضرورت به شرط محمول است. اگر این کار را نکنى، رسالتت را نسبت به این دستور، این وظیفه، عمل نکردهاى. خوب، اگر نکردى، نکردى. این که گفتن ندارد. پس یعنى چه؟ «ان لم تفعل فما بلّغت رسالته». این احتمال که بگوییم اگر این کار را نکنى، آن رسالتى را که نسبت به این پیام داشتى انجام ندادى، این که حرف لغوى است. خوب اگر رسالتى را که نسبت به این پیام داشت انجام نداد، تبلیغ نکرد، خوب، تبلیغ نکرده دیگر. این که حرف لغو است، منزه است کلام الهى از چنین مطالب لغوى.
خوب، اگر بگوییم رسالت یعنى کل رسالت پیغمبر از آغاز تا انجام؛ خوب، آن وقت اگر یکى از هزاران مطلبى که وظیفه پیغمبر بود بیان نشود، این کل بیان نشده است، این یعنى چه مناسبتى دارد؟ یک توجیه دیگر این است که بگوییم از آن جهتى که این کل، این مجموعه یک مجموعه هزار عضوى بوده است، یعنى هزار تا مطلب را که مىگفتند، این رسالت به عنوان یک مجموعه انجام مىگرفت، وقتى 999تایش را گفتند، مجموعه هزارتایى انجام نگرفته است؛ بخاطر آنکه آن یکىاش انجام نگرفته است مجموعه هزارتایى مىشود بگویند انجام نگرفته است. این هم در لغویت شبیه آن است. براى اینکه وقتى بگوییم آقا یک کسى هزار تومان بدهکار است، 999 تومانش را داده است، بگویند اگر آن یک تومان را ندادى همه هزار تومان را ندادى، فقط 999 تومانش را دادى. خوب، این هم بدیهى است، گفتن ندارد. اگر یعنى مجموع را ندادى، از آن جهتى که مشتمل بر این یکى است، وقتى این یکى نبود، مجموع هزار عضوى انجام نگرفته است. ولى منافات ندارد که 999 تایش انجام گرفته باشد. این هم در لغویت شبیه همان اولى است. خوب، بالاخره بازگشتش به این است که یعنى این یکى را انجام ندادهاى. این هم که گفتن ندارد. آیا در هیچ موردى است که خدا دستورى به پیامبر داده باشد، بگوید این کار را بکن، اگر نکردى، نکردى. اگر این حکم را تبلیغ نکنى، وظیفه خودت را انجام ندادهاى در هیچ موردى؛ همچنین چیزى نداریم و گفتن آن هم لغو است اصلا. پس این یعنى چه؟ «إن لم تفعل فما بلّغت رسالته»؛ اگر این حکم را بیان نکنى، این پیام خدا را به مردم نرسانى، رسالتت را انجام ندادى، کدام رسالت؟ نسبت به همین حکم؟ یا نسبت به مجموع از آن جهتى که مشتمل بر این حکم است؟ یعنى عدد هزارتا تکمیل نمىشود؟ این هم که گفتن ندارد. هیچ معنایى دیگر نمىتواند داشته باشد، جز اینکه اگر این پیام را نرسانى اصل رسالتت انجام نگرفته است. هیچ احتمال دیگر معقولى اینجا وجود ندارد. آن وقت سؤال مىشود که مگر اهمیت این موضوع چقدر بود که اگر این انجام نمىگرفت کل رسالتى که پیامبر در طول 23 سال با آن همه خون دل انجام داد، در جنگها شرکت کرد، دندان مبارکش شکست، آن همه گرسنگىها را در شعب ابى طالب تحمل کرد، آن همه فحشها و تهمتها و زجرها و شکنجهها را تحمل کردند، نگرانىهاى مسلمانهاو خانوادهاش را تحمل کرد؛ اینها همه بر باد مىرود، براى اینکه یک چیز را نگفتى. این یک چیز در آن مجموعه چه نقشى دارد؟ چه تاثیرى دارد؟ حالا براى اینکه خود سؤال موجهتر باشد، یعنى تشکیکش بیشتر باشد، خوب، بگوییم اگر رسالتش را انجام نداده است، تا امروز که آن کار را انجام نداده، آنچه انجام داده در گرو این یکى است؛ اگر این یکى بیاید آنها هم قبول مىشود. مثل «اجازه ناقل در بیع فضولى». اگر این جزء انجام بگیرد، آنهاى دیگر هم درست مىشود؛ اگر این جزء انجام نگیرد، آنهاى دیگر هم باطل است، هیچ چیز نیست. پس آنهایى که قبل از امروز در جنگها شرکت کردند، به شهادت رسیدند، آنها تکلیفشان چه مىشود؟ آنها مسلمان نبودند؟ آنها رسالت پیغمبر را عمل نکرده بودند؟ پیغمبر نسبت به آنها رسالتش را ابلاغ نکرده بود؟ این مسلمانى فقط شرطش این است که این یکى بهش اضافه شود؟ اگر این اضافه نشود اسلام، بى اسلام؟ رسالت، بى رسالت؟ این چه مطلبى است که مىتواند این اهمیت را داشته باشد؟ بدون شک این تعبیر، یک تعبیر تنزیلى است؛ یعنى این معنایش این نیست که اگر این را بیان نکنى پیامى را که راجع نماز گفتى، آن پیام باطل است؛ پیامى را که راجع به زکات گفتى، آن پیام باطل است؛ آن پیامى که راجع به جهاد بوده، آن پیام باطل است؛ اعمالى که انجام دادهاید، نمازهایى که خودت و دیگران خواندهاید، همه باطل و پوچ است. این که قطعا معنایش نیست، معناى اینکه رسالتت را انجام ندادهاى، یک نوع تنزیل است؛ یعنى به منزله این است که رسالت انجام نگرفته. نظیرش را در آیات دیگر داریم که نمىخواهم اینجا وقت شمارا بگیرم. تعبیر شایعى است؛ عرفیت دارد؛ عقلاییت دارد که وقتى یک مطلبى خیلى مهم باشد ،یک ویژگىهاى خاصى را داشته باشد، مىتواند نفى آن به منزله نفى کل تلقى بشود؛ اما نه هر جزیى نسبت به هر کلى. همان طور که عرض کردم 1000 تومان یک کسى بدهکار است، 999 تومانش را داده، بگویند اگر این یک تومان آخرى را ندادى. انگار هیچ چیز ندادى، این قابل قبول نیست. آن فرد مىگوید: بقیهاش را دادهام، فقط یک تومانش مانده است، وقتى مىشود چنین تنزیل کرد و گفت اگر این یکى را به جا نیاورى، مثل این است که اصلا هیچ کار نکردهاى، باید این یکى آنقدر مهم باشد، آنقدر نقش داشته باشد در رسالت، در هدفى که از ارسال پیغمبر وجود داشته، آنقدر این باید نقش داشته باشد که نبودنش به منزله نبودن کل است. حالا چطور؟ چه چیزى مىتواند این نقش را داشته باشد؟ - وقت شما را حالا نمىخواهم بگیرم - خوشبختانه اکثریت حضار مجلس اهل فضل هستند؛ منظور من از اهل فضل، یعنى درس خوانده هستند، همه اهل فضل هستند. الحمدللّه. براى توضیح بیشتر، به نظر من در جایى که بیشتر از همه، بهتر از همه بیان شده تفسیر شریف المیزان است، مراجعه بفرمایید، در ذیل این آیه اول سوره مائدة«الیوم اکملت»،در سوره مائده است، در ذیل آیه«بلّغ ما اُنزل إلیک»،؛ آنجا بیان رسایى مرحوم علامه طباطبایى ارائه فرمودند، دیگران هم از ترجمههایش مىتوانند استفاده کنند. من حالا نمىخواهم تفصیل مطلب را عرض کنم، وقت شما را بگیرم. مىخواهم از دقایق وقتى که مزاحم شما هستم، در حد فهم خودم بهترین استفاده را بکنم. اجمالا مىفهمیم این چیزى که دستور داده شد، در آخرین ایام حیات پیامبر به مردم گفته شود، آنقدر در رسالت پیغمبر موثر بود که نبودش به منزله نبودن کل بود. خوب، ما وقتى به تفسیر آیه مراجعه کنیم، یا روایات، تعبدا این را قبول مىکنیم؛ خوب، این را خدا فرموده است دیگر؛ خدا فرموده اگر حکم وصایت و خلافت على رابیان نکنى به منزله این است که کل رسالتت از بین رفته است. این خیلى مهم است؛ از این آیه استفاده مىکنیم، تعبداً هم مىپذیریم. همه ما مىدانیم هر چه خدا بفرماید حق محض است و هم چنین هر چه پیغمبر و هر چه ائمه اطهار فرمودهاند، بگویند همه حق. اما خیلى فرق است بین اینکه آدم یک مطلبى را تعبداً بپذیرد یا اینکه یک توجیه معقول قابل فهمى داشته باشد؛ مخصوصاً براى جوانهاى این عصر عرض مىکنم. این روحیه را دارند که نمىخواهند مطالب را با تعبد محض بپذیرند؛ مىخواهند هر چیزى یک دلیلى داشته باشد، یک توجیه روشنى داشته باشد. خوب، توجیه اینکه عدم ابلاغ ولایت على بمنزله ترک رسالت است چه مىتواند باشد؟
براى اینکه ما بخواهیم این را روشنش کنیم، برگردیم به اصل رسالت پیغمبر که اصلا کار پیغمبر چه بود؟ براى چه مبعوث شده بود؟ آنوقت ببینیم کدام جزء از این رسالت است که اگر انجام نشود بمنزله این است که کل رسالت ترک شده است؟ آیا پیغمبر اکرم مبعوث شده بود که یک نفر، دو نفر، ده نفر از مردم خاصى را هدایت بکند؟ این جوابش روشن است. همه مىدانند پیغمبر که مبعوث براى یک نفر، دو نفر نبود؛ مبعوث الى جمیع الناس، الى الیوم القیامه بود. بنا نبود بعد از او پیغمبرى مبعوث شود، کتابى نازل شود. اینها براساس همان اصول مسلم خودمان عرض مىکنم. والا براى کسانى که تشکیکاتى داشته باشند، همان اصول را باید با دلیل خاص خودش بیان کرد. ما چون بحمداللّه این اصول را قبول داریم، مىخواهیم براساس این اصول این مطلب را تبیین کنیم.
پیغمبرى مبعوث شده، داراى کتاب شریعت رسالى که تا پایان قیامت همین شریعت خواهد بود. این کتاب باید هدایتگر تمام انسانها در طول تاریخى باشد که بعد از این تحقق خواهد یافت؛ هزار سال، ده هزار سال، صد هزار سال، چه گیریم، کدام قوم، اهل کدام قاره؟ همه قارهها. خوب، این رسالتى که پیغمبر اکرم نسبت به همه انسانها در همه زمانهاى آینده، تا روز قیامت دارد، باید به نحوى انجام بگیرد که قابل تحقق باشد. اگر به یک نفر بیایند بگویند که آقا تو باید همه اهل زمین را در آن واحد، حتى آنهایى که تا روز قیامت بناست متولد بشوند، تو باید هدایت کنى، این حرف قابل قبولى به نظر نمىرسد. آخر من امروز دارم زندگى مىکنم، هزارسال آینده را چطور هدایت کنم! اینجا من زندگى مىکنم، در جزیرةالعرب، مردمى که در قاره آمریکا زندگى مىکنند، اصلا کسى خبر نداشت آن روز آمریکایى هم وجود دارد، آنجا زندگى مىکنند، من چگونه هدایتشان کنم! این چه تکلیفى است! پیغمبر اول باید وحى را از جبرییل دریافت کند یا احیانا از راههاى دیگرى، مستقیماً، بعد امکان این را داشته باشد که این هدف رسالت تحقق پیدا کند، یعنى یک کارى بکند که در طول زمان، نسلهاى آینده هم بتوانند از این رسالت استفاده بکنند. اگر جورى این رسالت ابلاغ شود که فقط منحصر باشد به مردم عربستان، آن هم نسل معاصر، این یک نسل که عوض بشود دیگر فراموش مىشود، قابل انتقال به کشورهاى دیگر هم نباشد؛ فقط همان مردم، در همان زمان بشنوند. آن وقت هر کس خواست، بپذیرد، هر کس نخواست، نپذیرد. اما رسالتش طورى ابلاغ شود که فقط منحصر به یک قطر خاصى از اقطار عالم و یک زمان خاصى از ازمنه باشد. وقتى این زمان گذشت، به طور طبیعى آن رسالت فراموش شود؛ آیا هدف از رسالت پیغمبر تحقق پیدا کرده بود؟ اگر شریعت پیغمبر، وقتى بیان مىشد، به گونهاى بیان مىشد، شرایط طورى بود که امروز من و شما هیچ خبرى از آن نداشتیم، آیا هدف از ارسال چنین نبىّ تحقق یافته بود؟ یا این نقض غرض بود؟ غرض الهى از ارسال پیغمبر آخرالزمان به عنوان آخرین پیغمبر و بیان شریعتش به عنوان آخرین شریعت نقض شده بود؟ حضرت نوح، فرض مىکنیم و شرایط اجتماعى آن چنان فراهم شود. که امکان رساندن این پیام به نسلهاى آینده و به مردم کشورهاى دیگر فراهم شود. اما اگر عمر پیغمبر همهاش از اول تا آخرش همان 23 سال است که هنوز بخشى از شریعت نازل نشده است، همان ایام آخر عمر پیغمبر نازل شد، حالا آیا بعد از حجةالوداع حکم دیگرى هم بعد از رسالت نازل شد یا نه؟ کم و بیش مورد اختلاف است، اما 70 روز دیگر بیشتر به پایان عمر پیغمبر باقى نیست. در این 70 روز پیغمبر چه کار مىتواند بکند که بعد از خودش این رسالتش به همه جهان برسد و مردمى که در اعقاب اینها هستند، نسلهاى آینده، بعد از دو سه نسل که صداى پیغمبر به کلى خاموش شده و ناقلین آن هم فراموش کردهاند، این رسالت باقى بماند؟ خوب، جوابش این است که خود قرآن بیان فرموده؛ خدا وقتى کتابهاى آسمانى را نازل کرد، درباره هیچ کدام ضمانت نکرد که این کتاب سالم، براى همیشه بماند و همانطور هم که مىدانیم، هیچ کدام هم سالم نماند؛ از کتاب حضرت نوح، از کتاب حضرت ابراهیم هیچ خبرى، هیچ اثرى نیست؛ هیچ جایى کتابى به نام کتاب حضرت ابراهیم، حضرت نوح نداریم. دو تا کتاب، یکى به نام حضرت موسى، یکى به نام حضرت عیسى داریم. کتابى که منصوب به حضرت عیسى است که خود مسیحیان هم مىگویند براى خود حضرت عیسى نیست. چهار نفر از شاگردانش بعداً با الهام این را نوشتهاند. این که کتاب خدا نشد. واما تورات حالا بخشهاى مختلفى که دارد هیچى. آن اصلىترین متنى که به خود حضرت موسى وحى شده، به ادعاى یهودىها نازل شده، مشتمل بر مطالبى است که هیچ آدم عاقلى نمىتواند بپذیرد که اینها از طرف خدا براى هدایت انسانها نازل شده است و بالاخره خود آنها هم کم و بیش، منصفینشان اعتراف دارند که این تورات کامل دست نخورده نیست. هیچ جا هم توى هیچ کتابى از این دو تا کتابى که، به اصطلاح به نام کتاب آسمانى وجود دارد، نیامده است که خدا ضمانت کرده است که این کتاب سالم بدست نسلهاى آینده برسد؛ همچون چیزى نیست و نرسیده است، هم تحریف شد. اما در مورد قرآن فرموده است: «إنّا نحن نزّلنا الذّکر و إنّا له لحافظون»;این کتاب را ما ضمانت کردیم که سالم به دست نسلهاى آینده برسد. پس رسالت پیغمبر با این ضمانت الهى که قرآن سالم به دست نسلهاى آینده برسد، تا حدى تامین مىشود؛ یعنى آنچه ما مىتوانیم، افراد عادى، از قرآن بفهمیم که، زمان پیغمبر هم مىتوانستند استفاده کنند. بعدش هم وقتى متن به دستشان برسد، بطور عادى، از آن استفاده مىکنند؛ این باقى خواهد ماند و این تضمین الهى دارد. رسالت پیغمبر در این حد تحقق یافت؛ اما سؤال این است، آیا در زمان خود پیغمبر نبود مطالبى که مردم نمىتوانستند از قرآن استفاده کنند؟ جواب سؤالشان را بیاموزند و باید از خود پیغمبر سؤال کنند؟ آیا بود چنین چیزى یا نبود؟ همه ما معتقدیم، همه ما مسلمانها، خوشبختانه اینها چیزهایى است که هیچ اختلافى در آن نیست، هر انسان مسلمانى روزى هفده رکعت نماز باید بخواند. این مطلب را از هیچ جاى قرآن مىشود استفاده کرد که نمازها هفده رکعت است؟ نمازصبح دو رکعت است؟ از هیچ جاى قرآن مىشود استفاده کرد؟ تا چه رسد به تفصیل آن که چگونه بجا آوریم. در مورد زکات، زکات بدهید؛ اما از چه باید بدهید؟ چه قدر بدهید؟ توى قرآن استفاده نمىشود. دهها آیه درباره زکات داریم؛ اما هیچ جا نفرموده زکات به چه چیزهایى تعلق مىگیرد و چه مقدار باید داد. خوب، مردم چه کار مىبایست بکنند؟ حالا دستورى از خدا آمده، زکات بدهید؛ خود قرآن راهحلش را بیان کرده؟«و أنزلنا إلیک الذّکر لتبیّن للنّاس ما نزّل إلیهم»;؛ ما قرآن را به این صورت نازل کردیم، تو باید تبیین کنى براى مردم، محتوایش را، مقاصدش را، تفاصیلش را؛ یعنى مردم غیر از خود قرآن احتیاج به بیان پیغمبر دارند. همان که ما اسمش را مىگذاریم سنت؛ در مقابل قرآن مىگوییم کتاب و سنت. اگر بیانات خود پیغمبر نبود، مسلمان در همان زمان خود پیغمبر هم گیج مىماندند که چه باید بکنند؛ نمازشان را چگونه بخوانند؛ نمازى که باید روزى پنج بار بخوانند؛ اما کیفیتش در قرآن نیست. زکات مىخواهند بدهند، باید براى چه چیز و چه مقدار بدهند؛ بیان نشده است. یک وقت، یک سؤال کلامى مىکنیم که چرا قرآن را طورى نازل نکردهاند که همه اینها تفصیلاً در آن آمده باشد؛ این یک توقع خیلى بیجایى است. اگر بنا بود قرآن طورى نازل شود که همه اینها باشد، اولا حجم قرآن از یک دائرةالمعارف صد جلدى بیشتر مىشد. در چه مدتى این قرآن باید نازل مىشد؟ چگونه باید براى مردم بیان شود؟ چگونه حفظ شود؟ آنوقتهایى که کتابت اصلا کار مشکلى بود. چند نفر نویسنده بیشتر نبود. اگر یک همچون حجمى از مطالب مىخواست نازل بشود و همه به عنوان متن قرآن حفظ شود و مردم یاد بگیرند و منتقل شود، اصلا امکان نداشت؛ این توقع خیلى بیجایى است. راهى که خدا تعیین فرمود، حکمت الهى اقتضا مىکرد، این بود که یک مطالب اصولى، مطالب ضرورىتر، مطالب کلىتر، اگر بخواهیم به زبان امروزى بگوییم، قانون اساسى یک کشور، آن را به صورت یک کتاب منظم بر پیغمبر نازل کند؛ اما تفاصیلش، قوانین عادیش، آنها را باید بگذارد بر عهده خود پیغمبر که با آن علمى که خدا به او مىدهد و آن وحىهاى غیر قرآنى که به او مىشود، تفاصیلش را براى مردم بیان کند. خوب، پیغمبر هم همین کار را کرد؛ مردم هم یاد گرفته بودند که باید چه کار بکنند. وقتى یک آیه کلى نازل مىشد، به آنها خوانده مىشد، تفصیلش را نمىدانستند چه کنند، مىآمدند خدمت پیغمبر، عرض مىکردند: آقا این آیه نازل شده، ما باید این کار را بکنیم، اما چگونه؟ نمىدانیم. ایشان هم بیان مىفرمودند: کیفیتش اینجور است؛ مردم هم عمل مىکردند. نماز که نازل شد، پیغمبر دستورش را براى مردم بیان کردند. زکات هم که نازل شد، احکامش را بیان فرمودند؛ مردم هم یاد گرفتند، عمل کردند.
پس براى اینکه این رسالت پیغمبر، هدفش تحقق پیدا کند، امکان این داشته باشد که مردم تا روز قیامت از این دین استفاده کنند، یکى باید متن این قرآن دست نخورده باقى بماند، برخلاف سایر کتب آسمانى. اگر بنا بود این کتاب هم تحریف شود، باز نیاز به یک پیغمبر جدیدى بود، دیگر خاتمالنبیین نمىشد. علاوه بر این که این متن محفوظ است، باید آن بیانات توضیحى و تفصیلى هم به آن ضمیمه شود و الاّ باز ابهام باقى مىماند. مىگفتند نماز بخوانید، هر کس مىرفت به سلیقه خودش نماز مىخواند. یکى یک رکعت مىخواند، یکى پنج رکعت مىخواند، یکى ترکى مىخواند، یکى فارسى مىخواند، یکى عربى مىخواند. خوب، چون کیفیت خاصى که بیان نشده بود و چه بسا اکثر اینها و یا همه اینها بر خلاف آن مقصود الهى بود. پس پیغمبر باید بیان بکند تفاصیل احکام را؛ ضمیمه بشود به متن قرآن، تا آن رسالت تحقق پیدا کند؛ تا خود پیغمبر بود. حالا از اینجا هم حجیت سنت اثبات مىشود.«لتبیّن للنّاس»،؛ هم عصمت پیغمبر در بیان آن تفاصیل. و الاّ اگر پیغمبر اشتباه مىکرد، مثل این بود که بیان نکرده است. خوب، مردم در زمان پیغمبر قرآن را مىخواندند، تفاصیلش را از خود پیغمبر سؤال مىکردند.
یک چیز یادم افتاد، مناسبت این روز را هم دارد، حیفم آمد آن را نقل نکنم. این را میان پرانتز بگویم. صلواتى بفرستید. یک سؤالى که امروز در ذهن خیلىها هست، در زمان ائمه هم وجود داشت، این بود که وقتى شیعیان مىگفتند على از طرف خدا منصوب شده است به خلافت، بعضىها مىگفتند خوب چرا توى قرآن اسم على نیامده است؟! خوب، مىخواست بگوید بعد از پیغمبر على آمده، مساله تمام بود دیگر. امروز هم از این سؤالها زیاد مىکنند، مخصوصاً کسانى که ریگى در کفش دارند. در زمان امام صادق اتفاقاً آمدند این سؤال را مطرح کردند، گفتند مخالفین به ما مىگویند چرا اسم على در قرآن صریحاً بیان نشده است؟ فرمود: به آنها بگویید آیا در قرآن بیان شده است که نماز چگونه بخوانید؟ راوى مىگوید که نه بیان نشده. خوب، مردم چگونه متوجه شدند که چطور باید نماز بخوانند؟ خوب، رفتهاند از پیغمبر پرسیدهاند. از ایشان سؤال کنید که آیا بیان شده است که زکات چگونه بدهید؟ نه، بیان نشده است. مردم از کجا فهمیدند تکلیفشان نسبت به زکات چیست؟ رفتند از پیغمبر پرسیدند. آیا نازل شد:«انّما ولیّکم اللّه و رسوله و الّذین آمنوا»;باید از اولواالامرتان اطاعت کنید،«أطیعوا اللّه و أطیعوا الرّسول و أولى الأمر منکم؟»;مثل این است که فرمودند:«أقیمواالصّلوة»؛ مثل این است که فرمود:«اتوا الزّکوة». همان طور که مردم موظف بودند بروند تفصیلش را از خود پیغمبر بپرسند، وقتى مىفرماید: اولواالامر را اطاعت کنید، باید از خود پیغمبر بپرسند که اولواالامر کیست و همین کار را کردند. جابربن عبداللّه انصارى و عدهاى آمدند از پیغمبر اکرم پرسیدند که آقا مىفرمایید:«أطیعوااللّه»،؛ فهمیدیم یعنى چه،«اطیعواالرّسول»، فهمیدیم یعنى چه؛ اما«وأولىالأمرمنکم»؛ را نمىدانیم یعنى چه، از کى باید اطاعت کنیم؟ به حسب آن روایت پیغمبر اکرم اسم 12 امام را به جابربن عبدالله انصارى بیان نمود. این قصه را نقل کردم که بدانید اصلا سنت الهى بر این نبود که جزئیات همه چیز را در قرآن بیاورد. اصلا امکان نداشت. گاهى اگر یک جزئیاتى بیان شده است، حکمتى داشته است. و الاّ بنا بر این نبود. بنا بود قوانین کلى بیان شود و پیغمبر اکرم تفاصیل آنها را بیان کند.
خوب، تا اینجا معلوم شد که مردم باید تفاصیل احکام را از پیغمبر سؤال کنند و بیان پیغمبر حجت است. بعد از وفات پیغمبر چه؟ بخش اول که قرآن بود، ضامن بقا داشت. دو چیز احتیاج داشتیم: یکى متن قرآن، یکى تفسیرش. شبیه بلا تشبیه، مثل قانون اساسى و قوانین عادى. قانون اساسىاش تضمین شد باقى بماند، قوانین عادىاش چه؟ آیا ضمانتى بود براى این که آنچه پیغمبراکرم، اولا آنچه لازم است تا روز قیامت، همه را پیغمبر بیان کرده باشد؟ اصلا این کار شدنى نبود. مگر پیغمبر در طول این بیست و چند سال چه اندازه فرصت داشت که تفاصیل احکام را بیان کند؟ یک مرورى روى تاریخ بکنید. مدتى که در شعب ابى طالب بود؛ مدتى محصور بود؛ مدتها 72 غزوه با آن سرایا، با آن مشکلات، در این لا به لاى فرصتها، دقایقى، ساعتهایى، روزهایى مىشد که یک فراغت نسبى پیدا مىشد، پیغمبر بیان مىکردند این احکام را براى مردم. آن هم غالباً مىآمدند، سؤال مىکردند، مورد حاجت بود، بیان مىکردند. اگر مىخواستند امروز احکامى که مربوط به فضا است، هنوز هواپیمایش اختراع نشده بود، پیغمبر اکرم قوانین مربوط به فضا را بیان کنند، مگر مىشد چنین چیزى؟ امکان داشت چنین چیزى؟ نه وقتش بود، نه مردم سر در مىآوردند یعنى چه اصلا. یا وسائل دیگرى، مثلاً قوانین راهنمایى و رانندگى؛ راننده از سمت راست حرکت کند یا از سمت چپ؟ نه مىفهمیدند مردم چه مىگوید و نه امکان بیان داشت. خوب، پس اولا همه آنچه مردم احتیاج داشتند در تفاصیل احکام، پیغمبر بیان نکرد؛ یعنى امکان بیان نداشت. نه او قصورى کرد، تقصیرى داشت. آنچه را بیان فرمود ضمانتى داشت که سالم به دست من و شما برسد؟ قرآنى که نازل شده بود، خدا ضمانت کرد که سالم تا روز قیامت باقى بماند. متن قرآن واوش و فائش هم معین شد؛ اینها همین است، هیچ دست نمىخورد، تغییرى نمىکند؛ خدا هم ضمانت کرد. اما هیچ جا ضمانت نکرد که آنچه پیغمبر مىگوید، سالم براى هزاران سال بماند؛ این را همچون ضمانتى وجود نداشت. نه همه آنچه لازم بود پیغمبر بیان فرمود، نه مىتوانست بیان کند. و تازه همان چیزهایى که بیان کرد ضمانتى براى محفوظ ماندنش نداشت. مىگویید نه! آیا مردم هر روز براى نماز نمىبایست وضو بگیرند؟ آیا مردم نمىدیدند پیغمبرشان چگونه وضو مىگیرد؟ یک چیز مخفى بود؟ مىرفت توى صندوقخانه وضو مىگرفت کسى نبیند؟ یا وضو مىگرفت جلوى همه مردم؟ آب بیاورید، وضو مىگرفت. آمدند، تفاصیلش را نقل کردند، روایاتش را شیعه و سنى. امروز آیا مسلمانها اتفاق دارند که وضوى پیغمبر چگونه بوده است؟ آیا آب را از این جا مىریخت، یا از آن جا؟ هر روز هم مردم مىدیدند. هیچ ضمانتى داشت که کیفیت وضوى پیغمبرى که مردم هر روز مىدیدند، سالم به دست من و شما برسد؟ چه رسد به مطالبى که یک بار در عمر بیان مىشد؛ گاهى مطالب فنى بود که خیلى باید با دقت بیان شود. چه ضمانتى داشت که اینها سالم به دست من و شما برسد؟ در بین دهها هزار یا صدها هزار کلام پیغمبر تعداد محدودى به نحو متواتر نقل شده است که آنها بلاتشبیه، قائم مقام آیات قرآن هستند، یعنى قطعىالسند و قطعىالدلالة هستند؛ حال در سندش بحث است. اما همه آنچه مردم احتیاج دارند که همان روایات متواتر نبود. در تمام جزئیات زندگىشان باید تفاصیلش را از پیغمبر دریافت کنند و نه پیغمبر مىتوانست تفاصیل همهاش را بیان کند و نه آنچه را بیان کرد ضمانتى داشت که سالم بدست من و شما برسد و یقین داریم که آنچه پیغمبر فرموده سالم بدست همه نرسیده است، اگر رسیده باشد بدست بعضىها، که مثلاً ما معتقدیم که آنچه از طریق اهل بیت به ما رسیده است اطمینان بیشترى به آن داریم، پس مردم نسبت به تفاصیل احکام چه کار کنند بعد از پیغمبر؟ 10 سال، 20 سال، 50 سال، گیرم آن نسلى که از پیغمبر احکام را یاد گرفته بودند باقى بمانند و احکام را بیان کنند و سالم برسد، اما نسل سوم و چهارم چه؟ و بالاخره بعد از 1400 سال من و شما احکام اسلام را از کجا یاد بگیریم؟ عمر پیغمبر هم که بیش از آن 63 سال نبود، عمر نوح نکرد، حکمت الهى اقتضا نمىکرد. البته خدا مىتوانست، اگر حکمت اقتضا مىکرد؛ ولى حکمت الهى اقتضا نکرد، هیچ کس هم چنین احتمالى نداد. پس مردم چگونه باید دینشان را یاد بگیرند؟ یعنى امکان یادگیرى باشد، اگر بخواهند بتوانند یاد بگیرند، تا هدف از رسالت الهى تحقق بیابد؟ رسالت پیغمبر براى چه بود؟ براى اینکه انسانها تا روز قیامت بتوانند احکام خدا را بشناسند. با این شرایط چنین چیزى امکان نداشت. فقط یک راهى بود و آن اینکه بعد از پیغمبر کسى باشد. که در تبیین احکام مثل خود پیغمبر باشد. خوب، پس چرا نمىگویید بعدش پیغمبر دیگرى است؟ نه، جبرئیل دیگر نازل نمىشود، وحى دیگرى نیامده است؛ دین، همان دین است که بر پیغمبر اسلام نازل شده است. چرا پیغمبرى ختم شد؟ این دیگر حکمت الهى است. این چیزى است که ما هیچ جوابى از خودمان نمىتوانیم بدهیم؛ جایى هم نفرمودهاند. حکمت الهى اقتضا مىکرد سلسله رسالت به وجود مقدس نبى اکرم، محمد بن عبداللّه، صلى اللّه علیه وآله و سلم، ختم شود و ختم شد.
اما هدف از این رسالت پیغمبر باید به گونهاى امکان تحقق داشته باشد. تنها راهش این بود که کسانى که به منزله خود پیغمبر هستند، کلامشان مثل کلام پیغمبر حجت است، معصوم است ، خطا و لغزشى در او راه ندارد و شرایط دیگرى که براى این کار لازم است، در آنها باشد. فقط فرقشان این است که وحى مستقیم و از جبرئیل بر آنها نازل نمىشود. «أنت منّى بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبىّ بعدى»;«إنّـک تسمع ما أسمع و ترى ما أرى لکنّک لست بنبىّ»;؛ هر چه من مىشنوم، تو هم مىشنوى، هرچه من مىبینم، تو هم مىبینى؛ فرقش این است که فقط من نبى هستم و تو نیستى. به عنوان تشبیه، باز بگذار براى این بچهها، این نوجوانها عرض بکنم. مثل اینکه یک کسى، در یک مجلسى، با یک نفرى دارد سخن مىگوید، یک شخص دیگرى هم که محرم است، نشسته است، نامحرم راز نیست، اما طرف سخن نیست؛ فرض مىکنیم کسى دارد با پدرى سخن مىگوید، فرزند او هم که کاملا محرم است، حضور دارد؛ طرف مخاطب پدر است، ولى پسر هم کاملا حرفها را مىشنود، مىبیند چه حرفى دارد بین این دو نفر رد وبدل مىشود.
جبرئیل با پیغمبر سخن مىگفت، اما على هم حضور داشت، مىشنید؛ طرف سخن نبود او؛ پیغمبر نبود او؛ ولى «إنّک تسمع ما أسمع و ترى ما أرى لکنّک لست بنبى».؛ اگر بعد از پیغمبر چنین کسى بود، هدف رسالت امکان ادامه مىداشت؛ اما اگر نبود، نقض غرض مىشد، رسالت تحقق نمىیافت، هدف رسالت، هدایت تمام انسانها بود.
بعد از على چه؟ باز معصوم دیگرى بود؟ تشریع این بود که همیشه یک امام معصومى در میان مردم باشد، تا مردم بتوانند دینشان را از او یاد بگیرند، همان چیزى را که مىبایست از پیغمبر یاد بگیرند؛ منتها در بعضى از زمانها مردم ناسپاس، نادان، ظلوم و جهول آمدند خودشان را از چنین اشخاصى محروم کردند. آن دیگر نقص تشریع نبود. امامها را یکى پس از دیگرى به شهادت رساندند و بالاخره مردم آنچنان نسبت به ائمه ستم کردند که امام دوازدهم به امر الهى غایب شدند تا براى یک روزى که ضرورت زمان اقتضا کند و حکمت الهى و همه مردم از امامت ایشان آشکارا استفاده کنند.
خوب، یک کسى باز سؤال کند چرا دوازده نفر؟ خوب بود 50 نفر مىشد یا کمتر یا بیشتر؟ اولا تعدادش را ما نمىتوانیم تعیین کنیم. مگر تعداد انبیاء را ما مىتوانستیم بگوییم باید چند تا باشد؟ مگر ما عقلمان مىرسید که چرا باید پیغمبر خاتم، پیغمبر خاتم باشد؟ آن، یک شرایط تکوینى دارد که ما سرمان نمىشود. چه بسا آن کسى که باید امام معصوم باشد، یک شرایط تکوینى مىخواهد، به قول امروزىها - یک خرده امروزى صحبت کنیم، مدرن صحبت کنیم یک خرده - شرایط ژنتیک مىخواهد، یک عوامل ارثى باید در آن باشد، یک طهارت خاصى که بتواند به مقام امامت برسد، همه نمىرسند. خوب، امامها برادر هم زیاد داشتند؛ اما هیچ کدامشان، آنها صلاحیت امامت نداشتند. خدا مىدانست که این دوازده نفر هستند که صلاحیت امامت دارند. بنابراین چرا دوازده نفر؟ نه کمتر، نه بیشتر؟ مثل این است که چرا 124 هزار پیغمبر؟ حالا طبق آنچه مشهور است از عدد پیغمبران، نه کمتر، نه بیشتر؟ چرا حالا باید رسالت به پیغمبر اکرم ختم شود؟ این چراها عقل ما به جوابش نمىرسد. مثل احکامى که عقل ما نمىرسد چرا نماز صبح باید دو رکعت بخوانند. این جا فقط جاى تعبد محض است. اما اینکه آیا هدف از رسالت در طول مدت این 11 امامى که در میان مردم بودند، تحقق پیدا کرد یا نه؟ این جوابش آرى است. آنها در طول این زمان فرصت پیدا کردند شاگردانى تربیت کنند، شاگردانشان را به بلاد مختلف بفرستند، احادیثشان منتشر شود، روایات تا آن اندازهاى که ضرورت جامعه بود. البته مىدانید حتى وقتى یک کلامى را به یک گویندهاى القاء مىکنند، صد در صد آدم نمىتواند مطمئن شود که او درست فهمید و تا کنه مطلب را درک کرد. گاهى ممکن است خود شنونده هم ابهامهایى برایش پیش بیاید. دو نفر یک کلام را از گویندهاى مىشنوند، یک کسى، یک جورى مىفهمد، یک کسى، یک جور دیگر؛ یک کمى کم و زیاد پیدا مىشود در این نقلها؛ کم و زیادهایى که پیدا مىشود، غالباً مال همینها است. قصد سویى نیست، یک کسى به یک نکتهاش توجه نکرده است. بالاخره یک جزئیاتى تا آخر هم مورد اختلاف باقى خواهد ماند. اما آنچه قوام رسالت پیغمبر است، استخوانبندى است، ستون فقرات دین است، غیر از آنچه در قرآن آمده بود، به وسیله ائمه اطهار صلوات اللّه علیهم أجمعین بیان شد و با بیان آنها هدف از رسالت پیغمبر تحقق پیدا کرد. اگر نبود «فما بلّغت رسالته»؛ اگر این دستگاه، این سیستم جانشینى معصوم براى پیغمبر تعبیه نشده بود و معرفى نشده بود این معصومین به مردم، هدف از رسالت تحقق پیدا نکرد؛ چون رسالت مخصوص زمان خاصى یا افراد مخصوصى نبود.

قطعات

  • عنوان
    زمان
  • 71:59

مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

    تاکنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

پایگاه سخنرانی مذهبی