منو
قرآن کتاب معجزه و زندگی، 1

قرآن کتاب معجزه و زندگی، 1

  • 1 تعداد قطعات
  • 31 دقیقه مدت قطعه
  • 1 دریافت شده
سخنرانی حجت الاسلام اسماعیل رمضانی با موضوع "قرآن کتاب معجزه و زندگی"، جلسه اول: "هدایت در قرآن"، سال 1405


آیا قرآن کتاب خواندنی است؟ که هست. اما فقط خواندنی است؟ یا کتابی است که باید با آن زندگی کرد؟ قرآن را بخوانیم یا زندگی کنیم؟ قرآن کتاب زندگی است. پس ما قرآن را قرار هست زندگی کنیم، وگرنه فقط بخوانیم که کاری از پیش نمی رود. در جای خودش قرآن خواندن واقعاً ارزش دارد؛ مبادا کسی به هوای اینکه قرآن کتاب زندگیست، بگوید قرآن کتاب خواندنی نیست. «وَ اذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مَرْیَمَ» در کتاب، داستان مریم را ذکر کن. «إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَکَانًا شَرْقِیًّا» به یک ناحیه شرقی از خانواده اش کناره گرفت. «فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجَابًا» یک خلوتگاهی برای خودش آماده کرد. «فَأَرْسَلْنَا إِلَیْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِیًّا» وقتی حضرت مریم تنها شد و خلوت گرفت، جبرئیل در قالب یک بشر کاملاً به او تمثل پیدا کرد.حضرت مریم یک مردی را دارد کنار خودش می بیند. «قَالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمَنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا» گفت از تو به خدای رحمان پناه میبرم اگر اهل تقوایی. «قَالَ إِنَّمَا أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لِأَهَبَ لَکِ غُلَامًا زَکِیًّا» گفت من فرستاده خدای توام، می خواهم به تو یک پسر پاک بدهم. «قَالَتْ أَنَّی یَکُونُ لِی غُلَامٌ وَلَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَلَمْ أَکُ بَغِیًّا» گفت چگونه برای من پسری باشد در حالی که هیچ بشری به من دست نزده و اهل گناه هم نبوده ام. «قَالَ کَذَلِکِ قَالَ رَبُّکِ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ» گفت خدایت فرموده این کار برای من آسان است. «وَ لِنَجْعَلَهُ آیَةً لِلنَّاسِ» و می خواهم او را نشانه ای برای مردم قرار دهم. «فَحَمَلَتْ» حضرت مریم باردار شد. «فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَکَانًا قَصِیًّا» درد بارداری، مریم را به یک جای دور دستی برد. «فَأَجَاءَهَا الْمَخَاضُ» یکدفعه درد زایمان گرفت که بچه را به دنیا بیاورد. طبق روایت، هشت ساعت بعد از بارداری، این درد گرفت. مریم را کشید زیر یک نخل خشکیده. خدا به مریم گفت دست بکش به این درخت. دست کشید، خرمای تازه به درخت نشست. گفت پایت را به زمین بکش، یک چشمه هم برایت می جوشد. «وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَبًا جَنِیًّا. فَکُلِی وَ اشْرَبِی». حالا حضرت مریم هشت ساعته باردار شد، خرما خورد، چشمه جوشید، بچه دار شد. در حین بچه دار شدن فکر میکرد: من الان با این بچه برگردم به قبیله، مردم چه میگویند؟ آرزوی مرگ کرد. خدا فرمود: وقتی برگشتی حرف نزن، اشاره کن به این بچه که باهات حرف بزند. حضرت عیسی به دنیا آمد. سه روزش بود. خدا فرمود با همین بچه حرف بزنید. گفتند: «کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کَانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا» چطور با بچهای که در گهواره است حرف بزنیم؟ یکدفعه عیسی علیهالسلام در گهواره حرف زد. در کل زندگیتان چند بچه در گهواره حرف می زند؟ در کل زندگیتان چند تا خانم مجرد باردار می شود؟ در کل زندگیتان چند درخت دیدید که یکی دست بکشد، همان موقع میوه بدهد؟ چند خانم می بینید که دوره بارداری اش هشت ساعت باشد؟ قرآن می گوید کتاب زندگیست، اما چیزی می گوید که من در زندگیم یک بار هم تجربه اش نمیکنم. این چه کتاب زندگی است؟ بفرمایید بروید این آیات را زندگی کنید؛ چکار می خواهید بکنید؟ در قرآن میگوید ابراهیم چاقو کشید به گلوی بچه اش، نبرید. تو کل عمرتان چند تا چاقو میبینید که به گلوی کسی بکشید و نبرد؟ چند نفر را میبینید سه روز در آتش باشد و نسوزد؟ بگویید نه. خب بفرمایید چطور میخواهید این کتاب را زندگی کنید؟ خدا وقتی بخواهد تو دل آتش نگهت دارد، نگهت می دارد. برای همین در قرآن تعریف می کند، می گوید نگاه کن، باور کن. مریم را نگاه کن، سر سجاده می نشیند، غذا از آسمان می آید. در جنگ احد: «تَوَلَّوْا وَ الرَّسُولُ یَدْعُوهُمْ فِی أُخْرَاهُمْ» شما در احد از کوه بالا میرفتید، پیامبر صدا میکرد، برنمیگشتید. همه فرار کردند، فقط دو نفر ماندند: علی و یک مرد از انصار که میگویند زبیر بود. دو نفر ماندند. دشمن حس پیروزی گرفت و رفت سمت مکه. یکدفعه در مکه با خود گفتند: اینها که دو نفر بیشتر نمانده بودند، چرا آنها را تمام نکردیم؟ برگردیم. «فَأَلْقَی اللَّهُ فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ» خدا یک ترس عجیبی به دل دشمن انداخت. گفتند ولش کن. آدم از دو نفر میترسد؟ بله، خدا دشمن را از دو نفر مانده میترساند. در بدر هم شما کمک شدید در حالی که له و داغون بودید. بعضی اسلحه نداشتند، چوب برداشته بودند انگار میروند سر کوچه شان دعوا.
دنیای قرآن با زندگی ما فرق می کند. خدا میگوید اینهایی که شما انجام میدهید کشک است. اگر اینطور بود، اصلاً موشک درست نمی کردیم، لم میدادیم و پیروز هم می شدیم. اما دین خدا لم دادنی نیست. میگوید موشک درست کن، ولی دلت را نبند. مثل آن کسی که گفت: آقا شتر را ببندم یا توکل کنم؟ گفت ببند و توکل کن.

قطعات

مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

    تاکنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

پایگاه سخن