- 97
- 1000
- 1000
- 1000
نکاتی از نامه 31 نهجالبلاغه امیرالمؤمنین علیه السلام، 31
سخنرانی حجت الاسلام محمدجواد نظافت با موضوع «نکاتی از نامه 31 نهجالبلاغه امیرالمؤمنین علیه السلام»، جلسه سی و یکم: خطر پیروی از هوی و هوس، سال 1403
حضرت فلسفۀ نوشتن نامه را با این همه دل مشغولیهایی که خودشان دارند. درگیریها و اینکه حضرت میگویند: من پیر شدم و دیگر اصلاً حوصلۀ دیگران را ندارم، میخواهم به آخرت خودم فکر کنم. حضرت فرمودند: ای بنی، پسرم! چون دیدم که خودم را دیدم «قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً» سنم زیاد شده و «أَزْدَادُ وَهْناً» هر روز بدنم دارد سستتر میشود «بَادَرْتُ بِوَصِیَّتِی إِلَیْکَ» شتاب گرفتم برای وصیت کردن «أَوْرَدْتُ خِصَالًا» در این وصیت، یک خصلتهایی را آوردم که خیلی مهم است، قبل از اینکه اجل من شتاب بگیرد و سر برسد و نتوانم آن چه که در سینهام هست بازگو کنم. یعنی امیرالمؤمنین نگران است که میگوید: من تا زنده هستم، باید حرفهایم را بگویم، معارف را منتقل کنم، زکات علمم را بدهم، به فرزندم اسرار درون سینهام را منتقل کنم. پس از نظر امیرالمؤمنین، اجل یک رقیب هست! من قبلاً اشاره کردم اینجا باید به امیرالمؤمنین، از منظر یک بشر نگاه کنیم!
انسان است و بشر است، انبیاء هم همین گونه «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ» از آن جهت که بشر هستند، مثل بقیۀ مردم پیر میشوند، مثل بقیۀ مردم بدن سست میشود، مثل بقیۀ مردم حافظه ضعیف میشود ولی از آن جهت که معصوم است، از این جهت خللی وارد نمیشود. الآن از منظر یک پدر پیر آگاه، مهربان و با تجربه میخواهد معارف را منتقل کند، که هم چنان که قرآن فرموده است: «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ» به هر کس که عمر بدهیم، آن را در خلقتش واژگون میکنیم. یا فرمود: «وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ» بعضیهایتان را انقدر پیر میکنیم «لِکَیْ لا یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئاً» تا دیگر چیزی در حافظهاش باقی نماند، مثل همان کودکی که فرمود: «وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً» در این دنیا آمدیم هیچی نمیدانستید، از این دنیا میروید در حالی که هیچی در حافظهتان باقی نمانده است. این هم بالأخره اقتدار و قدرت خدای متعال هست و بشر، محکوم خداست.
سنت او این است، انسان را میآورد، آدم یک اوجی میگیرد، بعد هم فرود میآید باید از این فرصت، تا زنده است و تا سالم است، استفاده کند. بنابراین هر مربی و هر پدری، و هر انسانی، رقیبی به نام مرگ دارد، رقیبی به نام بیماری دارد. یعنی این مرگ میآید توپ فرصت را از زیر پای انسان در میآورد، تا مرگ نیامده، تا بیماری نیامده، تا گرفتاری نیامده، باید از فرصتها استفاده کرد. در روایت داریم «اغْتَنِمْ خَمْساً قَبْلَ خَمْسٍ» پنج چیز را قبل از پنج چیز، غنیمت بشمار! زندگی را قبل از مردن، جوانی را قبل از پیری، سلامتی را قبل از بیماری.
بعد حضرت یک نگرانی دیگری را مطرح کردند که فرمود: به این دلیل من سرعت گرفتم، فرمود: «أَوْ یَسْبِقَنِی إِلَیْکَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَى» ترسیدم هوسهای غالب، بر من سبقت بگیرد، یعنی چه؟ یعنی پسرم تو هم مثل هر انسانی، هوس داری! انسان ترکیبی است از شهوت و عقل، این هوس داشتن، یک جبر است اما اینکه انسان تسلیم هوس شود، یا عقل را بر هوسها، حاکم کند، این کاری است که دین میخواهد برای انسان انجام دهد و این بستگی به خود انسان دارد. بنابراین یکی از رقیبهای مربی، هوس متربی است. یعنی فرزند ما، هوس دارد دیر اقدام کنیم، هوس بر او غلبه میکند، هوس که غلبه کرد، دیگر حرفها نفوذ پیدا نمیکند!
حضرت فلسفۀ نوشتن نامه را با این همه دل مشغولیهایی که خودشان دارند. درگیریها و اینکه حضرت میگویند: من پیر شدم و دیگر اصلاً حوصلۀ دیگران را ندارم، میخواهم به آخرت خودم فکر کنم. حضرت فرمودند: ای بنی، پسرم! چون دیدم که خودم را دیدم «قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً» سنم زیاد شده و «أَزْدَادُ وَهْناً» هر روز بدنم دارد سستتر میشود «بَادَرْتُ بِوَصِیَّتِی إِلَیْکَ» شتاب گرفتم برای وصیت کردن «أَوْرَدْتُ خِصَالًا» در این وصیت، یک خصلتهایی را آوردم که خیلی مهم است، قبل از اینکه اجل من شتاب بگیرد و سر برسد و نتوانم آن چه که در سینهام هست بازگو کنم. یعنی امیرالمؤمنین نگران است که میگوید: من تا زنده هستم، باید حرفهایم را بگویم، معارف را منتقل کنم، زکات علمم را بدهم، به فرزندم اسرار درون سینهام را منتقل کنم. پس از نظر امیرالمؤمنین، اجل یک رقیب هست! من قبلاً اشاره کردم اینجا باید به امیرالمؤمنین، از منظر یک بشر نگاه کنیم!
انسان است و بشر است، انبیاء هم همین گونه «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ» از آن جهت که بشر هستند، مثل بقیۀ مردم پیر میشوند، مثل بقیۀ مردم بدن سست میشود، مثل بقیۀ مردم حافظه ضعیف میشود ولی از آن جهت که معصوم است، از این جهت خللی وارد نمیشود. الآن از منظر یک پدر پیر آگاه، مهربان و با تجربه میخواهد معارف را منتقل کند، که هم چنان که قرآن فرموده است: «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ» به هر کس که عمر بدهیم، آن را در خلقتش واژگون میکنیم. یا فرمود: «وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ» بعضیهایتان را انقدر پیر میکنیم «لِکَیْ لا یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئاً» تا دیگر چیزی در حافظهاش باقی نماند، مثل همان کودکی که فرمود: «وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً» در این دنیا آمدیم هیچی نمیدانستید، از این دنیا میروید در حالی که هیچی در حافظهتان باقی نمانده است. این هم بالأخره اقتدار و قدرت خدای متعال هست و بشر، محکوم خداست.
سنت او این است، انسان را میآورد، آدم یک اوجی میگیرد، بعد هم فرود میآید باید از این فرصت، تا زنده است و تا سالم است، استفاده کند. بنابراین هر مربی و هر پدری، و هر انسانی، رقیبی به نام مرگ دارد، رقیبی به نام بیماری دارد. یعنی این مرگ میآید توپ فرصت را از زیر پای انسان در میآورد، تا مرگ نیامده، تا بیماری نیامده، تا گرفتاری نیامده، باید از فرصتها استفاده کرد. در روایت داریم «اغْتَنِمْ خَمْساً قَبْلَ خَمْسٍ» پنج چیز را قبل از پنج چیز، غنیمت بشمار! زندگی را قبل از مردن، جوانی را قبل از پیری، سلامتی را قبل از بیماری.
بعد حضرت یک نگرانی دیگری را مطرح کردند که فرمود: به این دلیل من سرعت گرفتم، فرمود: «أَوْ یَسْبِقَنِی إِلَیْکَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَى» ترسیدم هوسهای غالب، بر من سبقت بگیرد، یعنی چه؟ یعنی پسرم تو هم مثل هر انسانی، هوس داری! انسان ترکیبی است از شهوت و عقل، این هوس داشتن، یک جبر است اما اینکه انسان تسلیم هوس شود، یا عقل را بر هوسها، حاکم کند، این کاری است که دین میخواهد برای انسان انجام دهد و این بستگی به خود انسان دارد. بنابراین یکی از رقیبهای مربی، هوس متربی است. یعنی فرزند ما، هوس دارد دیر اقدام کنیم، هوس بر او غلبه میکند، هوس که غلبه کرد، دیگر حرفها نفوذ پیدا نمیکند!


تاکنون نظری ثبت نشده است