قسمت سوم از سری ششم برنامه زندگی پس از زندگی؛ تجربه گر: آقای داود رسولی
در این قسمت روایت تجربه ی نزدیک به مرگ آقای داود رسولی را می شنویم:
- ایست قلبی و انتقال به بیمارستان و جدا شدن روح از بدن در بخش آی سی یو و متعجب بودن از وضعیت جدید
- مشاهده روح یکی دیگر از بیماران بخش که حدودا 80 ساله بود و بسیار عصبانی بود و رو به من گفت: می بینی وضع منو الان بیش از چهار ماه است که اینجا بلاتکلیفم...
- یاد خانواده ام افتادم و در یک لحظه خودم را در حیاط بیمارستان دیدم درحالیکه مادرم و همسرم و دوستم آنجا ایستاده بودند و صحبت می کردند
- برگشت به داخل آیسییو و مشاهده همان روح ناراحت آن بیمار سالخورده که می گفت من اینجا درعذابم و مجدد بازگشت به داخل حیاط و مشاهده برادر و دوستش که با موتور آمده بودند
- در حیاط بیمارستان روح خانم جوانی را دیدم که میخکوب بود و از وجودش شراره های آتش می بارید و گداخته بود و از او ترسیدم
- به اورژانس رفتم و جسم همان خانم را دیدم که اکسیژن به او وصل کرده بودند و مردی هم بسیار متاثر بالای سرش ایستاده بود و فهمیدم خودکشی کرده و در حال مرگ است
- به محض بازگشت به آیسییو؛ خودم را در بیابانی برهوت دیدم و بسیار وحشت کردم و شروع به گریه کردم و بی اختیار امیرالمومنین علیهالسلام را صدا می زدم که ناگهان پرده سفیدی مقابلم باز شد
- از آن بیابان به محیط دیگری رسیدم و دو جای مختلف را با فاصله کمی دیدم که گفته شد یکی خانه خداست و دیگری مرقد اباعبدالله علیهالسلام که بی اختیار به آن سمت رفتم البته ضریحی نداشت و بعد هم به سمت آن قسمتی رفتم که خانه خدا واقع بود
- سپس خودم را همچون یک شهاب در فضا دیدم و موجودی نورانی هم کمی جلوتر از من می رفت و افراد دیگری را دیدم که با حالت های مختلف، همین مسیر را ایستاده به سمت بالا طی می کردند
- به مقصد که رسیدیم چهارچوب بزرگی را دیدم که نگهبان بسیار عظیمی جلوی آن بود و با مدیریت او، افراد وارد می شدند و چون نوبت من شد گفت: این باید برگردد و من خیلی ناراحت شدم
- ناگهان از بالا کوبیده شدم روی زمین و داخل جسم خودم شدم درحالیکه درد وجودم را فراگرفت و چشمم را که گشودم دیدم روز است و من روی تخت آیسییو هستم.
در این قسمت روایت تجربه ی نزدیک به مرگ آقای داود رسولی را می شنویم:
- ایست قلبی و انتقال به بیمارستان و جدا شدن روح از بدن در بخش آی سی یو و متعجب بودن از وضعیت جدید
- مشاهده روح یکی دیگر از بیماران بخش که حدودا 80 ساله بود و بسیار عصبانی بود و رو به من گفت: می بینی وضع منو الان بیش از چهار ماه است که اینجا بلاتکلیفم...
- یاد خانواده ام افتادم و در یک لحظه خودم را در حیاط بیمارستان دیدم درحالیکه مادرم و همسرم و دوستم آنجا ایستاده بودند و صحبت می کردند
- برگشت به داخل آیسییو و مشاهده همان روح ناراحت آن بیمار سالخورده که می گفت من اینجا درعذابم و مجدد بازگشت به داخل حیاط و مشاهده برادر و دوستش که با موتور آمده بودند
- در حیاط بیمارستان روح خانم جوانی را دیدم که میخکوب بود و از وجودش شراره های آتش می بارید و گداخته بود و از او ترسیدم
- به اورژانس رفتم و جسم همان خانم را دیدم که اکسیژن به او وصل کرده بودند و مردی هم بسیار متاثر بالای سرش ایستاده بود و فهمیدم خودکشی کرده و در حال مرگ است
- به محض بازگشت به آیسییو؛ خودم را در بیابانی برهوت دیدم و بسیار وحشت کردم و شروع به گریه کردم و بی اختیار امیرالمومنین علیهالسلام را صدا می زدم که ناگهان پرده سفیدی مقابلم باز شد
- از آن بیابان به محیط دیگری رسیدم و دو جای مختلف را با فاصله کمی دیدم که گفته شد یکی خانه خداست و دیگری مرقد اباعبدالله علیهالسلام که بی اختیار به آن سمت رفتم البته ضریحی نداشت و بعد هم به سمت آن قسمتی رفتم که خانه خدا واقع بود
- سپس خودم را همچون یک شهاب در فضا دیدم و موجودی نورانی هم کمی جلوتر از من می رفت و افراد دیگری را دیدم که با حالت های مختلف، همین مسیر را ایستاده به سمت بالا طی می کردند
- به مقصد که رسیدیم چهارچوب بزرگی را دیدم که نگهبان بسیار عظیمی جلوی آن بود و با مدیریت او، افراد وارد می شدند و چون نوبت من شد گفت: این باید برگردد و من خیلی ناراحت شدم
- ناگهان از بالا کوبیده شدم روی زمین و داخل جسم خودم شدم درحالیکه درد وجودم را فراگرفت و چشمم را که گشودم دیدم روز است و من روی تخت آیسییو هستم.
تاکنون نظری ثبت نشده است