display result search
منو
تفسیر آیات 23 تا 24 سوره بقره – بخش سوم

تفسیر آیات 23 تا 24 سوره بقره – بخش سوم

  • 1 تعداد قطعات
  • 28 دقیقه مدت قطعه
  • 107 دریافت شده
درس آیت الله جوادی آملی با موضوع تفسیر آیات 23 تا 24 سوره بقره – بخش سوم
- تحدی خدا برای اثبات اعجاز قرآن
- شرک ربوبی و عبادی بت‌پرستان حجاز
- گستره تحدّی
- مراد از «وقود» در قرآن
- مقام انذار

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
﴿وَإِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَی عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ ٭ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَلَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکَافِرِینَ﴾
٭ تحدی خدای سبحان برای اثبات اعجاز قرآن کریم
در این کریمه خدای سبحان برای اثبات اعجاز قرآن کریم تحدّی کرده امد. تحدّی؛ یعنی مبارز طلب کردن فرمود: اگر شما در حقّانیّت این کتاب تردیدی دارید و میگویید «این کلام‌الله نیست و کلام بشر است» شما هم بشرید، سایر بشرها را هم به کمک فرا بخوانید و کوچکترین سورهای که در قرآن کریم است، مثل آن را بیاورید.

٭ نزاهت قرآن از ریب
٭ دجو وجه جمع بنی دو آیه
در صدر این آیه فرمود: ﴿وَ إِن کُنتُمْ فِی رَیْبٍ﴾ در اول سورهٴ «بقره» گذشت که ﴿ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ﴾ وجوهی که برای جمع بین این دو آیه ذکر شده است قبلاً اشاره شد یکی از آن وجوه هم این است که ﴿لاَ رَیْبَ فِیهِ﴾ در مقام نهی باشد نه نفی؛
٭ نهی بودن جمله ﴿لاَ رَیْبَ فِیهِ﴾
اگر در مقام نفی باشد معنایش این است که این کتاب در او ریب نیست با اینکه عدّهٴ زیادی هم ریب دارند و امّا اگر در مقام نهی باشد جمعش با این آیه آسان است ﴿لاَ رَیْبَ فِیهِ﴾؛ یعنی در او شک نکنید؛ نه اینکه شک واقع نمیشود با اینکه کفّار و منافقین در این کتاب شک دارند، قرآن کریم فرمود در او شک نکنید. اگر آن ﴿لاَ رَیْبَ فِیهِ﴾ نظیر ﴿فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ وَلاَ جِدَالَ فِی الحَجِّ﴾ باشد که در حکم نهی است و نه نفی، جمع بین آن آیه و این آیه هم آسان خواهد بود این یکی از وجوهی است که گفته‌اند.

٭ مرجع ضمیر در ﴿مِّثْلِهِ﴾
مطلبی که محلّ بحث بود این است که ضمیر ﴿مِّن مِّثْلِهِ﴾ [که] اینها بحثهای فرعی آیه است (بحثهای اصلی همان استدلال عقلی است که قرآن دارد تحدّی میکند) ضمیر ﴿مِّن مِّثْلِهِ﴾ آیا به ﴿مِمَّا نَزَّلْنَا﴾ برمیگردد و یا به ﴿عَبْدِ﴾ برمیگردد.

٭ بیان زمخشری و امین الاسلام دربارهٴ مرجع ضمیر
این وجوهی که مرحوم امین الإسلام در مجمع ذکر کرده است [و] قبل از او زمخشری در کشّاف ذکر کرده است که حقّ آن عالم هم محفوظ بماند ؛ منتها چون این نکته در کشّاف زمخشری نبود در مجمع هم نیامده. چه زمخشری، چه امین الإسلام هر دو به استشهاد سایر آیات گفتند: ضمیر ﴿مِّثْلِهِ﴾ به ﴿نَزَّلْنَا﴾ برمیگردد؛ زیرا در بعضی از آیات هست که ﴿فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ﴾ در سورهٴ «هود» و در سورهٴ «یونس» دیگر ضمیر یقیناً به ﴿مِمَّا نَزَّلْنَا﴾ برمیگردد؛ چون آنجا سخن از عبد نیست؛ پس اینجا هم ضمیر به کتاب برمیگردد،به قرآن برمیگردد.

٭ پاسخ از بیان زمخشری و امین الاسلام
جوابشان هم همان است که عرض شد در سایر سور سخن از عبد نبود؛ لذا حتماً ضمیر به قرآن برمیگردد امّا اینجا چون سخن از عبد به میان آمده دو احتمال است.

٭ وجه ترجیع بازگشت ضمیر به ﴿مِمَّا نَزَّلْنَا﴾
ولی مطلب مستفاد از آیه این است که تحدّی به سمت قرآن متوجّه است نه به سمت عبد؛ برای اینکه بعضیها میگفتند این کتاب، کتاب رسول خدا نیست؛ یعنی کتاب کسی که مدّعی نبوّت است نیست؛ دیگران املا کردند و این پیام دیگران را می‌رساند دیگران این کتاب را بر کسی که مدعی نبوت است املا کردند و این برای ما میخواند؛ گرچه او امّی است، ولی خودش نیاورد تا شما بگویید «یک امّی دیگر مثل او سخن بگوید» این سخن، نه سخن این امّی است نه سخن خدا، بلکه سخن یک گروهی است که در بامداد و شامگاه بر او املا میکنند و او محصول املای دیگران را یادداشت میکند و برای ما میخواند. این کتاب نه کلام‌الله است، نه کلام این شخص که امّی است، بلکه کلام دیگران است که املا میکنند و او محصول املای دیگران را برای ما میخواند. اگر ریبشان این بود، دیگر نمیتوان گفت شما هم یک امّی پیدا کنید که مثل این امّی سخن بگوید؛ چون آنها میگویند این کتاب املای دیگران است و او برای ما میخواند؛ چه اینکه در سورهٴ «فرقان» این‌چنین آمده، آیهٴ پنج سورهٴ «فرقان» این است: ﴿وَقَالُوا أَسَاطِیرُ الأَوَّلِینَ اکْتَتَبَهَا فَهِیَ تُمْلَی عَلَیْهِ بُکْرَةً وَأَصِیلاً﴾ این داستان گذشتگان است؛ داستان نوح، هود، ابراهیم (علیهم السلام) و امثال ذلک _معاذالله_ نظیر قصص گذشتگان است که برای او میخوانند و او هم برای ما میخواند. در بامداد و شامگاه برای او املا میکنند و او هم برای ما میخواند.
پس این کتاب، نه کتاب‌الله است نه کتاب این امّی، بلکه کتابی است که دیگران املا کردند [و] او برای ما میخواند. اگر ریبشان این بود دیگر جا ندارد که انسان به آورنده تحدّی کند، بگوید: شما هم یک امّی و نانویس پیدا کنید [که] مثل این نانویس سخن بگوید. آنها میگویند «این کتاب، نه کلام‌الله است [و] نه کلام این امّی» دیگر نمیشود گفت اگر شما ریب دارید یک امّی پیدا کنید که مثل این سخن بگوید.
بنابراین اگر ضمیر به قرآن برگردد هم با سایر سور مناسب هست، هم با اصل تهمتی که آنها میزدند سازگارتر است.

٭ وجه دیگر ترجیح بازگشت ضمیر به ﴿مِمَّا نَزَّلْنَا﴾
امّا اینکه فرمود: ﴿وَادْعُوا شُهَدَاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ﴾ این ظاهراً در برابر آنچه که در سورهٴ «رعد» آمده است در پایان سورهٴ «رعد» این است که ﴿وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً﴾ کفّار میگویند «تو پیغمبر نیستی» ﴿قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ﴾ فرمود: تو در جواب این تهمت بگو من دو شاهد دارم؛ یکی خدا یکی کسی که همهٴ کتاب را میداند که علی ابن ابی طالب (سلام الله علیه) است که آن بحثش جداست. شاهد من خدای من است. خدا شهادت میدهد که من پیغمبرم و این دعوا دعوای حق است: ﴿وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُم﴾ ؛ خدا شاهد است نه خدا شاهد است یعنی خدا عالم است؛ چون در مقام احتجاج آن کسی که دلیل ندارد و نمیتواند اثبات کند و به عجز افتاد، میگوید: «بالأخره خدا میداند» ممکن است دعوای او حق باشد، ولی در مقام احتجاج او نمیتواند استدلال کند کفّار وقتی به پیغمبر گفتند «تو پیغمبر نیستی» رسول خدا احتجاج کرد. نفرمود که خدا میداند؛ خدا میداند دعوا را تمام نمیکند، فرمود بگو خدا شهادت داد [و] گواهی داد [که] من پیغمبرم. من پیغمبرم چرا؟ شاهد کیست؟ خدا، خدا شهادت داد که من پیغمبرم؛ برای اینکه کلام او به دست من است کتاب او به دست من است [و] چون خدا پیامش را به دست من داد؛ پس گواهی میدهد به رسالت من. کتاب او به دست من است، حرف او از زبان من شنیده میشود ﴿قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً﴾؛ یعنی خدا شهادت داد، گواهی داد که من پیغمبرم این هم دلیل من و شما اگر در این شهادت شک دارید مثل این بیاورید. قهراً ﴿کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً﴾ در مقام احتجاج خواهد بود. مشابه آن را در سورهٴ «بقره» خدای سبحان از اینها شاهد طلب میکند: ﴿وَادْعُوا شُهَدَاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ﴾؛ من میگویم این کتاب، کلام خداست و خدا شاهد است؛ چون خدا کلام خود را به دست من داد. شما هم میگویید «این کتاب، کتاب بشر است» شهدایتان را احضار کنید که شهادت بدهند که این کلام، کلام بشر است و کلام‌الله نیست: ﴿وَادْعُوا شُهَدَاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ﴾ اینها فروعات مسئله بود.

٭ شرک ربوبی و عبادی بت‌پرستان حجاز
پرسش ...
پاسخ: خدا را که قبول داشتند، وثنیّین حجاز «الله» را به عنوان اینکه موجود واجب است قبول داشتند، به عنوان اینکه خالق سماوات و أرض است قبول داشتند، به عنوان اینکه «ربّ الأرباب» است قبول داشتند؛ امّا برای هر موضع و موسمی یک ربّ جزئی قائل بودند و قائل به ارباب متفرّقه بودند و خدا را «ربّ الأرباب» میدانستند؛ لذا بتهای خود را عبادت میکردند که آنها را به «الله» نزدیک کند: ﴿نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی﴾ .


٭ قیاس استثنائی بودن تحدّی در این دو آیه
آن اساس بحث همین تلازم عقلی است که به صورت یک قیاس استثنایی در این دو آیه بیان شد. فرمود: اگر شما در حقّانیّت این کلام و کتاب شک دارید مثل این بیاورید، چون نمیتوانید مثل این بیاورید؛ پس این کتاب کلام‌الله است. خلاصهاش به صورت استدلال عقلی و قیاس استثنایی به این صورت درمیآید که «لو کان هذا الکتاب من عند غیر الله لامکن الإتیان بمثله لکنّ التالی باطل فالمقدّم مثله» این قیاس عقلی. بقیه بحثها که ضمیر به چه چیزی برمیگردد جزء فروعات این آیه است. این برهان عقلی است فرمود اگر این کتاب، کلام‌الله نبود اتیان مثلش ممکن بود [و] چون اتیان مثلش محال است؛ پس این کتاب، کلام‌الله است. در قیاس استثنایی باید تلازم مقدّم و تالی اثبات شود (اولاً) و بطلان تالی هم بیان بشود (ثانیاً) تلازم مقدّم و تالی را در آیه اول بیان فرمود، بطلان تالی را در آیهٴ دوم. فرمود: ﴿وَإِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَی عَبْدِنَا﴾؛ اگر شک دارید [و] میگویید این کتاب، کلام‌الله نیست؛ ﴿فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ﴾ اگر کلام‌الله نباشد کلام بشر است [و] اگر کلام بشر بود شما هم بشرید، مثل این بیاورید. در آیهٴ بعد بطلان تالی را بیان کرد [و] فرمود: ﴿فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَلَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ﴾؛ اگر نتوانستید مثل این بیارید _چه اینکه هرگز نمیتوانید_ از جهنّم بپرهیزید، منتها در بحثهای سابق هم ملاحظه فرمودید چون قرآن، کتاب فنی نیست [بلکه] نور و هدایت است، نظیر کتابهای عقلی و فنی براساس اصطلاح سخن نمیگوید؛ براهین عقلی را آمیخته با ارشاد و هدایت ذکر میکند. در کتابهای عقلی میگویند «لکنّ التالی باطل فالمقدّم مثله» دیگر کاری با تربیت ندارند؛ چون آنجا تعلیم است، قرآن چون کتاب هدایت و نور است، تعلیمش با تربیت آمیخته است و میگوید اگر این‌چنین نبود از جهنّم بترسید.
بنابراین اصلش را به عنوان تلازم مقدّم و تالی (یک) و بطلان تالی (دو) اثبات میکند، بعد نتیجهگیری‌اش این است [که] از جهنّم بپرهیزید؛ چون تمام تلاش قرآن برای ایمان است.

٭ نحوه تلازم بین کلام بشر بودن قرآن و اتیان مثل آن
تلازم مقدم و تالی مقداری در بحث دیروز گذشت و خلاصهاش این است که، اگر این کتاب کلام‌الله نباشد، خواه کلام شخص پیغمبر باشد، خواه گروهی او را کمک کرده باشند که در سورهٴ «فرقان» این تهمت نقل شده است که ﴿وَ أَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ ... ٭ ... فَهِیَ تُمْلَی عَلَیْهِ بُکْرَةً وَأَصِیلاً﴾ . اگر این کتاب کلام‌الله نباشد، کلام بشر است یا کلام یک نفر یا کلام یک گروه. قرآن هم میفرماید: شما یا یک نفر یا یک گروه. یا همهٴ جن و انس جمع بشوید، مثل این بیاورید؛ زیرا او بشر است شما هم بشرید، اگر او یک ابتکاری کرد در اثر نبوغ و استعداد او بود، در بین شما هم نوابغ کم نیست او این نبوغ را روی انسانیّتش دارد، شما هم که انسانید ممکن نیست فردی از نوع کاری انجام بدهد که انجام آن کار برای افراد دیگر مستحیل باشد. تا کنون ما هر چه دیدیم [و] هر مبتکری که آمد، دیگران همان راه را تعقیب کردند یا به پای او رسیدند یا از او جلوتر رفتند یا بالاخره نزدیک او شدند. هیچ کسی چه در مسائل عقلی [و] چه در مسائل علمی کاری نکرد که دیگران نتوانند یاد بگیرند و مثل او را بسازند و مثل او را بپرورانند. خاصیّت اتحاد یک نوع آن است [که] اگر افرادی تحت یک نوع مندرج‌اند، حکم آن نوع در همه هست یا کم یا زیاد؛ ممکن نیست فردی از افراد این نوع خصیصهای داشته باشد که کار او از دیگران محال باشد یا پیدا کردن آن خصیصهٴ نفسانی برای دیگران مستحیل باشد؛ لذا فرمود: اگر این کتاب کلام‌الله نباشد [و] کلام بشر باشد، اتیان مثل او از دیگر انسانها ممکن است؛ نظیر این که ﴿لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً﴾ که آن هم به صورت یک قیاس استثنایی است.
پس تلازم مقدم و تالی روشن شد که «لو کان هذا الکلام کلام البشر لأمکن الإتیان بمثله» (این تلازم) نمیشود گفت که این کلام، کلام بشر هست ولی اتیان مثلش مستحیل است. اگر این کلام، کلام بشر هست و همه بشرند ممکن نیست یک خصیصهای در یک فرد باشد که در افراد دیگر مستحیل باشد. ممکن است یک خصیصهای در یک فرد باشد که در افراد دیگر کمتر یافت بشود، امّا استحاله ندارد.

٭ بدیهی بودن بطلان تالی به شهادت قطعی تاریخ
لذا آنها این تلازم را پذیرفتند حتی مشرکین این تلازم را پذیرفتند؛ لذا به صدد تحدی و مبارزه برآمدند [و] رفتند که مثل این بیاورند. و چون نتوانستند مثل این بیاورند شروع به تهمت کردند، این‌چنین نبود که به سراغ مثل آوردن نرفته باشند [بلکه] مدّتها کوشیدند، بعضی سالی زحمت می‌کشید تا مثل این بیاورد. همان جریانهای معروفی که از کنار کعبه پیمان میبستند تا سال بعد مثل یک سوره بیاورند و عاجز شده بودند.
پس تلازم مقدّم و تالی روشن است، بطلان تالی به شهادت قطعی تاریخ روشن است. الیوم هم این تحدّی هست [و] اختصاص به گذشته ندارد. الیوم هم اگر کسی بتواند مثل کوچکترین سورهای از سور قرآن بیاورد در برابر اسلام این قدر دست به شمشیر نمی‌زنند سرّ اینکه دست به سلاح میکنند برای آن است که در برابر هیچ سورهای از سور قرآن توان مبارزه ندارند.
پس بطلان تالی به شهادت قطعی تاریخ روشن و تلازم مقدم و تالی هم به برهان عقلی روشن و خلاصهٴ قیاس استثنایی این میشود که «لو کان هذا الکلام من عند غیر الله لأمکن الأتیان بمثله و لکنّ التالی باطل فالمقدّم مثله».

٭ گستره تحدّی
﴿وَإِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَی عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِن مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ﴾، غیر خدا هر که هست، هر موجودی که غیر خداست آن را به عنوان شاهد فرا بخوانید نظیر همان آیه سورهٴ «إسراء» که ﴿لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً﴾ . ﴿وَادْعُوا شُهَدَاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ﴾.

٭ عجز کافران از آوردن مثل قرآن
مسئله به قدری روشن بود که حتی آنها نتوانستند با بلوا ثابت کنند که فلان قصه مثل قرآن است. همهٴ دسیسهها را مرتکب شدند ولی مقدورشان نبود که آن علما، فصحا و بلغاء شهادت بدهند که فلان قصه‌ای که فلان ادیب گفت، نظیر فلان سوره است، به قدری روشن بود که این را هم مقدورشان نبود [و] اگر مقدورشان بود میگفتند که ما مثل قرآن آوردیم. مسئله به قدری روشن بود که آنها حتی نتوانستند دسیسه کنند و دانشمندانشان شهادت بدهند که فلان قصه مثل فلان سوره است به این حد بود نه اینکه آنها آدم صالحی بودند [و] اهل دسیسه نبودند، بلکه مسئله به قدری روشن است که حتّی به خودشان اجازهٴ این کار را هم نمیدادند. ﴿وَادْعُوا شُهَدَاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ﴾ این آیه اول تلازم مقدم و تالی را اثبات میکند. آیهٴ دوّم بطلان تالی را.

٭ تحدّی و اعجاز قرآن
﴿فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا﴾ اگر نتوانستید مثل این بیاورید «و لن تفعلوا» که این هم تأکید است که عرض شد در خلال تحدّی یک معجزهٴ دیگری هم مطرح است همین اخبار به غیب «معجزةٌ أخریٰ» همین که فرمود بعداً هم نمیتوانید «الی یوم القیامه» مثل این بیاورید خودش اخبار به غیب است و معجزهٴ دیگر است.

٭ قرآن و رسالت انذار
﴿فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکَافِرِینَ﴾. اگر نتوانستید مثل این بیاورید _چه اینکه نمیتوانید بدانید_ این کتاب، کلام‌الله است.

٭ تفاوت زبان قرآن با زبان علوم حکمت و کلام
این طرز یک تفکّر عقلی است، امّا تفکّر قرآنی چون آمیخته با هدایت است به سبک مدرسه سخن نمیگوید که «لکنّ التالی باطل فالمقدّم مثله». این میخواهد آن هدایت و ارشاد را به عنوان هدف تعقیب کند و نفرمود اگر نتوانستید پس ایمان بیاورید.

٭ پایداری ایمان بیشتر انسانها بر اثر ترس از جهنم
اساس کار ترس از جهنّم است [و] اکثری مردم در اثر ترس از جهنّم ایمان میآورند؛ البته اوحدی از انسانها «حبّاً لله» عبادت میکنند، أوساط از مؤمنین هم «شوقاً إلی الجنّات الّتی تجری من تحتها الأنهار» عبادت میکنند، ولی اکثری برای ترس از جهنّم است که ایمان میآورند؛ وگرنه آن همه فضایلی که برای نماز شب ذکر شده است کمتر موفّق‌اند، امّا همه نماز صبح را میخوانند. این نماز صبح را برای ترس از جهنّم میخوانند، اگر برای شوق بهشت بود آن همه فضایل که برای نماز شب بود خُب، برمیخاستند، اکثری برای ترس از جهنّم است.

٭ سر حصر پیامبر اکرم (صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) به عنوان «منذر» در قرآن
لذا قرآن کریم در عین حال که رسولش را به عنوان بشیر و نذیر معرّفی میکند [و] این دو صفت را برای حضرت قائل است، اما در هیچ جا حضرت را به عنوان تنها مبشّر معرفی نمیکند، نمیفرماید: «إن أنت إلاّ مبشّر» یا رسول خدا هم نمیفرماید: «إن أنا إلاّ مبشّرٌ» امّا دربارهٴ انذار حصر شده است: ﴿إِنَّمَا أَنَا مُنذِرٌ﴾ یا ﴿إِنْ أَنتَ إِلاَّ نَذِیرٌ﴾ ؛ تو کارت فقط ترساندن است، با اینکه هم بشیر است هم نذیر؛ امّا دربارهٴ بشیر بودن حصر نیاورده، دربارهٴ نذیر بودن حصر آمده: ﴿إِنْ أَنتَ إِلاَّ نَذِیرٌ﴾؛ چه اینکه در اوائل بعثت هم دستور داد فرمود: ﴿قُمْ فَأَنذِر﴾ برخیز [و] بترسان مردم را، نه «قُم فبشّر».

٭ شرط رسیدن به مقام انذار
آن هم انذار کار هر کسی نیست که انسان بتواند دیگران را از جهنّم بترساند. ممکن است موعظه کند، سخنرانی کند، کتاب بنویسد، اما آن هنر را داشته باشد که دیگری را بترساند، این کار هر کسی نیست تا انسان خود نترسد و نشانهٴ ترس در هستی او نباشد، حرفش در دیگران اثر رعب نمیآورد ﴿قُمْ فَأَنذِر﴾ الآن اگر کسی از این در وارد بشود، بگوید یک ماری اینجاست، ولی حالش حال عادی باشد کسی نمیترسد، امّا اگر سراسیمه و وحشتزده با چهره زرد و مرعوب وارد بشود خُب، بالأخره حرفش در دیگران اثر میگذارد.
مرحوم شیخ مفید (رضوان الله علیه) و دیگران نقل کردهاند که رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) وقتی سخن از جهنّم به میان میآمد «تُحمرّ وجنتاه» ؛ وقتی میخواست سخن از قیامت و آتش بگوید تمام صورتش سرخ میشد؛ این پیداست که آتش را دارد میبیند حرف او البته در مردم اثر دارد.

٭ ترس از جهنم مقدمه‌ای برای عبادت عاشقانه
لذا اساس کار ترس است [و] وقتی انسان با ترس مؤمن شد کم‌کم شوق بهشت در او پیدا میشود، کم‌کم ممکن است درجات عالیه «حبّاً لله» پیدا بشود، ولی اولین لحظه برای تودهٴ مردم، ترس از جهنّم است.

٭ رسالت عالمان دینی، ترساندن مردم از مهر الهی
و کاری هم که به عهدهٴ علماست همان ترساندن است؛ لذا در همان آیهٴ معروف «نفر» فرمود: ﴿لَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِم﴾ اینها بیایند در حوزهها عالم بشوند فقیه بشوند که مردم را بترسانند؛ نه برای مردم سخنرانی بکنند نه درس بگویند، نه کتاب بنویسند، اینها همه وسیله است بیایند فقیه بشوند که مردم را بترسانند. خُب، تا خود انسان از جهنّم نترسد که آن هنر را ندارد که انذار کند اگر گفتند علما ورثهٴ انبیایند و اگر انبیا کارشان انذار است، وقتی علما وارثان انبیا خواهند بود که بترسند و بتوانند بترسانند، آن هنر را داشته باشند [و] آن هنر نصیب هر کس نیست هر گوینده یا هر نویسنده‌ای آن هنر را ندارد که مردم را از آتش بترساند. علی‌ایّ‌حال اساس کار برای تودهٴ مردم در ابتدای امر ترس از آتش است، بعدها که راه افتادند خیلی از فضایل به روی اینها گشوده میشود.

٭ وجود فعلی بهشت و جهنم
لذا فرمود: ﴿فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَلَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوْا النَّارَ﴾ کدام نار؟ هم آن نار آماده است؛ همین الآن آماده است؛ چون جهنّم الآن موجود است بهشت الآن موجود است؛ طبق روایات معتبری که هست و آیات هم شهادت میدهد که بهشت و جهنّم الآن موجود است: ﴿فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ﴾ که ﴿أُعِدَّتْ لِلْکَافِرِینَ﴾ الآن آماده است.

٭ مراد از «وقود» در قرآن
کدام نار؟ آن ناری که وقودش مردم‌اند با سنگها. وقود چیست؟ آن سنگ چخماق که اگر میزدند آتش از آن جرقّه میزد، آن را میگویند «وقود» که آتش از درون او میجوشد، آتشگیره که به وسیله این آتش مشتعل میشود، آن را میگویند «وقود» وقود جهنّم خود مردم‌اند؛ یعنی اگر یک ضربهای بر این انسان وارد شود از درون او آتش میجوشد این را میگویند وقود. وقود یعنی آتش‌گیره.

٭ بیان اشتعال کافران با زبان مثل
مرحوم امینی (قدّس الله سرّه الشرّیف) در کتاب شریف الغدیر از کتاب «زین الفتی فی شرح سورهٴ هل اتی» این جریان را نقل کرد که، نه تنها دومی گفت «لو لا علیٌّ لهلک» بلکه سومی هم این سخن را داشت . در آن بخش از این کتاب «زین الفتی» نقل میکند که در زمان سومی، کسی از راه دور یا نزدیک آمده و جمجمهٴ سر کافری را از کنار یک گور برداشت آمد به عثمان گفت: مگر نه آن است که شما میگویید کافر بعد از مرگ در قبر میسوزد و معذّب است؟ گفت: بله. گفت: این جمجمهٴ سر یک کافر است و از قبر برداشتهام و این سر سرد است و گرم نیست و آتشی ندارد. عثمان گفت: ابی الحسن (سلام الله علیه) را احضار کنید. فرستادند حضور امیر المؤمنین (سلام الله علیه)، حضرت را احضار کرد. دیگران به حضور حضرت میرفتند [و] میدانستند که حضرت مثل کعبه است که «تؤتیٰ و لا تأتی» ولی این احضار کرد. وقتی امیر المؤمنین (سلام الله علیه) آمد، عثمان به این شخص گفت «أعد المسأله»، آن سؤال را تکرار بکن، این شخص سؤال را تکرار کرد که این سر، سرِ مثلاً یک کافر است و از قبر گرفته شد و گرم نیست و آتشی ندارد.
حضرت بیانی فرمود که خلاصه آن با یک توضیح کوتاه این است که فرمود: شما زند و مسعار را حاضر کنید (زند و مسعار همان وسیلهٴ آتشگیری که صحرانوردها داشتهاند، همین سنگ چخماقی که بیابان‌نشینان) داشتند. فرمود: این آتشگیرهها و این سنگ آتش را وقتی شما نگاه میکنید، سرد است [و] آتشی ندارد امّا این دو را که به هم زدید آتش از درونش میجوشد؛ فرمود: این سنگ سرد است، اگر چیزی به او برسد از درون او آتش میجوشد. فرمود: این کافر، این سر، این جمجمه و این استخوانی که تو میبینی این بله، مثل سنگ چخماق است خدای سبحان در آن نشئه اگر اثری بر او وارد کند از درون او آتش میجوشد پس انسان به همراه خودش آتش حمل میکند [که] این را میگویند «وقود».
٭ شواهد قرآنی و روائی بر وجود فعلی بهشت و جهنم
و این جهنّم الآن موجود است. بیانی از امام رضا (سلام الله علیه) هست که جنّت و نار الآن مخلوق‌اند . محقّقین ما فرمودهاند جهنّم و بهشت الآن مخلوق‌اند، مرحوم خواجه در متن تجرید، مرحوم علاّمه در شرح تجرید مرحوم شیخ بهایی در اربعین و نوع محقّقین اسلامی و امامی معتقدند که جهنّم و بهشت الآن موجود است.

٭معرفی انسان تبهکار به عنوان آتش گیرهٴ جهنم در قرآن
جهنمی که وقودش خود انسان است منتها اگر دست الهی در آن عالم به این سر برسد شعلهور میشود. مشابه آن ﴿نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الأَفْئِدَةِ﴾ پس گذشته از این که جهنّم هست و بالفعل موجود است وقود نار خود انسان است.
﴿فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ﴾ این وقود که مردم‌اند در بعضی از آیات دیگر مشخّص شد که فرمود: آل فرعون وقود نارند [که] به عنوان نمونه آنها را به عنوان وقود معرّفی کرده است: ﴿کَدَأْبِ آلَ فِرْعَوْنَ﴾ در آن قسمت فرمود اینها وقود نارند: ﴿فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ﴾.


٭ مراد از «حجاره» در آیه
این «حجارة» ظاهراً همان سنگهایی است که از آن بت تراشیدند؛ چون ﴿إِنَّکُم وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ﴾ ؛ یعنی عابد و معبود اینها حصوها و سنگها و سنگریزهٴ جهنّم‌اند: ﴿إِنَّکُم وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ﴾ که ﴿أُعِدَّتْ لِلْکَافِرِینَ﴾.

٭ نحوهٴ بشارت خدای سبحان به مؤمنان
آن گاه به دنبال این جریان مؤمنین را ذکر کرده است که اگر کسی اندیشید و روی این برهان عقلی نتیجه گرفت که این کتاب، کلام‌الله است و ایمان آورد خدای سبحان به او بشارت میدهد: ﴿وَبَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهَارُ کُلَّمَا رُزِقُوْا مِنْهَا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قَالُوا هَذَا الَّذِیْ رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ﴾ هر وقت به بهشتیان یک میوه جدیدی بدهند، میگویند «این میوه را ما قبلاً در دنیا خوردیم» یعنی این اعمال صالح، این صوم و صلات، این عباداتی که اینجا انجام میدهد وقتی در قیامت به صورت میوههای بهشت ظهور میکند، این شخص میگوید «من قبلاً این را چشیدهام» این بحثش ـ به خواست خدای سبحان ـ در آیهٴ بعد خواهد آمد.


٭ محور تحدّی
٭ تحدّی جهانی خدای سبحان
عمده این است که، اگر چنانچه قرآن مخالفین را به مبارزه دعوت کرده است محور مبارزه را مشخّص کرد، به مخالف گفت «مثل قرآن بیاور». در چه چیزی مثل قرآن بیاورد؟ اگر تنها به اعراب جاهلی میگفت مثل قرآن بیاور، انسان احتمال میداد که مثل قرآن، از نظر فصاحت و بلاغت و امثال ذلک است. امّا این تحدّی قرآن، مثل دعوت قرآن؛ جهانی است اگر دعوت قرآن جهانی است که ﴿لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً﴾ یا ﴿ذِکْرَی لِلْبَشَرِ﴾ یا ﴿نَذِیراً لِلْبَشَرِ﴾ اگر برای کلّ بشریت است در کل زمان تحدی او هم برای کل بشریت است در کل زمان. بشرهای غیر عرب که عربی عادی را نمیفهمند تا بگویند تا چه رسد به عربی‌ای مثل عربی قرآن.

٭ سرّ عدم اختصاص تحدّی قرآن به فصاحت و بلاغت
پس خدای سبحان آنها را با فصاحت و بلاغت و اسلوب ادبی و عربی تحدّی نکرد. چون تحدّی‌اش جهانی است، به هر عالم و متخصص میگوید: در هر رشتهای که توانمندی قرآن در همان رشته بهتر از تو سخن گفت، تو مثل آن بیاور؛ لذا تحدّی قرآن، گاهی به علم است، گاهی به آورندهٴ قرآن است، گاهی به اخبارات غیبی اوست، گاهی به هماهنگی سراسر این آیات شش هزار و خردهای است که در طی بیش از بیست سال نازل شده است؛ بدون اینکه هیچ ناموزونی در او پیدا بشود و مانند آن، که تک تک این مبادی تحدّی که محور مبارزه است باید بحث بشود.
قرآن میگوید مثل این کتاب بیاورید در چه چیزی مثل این باشد؟ در عربی بودن؟ این را که به عجمیها نمیشود گفت شما مثل قرآن بیاورید، یک انسان عجمی نمیتواند مثل یک عربی ساده بیاورد چه رسد مثل قرآن. اگر دعوت قرآن عالَمی است [و] تحدی او هم عالمی است، معلوم میشود محور تحدی و دعوای مبارزه تنها فصاحت و بلاغت و علوم ادبی نیست.

٭ نمونه‌ای از تحدّی به علم در قرآن
در سورهٴ «نحل» تحدّی به علم کرده است، فرمود: این کتاب همهٴ حقایق را داراست. آیهٴ 89 سورهٴ «نحل» فرمود: ﴿یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیْهِم مِنْ أَنفُسِهِمْ وَجِئْنَا بِکَ شَهِیداً عَلَی هؤُلاَءِ وَنَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ﴾ این خصوصیّت قرآن است آن گاه در موقع تحدی میفرماید شما هم کتابی مثل قرآن بیاورید که ﴿تبیاناً لکلّ شیء﴾ باشد. هیچ چیزی که در سعادت انسانها نقش دارد نیست مگر اینکه قرآن کریم به أحسن وجه بیان کرده است، شما هم یک کتاب این‌چنین بیاورید ولو مطالبش را به زبان فارسی بیان کنید، ولی مطلبش در سطح مطالب قرآن باشد؛ ولو به زبان دیگر بیان کنید، ولی معارفش در سطح معارف قرآن باشد؛ چون وقتی قرآن کریم برای هدایت غیر عرب هم آمده، آنها را هم به مبارزه دعوت میکند، دیگر نمیشود گفت که عجمیها را دعوت کرده [که] مثل قرآن با فصاحت و بلاغت سخن بگویند، نه به غیر عرب میفرماید شما کتابی و کلامی در سطح معارف قرآن بیاورید. ﴿نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ﴾ .
اگر دربارهٴ تورات موسای کلیم (علیه السلام) فرمود: ﴿تَفْصِیلاً﴾ آنجا سخن از ﴿مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ﴾ است، با «من» تبعیضیّه فرمود، نه «فصیلاً لکلّ شیء» قرآن که مهیمن بر همهٴ کتب آسمانی است، هیمنه و سیطره و سلطه دارد، اوست که ﴿تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ﴾؛ هیچ چیزی در سعادت بشر نقش ندارد مگر آنکه قرآن کریم بیان کرده است، «اجمالاً أو تفصیلاً» ﴿وَنَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ وَهُدی وَرَحْمَةً وَبُشْرَی لِلْمُسْلِمِینَ﴾ این تحدی به علم است.

٭ ردّ افترا به پیامبر اکرم (صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) در آموختن قرآن
عدهای گفتند این کتاب را شما از فلان آهنگر رومی که چند صباحی در مکه مغازه داشت و کارگر بود و کار آهنگری داشت از او آموختید. این را در همین سورهٴ «نحل» فرمود: شما اگر درست بیندیشید این تهمت را روا نمیدارید؛ برای اینکه آن زبانی که شما به پیغمبر (صلّی الله علیه وآله وسلّم) نسبت میدهید، آن عجمی است و این عربی مبین است [و] با هم خیلی فرق دارد. سورهٴ «نحل» آیهٴ 103 این است که ﴿وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّمَا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ﴾؛ خودش گرچه مکتب نرفت، امّا این آهنگر رومی که در مکّه مغازه دارد، این حرفها را به او آموخت قرآن کریم می‌فرماید: آن گوینده خود از زبان عربی متعارف عاجز است چه رسد به عربی مبین: ﴿إِنَّمَا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَهذَا لِسَانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ﴾ این زبان به قدری وسیع است که خصوصیّات همهٴ زبانها را تبیین میکند و هیچ زبانی نیست که خصوصیّات عربی را بتواند بیان کند.

٭ توصیف ﴿عربیّ مبین﴾ در روایات
در روایات عربی مبین به این وصف تفسیر شده است. مبین، یعنی «یُبیّن الألسُن ولا تُبیّنهُ الألسُن» ؛ عربی میتواند همهٴ زبانها را به خوبی ترجمه کند امّا زبانهای دیگر این توان را ندارند که مزایای عربی را تبیین کنند؛ ناچارند که چند کلمه را، چند جمله را کنار هم بگذارند تا مفاد یک جملهٴ عربی را بیان کنند، قهراً آن لطائف در زیر دست و پای این خلل و فرج میریزد. عربی مبین است، یعنی هر کسی هر مطلبی داشته باشد با عربی میتواند بیان کند و امّا آن لطائف و معارفی که با عربی بیان شده است، با زبانهای دیگر بیان نمیشود یعنی با کلمات بسیط ادا نمیشود ناچار با کلمات ترکیبی باید ادا بشود که خیلی از معارف میافتد؛ لذا انسان بعد از مرگ عربی سخن میگوید؛ زبان اهل بهشت عربی است و داوود پیغمبر (سلام الله علیه) که سخنگوی خداست و خوانندهٴ بهشتیان است [و] خطیب اهل جنّت است و قاری اهل جنّت است با عربی برای مردم پیام خدای سبحان را میخواند این را در نهج‌البلاغه ملاحظه میفرمایید که امیر المؤمنین در وصف داوود (علیهما السّلام) فرمود: او قاری اهل جنّت است ؛ خوانندهٴ بهشتیهان است. او به عربی میخواند. او آیات قرآن را میخواند [و] پیام خدای را که میرساند با عربی میرساند [و] اصولاً کلام اهل جنّت عربی است، پس این یک نحو تحدّی که تحدّی به علم است.

٭ تحدّی به آورندهٴ قرآن
امّا تحدّی به آورندهاش همان است که در سورهٴ «یونس» دیروز بیان شد که خود رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود من چندین سال در بین شما بودم: ﴿لَبِثْتُ فُیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ﴾ که ﴿قُل لوْ شَاءَ اللَّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ وَلاَ أَدْرَاکُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فُیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ﴾ فرمود: من عمری را در بین شما گذراندم اهل نوشتن نبودم، اهل خواندن نبودم، اهل این گونه از بحثها ومسائل نبودم، شما اگر درست بیندیشید، میبینید که این سخنان، سخنان من نیست یک امّی این‌چنین سخن نمیگوید این هم تحدی به آورنده است که بحثش قبلاً گذشت.

٭ نحوهٴ تحدّی به هماهنگ و موزون بودن سراسر آیات قرآن
امّا تحدی به هماهنگی وموزون بودن سراسر آیات قرآن، این هم همان آیهٴ معروف است که؛ ﴿لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً﴾ .
٭ تحدّی خدای سبحان از طریق قیاس استثنایی
این هم به عنوان یک قیاس استثنایی است؛ اگر این کتاب کلام‌الله نبود، حتماً بین آیاتش یک اختلاف و ناهماهنگی یافت میشد «ولکنّ التالی باطل، هیچ ناهماهنگی نیست؛ زیرا همهٴ آیات متشابه و همگون هم‌اند که بعضی مصدّق بعض دیگر است [و] چون تالی باطل است مقدم هم مثل اوست. این هم باید یک بحثی جدا بشود که تلازم مقدم و تالی اثبات بشود و بطلان تالی هم بیان بشود؛ چون تحدی قرآن است. فرمود: شما کتابی مثل قرآن بیاورید یکدست و هماهنگ که هیچ گوشهاش با گوشهٴ دیگر مخالف نباشد. ﴿َوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ﴾ این مقدم ﴿لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً﴾ این تالی «لکنّ التالی باطل» چرا؟ چون ﴿للَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ﴾ خدای سبحان بهترین سخن را تنزل داده است که سراسرش شبیه هم است هماهنگ هم است، همه به هم انثناء دارند. سراسر این کتاب مثانی است.

٭ وجه تسمیه «تثنیه»
تثنیه را که تثنیه میگویند؛ برای اینکه دومی به اولی انثنا و انعطاف دارد، اولی هم به دومی انثنا و انعطاف دارد، نظیر این هلالیها که روی این دیوارها هست. دو تا ستونی که هیچ ارتباطی با هم ندارند جا برای تثنیه نیست. وقتی کسی میخواهد تثنیه ببندد نمیگوید آن فلز با این پتو اثنان‌اند، مگر یک جامعی باشد که هردو چون جسم‌اند و مانند آن. اصولاً تثنیه کار کسی است که دو هماهنگ را کنار هم منثنی و منعطف میکند. اگر دو شیء نسبت به هم گرایش و انعطاف و انثناء نداشته باشند جا برای تثنیه نیست یک بیگانه را با بیگانه دیگر کنار هم نمیسنجند، نمیگویند اینها اثنان هستند. مگر یک جامعی بین آنها باشد.

٭ استثنا داشتن سراسر قرآن
ادّعای خدای سبحان این است که سراسر قرآن انثناء دارد: ﴿اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ﴾؛ سراسر این کتاب شبیه هم‌‌اند، همه به حق دعوت میکنند، همه به عربی مبین‌‌اند، همه فصیح‌اند، همه بلیغ‌اند و مانند آن.
و همه هم به هم انثنا دارند و گرایش دارند نه تنها اختلاف ندارند، بلکه هماهنگ‌اند. نه تنها هیچ آیهای علیه آیهٴ دیگر دلالت ندارد، بلکه هر آیهای آیهٴ دیگر را تأیید میکند؛ پس ﴿لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ﴾ این مقدم ﴿لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً﴾ این تالی «لکنّ التالی باطل فالمقدّم مثله».


٭ چگونگی تلازم بین مقدم و تالی در این قیاس استثنایی
امّا تلازم مقدم و تالی برای این است که یک کسی که در طیّ بیش از بیست سال حوادث تلخ و شیرین [برایش] پیش میآید؛ گاهی در جنگ است، گاهی در صلح است، گاهی در هجرت است، گاهی در حال فرار است، گاهی در حال حمله است؛ در هر حال سخن میگوید و تمام این سخنانی که در طی این بیش از بیست سال فرمود همه یکدست است و هرگز تجدید نظر پیدا نشده است؛ در حالی که هیچ عالمی نیست که در طی ترقیّات علمی برایش تجدید نظر پیدا نشود و گذشتهٴ خود را جبران نکند و قرآن کریم آن آیاتی که در اول بعثت نازل شد، با آن آیاتی که در آخر بعثت ـ به هنگام ارتحال حضرت ـ نازل شد یکدست بود.

٭ عدم اختلاف در سراسر قرآن
این‌چنین نیست آیاتی که بعداً آمده کاملتر از آیات قبلی باشد. دانشمندان بشری این‌چنین است که در طی بیست سال ترقی دارند تحول دارند تجدید نظر دارند بالاتر میآیند [و] حرفهای عمیقتر میزنند، امّا قرآن این‌چنین نیست، آیاتی که بعد از بیست سال آمده با آیاتی که در اول بعثت آمده سطح یکی بالا باشد [و] یکی پایین باشد، این‌چنین نیست. طبع بشر این است، خاصّهٴ بشر متحوّل و متکامل این است که در طی بیست سال حرفهای متفاوتی دارد؛ یکی بالاست [و] یکی بالاتر، امّا قرآن یکدست است. نه اختلاف در سطح مطالب قرآن است و نه اختلاف در بدنه مطالب قرآن که یکی دیگری را نقض کند؛ نه از نظر درجه اینها با هم اختلاف دارند که یکی خیلی بلند باشد [و] یکی نازل، چون همه برجستهاند و نه از نظر محتوا یکی مناقض دیگری است که یکی دیگری را طرد کند و با او سازگار نباشد؛ پس کتابی است یکدست و اگر این کتاب یکدست است کتاب بشر نیست؛ چون طبع بشر در تحول است و موجود متحول کلماتش هم متحول است و کلمات متحول ناهماهنگ است؛ ولو از نظر اختلاف سطوح، ولو کسی نتواند بگوید گذشته با آینده مناقض است ولی سطح آنها فرق میکند. شما ببینید در نوشتههای فقها، علما، مفسّرین و حکما آنها که در اوایل تألیفاتشان دست به قلم زدهاند، با آنها که در اواخر نوشتهاند خیلی فرق دارد.
این طور نیست که انسان تحول نکند و در یکجا بماند. انسان متحول است و کلام انسان متحول هم متحول، قهراً همگون و همسان نخواهند بود، ولی قرآن این‌چنین نیست سراسر یکدست و یکنواخت [است]. عمق آیات مکّی به اندازهٴ عمق آیات مدنی است.

٭ نتیجهٴ قیاس
پس هیچ اختلافی در سراسر قرآن نیست؛ نه اختلافی که یکی دیگری را نقض کند و نه اختلافی که یکی بر دیگری بچربد و رجحان داشته باشد. این هم تحدی به هماهنگی است، و اگر کسی در کلام‌الله بودن این کتاب شک دارد، کتابی هماهنگ مثل این کتاب بیاورد؛ چون تالی باطل است «فالمقدّم مثله».
«و الحمد لله ربّ العالمین»

قطعات

  • عنوان
    زمان
  • 28:29

مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

    تاکنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

پایگاه سخنرانی مذهبی