- 482
- 1000
- 1000
- 1000
تفسیر آیات 1 تا 8 سوره طه _ بخش دوم
درس آیت الله عبدالله جوادی آملی با موضوع "تفسیر آیات 1 تا 8 سوره طه _ بخش دوم"
معانی و موارد استعمال سعادت و شقاوت
حقیقت عرش الهی در روایات
احاطه تکوینی«الرحمان»بر انسان و جهان.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
﴿طه ﴿1﴾ مَا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَی ﴿2﴾ إِلَّا تَذْکِرَةً لِمَن یَخْشَی ﴿3﴾ تَنزِیلاً مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّماوَاتِ الْعُلَی ﴿4﴾ الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوَی ﴿5﴾ لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا وَمَا تَحْتَ الثَرَی ﴿6﴾ وَإِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَی ﴿7﴾ اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی ﴿8﴾
قرآن تذکرهای برای معارف فطری انسان:
در آغاز این سوره فرمود این کتاب برای آن نازل نشده است که شما خود را به زحمت بیندازید برابر حدّ معقول موظّفی مردم را هدایت کنی که آن مصادیق سهگانهاش قبلاً گذشت. فایدهٴ اصلی که دارد تذکره است چون اصل مطالب را ما به مردم آموختیم یعنی وقتی گفتیم ﴿نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی﴾ این روحِ الهی فجور و تقوا را مُلهَم بود این روح الهی که فجور و تقوا را خود خدا به آنها الهام کرد این به بدن تعلّق گرفت تا تدبیر کند، اگر روح برای تدبیر بدن و تدبیر این نشئه نازل شده است باید مُلهَم باشد و خدا هم الهام کرد هم برابر آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «روم» او را با فطرت الهی مفطور و مخلوق کرد هم برابر آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «شمس» او را ملهَم کرد پس آنچه را که ما از بیرون به انسان یاد میدهیم بازگشتش به تذکره است یادآوری است چیز جدیدی نیست ﴿إِلَّا تَذْکِرَةً لِمَن یَخْشَی﴾ فواید فراوانی هم دارد که اگر آن فواید فراوان را ما جدای از تذکره بدانیم این حصر، حصر اضافی است و اگر زیرمجموعهٴ تذکره مندرج بدانیم این حصر، حصر حقیقی است گرچه برای همه تذکره است لکن اهل خشیت که عالِمان دیناند ﴿إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ﴾ آنها چون طرْفی میبندند لذا فرمود: ﴿إِلَّا تَذْکِرَةً لِمَن یَخْشَی﴾.
معانی و موارد استعمال سعادت و شقاوت:
مسئلهٴ شَقیٰ در برابر سَعد است سعد گاهی در مقابل نحس است گاهی اگر سعادت شد در مقابل شقاوت است هم سَعد معنای جامع دارد و مصادیق متنوّع، هم «شقیٰ» معنای جامعی دارد و مصادیق متنوّع هیچ کدام مشترک لفظی نیستند آنچه انسان با ساعد انجام میدهد یعنی بین مچ و آرنج انجام میدهد میگویند مساعدت کرده است چه اینکه آنچه بین آرنج و دوش و شانه انجام میدهد یعنی قسمت عَضد میگویند معاضدت کرده است غالب این کارها دربارهٴ خیر بود لذا میگویند مساعدت کرده، معاضدت کرده است و مانند آن، گاهی هم دربارهٴ شرّ به کار میرود نظیر تعاون که تعاون هم در خیر است ﴿تَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوَی﴾ هم دربارهٴ شرّ است ﴿وَلاَ تَعَاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ﴾ مساعدت هم همین است، معاضدت هم همین است سَعد هم همین است ساعد بودن هم همین است منتها غالباً در موارد خیر به کار میرود شَقا هم از همین قبیل است اینها از سنخ مشترک لفظی نیستند چون لفظ در مفهوم استعمال میشود نه در مصداق، اگر در مصداق استعمال میشد چون مصادیق متعدّدند این چند معنا پیدا میکرد ولی چون لفظ در معنا استعمال میشود نه در مصداق، معنا واحد است آن جامع واحد است مصادیق کثیر و متنوعند لذا سعد در برابر نحس، سعد در برابر شقاوت یک معنا دارد چه اینکه نحس و شقیّ و شقا و امثال ذلک هم یک معنای جامع دارد فقط مصادیق مورد استعمال متعددند مثل خود عمل این «عین» و «میم» و «لام» گاهی در صحیحه است گاهی در حَسنه مصادیقشان اختلاف فراوانی دارند اما این لفظ مشترک معنوی است یعنی مفهوم این یک واحد بیش نیست. خب، ﴿مَا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَی ٭ إِلَّا تَذْکِرَةً لِمَن یَخْشَی﴾.
تقدم خلقت سماوات بر ارض:
﴿تَنزِیلاً مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّماوَاتِ الْعُلَی﴾ معمولاً در قرآن کریم خلقت سماوات بر ارض مقدّم است الاّ مورد نادری که این جزء موارد نادر است نه اینکه در خلقت همیشه زمین بر آسمان مقدّم باشد ﴿خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ﴾ در قرآن فراوان است خلق ارض و سماء که ارض مقدّم بر سماء باشد در موارد نادری است که یکی از آن موارد نادر همین آیه است وگرنه معمولاً هر جا سخن از خَلق است خلقت سماوات بر ارض مقدّم است لذا فرمود: ﴿خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّماوَاتِ الْعُلَی﴾ به همین مناسبت هم ﴿لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ﴾ را مقدّم آورده در این قسمت لفّ و نشر مرتّب نیست مشوّش است اما در قسمتهای دیگر که ﴿خَلَقَ السَّماوَاتِ والْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ﴾ آنجا لفّ و نشر مرتّب است.
حقیقت عرش الهی در روایات:
مطلب دیگر اینکه ذات اقدس الهی روی عرش فرمانروایی میکند عرش را همان طوری که هم از وجود مبارک پیغمبر از طریق ما امامیه و هم از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیهما) رسید چهارپایه عرش تسبیحات اربعه است یعنی «سبحان الله و الحمد لله و لا إله الاّ الله والله أکبر» خب این مکتب کجا با مکتب مشبّهه و مجسّمه و امثال ذلک کجا پایههای عرش از سنخ چوب و فلز و امثال ذلک نیست تسبیحات اربعه پایه عرش است دیگر عرش، عرش جسمانی نخواهد بود چهارتا پایه دارد پایهاش «سبحان الله» هست و «و الحمد لله» هست و «و لا اله الاّ الله» هست و «الله اکبر» خب اگر عرش معنایش این است ذات اقدس الهی مستولی بر اینهاست یعنی او برابر توحید و سبّوح بودن و قدّوس بودن و کبریایی دارد عالم را اداره میکند دیگر هرگز توهّم نمیشود که منظور از این عرش ـ معاذ الله ـ تخت مادّی است.
محکم بودن آیات قرآن و عدم راهیابی متشابه:
با این بیان نورانی که ائمه فرمودند پایههای چهارگانه تخت تسبیحات اربعه هست دیگر سخن از تشابه این آیه مطرح نیست دیگر این آیه از این به بعد جزء محکمات و شفّاف و روشن است. سرّش این است که در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» همان طوری که قبلاً ملاحظه فرمودید، فرمود آیات قرآن دو قِسم است آیهٴ هفت سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» این بود ﴿هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهاتٌ﴾ بعد هم فرمود: ﴿فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِیلِهِ﴾ در حالی که تأویل او را الله میداند بالذّات و به اهل بیت و اولیای الهی اعلام فرمود بالتبع خب، پس آیات متشابه با ارجاع به محکمات میشود محکمات پس فالبحث فی مقامین در مقام اول الآیات علی قِسمین متشابه و محکم، مقام ثانی این است که «المتشابهات برجوعها الی المحکمات تصیر محکمات»، نتیجهٴ این دو مقام همان است که در سورهٴ مبارکهٴ «هود» به این صورت بیان کرده است ﴿الر کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ﴾ میگوید یعنی اصلاً ما در قرآن متشابه نداریم برای اینکه متشابه به محکمات برمیگردد و میشود محکم لذا همه یعنی همهٴ آیات قرآن میشود محکم ﴿الر کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ﴾ پس متشابه ما نداریم.
معنای آیهٴ ﴿ مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ﴾:
و اگر در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» سخن از تشابه است محکمات قرآن هم متشابه است منتها نه متشابه به معنای اینکه چندتا احتمال دارد و معنایش روشن نیست یا غلطانداز است یا شبههافکن است و مانند آن متشابه یعنی هماهنگ، همگون، همآوا، همسو، همتا، تمام آیات شبیه هماند یکدستاند هیچ اختلافی در آن نیست همه به توحید دعوت میکنند آنکه در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» فرمود: ﴿اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ﴾ فرمود سراسر قرآن متشابه است نه متشابه در برابر محکم، متشابه یعنی هماهنگ شبیه هم، نظیر هم، همسان، همتا، همآوا، هماهنگ، همگرا و اینهاست بنابراین آن تشابهی که در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» بیان شده که ﴿اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ﴾ ناظر به همین قسمت است آیهٴ 23 سورهٴ مبارکهٴ «زمر» این است ﴿اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ﴾ شاهد اینکه منظور از این متشابه یعنی هماهنگ کلمهٴ ﴿مَثَانِیَ﴾ است ﴿مَثَانِیَ﴾ که از مَثناست، از اِنثناست، از تثنیه است این است اگر دو شیء بیگانهای در کنار هم قرار نگیرند بیگانه باشند تثنیه نیست حجری جنب انسان اینها تثنیه نیست مگر به لحاظ جسم، تثنیه را تثنیه گفتند برای اینکه ثانی به اوّلی، اوّلی به دومی انثنا دارد، انعطاف دارد، هماهنگ است، همگون است میشود تثنیه الآن این ستونها را نمیگویند تثنیه آن ستونهای هلالی که به هم گرایش دارند به هم بستهاند اینها ثانی اثنین یکدیگرند وگرنه این یک ستون بیگانه است آن یک ستون بیگانه تا انثنا نباشد، تا انعطاف نباشد، تا همسویی نباشد تثنیه نیست فرمود سراسر قرآن مثنا، مثنا، مثناست میشود مثانی، شبیه، شبیه، شبیه است میشود متشابه پس بنابراین این تشابهی که در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» هست عین إحکام است و آن تشابهی که در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» است در مقابل محکمات است با ارجاع متشابهات به محکمات جمعبندی که بشود اول سورهٴ مبارکهٴ «هود» در میآید که ﴿الر کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ﴾ خب.
پرسش:...
پاسخ: نه دیگر بعد از ارجاع به ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ﴾ از یک سو، بعد از اینکه اهل بیت فرمودند چهارپایه او تسبیحات اربعه است از سوی دیگر، دیگر معلوم میشود مقام فرمانروایی است دیگر تخت در کار نیست.
رفع متشابه بودن آیات با ارجاع به محکمات
پرسش:...
پاسخ: خب بله ابتدا یعنی قبل از رجوع به محکمات برای بعضیها متشابه است آنهایی که حسگرایند خیال میکنند عرش همیشه تخت است جسمانی است اما آنهایی که عقلگرا هستند میدانند که مقام فرمانروایی را میگویند عرش بر عرش نشسته است با اینکه تختی هم در کار نباشد میگویند فلان کس بر تخت حکومت نشسته تختی در کار نیست این مقام فرمانروایی را میگویند تخت اینچنین نیست که تختی باشد کسی روی تخت نشسته باشد ولی آن که حسگراست بله برای او ممکن است متشابه باشد.
پرسش:...
پاسخ: خب مصادیقش درست است دیگر کرسی این طور است، عرش این طور است اینها از عرش و کرسی هم بالاترند برای اینکه «أوّل ما خَلق الله» روح اینهاست و عرش و کرسی که «أوّل ما خلق الله» نیست اوّلین چیزی که ذات اقدس الهی خلق کرده است نور پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) است چون آنها نور واحدند یک نور هست در حقیقت در این جهان که میآیند کثیر میشوند، میشوند چهارده نفر وگرنه آنجا «کلّهم من نور واحد» آن بر عرش مقدّم است بر کرسی مقدّم است این درست است خب.
دلالت «استوی» بر احاطه الهی:
مطلب دوم اینکه از استیلا به اِستوا یاد کرده است اگر میفرمود «الرحمن علی العرش استولیٰ» یعنی او مستولی است، او قاهر است، او سلطان عرش است این معنای روشنی دارد اما کسی که سلطان مقام عرش است مستولی بر مقام عرش است احاطهٴ او و توجّه او به نزدیکهای عرش بیش از احاطه و اشراف او نسبت به اشیای دور است ولی ذات اقدس الهی اینچنین نیست نسبتش به جمیع اشیاء علی السواست گرچه اشیاء در ارتباط با او یکسان نیستند اینجا دو مطلب است یکی اینکه احاطهٴ خدا، حضور خدا، علم خدا، قدرت خدا به جمیع اشیاء علی السواست این طور نیست که یکی را بهتر ببیند، یکی را کمتر ببیند، یکی را دورتر ببیند، یکی را نزدیکتر ببیند بر یکی قادر باشد بر یکی قادرتر اینچنین نیست چون در حقیقت غیر متناهی اینها فرض ندارد.
مطلب دوم اینکه از این طرف تفاوت فراوان است یعنی بعضیها به خدا نزدیکاند بعضی از خدا دورند که این مطلب دوم باید بیان بشود توضیح داده بشود که چگونه این اضافه یکطرفه است الآن در صدد این هستیم که این «استولیٰ» با «استویٰ» باید بیان بشود چه اینکه بیان شده اگر «استولیٰ» میفرمود که «الرحمن علی العرش استولیٰ» او مستولی است، مسلّط است، سلطان بر عرش است این نمیفهماند که به جمیع اشیاء علی وزانٍ واحد اشراف دارد اما وقتی گفته شد ﴿اسْتَوَی﴾ یعنی به جمیع اشیاء علی وزانٍ واحد متساویة الأطراف و الأقدام یکسان احاطه دارد و همین معنا همین بیانی که در دعای نورانی «عرفه» وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) هست در آغاز آن دعای نورانی «عرفه» امام سجاد در صحیفهٴ سجادیه که دعای 47 است در جملههای همان اوایل این دعا به این صورت آمده است «أَنْتَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ وَ الْعَالِی فِی دُنُوِّهِ» این تعبیر معروف «دانٌ فی علوّه و عالٍ فی دفوه» از همین دعای «عرفه» گرفته شده او در عین حال که عالی است دانی است در عین حال که دانی است عالی است اگر در عین حال که دانی است عالی است در عین حال که عالی است دانی است احاطهٴ آن حضرت به عرش و کرسی مانند احاطهٴ خدا به فرش است هیچ فرقی ندارد چون نسبت آن حضرت به جمیع اشیاء علی السواست.
احاطه الهی بر موجودات و تفاوت مراتب قرب:
و اما از این طرف تفاوت زیاد است یک عدّه جزء مقرّبیناند یک عدّه ﴿یُنَادَوْنَ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ﴾ سرّ تفاوت هم این است که در اضافههای مادّی و جسمی تساوی و تشابه از دو طرف هست یعنی اگر جسمی به جسم دیگر نزدیک بود او هم نزدیک است شیئی زماناً به زمان دیگر نزدیک بود آن زمان هم به این زمان نزدیک است در مسئلهٴ زمان و زمین تساوی دو طرف برقرار است اما در اضافههای معنوی ممکن است الف به باء نزدیک باشد و باء از الف دور، اگر بخواهیم از باب تشبیه معقول به محسوس برای این یک اضافهٴ غیر متشابه مثالی ذکر بکنیم همان تمثیل أعما و بصیر است بصیر به أعما خیلی نزدیک است چون کاملاً او را میبیند احاطه دارد اعما از بصیر دور است او که نمیبیند که خبری ندارد بنابراین یک انسان بینا احاطهٴ نزدیکی دارد به کور ولی انسان کور احاطهٴ دور دارد خبر ندارد که اصلاً کنار او هست یا کنار او نیست ذات اقدس الهی که ﴿نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ﴾ بکلّ شیء از همان کلّ شیء نزدیکتر است در عین حال یک عدّه ﴿یُنَادَوْنَ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ﴾، بنابراین استیلا با استویٰ همراه است برای اینکه ذات اقدس الهی نسبتش به جمیع اشیاء علی السواست.
پرسش:...
پاسخ: نه خیر، در جریان توارد علل اگر این عللها محدود باشند هر علّتی نسبت به معلول خودش نزدیکتر از علت بالاست اما اگر آن علّةالعلل نامتناهی بود ما بعد از اینکه تسلسل باطل شد به سرآغاز علل رسیدیم نمیفهمیم که خدا در آنجاست وقتی تسلسل باطل شد به مقصد رسیدیم خدا را آنجا پیدا نمیکنیم وقتی تسلسل پیدا شد میفهمیم کسی هست که سلسلهجنبان است خدا به معلول نه تنها از علّتِ بلاواسطهاش نزدیکتر است به معلول از خود معلول نزدیکتر است این همان مطلبی بود که عرض میشد که برای اکثری مخاطبان روشن نشد که ملائکه میگویند ﴿لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ﴾ الآن هم یقین داریم برای خیلیها قابل حل نیست خدا به ما از ما نزدیکتر است، خدا به ما از قلب ما نزدیکتر است چنین خدایی است وقتی بالا رفتیم خدا را آنجا پیدا نمیکنیم میفهمیم حقیقتی است این سلسله را دارد میجنباند این دعای نورانی «ابوحمزه ثمالی» و سایر ادعیه اینها به ما میفهماند اینها در فلسفه نیست اینها در دعاست اینکه وجود مبارک امام سجاد در دعای «ابوحمزه ثمالی» به خدا عرض میکند خدایا هر چه بخواهم میتوانم بخواهم به من اجازهٴ گفتگو دادی «بِغَیْرِ شَفیعٍ فَیَقْضی لی حاجَتی» اینکه نمیخواهد ـ معاذ الله ـ شفاعت را انکار کند اینکه نمیخواهد بگوید واسطهای در کار نیست خودشان فرمودند توسّل بجویید واسطه در کار است شفاعت در کار است اما برای اینکه ما که کوریم به بصیر نزدیک کند وگرنه آن بصیر به ما به شُفعا و به شفاعتِ شافعان از همه نزدیکتر است یک راه میانبُری ما همیشه داریم شفاعت حق است اما راه منفصل نیست «و آخر مَن یَشفع هو أرحم الراحمین» است آن ﴿أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ﴾ به ما از شفعای ما نزدیکتر است این دعای ابوحمزه آن را میخواهد بگوید که نمیخواهد ـ معاذ الله ـ شفاعت را انکار کند عرض میکند خدایا «بِغَیْرِ شَفیعٍ فَیَقْضی لی حاجَتی» نه اینکه شفاعت باطل است یعنی تو اگر بخواهی بدون شفیع هم مشکل ما را حل میکنی برای اینکه تو به ما از شفعای ما نزدیکتری این طوری هم هست. خب، این خدا میشود مستوی یعنی نسبتش به جمیع اشیاء علی السواست.
پرسش:...
پاسخ: بله، کور واسطه میخواهد عصاکِش میخواهد او واسطه نمیخواهد که واسطه برای قابل است نه برای فاعل، فاعل را در همان دعای «ابوحمزه» مشخص کرده بالأخره کور واسطه میخواهد یا نمیخواهد ﴿لاَ تَعْمَی الأبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور﴾ این چشمی که در دل هست و این چشمِ دل که کور است بالأخره یک بصیر میخواهد یا نه، بصیر اهل بیتاند که دست آدم را میگیرند به جایی میرسانند او واسطه نمیخواهد او اذن میدهد که وسائط وساطت کنند ولی این کور واسطه میخواهد که عصا کشی او را به عهده بگیرد خب.
احاطه تکوینی «الرحمان» بر انسان و جهان:
فرمود: ﴿لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا وَمَا تَحْتَ الثَرَی﴾ کلّ موجودات همین طورند تنها انسان نیست که بگوید ﴿لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ﴾ که آیهٴ 64 سورهٴ مبارکهٴ «مریم» بود که بحثش گذشت که ﴿وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّکَ لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ وَمَا کَانَ رَبُّکَ نَسِیّاً﴾ مستحضرید که همهٴ این مباحث در فصل سوم است آن فصل اول و دوم دوتا منطقه، منطقهٴ ممنوعه است یعنی هویّت مطلقه که مقام ذات است کلاً ممنوع است، صفات ذات که عین ذات است اکتناهش کلاً ممنوع است همهٴ بحثها در وجه الله هست و فیض الله هست و ﴿نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ است و امثال ذلک ﴿لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ﴾ یک، ﴿وَمَا فِی الْأَرْضِ﴾ دو، نه تنها «ما بین الأرض و السماء» ما قبل السماء و ما بعد السماء ﴿وَمَا بَیْنَهُمَا﴾ یعنی فی مَتن السماء ما قبل الأرض و ما بعد الأرض ﴿وَمَا بَیْنَهُمَا﴾ یعنی متن الأرض اینچنین نیست که ﴿بَیْنَهُمَا﴾ یعنی هوا که بین آسمان و زمین است ﴿وَمَا تَحْتَ الثَرَی﴾ خب، چون هم مدبّر عالَم است هم مربّی انسان است همان طوری که نسبت به کلّ جهان تکویناً احاطه دارد نسبت به انسان هم تکویناً احاطه دارد ﴿وَإِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَی﴾ چنین خدای قدیر، چنین خدای علیم این مستولی بر عرش است به اسم ﴿الرَّحْمنِ﴾ آن وقت ﴿الرَّحْمنِ﴾ دارد عالَم را اداره میکند او برابر عدل اداره نمیکند چون اگر برابر با عدل اداره کند کار بسیاری از ماها مشکل است در این دعاها غالباً میخوانیم «إلهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک» اگر او برابر عدل با ما رفتار کند خب هر گناهی کردیم باید کیفر بدهد دیگر اما با فضل که رفتار کند با احسان که رفتار کند با رحمت و گذشت رفتار کند امید نجات هست بعد برهان اقامه میکند
اختصاص اسم احسن به خداوند:
چرا او خالق ارض و سماست یک، چرا او مستولی بر عرش است دو، چرا اومالک و مَلک سماوات و ارض و ﴿وَمَا بَیْنَهُمَا وَمَا تَحْتَ الثَرَی﴾ است سه، چهار، پنج چرا او عالِم به جَهر و سرّ و اخفاست شش و هفت و هشت برای اینکه ﴿اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ﴾ اوست، همه کمالات را هم داراست ﴿لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی﴾ این تقدیم خبر بر مبتدا هم مفید حصر است این اسم هم به معنای عَلم نیست صفت مشبهه و امثال ذلک را هم میگویند اسم، اسمای حسنا منحصراً برای خداست غیر خدا کسی اسمای حسنا ندارد غیر خدا یا اسم قبیح دارد یا اسم حَسن، اسم أحسن برای خداست فقط، چون اسم سه قِسم است یا قبیح است نظیر ظالم، جائر، فاسق، عاصی، عاق و مانند آن خائن اینها اسمای قبیحاند یا حَسناند مثل عالِم، قدیر، عادل، مُقسِط، مُحب اینها اسم حَسناند خدا نه تنها اسم قبیح ندارد اسم حَسن هم ندارد برای اینکه اسم حَسن متناهی است این حُسنیٰ مؤنث أحسن است که أفعل تفضیل است او أحسن اسما را دارد حقیقت نامتناهی علم نامتناهی برای اوست، قدرت نامتناهی برای اوست هیچ کمبودی در او نیست قدرت نامتناهی، حیات نامتناهی، علم نامتناهی، در اسمای فعلیه جود نامتناهی، عدل نامتناهی، احسان نامتناهی، عفو نامتناهی، اینهاست پس او منزّه از اسمای قبیح است یک، مقدّس از اسمای حَسن است دو که فرق سبّوح و قدّوس هم همین است او مسبَّح از اسمای قبیح است ﴿نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ﴾ در آن بحث گذشت که سبّوح و قدّوس مرادف هم نیستند او منزّه از اسما و اوصاف قبیح است یک، مقدّس از اسمای کامل است دو، صاحب اسمای أکمل است سه، ﴿لَهُ الْأَسْماءُ﴾یی که نامتناهی است أحسن الأسماء فقط برای اوست دیگران یا اسم قبیح دامنگیر آنهاست یا اسم حَسن نه اسم أحسن.
شمولیت لفظ «الله» و «الرحمان» بر همه اسمای حسنا:
چند آیه در همین زمینه گذشت یکی در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» بود آیهٴ 110 که فرمود: ﴿قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَیّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی﴾ هر چه بخوانید چه بگویید ﴿الله﴾ چه بگویید الرحمن خدای سبحان دارای اسمای حسناست یک بحث مبسوطی در ذیل آیهٴ 110 سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که فرمود: ﴿قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَیّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی﴾ برای مردم حجاز «الله» شناختهشده بود، «الرحمن» شناختهشده بود اما به عنوان اینکه ما رحمان را بپرستیم به عنوان اینکه رحمان ربّ ماست شناختهشده نبود نه اینکه اصل رحمان برای آنها شناختهشده نبود در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» که بحثش به خواست خدا خواهد آمد آیهٴ 59 و 60 سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» این است ﴿الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ الرَّحْمنُ﴾ اول فعل را ذکر کرد بعد فاعل را ﴿فَسْأَلْ بِهِ خَبِیراً ٭ وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ قَالُوا وَمَا الرَّحْمنُ﴾ ما رحمان را به عنوان ربّ نمیشناسیم تا برای او سجده کنیم به عنوان معبود نمیشناسیم معبود ما همین بتهایی هستند که ﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا﴾ نه اینکه اصلِ الرحمان به گوش اینها نخورده باشد ممکن هم هست بعضی از قبایل حجاز مکّه از رحمان خبر نداشته باشند ولی غالباً از رحمان باخبر بودند نظیر الله و همچنین در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» جریان اسمای حسنا گذشت که در آنجا فرمود خدای سبحان دارای اسمای حسناست آیهٴ 180 سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» این است که ﴿وَلِلّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا وَذَرُوا الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمائِهِ سَیُجْزَوْنَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ﴾ این عصارهٴ بحث دربارهٴ اسمای حسنا که تفصیلش در آیهٴ 180 سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» و 110 سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت و این حصر هم دلیل است برای مطالب گذشته و هم دلیل است برای مطالب آینده.
کلام شیخ صدوق(ره) در توصیف خداوند:
مهمترین بحث این است که ما این اسمای الهی را که درک میکنیم فقط نقص را و عیب را زایل میکنیم که بازگشت این اسمای حسنا به معانی سلبیه است خدا عالِم است یعنی «لیس بجاهل»، خدا قادر است یعنی «لیس بعاجز» یا نه، یک معنای ثبوتی را درک میکنیم کمال را درک میکنیم این کمالها هم عین هماند هم عین ذاتاند چند نظر هست این بحث سیدنا الاستاد علامه طباطبایی(رضوان الله علیه) در المیزان را ملاحظه بفرمایید گرچه به عنوان بحث روایی ذکر شده ولی مناسب بود که این را یک بحث مستقلّی به آن بدهند یک عنوان مستقلّی به آن بدهند چندین بحث عمیق کلامی را در همین بحث روایی ذکر میکنند که آیا اسمای حسنای الهی که برای خداست به معنای نفی نقص و عیب و امثال ذلک است یا معنای ثبوتی دارد شما ببینید مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید وقتی اسمای الهی را ذکر میکنند بیانی دارند کتاب توحید مرحوم صدوق از کتابهای قیّم ما امامیه است خدا حشرش را با انبیا و اولیا قرار بدهد این پدر و پسر خیلی همّت کردند مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در صفحهٴ 148 همین کتاب شریف توحید صدوق ذیل باب ذات صفات الأفعال بعد از اینکه نوزده روایت را از اهل بیت(علیهم السلام) نقل کردند اینچنین میفرماید: «قال محمدبنعلی مؤلف هذا الکتاب(رضی الله عنه) إذا وصفنا الله تبارک و تعالیٰ بصفات الذات فإنّما نَنفی عنه بکلّ صفةٍ منها ضدّها» ما وقتی خدا را به اوصاف ذاتی موصوف میکنیم بازگشت اتّصاف خدا به صفات ذات، نفی ضدّ آنهاست یعنی «فمتی قلنا إنّه حیٌّ نَفینا عنه ضدّ الحیاة و هو الموت» «حیٌّ» یعنی «لیس بمیّت»، «و مَتیٰ قلنا إنّه علیمٌ نَفینا عنه ضدّ العلم و هو الجهل و مَتیٰ قلنا إنّه سمیعٌ نَفینا عنه ضدّ السمع و هو الصَمَم» یعنی کَری «و متیٰ قلنا بصیرٌ نفینا عنه ضدّ البصر و هو العمیٰ و متی قلنا عزیزٌ نفینا عنه ضدّ العزّة و هو الذلّة و متی قلنا حکیمٌ نفینا عنه ضدّ الحکمة و هو الخطأ و متیٰ قلنا غنیٌّ نفینا عنه ضدّ الغنیٰ و هو الفقر و متیٰ قلنا عدلٌ نفینا عنه الجور و الظلم و متی قلنا حلیمٌ نفینا عنه العجلة و متیٰ قلنا قادرٌ نفینا عنه العجز» برهان مسئله این است ببینید اینکه
همانندی اوصاف ذاتی با ذات خداوند:
مرحوم شیخ مفید با همهٴ احترامی که برای مرحوم صدوق قائل است میگوید شما محدّثید چرا وارد مسائل کلامی میشوید همین است اگر مرحوم مفید نمیبود مگر کسی ممکن بود، جرأت میکرد نسبت به مرحوم صدوق چنین اعتراضی بکند خب مفید است او هم محدّث است هم متکلّم است هم مفسّر است هم فقیهی نامور است فقط مفید بود که میتوانست اعتراض بکند که این چه حرفی است میزنی «و لو لم نفعل ذلک أثبتنا معه أشیاء لم تزل معه» ما اگر بگوییم خدا علیم است یعنی علم دارد معلوم میشود غیر از خدا یک چیز دیگر هم قدیم است خب این یعنی صفت عین ذات نیست صفت زائد بر ذات است فاصله گرفتن از علوم عقلی و پرهیز از روایات عقلی همین نتیجه را میدهد میگوید ما اگر بگوییم خدا قدیر است و معنای ثبوتی داشته باشد «إنّه قدیرٌ» به معنای «لیس بعاجز» نباشد معلوم میشود غیر از خدا یک چیز دیگر هم هست به نام قدرت غیر از خدا چیزی هم هست به نام علم در حالی که مفهوماً غیر هماند مصداقاً عین هماند آن صفت اگر زائد بر ذات باشد میشود غیر او این بیان نورانی حضرت امیر در اوّلین خطبهٴ نهجالبلاغه این است که دوتا برهان اقامه میکند میفرماید کسی حق ندارد خدا را وصف بکند با اینکه همهٴ این خطبهها وصف خداست به چه دلیل کسی حق ندارد منظور چیست یعنی وصف زائد بر ذات چرا، برای اینکه فرمود: «لِشَهَادَةِ کُلِّ صِفَةٍ أَنَّها غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَةِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ» این دوتا شاهد عادل کجا شهادت میدهند اگر وصف عین موصوف باشد موصوف عین وصف باشد شهادتی در کار نیست اگر وصف زائد بر موصوف باشد هر دو شهادت به غیر میدهند اگر الف زائد بر باء باشد باء میگوید الف غیر من است الف میگوید من غیر باء هستم اما اگر اینها مفهوماً غیر هم و مصداقاً عین هم باشند دیگر شهادت نمیدهند که این دوتا برهانی که در اوّلین خطبهٴ نهجالبلاغه هست نشان میدهد که حضرت میفرماید صفات خدا عین ذات اوست «لِشَهَادَةِ کُلِّ صِفَةٍ أَنَّها غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَةِ» آن فکر رایج آن روز را دارد رفع میکند اگر مرحوم صدوق هم مثل مرحوم مفید وارد بحثهای کلامی میشد این حرف را نمیزد میفرماید: «و لو لم نفعل ذلک أثبتنا معه أشیاء لم تَزل معه» نه، صفت عین ذات است مفهوماً غیر هماند مصداقاً عین هماند شما الآن یک الف بسیطی را فرض کنید که من جمیع الجهات بسیط است بعد میگوییم این الف موجودٌ این الف مخلوقٌ الله، این الف مصنوع الله، این الف مقدور الله، این الف معلول الله، این الف معلوم الله این پنج، ششتا مفهوم را که بر الف بسیط مِن جمیع الجهات حمل کردی یعنی الف از جهتی مخلوق است و از جهت دیگر معلوم و از آن جهت که معلوم است مخلوق خدا نیست ـ معاذ الله ـ یا نه، همهٴ این الفاظ متکثّره و همهٴ این مفاهیم متعدّده یک مصداق دارد حیثیتش هم واحد است نه تنها مصداقاً واحدند حیثیّت صِدقشان هم واحد است معنای حیثیت صدق واحد باشد این است که این مفهوم در همان سپهر ذهن که میخواهد روی مصداق بنشیند در آن آسمان میشود یکی یکجا مینشیند یک وقت است کسی عالِم هاشمی است دوتا لفظ است دوتا مفهوم است یک مصداق است ولی دوتا حیثیت صدق است علمش چیز دیگر است سیادتش چیز دیگر گرچه یک شخص است میگوییم هذا عالمٌ، هذا عادلٌ، هذا هاشمیٌّ اما، حیثیّت مصداق فرق میکند در مسئلهٴ اینکه الفِ بسیط مخلوق هست، معلول هست، معلوم هست، مرزوق هست، مسموع هست، مصنوع هست همهٴ اینها الفاظ متعدّد، مفاهیم متعدّد ولی مفاهیم وقتی میخواهند روی مصداق بنشیند در همان سپهر ذهن یکی میشوند و یک فرودگاه دارند برای اینکه الف بسیط است جایشان یکی است اما وقتی گفتیم «هذا رجلٌ هاشمیٌّ عادلٌ» سهتا مفهوم است سهتا مسیر دارد سه جا مینشیند منتها این شخص یکی است اگر گفتیم الفِ بسیط مخلوق خداست و آن مفاهیم را بار کردیم ـ معاذ الله ـ این نیست که از جهتی مخلوق است از جهتی معلوم است این که نیست که همین معنا که در نقص هست در کمال به طریق اُولیٰ ذات اقدس الهی علیمٌ، قدیرٌ تعجّب در این است با اینکه مرحوم صدوق همین مطلب بلند را در همین کتاب نقل کرده خب چون روی آن بحث نشده فقط نقل کرده به این مطلب عنایت نفرمود در صفحهٴ قبل یعنی صفحهٴ 146 این روایت که از غرر روایات ماست هشامبنسالم وارد محضر امام صادق(سلام الله علیه) میشود.
پرسش:...
پاسخ: واحد میشود چون مفهوم، هر کدام به اندازهٴ ظرف خاصّاند با هر ظرفی از این اقیانوس ما آب بگیریم این اقیانوس آبهای فراوانی دارد اما این مفهوم این کاسه بیش از این نمیتواند بگیرد ما این الفی که پنج، شش جهت در آن جمع است مفهومِ مصنوعٌ را بخواهیم بگیریم این مصنوعٌ، معلومٌ یا معلولٌ را نشان نمیدهد این یک کاسهٴ محدود است که به اندازهٴ خودش از آن گرفتیم دوباره با کاسهٴ دیگر میرویم میبینیم میشود از آن یک چیز در آورد چندتا از مصداق واحد که بسیط است میشود گرفت نعم، یک مفهوم را از چند متباین نمیشود گرفت «لأنّ معنیً واحداً لا یُنتزع ممّا له توحّد ما لم یَقع» اما چند مفهوم را از یک حقیقت که این مفاهیم مختلفاند نه مخالف میشود انتزاع کرد.
توصیف خداوند در کلام امام صادق(علیه السلام):
به هر تقدیر هشامبنسالم میگوید من وارد محضر امام صادق شدم چون هشام را وجود مبارک امام صادق حوزه را توزیع کرد بعضیها کلام، بعضیها را فقه، بعضی رجال، بعضی درایه، بعضی تفسیر شاگردانش را توزیع کرد تخصّصی، هشامبنسالم از آن قدرهای شاگردان امام صادق بودند وقتی که وارد شدند حضرت مستقیماً از هشام میپرسد «أتنعت الله» آیا خدا را وصف میکنی همین وصفی که وجود مبارک حضرت امیر در خطبهٴ اول نهجالبلاغه دارد کسی حق ندارد خدا را وصف بکند «فمَن وَصَفَ الله سبحانه فَقد قَرنه»، «أتنعت الله» هشامبنسالم عرض میکند که «نعم» بله من خدا را وصف میکند «قال هات» خدا را وصف بکن ببینیم چطور خدا را وصف میکنی حالا دو به دو هستند دیگر «فقلت هو السمیع البصیر» گفتم خدا سمیع است، بصیر است «قال هذه صفةٌ یشترک فیها المخلوقون» خب اگر خدا سمیع بصیر است انسان هم که سمیع بصیر است، ملائکه هم که سمیع بصیرند فرقشان چیست؟ هشام عرض میکند که شما چگونه خدا را وصف میکنی؟ «قلت فکیف تَنعته» شما خدا را چطور وصف میکنی حضرت فرمود من نمیگویم او سمیع است میگویم او سمع است که خیال نکن مشتقّی هست و ذاتی است و له المبدأ بعد از اینکه فهمیدی او سمع است بگو این سمیعٌ بذاته میگویم او بَصر است او نور است نه نیّر او حیات است نه حیّ حضرت فرمود من اگر بخواهم وصف بکنم خدا را «فقال هو نورٌ لا ظلمة فیه و حیاةٌ» نه حیٌّ که شما بحث بکنی مشتق ذات در آن معتبر است یا نه، بعد از اینکه فهمیدی این حیات قائم به ذات است «هذا حیاةٌ هذا حیٌّ» حیّ یعنی چه؟ یعنی «مَن قام بالحیاة» این حیات به خودش قائم است دیگر پس هذا حیٌّ «نورٌ لا ظلمة فیه و حیاةٌ لا موت فیه و علمٌ لا جهل فیه» نه «علیمٌ» بعد از اینکه فهمیدیم که این علم قائم به ذات است میگوییم «علمٌ لا جهل فیه و حقٌّ لا باطل فیه» هشامبنسالم میگوید «فخرجت من عنده و أنا أعلم الناس بالتوحید» این برکت اهل بیت است خب مرحوم مفید آمده در این فضا آن کتاب کلامی را نوشته مرحوم صدوق با اینکه همین روایات را نقل کرده میبینید صفات اثباتی خدا را به صفات سلبی برمیگرداند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
معانی و موارد استعمال سعادت و شقاوت
حقیقت عرش الهی در روایات
احاطه تکوینی«الرحمان»بر انسان و جهان.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
﴿طه ﴿1﴾ مَا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَی ﴿2﴾ إِلَّا تَذْکِرَةً لِمَن یَخْشَی ﴿3﴾ تَنزِیلاً مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّماوَاتِ الْعُلَی ﴿4﴾ الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوَی ﴿5﴾ لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا وَمَا تَحْتَ الثَرَی ﴿6﴾ وَإِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَی ﴿7﴾ اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی ﴿8﴾
قرآن تذکرهای برای معارف فطری انسان:
در آغاز این سوره فرمود این کتاب برای آن نازل نشده است که شما خود را به زحمت بیندازید برابر حدّ معقول موظّفی مردم را هدایت کنی که آن مصادیق سهگانهاش قبلاً گذشت. فایدهٴ اصلی که دارد تذکره است چون اصل مطالب را ما به مردم آموختیم یعنی وقتی گفتیم ﴿نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی﴾ این روحِ الهی فجور و تقوا را مُلهَم بود این روح الهی که فجور و تقوا را خود خدا به آنها الهام کرد این به بدن تعلّق گرفت تا تدبیر کند، اگر روح برای تدبیر بدن و تدبیر این نشئه نازل شده است باید مُلهَم باشد و خدا هم الهام کرد هم برابر آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «روم» او را با فطرت الهی مفطور و مخلوق کرد هم برابر آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «شمس» او را ملهَم کرد پس آنچه را که ما از بیرون به انسان یاد میدهیم بازگشتش به تذکره است یادآوری است چیز جدیدی نیست ﴿إِلَّا تَذْکِرَةً لِمَن یَخْشَی﴾ فواید فراوانی هم دارد که اگر آن فواید فراوان را ما جدای از تذکره بدانیم این حصر، حصر اضافی است و اگر زیرمجموعهٴ تذکره مندرج بدانیم این حصر، حصر حقیقی است گرچه برای همه تذکره است لکن اهل خشیت که عالِمان دیناند ﴿إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ﴾ آنها چون طرْفی میبندند لذا فرمود: ﴿إِلَّا تَذْکِرَةً لِمَن یَخْشَی﴾.
معانی و موارد استعمال سعادت و شقاوت:
مسئلهٴ شَقیٰ در برابر سَعد است سعد گاهی در مقابل نحس است گاهی اگر سعادت شد در مقابل شقاوت است هم سَعد معنای جامع دارد و مصادیق متنوّع، هم «شقیٰ» معنای جامعی دارد و مصادیق متنوّع هیچ کدام مشترک لفظی نیستند آنچه انسان با ساعد انجام میدهد یعنی بین مچ و آرنج انجام میدهد میگویند مساعدت کرده است چه اینکه آنچه بین آرنج و دوش و شانه انجام میدهد یعنی قسمت عَضد میگویند معاضدت کرده است غالب این کارها دربارهٴ خیر بود لذا میگویند مساعدت کرده، معاضدت کرده است و مانند آن، گاهی هم دربارهٴ شرّ به کار میرود نظیر تعاون که تعاون هم در خیر است ﴿تَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوَی﴾ هم دربارهٴ شرّ است ﴿وَلاَ تَعَاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ﴾ مساعدت هم همین است، معاضدت هم همین است سَعد هم همین است ساعد بودن هم همین است منتها غالباً در موارد خیر به کار میرود شَقا هم از همین قبیل است اینها از سنخ مشترک لفظی نیستند چون لفظ در مفهوم استعمال میشود نه در مصداق، اگر در مصداق استعمال میشد چون مصادیق متعدّدند این چند معنا پیدا میکرد ولی چون لفظ در معنا استعمال میشود نه در مصداق، معنا واحد است آن جامع واحد است مصادیق کثیر و متنوعند لذا سعد در برابر نحس، سعد در برابر شقاوت یک معنا دارد چه اینکه نحس و شقیّ و شقا و امثال ذلک هم یک معنای جامع دارد فقط مصادیق مورد استعمال متعددند مثل خود عمل این «عین» و «میم» و «لام» گاهی در صحیحه است گاهی در حَسنه مصادیقشان اختلاف فراوانی دارند اما این لفظ مشترک معنوی است یعنی مفهوم این یک واحد بیش نیست. خب، ﴿مَا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَی ٭ إِلَّا تَذْکِرَةً لِمَن یَخْشَی﴾.
تقدم خلقت سماوات بر ارض:
﴿تَنزِیلاً مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّماوَاتِ الْعُلَی﴾ معمولاً در قرآن کریم خلقت سماوات بر ارض مقدّم است الاّ مورد نادری که این جزء موارد نادر است نه اینکه در خلقت همیشه زمین بر آسمان مقدّم باشد ﴿خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ﴾ در قرآن فراوان است خلق ارض و سماء که ارض مقدّم بر سماء باشد در موارد نادری است که یکی از آن موارد نادر همین آیه است وگرنه معمولاً هر جا سخن از خَلق است خلقت سماوات بر ارض مقدّم است لذا فرمود: ﴿خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّماوَاتِ الْعُلَی﴾ به همین مناسبت هم ﴿لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ﴾ را مقدّم آورده در این قسمت لفّ و نشر مرتّب نیست مشوّش است اما در قسمتهای دیگر که ﴿خَلَقَ السَّماوَاتِ والْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ﴾ آنجا لفّ و نشر مرتّب است.
حقیقت عرش الهی در روایات:
مطلب دیگر اینکه ذات اقدس الهی روی عرش فرمانروایی میکند عرش را همان طوری که هم از وجود مبارک پیغمبر از طریق ما امامیه و هم از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیهما) رسید چهارپایه عرش تسبیحات اربعه است یعنی «سبحان الله و الحمد لله و لا إله الاّ الله والله أکبر» خب این مکتب کجا با مکتب مشبّهه و مجسّمه و امثال ذلک کجا پایههای عرش از سنخ چوب و فلز و امثال ذلک نیست تسبیحات اربعه پایه عرش است دیگر عرش، عرش جسمانی نخواهد بود چهارتا پایه دارد پایهاش «سبحان الله» هست و «و الحمد لله» هست و «و لا اله الاّ الله» هست و «الله اکبر» خب اگر عرش معنایش این است ذات اقدس الهی مستولی بر اینهاست یعنی او برابر توحید و سبّوح بودن و قدّوس بودن و کبریایی دارد عالم را اداره میکند دیگر هرگز توهّم نمیشود که منظور از این عرش ـ معاذ الله ـ تخت مادّی است.
محکم بودن آیات قرآن و عدم راهیابی متشابه:
با این بیان نورانی که ائمه فرمودند پایههای چهارگانه تخت تسبیحات اربعه هست دیگر سخن از تشابه این آیه مطرح نیست دیگر این آیه از این به بعد جزء محکمات و شفّاف و روشن است. سرّش این است که در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» همان طوری که قبلاً ملاحظه فرمودید، فرمود آیات قرآن دو قِسم است آیهٴ هفت سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» این بود ﴿هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهاتٌ﴾ بعد هم فرمود: ﴿فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِیلِهِ﴾ در حالی که تأویل او را الله میداند بالذّات و به اهل بیت و اولیای الهی اعلام فرمود بالتبع خب، پس آیات متشابه با ارجاع به محکمات میشود محکمات پس فالبحث فی مقامین در مقام اول الآیات علی قِسمین متشابه و محکم، مقام ثانی این است که «المتشابهات برجوعها الی المحکمات تصیر محکمات»، نتیجهٴ این دو مقام همان است که در سورهٴ مبارکهٴ «هود» به این صورت بیان کرده است ﴿الر کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ﴾ میگوید یعنی اصلاً ما در قرآن متشابه نداریم برای اینکه متشابه به محکمات برمیگردد و میشود محکم لذا همه یعنی همهٴ آیات قرآن میشود محکم ﴿الر کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ﴾ پس متشابه ما نداریم.
معنای آیهٴ ﴿ مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ﴾:
و اگر در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» سخن از تشابه است محکمات قرآن هم متشابه است منتها نه متشابه به معنای اینکه چندتا احتمال دارد و معنایش روشن نیست یا غلطانداز است یا شبههافکن است و مانند آن متشابه یعنی هماهنگ، همگون، همآوا، همسو، همتا، تمام آیات شبیه هماند یکدستاند هیچ اختلافی در آن نیست همه به توحید دعوت میکنند آنکه در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» فرمود: ﴿اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ﴾ فرمود سراسر قرآن متشابه است نه متشابه در برابر محکم، متشابه یعنی هماهنگ شبیه هم، نظیر هم، همسان، همتا، همآوا، هماهنگ، همگرا و اینهاست بنابراین آن تشابهی که در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» بیان شده که ﴿اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ﴾ ناظر به همین قسمت است آیهٴ 23 سورهٴ مبارکهٴ «زمر» این است ﴿اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ﴾ شاهد اینکه منظور از این متشابه یعنی هماهنگ کلمهٴ ﴿مَثَانِیَ﴾ است ﴿مَثَانِیَ﴾ که از مَثناست، از اِنثناست، از تثنیه است این است اگر دو شیء بیگانهای در کنار هم قرار نگیرند بیگانه باشند تثنیه نیست حجری جنب انسان اینها تثنیه نیست مگر به لحاظ جسم، تثنیه را تثنیه گفتند برای اینکه ثانی به اوّلی، اوّلی به دومی انثنا دارد، انعطاف دارد، هماهنگ است، همگون است میشود تثنیه الآن این ستونها را نمیگویند تثنیه آن ستونهای هلالی که به هم گرایش دارند به هم بستهاند اینها ثانی اثنین یکدیگرند وگرنه این یک ستون بیگانه است آن یک ستون بیگانه تا انثنا نباشد، تا انعطاف نباشد، تا همسویی نباشد تثنیه نیست فرمود سراسر قرآن مثنا، مثنا، مثناست میشود مثانی، شبیه، شبیه، شبیه است میشود متشابه پس بنابراین این تشابهی که در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» هست عین إحکام است و آن تشابهی که در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» است در مقابل محکمات است با ارجاع متشابهات به محکمات جمعبندی که بشود اول سورهٴ مبارکهٴ «هود» در میآید که ﴿الر کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ﴾ خب.
پرسش:...
پاسخ: نه دیگر بعد از ارجاع به ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ﴾ از یک سو، بعد از اینکه اهل بیت فرمودند چهارپایه او تسبیحات اربعه است از سوی دیگر، دیگر معلوم میشود مقام فرمانروایی است دیگر تخت در کار نیست.
رفع متشابه بودن آیات با ارجاع به محکمات
پرسش:...
پاسخ: خب بله ابتدا یعنی قبل از رجوع به محکمات برای بعضیها متشابه است آنهایی که حسگرایند خیال میکنند عرش همیشه تخت است جسمانی است اما آنهایی که عقلگرا هستند میدانند که مقام فرمانروایی را میگویند عرش بر عرش نشسته است با اینکه تختی هم در کار نباشد میگویند فلان کس بر تخت حکومت نشسته تختی در کار نیست این مقام فرمانروایی را میگویند تخت اینچنین نیست که تختی باشد کسی روی تخت نشسته باشد ولی آن که حسگراست بله برای او ممکن است متشابه باشد.
پرسش:...
پاسخ: خب مصادیقش درست است دیگر کرسی این طور است، عرش این طور است اینها از عرش و کرسی هم بالاترند برای اینکه «أوّل ما خَلق الله» روح اینهاست و عرش و کرسی که «أوّل ما خلق الله» نیست اوّلین چیزی که ذات اقدس الهی خلق کرده است نور پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) است چون آنها نور واحدند یک نور هست در حقیقت در این جهان که میآیند کثیر میشوند، میشوند چهارده نفر وگرنه آنجا «کلّهم من نور واحد» آن بر عرش مقدّم است بر کرسی مقدّم است این درست است خب.
دلالت «استوی» بر احاطه الهی:
مطلب دوم اینکه از استیلا به اِستوا یاد کرده است اگر میفرمود «الرحمن علی العرش استولیٰ» یعنی او مستولی است، او قاهر است، او سلطان عرش است این معنای روشنی دارد اما کسی که سلطان مقام عرش است مستولی بر مقام عرش است احاطهٴ او و توجّه او به نزدیکهای عرش بیش از احاطه و اشراف او نسبت به اشیای دور است ولی ذات اقدس الهی اینچنین نیست نسبتش به جمیع اشیاء علی السواست گرچه اشیاء در ارتباط با او یکسان نیستند اینجا دو مطلب است یکی اینکه احاطهٴ خدا، حضور خدا، علم خدا، قدرت خدا به جمیع اشیاء علی السواست این طور نیست که یکی را بهتر ببیند، یکی را کمتر ببیند، یکی را دورتر ببیند، یکی را نزدیکتر ببیند بر یکی قادر باشد بر یکی قادرتر اینچنین نیست چون در حقیقت غیر متناهی اینها فرض ندارد.
مطلب دوم اینکه از این طرف تفاوت فراوان است یعنی بعضیها به خدا نزدیکاند بعضی از خدا دورند که این مطلب دوم باید بیان بشود توضیح داده بشود که چگونه این اضافه یکطرفه است الآن در صدد این هستیم که این «استولیٰ» با «استویٰ» باید بیان بشود چه اینکه بیان شده اگر «استولیٰ» میفرمود که «الرحمن علی العرش استولیٰ» او مستولی است، مسلّط است، سلطان بر عرش است این نمیفهماند که به جمیع اشیاء علی وزانٍ واحد اشراف دارد اما وقتی گفته شد ﴿اسْتَوَی﴾ یعنی به جمیع اشیاء علی وزانٍ واحد متساویة الأطراف و الأقدام یکسان احاطه دارد و همین معنا همین بیانی که در دعای نورانی «عرفه» وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) هست در آغاز آن دعای نورانی «عرفه» امام سجاد در صحیفهٴ سجادیه که دعای 47 است در جملههای همان اوایل این دعا به این صورت آمده است «أَنْتَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ وَ الْعَالِی فِی دُنُوِّهِ» این تعبیر معروف «دانٌ فی علوّه و عالٍ فی دفوه» از همین دعای «عرفه» گرفته شده او در عین حال که عالی است دانی است در عین حال که دانی است عالی است اگر در عین حال که دانی است عالی است در عین حال که عالی است دانی است احاطهٴ آن حضرت به عرش و کرسی مانند احاطهٴ خدا به فرش است هیچ فرقی ندارد چون نسبت آن حضرت به جمیع اشیاء علی السواست.
احاطه الهی بر موجودات و تفاوت مراتب قرب:
و اما از این طرف تفاوت زیاد است یک عدّه جزء مقرّبیناند یک عدّه ﴿یُنَادَوْنَ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ﴾ سرّ تفاوت هم این است که در اضافههای مادّی و جسمی تساوی و تشابه از دو طرف هست یعنی اگر جسمی به جسم دیگر نزدیک بود او هم نزدیک است شیئی زماناً به زمان دیگر نزدیک بود آن زمان هم به این زمان نزدیک است در مسئلهٴ زمان و زمین تساوی دو طرف برقرار است اما در اضافههای معنوی ممکن است الف به باء نزدیک باشد و باء از الف دور، اگر بخواهیم از باب تشبیه معقول به محسوس برای این یک اضافهٴ غیر متشابه مثالی ذکر بکنیم همان تمثیل أعما و بصیر است بصیر به أعما خیلی نزدیک است چون کاملاً او را میبیند احاطه دارد اعما از بصیر دور است او که نمیبیند که خبری ندارد بنابراین یک انسان بینا احاطهٴ نزدیکی دارد به کور ولی انسان کور احاطهٴ دور دارد خبر ندارد که اصلاً کنار او هست یا کنار او نیست ذات اقدس الهی که ﴿نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ﴾ بکلّ شیء از همان کلّ شیء نزدیکتر است در عین حال یک عدّه ﴿یُنَادَوْنَ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ﴾، بنابراین استیلا با استویٰ همراه است برای اینکه ذات اقدس الهی نسبتش به جمیع اشیاء علی السواست.
پرسش:...
پاسخ: نه خیر، در جریان توارد علل اگر این عللها محدود باشند هر علّتی نسبت به معلول خودش نزدیکتر از علت بالاست اما اگر آن علّةالعلل نامتناهی بود ما بعد از اینکه تسلسل باطل شد به سرآغاز علل رسیدیم نمیفهمیم که خدا در آنجاست وقتی تسلسل باطل شد به مقصد رسیدیم خدا را آنجا پیدا نمیکنیم وقتی تسلسل پیدا شد میفهمیم کسی هست که سلسلهجنبان است خدا به معلول نه تنها از علّتِ بلاواسطهاش نزدیکتر است به معلول از خود معلول نزدیکتر است این همان مطلبی بود که عرض میشد که برای اکثری مخاطبان روشن نشد که ملائکه میگویند ﴿لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ﴾ الآن هم یقین داریم برای خیلیها قابل حل نیست خدا به ما از ما نزدیکتر است، خدا به ما از قلب ما نزدیکتر است چنین خدایی است وقتی بالا رفتیم خدا را آنجا پیدا نمیکنیم میفهمیم حقیقتی است این سلسله را دارد میجنباند این دعای نورانی «ابوحمزه ثمالی» و سایر ادعیه اینها به ما میفهماند اینها در فلسفه نیست اینها در دعاست اینکه وجود مبارک امام سجاد در دعای «ابوحمزه ثمالی» به خدا عرض میکند خدایا هر چه بخواهم میتوانم بخواهم به من اجازهٴ گفتگو دادی «بِغَیْرِ شَفیعٍ فَیَقْضی لی حاجَتی» اینکه نمیخواهد ـ معاذ الله ـ شفاعت را انکار کند اینکه نمیخواهد بگوید واسطهای در کار نیست خودشان فرمودند توسّل بجویید واسطه در کار است شفاعت در کار است اما برای اینکه ما که کوریم به بصیر نزدیک کند وگرنه آن بصیر به ما به شُفعا و به شفاعتِ شافعان از همه نزدیکتر است یک راه میانبُری ما همیشه داریم شفاعت حق است اما راه منفصل نیست «و آخر مَن یَشفع هو أرحم الراحمین» است آن ﴿أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ﴾ به ما از شفعای ما نزدیکتر است این دعای ابوحمزه آن را میخواهد بگوید که نمیخواهد ـ معاذ الله ـ شفاعت را انکار کند عرض میکند خدایا «بِغَیْرِ شَفیعٍ فَیَقْضی لی حاجَتی» نه اینکه شفاعت باطل است یعنی تو اگر بخواهی بدون شفیع هم مشکل ما را حل میکنی برای اینکه تو به ما از شفعای ما نزدیکتری این طوری هم هست. خب، این خدا میشود مستوی یعنی نسبتش به جمیع اشیاء علی السواست.
پرسش:...
پاسخ: بله، کور واسطه میخواهد عصاکِش میخواهد او واسطه نمیخواهد که واسطه برای قابل است نه برای فاعل، فاعل را در همان دعای «ابوحمزه» مشخص کرده بالأخره کور واسطه میخواهد یا نمیخواهد ﴿لاَ تَعْمَی الأبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور﴾ این چشمی که در دل هست و این چشمِ دل که کور است بالأخره یک بصیر میخواهد یا نه، بصیر اهل بیتاند که دست آدم را میگیرند به جایی میرسانند او واسطه نمیخواهد او اذن میدهد که وسائط وساطت کنند ولی این کور واسطه میخواهد که عصا کشی او را به عهده بگیرد خب.
احاطه تکوینی «الرحمان» بر انسان و جهان:
فرمود: ﴿لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا وَمَا تَحْتَ الثَرَی﴾ کلّ موجودات همین طورند تنها انسان نیست که بگوید ﴿لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ﴾ که آیهٴ 64 سورهٴ مبارکهٴ «مریم» بود که بحثش گذشت که ﴿وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّکَ لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ وَمَا کَانَ رَبُّکَ نَسِیّاً﴾ مستحضرید که همهٴ این مباحث در فصل سوم است آن فصل اول و دوم دوتا منطقه، منطقهٴ ممنوعه است یعنی هویّت مطلقه که مقام ذات است کلاً ممنوع است، صفات ذات که عین ذات است اکتناهش کلاً ممنوع است همهٴ بحثها در وجه الله هست و فیض الله هست و ﴿نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ است و امثال ذلک ﴿لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ﴾ یک، ﴿وَمَا فِی الْأَرْضِ﴾ دو، نه تنها «ما بین الأرض و السماء» ما قبل السماء و ما بعد السماء ﴿وَمَا بَیْنَهُمَا﴾ یعنی فی مَتن السماء ما قبل الأرض و ما بعد الأرض ﴿وَمَا بَیْنَهُمَا﴾ یعنی متن الأرض اینچنین نیست که ﴿بَیْنَهُمَا﴾ یعنی هوا که بین آسمان و زمین است ﴿وَمَا تَحْتَ الثَرَی﴾ خب، چون هم مدبّر عالَم است هم مربّی انسان است همان طوری که نسبت به کلّ جهان تکویناً احاطه دارد نسبت به انسان هم تکویناً احاطه دارد ﴿وَإِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَی﴾ چنین خدای قدیر، چنین خدای علیم این مستولی بر عرش است به اسم ﴿الرَّحْمنِ﴾ آن وقت ﴿الرَّحْمنِ﴾ دارد عالَم را اداره میکند او برابر عدل اداره نمیکند چون اگر برابر با عدل اداره کند کار بسیاری از ماها مشکل است در این دعاها غالباً میخوانیم «إلهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک» اگر او برابر عدل با ما رفتار کند خب هر گناهی کردیم باید کیفر بدهد دیگر اما با فضل که رفتار کند با احسان که رفتار کند با رحمت و گذشت رفتار کند امید نجات هست بعد برهان اقامه میکند
اختصاص اسم احسن به خداوند:
چرا او خالق ارض و سماست یک، چرا او مستولی بر عرش است دو، چرا اومالک و مَلک سماوات و ارض و ﴿وَمَا بَیْنَهُمَا وَمَا تَحْتَ الثَرَی﴾ است سه، چهار، پنج چرا او عالِم به جَهر و سرّ و اخفاست شش و هفت و هشت برای اینکه ﴿اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ﴾ اوست، همه کمالات را هم داراست ﴿لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی﴾ این تقدیم خبر بر مبتدا هم مفید حصر است این اسم هم به معنای عَلم نیست صفت مشبهه و امثال ذلک را هم میگویند اسم، اسمای حسنا منحصراً برای خداست غیر خدا کسی اسمای حسنا ندارد غیر خدا یا اسم قبیح دارد یا اسم حَسن، اسم أحسن برای خداست فقط، چون اسم سه قِسم است یا قبیح است نظیر ظالم، جائر، فاسق، عاصی، عاق و مانند آن خائن اینها اسمای قبیحاند یا حَسناند مثل عالِم، قدیر، عادل، مُقسِط، مُحب اینها اسم حَسناند خدا نه تنها اسم قبیح ندارد اسم حَسن هم ندارد برای اینکه اسم حَسن متناهی است این حُسنیٰ مؤنث أحسن است که أفعل تفضیل است او أحسن اسما را دارد حقیقت نامتناهی علم نامتناهی برای اوست، قدرت نامتناهی برای اوست هیچ کمبودی در او نیست قدرت نامتناهی، حیات نامتناهی، علم نامتناهی، در اسمای فعلیه جود نامتناهی، عدل نامتناهی، احسان نامتناهی، عفو نامتناهی، اینهاست پس او منزّه از اسمای قبیح است یک، مقدّس از اسمای حَسن است دو که فرق سبّوح و قدّوس هم همین است او مسبَّح از اسمای قبیح است ﴿نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ﴾ در آن بحث گذشت که سبّوح و قدّوس مرادف هم نیستند او منزّه از اسما و اوصاف قبیح است یک، مقدّس از اسمای کامل است دو، صاحب اسمای أکمل است سه، ﴿لَهُ الْأَسْماءُ﴾یی که نامتناهی است أحسن الأسماء فقط برای اوست دیگران یا اسم قبیح دامنگیر آنهاست یا اسم حَسن نه اسم أحسن.
شمولیت لفظ «الله» و «الرحمان» بر همه اسمای حسنا:
چند آیه در همین زمینه گذشت یکی در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» بود آیهٴ 110 که فرمود: ﴿قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَیّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی﴾ هر چه بخوانید چه بگویید ﴿الله﴾ چه بگویید الرحمن خدای سبحان دارای اسمای حسناست یک بحث مبسوطی در ذیل آیهٴ 110 سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که فرمود: ﴿قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَیّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی﴾ برای مردم حجاز «الله» شناختهشده بود، «الرحمن» شناختهشده بود اما به عنوان اینکه ما رحمان را بپرستیم به عنوان اینکه رحمان ربّ ماست شناختهشده نبود نه اینکه اصل رحمان برای آنها شناختهشده نبود در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» که بحثش به خواست خدا خواهد آمد آیهٴ 59 و 60 سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» این است ﴿الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ الرَّحْمنُ﴾ اول فعل را ذکر کرد بعد فاعل را ﴿فَسْأَلْ بِهِ خَبِیراً ٭ وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ قَالُوا وَمَا الرَّحْمنُ﴾ ما رحمان را به عنوان ربّ نمیشناسیم تا برای او سجده کنیم به عنوان معبود نمیشناسیم معبود ما همین بتهایی هستند که ﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا﴾ نه اینکه اصلِ الرحمان به گوش اینها نخورده باشد ممکن هم هست بعضی از قبایل حجاز مکّه از رحمان خبر نداشته باشند ولی غالباً از رحمان باخبر بودند نظیر الله و همچنین در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» جریان اسمای حسنا گذشت که در آنجا فرمود خدای سبحان دارای اسمای حسناست آیهٴ 180 سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» این است که ﴿وَلِلّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا وَذَرُوا الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمائِهِ سَیُجْزَوْنَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ﴾ این عصارهٴ بحث دربارهٴ اسمای حسنا که تفصیلش در آیهٴ 180 سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» و 110 سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت و این حصر هم دلیل است برای مطالب گذشته و هم دلیل است برای مطالب آینده.
کلام شیخ صدوق(ره) در توصیف خداوند:
مهمترین بحث این است که ما این اسمای الهی را که درک میکنیم فقط نقص را و عیب را زایل میکنیم که بازگشت این اسمای حسنا به معانی سلبیه است خدا عالِم است یعنی «لیس بجاهل»، خدا قادر است یعنی «لیس بعاجز» یا نه، یک معنای ثبوتی را درک میکنیم کمال را درک میکنیم این کمالها هم عین هماند هم عین ذاتاند چند نظر هست این بحث سیدنا الاستاد علامه طباطبایی(رضوان الله علیه) در المیزان را ملاحظه بفرمایید گرچه به عنوان بحث روایی ذکر شده ولی مناسب بود که این را یک بحث مستقلّی به آن بدهند یک عنوان مستقلّی به آن بدهند چندین بحث عمیق کلامی را در همین بحث روایی ذکر میکنند که آیا اسمای حسنای الهی که برای خداست به معنای نفی نقص و عیب و امثال ذلک است یا معنای ثبوتی دارد شما ببینید مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید وقتی اسمای الهی را ذکر میکنند بیانی دارند کتاب توحید مرحوم صدوق از کتابهای قیّم ما امامیه است خدا حشرش را با انبیا و اولیا قرار بدهد این پدر و پسر خیلی همّت کردند مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در صفحهٴ 148 همین کتاب شریف توحید صدوق ذیل باب ذات صفات الأفعال بعد از اینکه نوزده روایت را از اهل بیت(علیهم السلام) نقل کردند اینچنین میفرماید: «قال محمدبنعلی مؤلف هذا الکتاب(رضی الله عنه) إذا وصفنا الله تبارک و تعالیٰ بصفات الذات فإنّما نَنفی عنه بکلّ صفةٍ منها ضدّها» ما وقتی خدا را به اوصاف ذاتی موصوف میکنیم بازگشت اتّصاف خدا به صفات ذات، نفی ضدّ آنهاست یعنی «فمتی قلنا إنّه حیٌّ نَفینا عنه ضدّ الحیاة و هو الموت» «حیٌّ» یعنی «لیس بمیّت»، «و مَتیٰ قلنا إنّه علیمٌ نَفینا عنه ضدّ العلم و هو الجهل و مَتیٰ قلنا إنّه سمیعٌ نَفینا عنه ضدّ السمع و هو الصَمَم» یعنی کَری «و متیٰ قلنا بصیرٌ نفینا عنه ضدّ البصر و هو العمیٰ و متی قلنا عزیزٌ نفینا عنه ضدّ العزّة و هو الذلّة و متی قلنا حکیمٌ نفینا عنه ضدّ الحکمة و هو الخطأ و متیٰ قلنا غنیٌّ نفینا عنه ضدّ الغنیٰ و هو الفقر و متیٰ قلنا عدلٌ نفینا عنه الجور و الظلم و متی قلنا حلیمٌ نفینا عنه العجلة و متیٰ قلنا قادرٌ نفینا عنه العجز» برهان مسئله این است ببینید اینکه
همانندی اوصاف ذاتی با ذات خداوند:
مرحوم شیخ مفید با همهٴ احترامی که برای مرحوم صدوق قائل است میگوید شما محدّثید چرا وارد مسائل کلامی میشوید همین است اگر مرحوم مفید نمیبود مگر کسی ممکن بود، جرأت میکرد نسبت به مرحوم صدوق چنین اعتراضی بکند خب مفید است او هم محدّث است هم متکلّم است هم مفسّر است هم فقیهی نامور است فقط مفید بود که میتوانست اعتراض بکند که این چه حرفی است میزنی «و لو لم نفعل ذلک أثبتنا معه أشیاء لم تزل معه» ما اگر بگوییم خدا علیم است یعنی علم دارد معلوم میشود غیر از خدا یک چیز دیگر هم قدیم است خب این یعنی صفت عین ذات نیست صفت زائد بر ذات است فاصله گرفتن از علوم عقلی و پرهیز از روایات عقلی همین نتیجه را میدهد میگوید ما اگر بگوییم خدا قدیر است و معنای ثبوتی داشته باشد «إنّه قدیرٌ» به معنای «لیس بعاجز» نباشد معلوم میشود غیر از خدا یک چیز دیگر هم هست به نام قدرت غیر از خدا چیزی هم هست به نام علم در حالی که مفهوماً غیر هماند مصداقاً عین هماند آن صفت اگر زائد بر ذات باشد میشود غیر او این بیان نورانی حضرت امیر در اوّلین خطبهٴ نهجالبلاغه این است که دوتا برهان اقامه میکند میفرماید کسی حق ندارد خدا را وصف بکند با اینکه همهٴ این خطبهها وصف خداست به چه دلیل کسی حق ندارد منظور چیست یعنی وصف زائد بر ذات چرا، برای اینکه فرمود: «لِشَهَادَةِ کُلِّ صِفَةٍ أَنَّها غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَةِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ» این دوتا شاهد عادل کجا شهادت میدهند اگر وصف عین موصوف باشد موصوف عین وصف باشد شهادتی در کار نیست اگر وصف زائد بر موصوف باشد هر دو شهادت به غیر میدهند اگر الف زائد بر باء باشد باء میگوید الف غیر من است الف میگوید من غیر باء هستم اما اگر اینها مفهوماً غیر هم و مصداقاً عین هم باشند دیگر شهادت نمیدهند که این دوتا برهانی که در اوّلین خطبهٴ نهجالبلاغه هست نشان میدهد که حضرت میفرماید صفات خدا عین ذات اوست «لِشَهَادَةِ کُلِّ صِفَةٍ أَنَّها غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَةِ» آن فکر رایج آن روز را دارد رفع میکند اگر مرحوم صدوق هم مثل مرحوم مفید وارد بحثهای کلامی میشد این حرف را نمیزد میفرماید: «و لو لم نفعل ذلک أثبتنا معه أشیاء لم تَزل معه» نه، صفت عین ذات است مفهوماً غیر هماند مصداقاً عین هماند شما الآن یک الف بسیطی را فرض کنید که من جمیع الجهات بسیط است بعد میگوییم این الف موجودٌ این الف مخلوقٌ الله، این الف مصنوع الله، این الف مقدور الله، این الف معلول الله، این الف معلوم الله این پنج، ششتا مفهوم را که بر الف بسیط مِن جمیع الجهات حمل کردی یعنی الف از جهتی مخلوق است و از جهت دیگر معلوم و از آن جهت که معلوم است مخلوق خدا نیست ـ معاذ الله ـ یا نه، همهٴ این الفاظ متکثّره و همهٴ این مفاهیم متعدّده یک مصداق دارد حیثیتش هم واحد است نه تنها مصداقاً واحدند حیثیّت صِدقشان هم واحد است معنای حیثیت صدق واحد باشد این است که این مفهوم در همان سپهر ذهن که میخواهد روی مصداق بنشیند در آن آسمان میشود یکی یکجا مینشیند یک وقت است کسی عالِم هاشمی است دوتا لفظ است دوتا مفهوم است یک مصداق است ولی دوتا حیثیت صدق است علمش چیز دیگر است سیادتش چیز دیگر گرچه یک شخص است میگوییم هذا عالمٌ، هذا عادلٌ، هذا هاشمیٌّ اما، حیثیّت مصداق فرق میکند در مسئلهٴ اینکه الفِ بسیط مخلوق هست، معلول هست، معلوم هست، مرزوق هست، مسموع هست، مصنوع هست همهٴ اینها الفاظ متعدّد، مفاهیم متعدّد ولی مفاهیم وقتی میخواهند روی مصداق بنشیند در همان سپهر ذهن یکی میشوند و یک فرودگاه دارند برای اینکه الف بسیط است جایشان یکی است اما وقتی گفتیم «هذا رجلٌ هاشمیٌّ عادلٌ» سهتا مفهوم است سهتا مسیر دارد سه جا مینشیند منتها این شخص یکی است اگر گفتیم الفِ بسیط مخلوق خداست و آن مفاهیم را بار کردیم ـ معاذ الله ـ این نیست که از جهتی مخلوق است از جهتی معلوم است این که نیست که همین معنا که در نقص هست در کمال به طریق اُولیٰ ذات اقدس الهی علیمٌ، قدیرٌ تعجّب در این است با اینکه مرحوم صدوق همین مطلب بلند را در همین کتاب نقل کرده خب چون روی آن بحث نشده فقط نقل کرده به این مطلب عنایت نفرمود در صفحهٴ قبل یعنی صفحهٴ 146 این روایت که از غرر روایات ماست هشامبنسالم وارد محضر امام صادق(سلام الله علیه) میشود.
پرسش:...
پاسخ: واحد میشود چون مفهوم، هر کدام به اندازهٴ ظرف خاصّاند با هر ظرفی از این اقیانوس ما آب بگیریم این اقیانوس آبهای فراوانی دارد اما این مفهوم این کاسه بیش از این نمیتواند بگیرد ما این الفی که پنج، شش جهت در آن جمع است مفهومِ مصنوعٌ را بخواهیم بگیریم این مصنوعٌ، معلومٌ یا معلولٌ را نشان نمیدهد این یک کاسهٴ محدود است که به اندازهٴ خودش از آن گرفتیم دوباره با کاسهٴ دیگر میرویم میبینیم میشود از آن یک چیز در آورد چندتا از مصداق واحد که بسیط است میشود گرفت نعم، یک مفهوم را از چند متباین نمیشود گرفت «لأنّ معنیً واحداً لا یُنتزع ممّا له توحّد ما لم یَقع» اما چند مفهوم را از یک حقیقت که این مفاهیم مختلفاند نه مخالف میشود انتزاع کرد.
توصیف خداوند در کلام امام صادق(علیه السلام):
به هر تقدیر هشامبنسالم میگوید من وارد محضر امام صادق شدم چون هشام را وجود مبارک امام صادق حوزه را توزیع کرد بعضیها کلام، بعضیها را فقه، بعضی رجال، بعضی درایه، بعضی تفسیر شاگردانش را توزیع کرد تخصّصی، هشامبنسالم از آن قدرهای شاگردان امام صادق بودند وقتی که وارد شدند حضرت مستقیماً از هشام میپرسد «أتنعت الله» آیا خدا را وصف میکنی همین وصفی که وجود مبارک حضرت امیر در خطبهٴ اول نهجالبلاغه دارد کسی حق ندارد خدا را وصف بکند «فمَن وَصَفَ الله سبحانه فَقد قَرنه»، «أتنعت الله» هشامبنسالم عرض میکند که «نعم» بله من خدا را وصف میکند «قال هات» خدا را وصف بکن ببینیم چطور خدا را وصف میکنی حالا دو به دو هستند دیگر «فقلت هو السمیع البصیر» گفتم خدا سمیع است، بصیر است «قال هذه صفةٌ یشترک فیها المخلوقون» خب اگر خدا سمیع بصیر است انسان هم که سمیع بصیر است، ملائکه هم که سمیع بصیرند فرقشان چیست؟ هشام عرض میکند که شما چگونه خدا را وصف میکنی؟ «قلت فکیف تَنعته» شما خدا را چطور وصف میکنی حضرت فرمود من نمیگویم او سمیع است میگویم او سمع است که خیال نکن مشتقّی هست و ذاتی است و له المبدأ بعد از اینکه فهمیدی او سمع است بگو این سمیعٌ بذاته میگویم او بَصر است او نور است نه نیّر او حیات است نه حیّ حضرت فرمود من اگر بخواهم وصف بکنم خدا را «فقال هو نورٌ لا ظلمة فیه و حیاةٌ» نه حیٌّ که شما بحث بکنی مشتق ذات در آن معتبر است یا نه، بعد از اینکه فهمیدی این حیات قائم به ذات است «هذا حیاةٌ هذا حیٌّ» حیّ یعنی چه؟ یعنی «مَن قام بالحیاة» این حیات به خودش قائم است دیگر پس هذا حیٌّ «نورٌ لا ظلمة فیه و حیاةٌ لا موت فیه و علمٌ لا جهل فیه» نه «علیمٌ» بعد از اینکه فهمیدیم که این علم قائم به ذات است میگوییم «علمٌ لا جهل فیه و حقٌّ لا باطل فیه» هشامبنسالم میگوید «فخرجت من عنده و أنا أعلم الناس بالتوحید» این برکت اهل بیت است خب مرحوم مفید آمده در این فضا آن کتاب کلامی را نوشته مرحوم صدوق با اینکه همین روایات را نقل کرده میبینید صفات اثباتی خدا را به صفات سلبی برمیگرداند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»


تاکنون نظری ثبت نشده است