display result search
منو
تفسیر آیات  1 تا 3 سوره اعراف

تفسیر آیات 1 تا 3 سوره اعراف

  • 1 تعداد قطعات
  • 34 دقیقه مدت قطعه
  • 31 دریافت شده
درس آیت الله عبدالله جوادی آملی با موضوع "تفسیر آیات 1 تا 3 سوره اعراف"
کتاب گاهی بر کل اطلاق می‌شود و گاهی بر جزء
مقام نبوت را ذات اقدس الهی به یک انسان کامل عطا می‌کند
ما از راه قرآن در مقام اثبات پی به نبوت او می‌بریم نه در مقام ثبوت


اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
﴿المص ٭ کِتَابٌ أُنْزِلَ إِلَیْکَ فَلاَ یَکُن فِی صَدْرِکَ حَرَجٌ مِنْهُ لِتُنذِرَ بِهِ وَذِکْرَى لِلْمُؤْمِنِینَ ٭ اتَّبِعُوا مَاأُنْزِلَ إِلَیْکُم مِن رَبِّکُمْ وَلاَ تَتَّبِعُوا مِن دُونِهِ أَوْلِیَاءَ قَلِیلاً مَاتَذَکَّرُونَ﴾

زمخشری در کشاف ﴿کِتَابٌ أُنْزِلَ إِلَیْکَ﴾ را به همین سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» تطبیق می‌کند یعنی سوره‌ای است که به طرف شما نازل شده البته این ﴿المص﴾ صدر این سوره است ولی نه به این معنا که کتاب یعنی سوره کتاب یعنی کتاب و گاهی بر کل اطلاق می‌شود و گاهی بر جزء اگر چنانچه انسان مشغول تلاوت یک سوره است می‌گویند دارد قرآن می‌خواند اگر به یک آیه‌ای برخورد کرد می‌گویند به قرآن برخورد کردند اطلاق کل بر جزء رواست و پشت‌سر هم سور و آیات که نازل می‌شود صادق بود که قرآن نازل می‌شود بنابراین منظور از کتاب در اینجا خصوص سوره نیست بلکه منظور قرآن است و قرآن تطبیق شده است بر جزء استعمال هم نشد و منظور از این کتاب هم خصوص سوره نیست این مطلب اول مطلب دوم اینکه امام رازی چند تا اشکال درباره ﴿کِتَابٌ أُنْزِلَ إِلَیْکَ﴾ دارد و البته پاسخ می‌دهد منتها برخی از این پاسخها روی همان تفکر اشعری است که باطل است برخی از آن پاسخها البته صحیح است اشکال اول این است که ما اگر بخواهیم بفهمیم این قرآن از طرف خداست این مستلزم دور است چرا؟ برای اینکه ما باید اول نبوت پیغمبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) برای ما ثابت بشود تا از راه نبوت او بفهمیم آنچه که بر او نازل می‌شود وحی خداست در حالی که ما نبوت او را از همین قرآن می‌فهمیم ما دلیلی بر نبوت او نداریم مگر از همین نزول آیات این می‌شود دور پاسخ این دور آن است که در مقام ثبوت ممکن است نبوت اول جمع بشود یعنی این مقام نبوت اول ذات اقدس الهی به یک انسان کاملی عطا بکند بعد از اینکه او را به مقام شامخ نبوت رساند کتابی از کتابهای آسمانی را برای او فرو بفرستد این یک، این ممکن است گاهی ممکن است با همان فرستادن کتاب آسمانی او را به مقام نبوت برساند این دو پس در مقام ثبوت دو راه ممکن است که محذور دور را به همراه ندارد در مقام اثبات ما نبوت او را از راه کتاب می‌فهمیم کتاب او را که از راه نبوت او نمی‌فهمیم ما به چه دلیل می‌گوییم پیغمبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) به مقام نبوت رسیده است برای اینکه شاهدی داریم و آن شاهد این است که حرف خدا کلام خدا کتاب خدا به دست اوست ما از راه قرآن در مقام اثبات پی به نبوت او می‌بریم نه در مقام ثبوت به چه دلیل ما می‌گوییم به چه دلیل بشر می‌گوید وجود مبارک حضرت رسول (صلّى الله علیه و آله و سلّم) رسول خداست نبی خداست؟ به دلیل معجزه چون قرآن معجزه است و کلام خداست پیام خداست شهادت خداست لذا او پیغمبر است ﴿یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفَى بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ﴾ خدا شهادت می‌دهد که پیغمبر به مقام نبوت رسیده است شهادت خدا این است که کتاب خود کلام خود را به دست او داد و چگونه می‌فهمیم که این کلام خداست و کتاب خداست و کلام دیگری نیست او را از راه تهدی چون احدی از آوردن مثل او توان آوردن مثل او را ندارند پس معلوم می‌شود این کلام خداست کلام خدا به دست هر کسی باشد او پیامبر است و چون به دست وجود مبارک رسول خدا بود پس این پیامبر است فتحصل که ثبوتاً دو راه دارد و لا محذور اثباتاً ما از راه قرآن پی به نبوت او می‌بریم در مقام معجزه البته یک راه دیگری هم در مقام اثبات هست که برای اوحدی از انسانهاست که آنها از راه دیگری نظیر حضرت امیر(سلام الله علیه) که او دیگر از پیغمبر معجزه نخواست همین که وجود مبارک پیغمبر ادعای نبوت کرد پذیرفت او از پیغمبر معجزه نخواست آن که خودش می‌گوید: «انی اری نور الوحی و اشم ریح النبوة» او دیگر لازم نیست که معجزه‌ای طلب بکند خب
مطلب بعدی آن است که فخر رازی می‌گوید به اینکه عده‌ای گفتند این کلام خدا حادث است برای اینکه قرآن نازل شده است هر چیزی که نزول پذیر است حادث است چون ﴿أُنْزِلَ إِلَیْکَ﴾ آن‌گاه پاسخ دادند که در اینکه این حروف و کلمات و جمل حادث‌اند این مورد اتفاق است آنکه می‌گویند قدیم است کلام نفسی است یک چیز دیگر است و این حروف یقیناً محدث عند الکل است این دو مطلب.
مطلب بعدی آن است که مجسمه یعنی آنها که تفکر عقلی ندارند و معارف اعتقادی‌شان را از ظواهر لفظ می‌گیرند آنها ـ معاذ‌الله ـ چنین پنداشتند که ذات اقدس الهی ـ معاذ‌الله ـ جسم است چرا؟ برای اینکه انزال یک خط رابطی است بین منزل و منزل الیه یک طرفش وجود مبارک پیغمبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) است که مکان دارد جهت دارد زمان دارد و مانند آن یک طرف دیگرش لابد ذات اقدس الهی است که این قرآن از نزد خدا به طرف پیغمبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) نازل شده است پس معلوم می‌شود که چون پیغمبر جهت دارد و مکان دارد و زمان دارد ـ معاذ‌الله ـ ذات اقدس الهی هم محیّث است و حیثیت دارد و متمکن است اینجاست که امام رازی می‌گوید که نه این معنای انزال چون به دلیل عقلی و برهان قطعی ثابت شده است که ذات اقدس الهی در جهتی نیست در مکانی نیست در محلی نیست و مانند آن معنای انزال این است که ذات اقدس الهی این حروف را این رقوم را این رسوم را این نقوش را در جایی ایجاد کرد یک فرشتگان آن نقوش و رسوم را مطالعه کردند دو آن فرشته مأمور تبلیغ این نقوش مطالعه شده و رسول مطالعه شده را آورد پایین سه پس این‌چنین نیست که از نزد ذات اقدس الهی اینها نزول کرده باشند تا خدا بشود جهت‌دار قبل از اینکه یک چنین اشکال و جوابی را فخر رازی مطرح کند به یک اشکال و جواب دیگری پرداخت که این مطلب بعدی را با همان مطلب قبلی یکجا جواب داد و آن این است که اصلاً اینها قابل انزال نیستند کتاب قابل انزال نیست چرا؟ برای اینکه اینها حروف‌اند نقوش‌اند رسوم‌اند اینها اعراض‌اند یک عرض لا یبقی زمانین دو پس اینها لا یبقی زمانین نتیجه اگر اینها بخواهند با حفظ وحدت شخصی تنزل بکنند باید که یک شیء در زمان قبل بالا باشد و در زمان بعد پایین این برای چیزی است بقادار است مثل جسم اما حروف و امثال اینها که اعراض‌اند و با آهنگها آمیخته‌اند اینها چون اعراض‌اند و عرض هم در دو زمان باقی نمی‌ماند پس اینها دو لحظه باقی نمی‌مانند نمی‌شود گفت که این حرف قبلاً در فلان جا بود و بعداً در مرحله پایین‌تر تنزل و مانند آن در حروف و امثال ذلک راه ندارد چرا عرض لا یبقی زمانین؟ برای اینکه قیام عرض به عرض محال است بقا را عرض می‌پنداشتند یک اگر عرض دو لحظه باقی باشد لازمه‌اش آن است که متصف بشود به وصف بقا آن وقت خود وصف بقا که عرضی است از اعراض وصف عرض باشد اگر عرض باقی بماند دو لحظه لازمه‌اش آن است که بقا که عرض است وصف یک عرض دیگر باشد و چون وصف به موصوف تکیه می‌کند لازمه‌اش این است که آن عرض بقا به این موصوف تکیه کند در حالی که قیام عرض به عرض جایز نیست از این جهت عرض لا یبقی زمانین چون عرض لا یبقی زمانین پس بنابراین نزول هم برای این حروف معنا ندارد خب آن روزها این شبهه شبهه رسمی بود که باعث انحراف افراد فراوانی هم شد عده‌ای از صاحبنظران برخواستند گفتند اصل این سخن سخن باطلی است که قیام عرض به عرض محال است قیام عرض به عرض جایز است بلا محذور اگر به جوهر تکیه نکند بله ولی سرانجام همه اعراض به جواهر متکی‌اند و تکیه‌گاه آنها آن است اصل این سخن سخن باطلی است این یک و اگر عرض بخواهد در دو لحظه باقی بماند چون قیام عرض به عرض محذوری ندارد عرض یبقی زمانین نه لا یبقی زمانین این دو پس بنابراین نزول اینها ممکن است گرچه الآن این حرفها حتی حیف است که انسان وقت را تلف کند به نقل اینها چه رسد به جواب اینها اما در هفت هشت قرن قبل اینها مسئله روز بود یک عده زیادی هم منحرف می‌شدند مثل اینکه الآن هم شبهاتی که می‌بینید گوشه کنارها هست اگر یک عده‌ای قیام نکند این شبهات را جواب بدهند یک عده‌ای منحرف خواهند شد گرچه ممکن است دو قرن بعد سه قرن بعد یا ده سال بعد یا بیست سال بعد این شبهات به خوبی حل بشود ولی بالأخره شایعات فعلی را به همراه دارد آن روز مسئله حیاتی برای اینها تلقی می‌شد فخررازی آمده گفته که هر دو مطلب را با یک اصل جواب داد گفت معنای اینکه این حروف نازل شده این است که ذات اقدس الهی این نقوش رسوم حروف و مانند آن را در یک جایی ایجاد کرد اولاً فرشته وحی این را مطالعه کرد ثانیاً آن فرشته وحی مطالعه کرده خود را برای پیغمبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) نازل کرد ثالثاً پس آن که می‌آید و می‌رود فرشته است رابعاً و آنکه نمی‌تواند بیاید و برود نزولی ندارد یعنی حروف خامساً و چون معنای نزول، نزول فرشته است نه نزول حروف بنابراین نمی‌شود گفت که چون این حروف یک طرفش خداست یک طرفش پیغمبر و از طرف خدا به طرف پیغمبر نازل شده است و همان‌طوری که پیغمبر مکان دارد و جهت دارد ـ معاذ‌الله ـ خدا هم متمکن باشد و موجه به جهت چون این‌چنین نیست این محذور لازم نمی‌آید این خلاصه حرف فخر رازی سرّش این است که اینها آن تفکر عقلی را داشتند نه مستقیما به در خانه اهل بیت رفتند که نزول را اینها معنا کنند که نزول یعنی چه؟ می‌بینید در بیان نورانی حضرت امیر (سلام الله علیه) در نهج‌البلاغه نزول قرآن را معنا کرده در بیان نورانی امام صادق (سلام الله علیه) نزول قرآن را معنا کرده در نهج‌البلاغه دارد که «تجلی لهم سبحانه [و تعالی] فی کتابه من غیر ان یکونوا رأوه» یعنی نزول قرآن نظیر نزول قطرات باران نیست آنها خیال می‌کردند که قرآن نازل شده یعنی همان‌طوری که باران از بالا به پایین می‌آید به نحو تجافی قرآن هم آیاتش سورش این‌چنین بود مثل قطرات باران از بالا به پایین آمده این معنای نزول قرآن است چنین نزولی جرمی است جسمانی است مادی است و با تجافی همراه است معنای تجافی هم این است که این شیء مادامی که در بالا است در پایین نیست وقتی که پایین آمد دیگر در بالا نیست این معنای تجافی است اما وقتی به نهج‌البلاغه مراجعه می‌کنید می‌بینید قرآن را تجلی حق می‌داند «تجلی لهم سبحانه و تعالی فی کتابه من غیر ان یکونوا راوه» معنای تجلی آن است که آن شیئی که در بالاست هم اکنون هم در بالاست فروغ و ظهور او در مرحله پایین است الآن شما یک حکیمی را بررسی می‌کنید یک فقیهی را بررسی می‌کنید یک مطلب معقول یا یک مطلب منقولی را عمیق علمی در نهان خود دارد بعد قصد کرده آنچه را که معقول یا منقول اوست او را برای دیگران بگوید و در یک کتابی بنگارد آن معقول و منقول او مطلب است نه عبری است نه عربی نه تازی است نه فارسی آنجا لفظ نیست حالا از این به بعد می‌خواهد تصمیم بگیرد ببیند که فارسی بنویسد یا عربی بنویسد می‌بیند منطقه زیست او چگونه است اگر در یک منطقه فارسی‌زبان هستند فارسی می‌نویسند اگر یک منطقه عرب‌زبان هستند عربی بنویسد اگر در منطقه سریانی یا عبری‌نشین به سر می‌برد می‌گوید سریانی را عبری می‌نویسم آن مطلب عمیق عقلی یا نقلی نه عبری است نه عربی نه تازی است نه فارسی ممکن است به هر زبانی بنویسد بعد تصمیم می‌گیرد می‌بینید که به فارسی بنویسد مثلاً سودمندتر است بهتر می‌خوانند بعد او را می‌گوید بسیار خب من فارسی می‌نویسم آن مطلب همچنان در قوه عاقله او به صورت یک مطلب معقول یا منقول هست بعد از این که تصمیم گرفت فارسی بنویسد می‌گوید حالا من چطور بنویسم بررسی می‌کند مطالعه می‌کند می‌بیند برای او یک پیشگفتار و مقدمه ذکر می‌کند یک فصل ذکر می‌کند و یک خاتمه ذکر می‌کند اینها را ترسیم می‌کند این مطلب از آن مرحله عاقله او تنزل کرده به واهمه و خیال او رسید که حالا نقشه شده بعد دست به قلم می‌کند یا شروع به سخن می‌کند که دهن باز می‌کند حرف می‌زند یا دست به قلم می‌کند می‌نگارد از مرحله عقل به مرحله خیال تجلی کرده از مرحله خیال و وهم به مرحله کاغذ و گفتار و رفتار تجلی کرده این‌طور نیست که آن مطلبی که در ذهن حکیم را فقیه است مثل باران آمده پایین یا چیزی در ذهنش نباشد معنای این ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ﴾ یعنی تنزل دادیم تنزل دادیم تنزل دادیم این‌قدر پایین آوردیم که در سطح گفتن و نوشتن است دیگر شما می‌خوانید و می‌نویسید نه یعنی تنزل دادیم یعنی مثل باران از بالا آمده پایین دیگر چیزی آنجا نیست تا کسی خیال بکند این عرض «یبقی زمانین یا لازمه‌اش این است که ذات اقدس الهی ـ معاذ‌الله ـ جرم یا جسم باشد اگر تنزل شده تجلی نه تجافی نه اشکال اول وارد است نه اشکال دوم وارد است جناب رازی خود را به زحمت انداخته آن وقت معنایش اینکه وصف به حال متعلق موصوف است قرآن نازل نشده محفوظات فرشته وحی نازل شده می‌بینید چقدر فرق می‌کند آنکه می‌آید و از بالا می‌آید و به بالا می‌رود فرشته است این یک چیزهایی را مطالعه می‌کند در لوح محفوظ بعد پیام را می‌آورد پس اینها خودشان مستقیماً نازل نشدند وقتی تنزل را به صورت تجافی معنا بکنند همین است مشابه بیان نورانی حضرت امیر در نهج‌البلاغه است در فرمایش امام صادق (سلام الله علیه) است که «تجلی لهم سبحانه فی کتابه من غیر ان یکونوا رأوه» خب حالا شما که مطلب عقلی را نقلی را در ذهنتان دارید بعد برای شاگردانتان یا برای مخاطبان و مستمعانتان می‌گویید این را تنزل می‌دهید یعنی انزال می‌کنید یعنی تجافی می‌دهید یعنی دیگر چیزی در عقل و ذهنتان نیست یا تجلی می‌دهید اگر تنزل قرآن ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ﴾ به صورت تجلی است هیچ کدام از این شبهات دیگر باقی نخواهد بود نه مسئله اینکه قرآن نازل نشده بلکه فرشته مطالعه کرده و آورده و نه این که اشکال اول وارد است امام رازی اشکال اول را با این جواب داد و نه اشکال دوم وارد است که فخر رازی باز اشکال دوم را به همین جواب داد.
مطلب بعدی آن است که از نظر ترکیب ادبی وقتی گفته می‌شود: ﴿کِتَابٌ أُنْزِلَ إِلَیْکَ﴾ سؤال این است که این فای تفریع متفرع بر چیست؟ که در بحث دیروز اشاره شد یکی اینکه لام ﴿لِتُنذِرَ﴾ متعلق به چیست؟ این لام ﴿لِتُنذِرَ﴾ متعلق به ﴿أُنْزِلَ﴾ است یعنی تو تنها نبی نیستی که یک سلسله معارف را بفهمی تو رسول هم هستی یعنی ما تنها وحی را برای تو نفرستادیم که یاد بگیرید و عمل کنی بلکه هم یاد می‌گیری و عمل می‌کنی هم به دیگران منتقل می‌کنی هم نبیی گزارشها را دریافت می‌کنی نبأ را دریافت می‌کنی هم رسولی این پیام را می‌رسانی کتاب ﴿کِتَابٌ أُنْزِلَ إِلَیْکَ فَلاَ یَکُن فِی صَدْرِکَ حَرَجٌ مِنْهُ لِتُنذِرَ﴾ پس این لام متعلق به ﴿أُنْزِلَ﴾ است اولا برای خود پیغمبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) برای اولین بار مسئله است که اینها از کجا حق است چون وحی حق محض است بطلان‌پذیر نیست ذات اقدس الهی می‌فرماید تو الآن به مرحله‌ای رسیدی که شک در آن مرحله اصلاً نیست در نوبتهای قبل به عرضتان رسید که شک یک محدوده‌ای دارد انسان یک وقت به مرحله بالا که رفت جا برای شک نیست چه اینکه خیلی خیلی پایین هم بیاید جا برای شک نیست این وسطها جا برای شک است شما وقتی در سیر علمی خیلی خیلی پایین می‌روید به آن بدیهی محض و اولی صرف می‌رسی آنجا جا برای شک نیست جمع نقیضین محال است هیچ کسی شک کرده که مثلاً حالا می‌شود اجتماع نقیضن بشود یا ارتفاع نقیضین بشود جا برای شک نیست وقتی انسان خیلی بسیط شد خیلی پایین آمد به آن ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین مطلب رسید می‌بیند جا برای شک نیست وقتی خیلی بالا رفت در حد مخلصین شد می‌بیند همه حق برای او روشن است آنجا اصلاً باطل وجود ندارد تا انسان شک بکند که فلان شیء باطل است یا حق همیشه شک متفرع بر حضور دو شیء است یعنی در یک جایی مثلاً هم الف باید باشد هم با آن وقت انسان یک چیزی را از دور می‌بیند نمی‌داند این الف است یا با ولی اگر یک جایی هر چه هست الف است اگر انسان به آن مرتبه رسید چه دور چه نزدیک هر چه ببیند یقین دارد الف است اصلاً با نیست تا انسان شک کند که فلان شیئی که من از دور می‌بینم الف است یا با در نشئه تجرد تام آنجا هر چه هست حق است اصلاً باطل در آنجا راه ندارد چون آنجا شیطنت راه ندارد وقتی در آنجا هیچ جا برای باطل نبود هر چه بود حق بود انسان چه چیزی را از دور ببیند چه چیزی را از نزدیک ببیند اصلاً شک نمی‌کند بارها این مثل گفته شد شما اگر وارد یک کتابخانه‌ای شدید که میلیونها کتاب در آن بود اما همه‌اش قرآن غیر از قرآن چیزی در اینجا نیست شما هر کتابی را که دور یا نزدیک ببینید یقین پیدا می‌کنید که قرآن است شک نمی‌کنید اما اگر به یک کتابخانه عادی برسید می‌بینید یک قرآن است یکی کتاب ادبی است یکی کتاب اصول است جایی که قرآن است و کتاب ادبی قرآن است و کتاب فقهی قرآن است و کتاب اصولی یک کتابی را از دور دیدید حالا شک می‌کنید که قرآن است یا کتاب فقه جایی که تعددپذیر است شک‌پذیر است جایی که تعدد ندارد جا برای شک نیست.
‌پرسش: ... پاسخ: قرب و بعد درجه‌ای که معنا دارد زمان و مکان زمانی معنا ندارد.
خب بنابراین در آنجا ذات اقدس الهی به پیغمبر می‌فرماید به جایی رسیدی که اصلاً شک نمی‌کنی و آن تمام شکوک اینها از وجود مبارک (صلّى الله علیه و آله و سلّم) به برکت وحی زدوده است پس برای خود شما می‌شود بین‌الرشد حق لا ریب فیه این یک مطلب حالا که می‌خواهی به دیگران ابلاغ کنی دیگران هم به جهل مبتلایند هم به جاهلیت عده‌ای نمی‌فهمند عده‌ای فهمیده انکار می‌کنند خب با چنین مردمی چه باید کرد؟ عده‌ای که اصلاً اهل درک نیستند می‌گویند ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ﴾ عده‌ای هم که نه نظیر فرعون ﴿جَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ﴾ هست یا موسای کلیم به فرعون گفت: ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إلاَّ رَبُّ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ بَصَائِرَ﴾ برای تو روشن شد که اینها معجرات الهی است خب چرا ایمان نمی‌آوری خب آن جاهلیت است که مانع است شما ببنید دو نفر طلبه جوان هم گاهی مبتلا به جاهلیت‌اند دو نفرند ثالثی هم ندارند غیر از خدا در اتاقشان هجره‌شان مشغول بحث‌اند با اینکه برای طرف ثابت شده است حق با هم بحث اوست اما حاضر نیست بپذیرد این فرعون‌منشی در درون خیلی‌هاست اگر آدم اینها را در جوانی رام نکند سر پیری انسان به تسلیم او مبتلا می‌شود آن هنر هر کسی نیست که بگوید بله من اشتباه کردم حق با شماست آن این‌قدر شجاع است که «اشجع الناس من غلب هواه» این خوی فرعونی در خیلی از ماها هست حالا این فرعونچه‌ها اگر خدای ناکرده هضم نشوند انسان وقتی بزرگ شد به یک جایی رسید رفت یک شهری یا یک روستایی سمتی پیدا کرد کم کم خودش را نشان می‌دهد پس می‌شود که انسان یک چیزی را بفهمد عالماً عامداً این کار را بکند این هست در درون خیلی از ماها هم هست عالماً عامداً این کار را می‌کنیم حالا اگر نشد انکار بکند به این صدد هست که حرف خودش را توجیه بکند خب نه این شجاعت را انسان در اوائل زندگی داشته باشد بگوید حق با شما بود من اشتباه کردم بعد دیگر راحت می‌شود بعد به آسانی می‌گوید من متوجه نشدم برای او سخت نسیت خب علم غیر از ایمان است انسان در برابر ضروری که قرار گرفت مضطر به قبول است ضروری ضروری از این جهت او را ضروری می‌گویند چه ما بگوییم چه نگوییم می‌فهمیم هیچ کس نمی‌تواند بگوید من نمی‌خواهم بفهمم هیچ کس نمی‌تواند بگوید من نمی‌خواهم بفهمم یا نمی‌خواهد بگوید که من بیجا می‌فهمم این‌چنین نیست فهم در اختیار آدم نیست اگر مبادی حاصل شد که فهم می‌آید اگر نشد که نمی‌آید فهم آن عقد بین موضوع و محمول است که قضیه را عقد می‌گویند برای اینکه یک گرهی بین موضوع و محمول خورده این علم است و در اختیار ما هم نیست اگر دلیل تام بود انسان می‌فهمد اگر دلیل تام نبود انسان نمی‌فهمد اما عمده ایمان است ایمان یک فعل اختیاری است بین نفس و بین ایمان اراده فاصله است انسان مطلبی را که فهمیده می‌تواند بگوید من نمی‌پذیرم و می‌تواند بگوید من می‌پذیرم ایمان تحت تکلیف است واجب است چون فعل اختیاری است بر خلاف علم تحصیل علم که تحصیل مقدمات است فعل اختیاری است واجب است اما بعد از تحصیل مقدمات و مبانی این دیگر بالضروره حاصل می‌شود اما امکان یک فعل اختیاری است یعنی بین نفس و بین ایمان اراده است لذا انسان می‌تواند عالماً عامداً مطلبی را که فهمیده حق است رد کند نپذیرد گردن نگیرد جاهلیت یعنی این آن جهل مربوط به علم است زدودن آن جهل خیلی مشکل نیست زدودن جاهلیت خیلی سخت است آن هم حجاز خشن وجود مبارک پیغمبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) در مکه با جهل از یک سو جاهلیت از سوی دیگر مبتلا بود در چند سوره از سور مکی ذات اقدس الهی مثل سوره «اعراف» مثل سوره «هود» مثل سوره «نحل» مثل سوره «نمل» این چهار سوره را و مانند آن که همه‌اش مکی است فرمود شرح صدر به تو دادیم دلت باز باشد غصه نخور در حرج نباش ﴿وَلاَ تَکُن فِی ضَیْقٍ مِمَّا یَمْکُرُونَ﴾ ، ﴿لَعَلَّکَ تَارِکُ بَعْضَ مَا یُوحَى إِلَیْکَ وَضَائِقُ بِهِ صَدْرُکَ﴾ همه این آیات چهارگانه یا در «اعراف» است یا در «هود» است یا در «نحل» است یا در «نمل» است در مکه نازل شده فرمود خیلی دلت نگیرد گرفتار مبادا بگویی که اینها از یک سو جهل از یک سو جاهلیت من چه کنم نه این کتاب کتاب عادی نیست ﴿کِتَابٌ أُنْزِلَ إِلَیْکَ فَلاَ یَکُن فِی صَدْرِکَ حَرَجٌ مِنْهُ﴾ حالا معلوم می‌شود که چرا ﴿فَلاَ یَکُن فِی صَدْرِکَ حَرَجٌ مِنْهُ﴾ مقدم شده است بر ﴿لِتُنذِرَ﴾ با اینکه این ﴿لِتُنذِرَ﴾ معلق لام ﴿لِتُنذِرَ﴾ متعلق به ﴿أُنْزِلَ﴾ است کتاب انزل الیک لتنذر این ﴿لِتُنذِرَ﴾ مفعول واسطه است برای ﴿انزل﴾ ولی این جمله ﴿فَلاَ یَکُن فِی صَدْرِکَ حَرَجٌ مِنْهُ﴾ طبق تحلیل فخر رازی و دیگران و به تعبیر امین الاسلام (رضوان الله علیه) فرمود «اکثر العلما اری انه من باب التقدیم و التاخر» سرش این است فخر رازی به صورت باز بیان کرده امین الاسلام به صورت بسته بیان کرده که اکثر علما بر این‌ هستند که از باب تقدیم تأخر است یعنی اصل این است «کتاب انزل الیک لتنذر فلا یکن فی صدرک حرج منه» اما این چرا ﴿فَلاَ یَکُن فِی صَدْرِکَ حَرَجٌ مِنْهُ﴾ را مقدم بر ﴿لِتُنذِرَ﴾ آورده؟ برای اینکه تا انسان آماده نباشد که قدرت انذار ندارد که وجود مبارک موسای کلیم وقتی مأمور شد فرمود: ﴿اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى﴾ عرض کرد که من مشکلاتی دارم این مشکلات را برطرف بکن برای اینکه او هم مستکبر است و هم من مشکل داخلی دارم اینها را برطرف بکن ذات اقدس الهی می‌فرماید: ﴿لقد اوتیت سئلک یا موسی﴾ حالا برو او هم حالا بعداً رفت ....اگر امین الاسلام (رضوان الله علیه) فرمود اکثر علما بر این هستند که: ﴿فَلاَ یَکُن فِی صَدْرِکَ حَرَجٌ مِنْهُ﴾ مقدم مؤخر است ولی رتبتاً مؤخر است ولی مقدم ذکر شد و اگر جناب فخر رازی می‌گوید از باب تقدیم و تأخیر است برای این است که این لام را به همان حمل ظاهرش نگه داشتند و متعلق به ﴿أَنْزَلَ﴾ است کتابی است که نازل شده برای اینکه به دیگران ابلاغ بکنیم خب با کدام سرمایه؟ یک انسان حرج النفس و ذیق الصدردار چگونه با جهل از یک سو با جاهلیت از یک سو در بیفتد فرمود این کتاب هر دو مشکل را حل می‌کند تو را علی بینة من ربه می‌کند به قدری استوار می‌کند که هم جهل را می‌توانی برطرف بکنی هم جاهلیت را اگر هم برطرف نشد تو بالأخره شجاعانه کارت را کردی.
مطلب بعدی آن است که درباره انذار و درباره تذکره آیات سه طایفه است درباره انذار سه طایفه است یعنی یک طایفه برای عموم مردم است نظیر آنچه که در صدر سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» آمده است ﴿تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً﴾ این دیگر اختصاصی به مؤمن و کافر ندارد این یک، بهره انذار برای متقیان است که ﴿إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرُ مَن یَخْشَاهَا﴾ دو طایفه ثمره تلخ گوش ندادن به انذار برای افراد لجوج و لدود است که فرمود ﴿وَتُنذِرَ بِهِ قَوْماً لُّدّاً﴾ این سه طایفه که در بحث دیروز گذشت درباره ذکری هم تا حدودی این‌چنین است نه مثل این طایفه اولی روی آیاتی است که دلالت می‌کند بر اینکه قرآن تذکره جهانی است خودش قرآن را به عنوان تذکره فرستاده بعد فرمود: ﴿مَا هِیَ إلاَّ ذِکْرَى لِلْبَشَرِ﴾ این چه مؤمن چه کافر بخش دیگر که ناظر به آن است که عده‌ای از این قرآن از تذکره قرآن سود می‌برند فرمود: ﴿إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْرَى لِمَن کَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهِیدٌ﴾ ﴿إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْرَى لِأُوْلِی الألْبَابِ﴾ یا ﴿ذِکْرَى لِلْمُؤْمِنِینَ﴾ نظیر این آیه ﴿ذِکْرَى لأُولِی الألْبَابِ﴾ که اولی الالباب از مؤمنین عادی باز بالاترند ﴿لِمَن کَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهِیدٌ﴾ این طایفه ثانیه طایفه ثالثه ما آیه‌ای داشته باشیم که دلالت بکند بر اینکه این تذکره مخصوص کفار است ظاهراً یک چنین چیزی در قرآن کریم نیست ولی می‌فرماید که کفار و بداندیشان از تذکره اعراض می‌کنند معلوم می‌شود که برای آنها هم تذکره هست نظیر سورهٴ مبارکهٴ «مدثر» آیه 49 به بعد ﴿فَمَا لَهُمْ عَنِ التَّذْکِرَةِ مُعْرِضِینَ ٭ کَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنفِرَةٌ﴾ مشابه این در سورهٴ مبارکهٴ «دخان» هم آمده است که آیه دوازده به بعد ﴿رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّا الْعَذَابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ ٭ أَنَّى لَهُمُ الذِّکْرَى وَقَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مُبِینٌ﴾ و مشابه این هم در آیات دیگر هست که دیگر حالا اذان شد.
«والحمد لله رب العالمین»

قطعات

  • عنوان
    زمان
  • 34:53

مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

    تاکنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

پایگاه سخنرانی مذهبی