display result search
منو
تفسیر آیات 50 و 51 سوره انعام

تفسیر آیات 50 و 51 سوره انعام

  • 1 تعداد قطعات
  • 40 دقیقه مدت قطعه
  • 31 دریافت شده
درس آیت الله عبدالله جوادی آملی با موضوع "تفسیر آیات 50 و 51 سوره انعام"
- سوره «انعام» درباره اصول دین احتجاج‌های فراوانی ارائه کرده است
- رسول خدا باید از سنخ انسان باشد تا اسوهٴ آنها باشد
- رسولان خدا در مسئله قدرت و علم تابع وحی‌اند


اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
﴿قُلْ لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدی خَزائِنُ اللّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَیْبَ وَ لا أَقُولُ لَکُمْ إِنّی مَلَکٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما یُوحی إِلَیَّ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی اْلأَعْمی وَ الْبَصیرُ أَ فَلا تَتَفَکَّرُونَ﴿50﴾ وَ أَنْذِرْ بِهِ الَّذینَ یَخافُونَ أَنْ یُحْشَرُوا إِلی رَبِّهِمْ لَیْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِیُّ وَ لا شَفیعٌ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ﴿51﴾

سورهٴ مبارکهٴ «انعام» که درباره اصول دین احتجاجهای فراوانی ارائه کرده است آنچه در این آیهٴ کریمه است مربوط به مسئله نبوت است اصل وحی و رسالت را مشرکین حجاز ممکن می‌دانستند ولی می‌گفتند رسول باید فرشته باشد وقتی فرشته رسالت الهی را به عهده داشت هم قدرت‌های عِلمی برتری دارد که عالم غیب است هم قدرت‌های عَملی برتری دارد که خزائن اله به دست اوست سه تا شبهه دامنگیر مشرکین حجاز شده بود که این سه شبهه در طول هم است نه در عرض هم شبهه اول مربوط به سنخهٴ وجود رسول است که می‌گفتند نحوهٴ وجود او باید فرشته باشد بشر هرگز به مقام رسالت نمی‌رسد شبهه دوم و سوم لازمهٴ این سنخهٴ وجودی است اگر چیزی موجودی فرشته شد خزائن الهی به دست اوست علم غیب را دارد آنچه که در این آیه است محور اصلی‌اش این است و اما آنچه که جناب فخررازی و مانند آن برداشت کردند این است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود من نه ادعای ربوبیّت می‌کنم نه ادعای ملکیت چون ادعای ربوبیّت نمی‌کنم خزائن الهی به نزد من نیست علم غیب به نزد من نیست چون ادعای فرشته بودن نمی‌کنم این کارهای عادی از قبیل اکل و شرب و نکاح مانع رسالت من نیست این سخنی که جناب فخررازی و امثال اینها ارائه کردند گرچه فی نفسه بد نیست اما نه محور سؤال سائلان است نه مدار جواب مجیب آنها که نمی‌گفتند تو ربی آنها که نمی‌گفتند هر کس پیغمبر است باید رب باشد این سورهٴ مبارکهٴ «انعام» که احتجاج در اصول دین است درباره اصول دین است باید مربوط به سؤال و جواب خود وثنیین حجاز باشد آنها نه ادعا داشتند و نه تلازم را دعوا می‌کردند نه مدعی بودند که رسول باید رب باشد نه مدعی بودند که لازمه رسالت ربوبّیت است آنها ادعایشان این بود که رسول باید فرشته باشد و لازمه فرشته بودن هم قدرت فراوان داشتن علم غیب داشتن و مانند آن است لذا ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود به اینها بگو نه لازمه رسالت فرشته بودن است و نه من چنین ادعایی را دارم در نوبتهای قبل آن آیات خوانده شد که در سورهٴ مبارکهٴ« اسراء» و امثال «اسراء» است که آنها می‌گفتند هرگز بشر نمی‌تواند به مقام رسالت برسد ذات اقدس الهی شبهه آنها را در سورهٴ «اسراء» و مانند آن نقل کرد و پاسخ داد بعد فرمود رسول باید از سنخ مرسل الیه باشد اگر در زمین فرشته‌ها زندگی می‌کردند رسول خدا جزء فرشته‌ها بود چون رسول باید از سنخ مرسل الیه باشد و چون در زمین فرشته زندگی نمی‌کند انسان زندگی می‌کند رسول خدا باید از سنخ انسان باشد تا اسوهٴ آنها باشد حجت بر آنها باشد آنها برابر مبنای باطل خود که رسول باید فرشته باشد توقعات فراوانی داشتند که رسول باید محور قدرت باشد و مدار علم غیب لذا پیشنهادهای گوناگونی می‌دادند که برخی از آنها در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» ذکر شده است که همین آیات در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «انعام» بازگو شد از آیهٴ 90 به بعد سورهٴ «اسراء» این‌چنین است ﴿وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّی تَفْجُرَ لَنا مِنَ اْلأَرْضِ یَنْبُوعًا ٭ أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِنْ نَخیلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ اْلأَنْهارَ خِلالَها تَفْجیرًا ٭ أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَما زَعَمْتَ عَلَیْنا کِسَفًا أَوْ تَأْتِیَ بِاللّهِ وَ الْمَلائِکَةِ قَبیلاً ٭ أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقی فِی السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتّی تُنَزِّلَ عَلَیْنا کِتابًا نَقْرَؤُه﴾ اینها پیشنهادهایی بود که مشرکین به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) می‌دادند که محصول همه این پیشنهادها داشتن قدرت مطلقه است و مالک خزائن الهی بودن آن‌گاه ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: ﴿قُلْ سُبْحانَ رَبّی هَلْ کُنْتُ إِلاّ بَشَرًا رَسُولاً﴾ لازمه این کارهایی که شما می‌گویید داشتن قدرت مطلقه است و خدا منزّه است که شریکی در چنین قدرت مطلقه داشته باشد من فقط فرستادهٴ خدا هستم بعد در آیهٴ 94 همان سورهٴ «اسراء» چنین فرمود: ﴿وَ ما مَنَعَ النّاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدی إِلاّ أَنْ قالُوا أَ بَعَثَ اللّهُ بَشَرًا رَسُولاً﴾ مهمترین مانع ایمان آوردن مشرکین این بود که می‌گفتند بشر رسول نمی‌شود بین رسالت و فرشته بودن تلازم است فرشته بودن شرط است و بشر بودن مانع آن‌گاه در آیهٴ 95 همان سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» ذات اقدس الهی به صورت قیاس استثنایی برهان اقامه می‌کند می‌فرماید: ﴿قُلْ لَوْ کانَ فِی اْلأَرْضِ مَلائِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکًا رَسُولاً﴾ اگر در زمین فرشته‌ها زندگی می‌کردند ما برای آنها رسولی از سنخ آنها می‌فرستادیم چون در زمین فرشته زندگی نمی‌کند انسان زندگی می‌کند باید رسولی از سنخ آنها اعزام بکنیم ممکن است این سه تا خواسته از سه گروه باشد ممکن است این سه خواسته از یک گروه باشد ولی آنچه از سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» و امثال «اسراء» برمی‌آید این است که آنها فرشته بودن را شرط رسالت می‌دانستند و یا بشر بودن را مانع رسالت می‌پنداشتند می‌گفتند نحوه وجود رسول باید فرشته باشد اگر فرشته شد معتقد بودند که فرشته‌ها قدرت‌های فراوانی دارند علم غیب دارند ذات اقدس الهی در پاسخ این توهمات یا خواسته‌ها آن تلازم را اولاً نفی کرد فرمود به اینکه هیچ تلازمی بین رسالت و فرشته بودن نیست نه فرشته بودن شرط است و نه بشر بودن مانع پس یک بشر می‌تواند به مقام رسالت برسد و هیچ موجودی چه بشر و چه فرشته مالک خزائن الهی نیست و هیچ موجودی چه بشر و چه فرشته ذاتاً عالم غیب نیست حالا برفرض فرشته رسول شد و رسول شما فرشته شد مگر فرشتگان ذاتاً خزائن الهی به دست آنهاست مگر فرشته‌ها ذاتاً عالم به غیب‌اند پس بحث در سه محور است یکی در نحوهٴ وجود یکی در قدرت و یکی در علم نحوه وجود لازمهٴ رسالت فرشته بودن نیست انسان می‌تواند رسول بشود درباره قدرت و همچنین درباره علم آنکه رسول است در بحثهای قدرتی تابع خداست و در بحثهای علم غیب هم تابع خداست اگر وحیی آمده است برابر وحی بتواند کاری را انجام بدهد می‌کند چه اینکه از این کارهای قدرتمندانه زیاد کردند و اگر مطلب علمی از راه وحی به اینها تعلیم شده است عالم می‌شوند پس در بخش سنخی وجود و نحوهٴ وجود انسان‌اند و در مسئله قدرت و علم تابع وحی‌اند هیچ مطلبی را نمی‌اندیشند مگر به وحی هیچ کاری را نمی‌کنند مگر به وحی پس آن سه محور را پاسخ دادند و یک مطلبی را از نو ارائه کردند آن سه محور یکی اینکه لازمهٴ رسالت فرشته بودن نیست این یک و علم غیب هم ذاتاً از آن خداست چه انسان و چه فرشته با تعلیم الهی عالم غیب می‌شود و مالک خزائن الهی بودن ذاتاًُ از آن خداست این قدرت بر خزائن چه درباره انسان و چه درباره فرشته به اذن اله در اختیار آنها قرار می‌گیرد این سه محور را که پاسخ دادند آن‌گاه می‌فرماید: ﴿إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما یُوحی إِلَی﴾ اینکه فرمود: ﴿إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما یُوحی إِلَی﴾ چند نکته را به همراه دارد نکته اول آن است که من با مجتهدان دیگر فرق می‌کنم و آنها با من فرق می‌کنند علما و مجتهدان روی ظنون و قواعد اجتهادی مطلب را بررسی می‌کنند من از آنجا و از آن قبیل نیستم من در مسائل علمی تابع وحی هستم این‌چنین نیست که من بنشینم و فکر کنم و برابر اجتهاد خودم سخن بگویم یا برابر قیاس سخن بگویم وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در مسائل علمی تابع وحی محض است در مسائل عَملی هم به شرح ایضاً [همچنین] البته فعلاً بحث در آن جاهایی است که به متن دین برمی‌گردد اما کارهایی که به متن دین برنمی‌گردد به امور عادی برمی‌گردد آن یک بحث دیگری دارد که آن البته آن هم حق در مسئله این است که برابر با تأییدات الهی کار می‌کند ولی فعلاً بحث در آنها نیست مثل کارهای عادی قیامشان, قعودشان نحوهٴ خوابیدنشان و مانند آن که نخواهد یک حکم شرعی را به ما بفهماند یک وقت است می‌خواهدحکم شرعی را به ما می‌فهماند که رو به قبله خوابیدن مستحب است و نحوهٴ رو به قبله بودن هم حالت احتضار است مثلاً نه حالت قبر یا حالت قبر است نه حالت احتضار خب آن فعل است و حجت است و برای بیان حکم خداست یک وقت است نه برای بیان حکم خدا نیست یک کار عادی انجام می‌دهد حالا در یک ظرف مخصوصی آب میل می‌کند این معنایش این نیست که انسان حتماً در آن ظرف آب بخورد مستحب است در آن ظرف یا مکروه است در غیر آن ظرف آب بخورد خب پس بحث در این است که آن جایی که حضرت می‌خواهد احکام الهی را بیان کند چه با فعلش چه با قولش چه با سکوتش همه اینها وحی خداست سنت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که اعم از فعل و قول و تقریر است وحی خداست به اجتهاد نیست به مظنه نیست به قیاس نیست و مانند آن اما کارهایی که در صدد تعلیم احکام و حکم الهی نیست فعلاً خارج از بحث است که آیا آنها هم برابر وحی است یا برابر وحی نیست خب اینکه فرمود: ﴿إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما یُوحی إِلَی﴾ نشان می‌دهد که آن بیانی که در طلیعه سورهٴ مبارکهٴ «نجم» است که فرمود: ﴿وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی ٭ إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی﴾ خصوص نطق مراد نیست در نوبتهای قبل هم ملاحظه فرمودید اینکه گفته می‌شود ﴿وَ ما یَنْطِقُ﴾ چون مهمترین کارهای انسان با حرف و قول او ارائه می‌شود از این جهت میگویند تعبیر فرمود به «نطق» مثل اینکه کسی که فکری دارد, روشی دارد و حرفی دارد شما می‌گویید حرفتان چیست؟ هم آن اندیشه‌ها را و هم آن رفتارها و نوشتارها را و هم گفتارها را جمعاً می‌گویید حرفتان چیست؟ اینکه می‌گویید حرفتان چیست؟ شامل نوشتارها و رفتارها و تفکرهای او خواهد شد چه اینکه شامل گفتارهای او هم می‌شود اینکه ذات اقدس الهی فرمود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هیچ حرفی را نمی‌زند مگر برابر وحی این نطق نظیر آنچه که در سورهٴ مبارکهٴ «ق» آمده است ﴿ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقیبٌ عَتیدٌ﴾ همان طوری که در آن آیه منظور خصوص لفظ نیست منظور این نیست که فرشته‌ها که رقیب عتیدند فقط گفته‌ها را می‌نویسند بلکه فکرها را رفتارها را نوشتارها را و نوشتن‌ها را همه را می‌نویسند منتها چون مهمترین کارهای رایج با سخن تبادل می‌شود با حرف تبادل می‌شود از این جهت لفظ را ذکر فرمود نظیر همان ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ﴾ که منظور این نیست که فقط مال مردم خوردن حرام است بلکه منظور آن است که مطلق تصرف در مال غیر بدون رضای او حرام است خواه به صورت اکل و شرب باشد خواه به صورت فرش غصبی یا زمین غصبی و مانند آن باشد روی این شواهد معلوم می‌شود آنچه که در طلیعه سورهٴ «نجم» آمده است که ﴿وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی٭ إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی﴾ یعنی «ما یفعل عن الهوی، ما یقول عن الهوی، ما یقوم عن الهوی، ما یجاهد عن الهوی، ما یتصرف عن الهوی» ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی﴾ آن وقت این آیهٴ محلّ بحث آن وسعت معنای سورهٴ «نجم» را تأیید می‌کند که ذات مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به دستور ذات اقدس الهی فرمود: ﴿إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما یُوحی إِلَی﴾ این تبعیت را خواه در قول, خواه در فعل,خواه در عِلم خواه در عَمل نفی می‌کند فرمود من در هیچ کاری چه در کارهای عِلمی چه در کارهای عملی پیرو هیچ چیزی نیستم فقط پیرو وحی‌ام خب.
پرسش...
پاسخ: بله بالاخره او ناطق است این منطوق, منطوق را می‌یابد بعد می‌گوید این هم می‌شود تابع وقتی وحی را نطق می‌کند یعنی هرچه را یافت به ما می‌گوید یعنی در گفتن تابع یافتن است هر چه را که یافت می‌گوید اینجا هم هر چه را یافت به ما اعلام می‌کند در بخش عِلم هرچه را یافت عمل می‌کند در بخش عمل خب ﴿إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما یُوحی إِلَی﴾ این یک اجمالی از صدر‌ و ساقه این کریمه حالا دوباره برگردیم خدمت آیه می‌بینید فرمود: ﴿قُلْ﴾ که این هم یکی از آن تقریبا بیش از چهل موردی است که مصدر به ﴿قُلْ﴾ است فرمود این‌چنین احتجاج بکن ﴿قُلْ لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدی خَزائِنُ اللّه﴾ من که ادعای مالکیت خزینه‌های الهی نکردم تا از من برابر سورهٴ «اسراء» و غیر «اسراء» توقع داشته باشید این مالکیت خزائن ظاهراً برمی‌گردد به اینکه من نباید مثل فرشته‌ها باشم آنچه را که جناب فخررازی گفت که من ادعای ربوبیّت نکردم این خارج از بحث است مطلب صحیح است اما در مقام احتجاج قابل ذکر نیست برای اینکه نه سائلان می‌گفتند تو ربی نه خود پیغمبر چنین حرفی داشت نه لازمهٴ رسالت ربوبیّت بود آخر یکی از انحاء سه‌گانه باید خط فکری را ارائه کند هیچ کدام از اینها نیست اما آن راهی که تقریب شد راهی است که خط فکری او را رهبری می‌کند یعنی اصل حرفی که آنها می‌گفتند فرشته باید رسول باشد و درباره فرشته هم اعتقادات فراوانی داشتند.
مطلب بعدی آن است که اینکه فرمود: ﴿قُلْ لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدی خَزائِنُ اللّه﴾ خزائن خدا پیش من است یک بیانی سیدنا‌الاستاد(رضوان الله علیه) دارند آن بیان حق است لکن این آیه ظاهراٴ ناظر به آن بیان نیست آن بیانی که ایشان دارند این است که خزینه خدا به ارادهٴ خداست البته روایاتی هم این را تأیید می‌کند که خزائن خدا ارادات الهی است خزینه او و خزانهٴ او, ارادهٴ اوست هرجا اراده کند در آنجا مراد پدید می‌آید و آیاتی که در پایان سورهٴ مبارکهٴ «یس» و امثال «یس» است هم این را تایید می‌کند که ﴿إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ﴾ خزینهٴ خدا همان ﴿کُنْ﴾ است وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) ذات اقدس الهی مسئلت کرد خدایا خزائنت را به من نشان بده فرمود خزائن من ﴿کُنْ﴾ است به هرچه بگویم باش می‌شود روایات دیگری که از اهل بیت(علیهم السلام) رسیده است این معنا را تایید می‌کند که خزینه خدا ارادهٴ اوست این سخن حق است اما تعبیر قرآن کریم آن است که خزائن خزائنی که قرآن دارد برابر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» آمده است معلوم می‌شود برای هر چیزی چندین خزینه است در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» آیه 21 این‌چنین است ﴿وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ﴾ یعنی هیچ چیز نیست مگر اینکه تک تک آنها چندین خزینه دارند که جمیع در مقابل جمیع نیست مجموع در مقابل مجموع نیست مجموع در مقابل تک تک است فرمود: ﴿إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ﴾ شما فرض کنید این شیء مشخص همین درخت خارجی این چندین خزینه دارد خدا نفرمود مجموع آنچه که در دنیاست خزائن‌اش پیش ماست تا معلوم بشود که «لکل شیء خزینة» این‌طور نفرمود فرمود هیچ چیزی نیست مگر اینکه همان چیز دارای چندین خزائن است چون جمع آورد نفرمود: «إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزینته» پس هر چیزی دارای خزائن است حالا حداقل حرفهای رایج این است که این موجوداتی که در عالم طبیعت است یک مخزن در عالم مِثال دارد یک مخزن در عالم عقل دارد یک مخزن در عالم فوق عقل دارد ﴿إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ﴾ معلوم می‌شود که در خزینه‌ها این اشیا موجود بالفعل هستند و در چندین خزینه هم موجودند بعد هم تنزیل آنها به ارادهٴ الهی است آن‌گاه تنزیلش به ﴿کُنْ فَیَکُونُ﴾ خواهد بود خود آنها هم با ﴿کُنْ فَیَکُونُ﴾ یافت شدند خود آن خزائن بدون سبق ماده و مده تنزل آنها به عالم طبیعت هم با ﴿کُنْ فَیَکُونُ‌﴾ است ﴿إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ﴾ چون این شیء در خزینه موجود است خطاب به معدوم نیست به موجود است به این موجود در مخزن می‌گوید در عالم طبیعت تنزل کن و او هم تنزل می‌کند چه اینکه اگر بخواهد به موجود عالم طبیعی فرمان صدور بدهد در عالم طبیعت چیزی را صادر کند و موجود مِثالی فرمان می‌دهد که تنزل کن به عالم طبیعت چه اینکه اگر به موجود عقلی بخواهد دستور تنزل بدهد می‌گوید تنزل کن به عالم مثال چه اینکه اگر به موجود فوق عقل بخواهد دستور بدهد فرمان صادر می‌کند که به عالم عقل تنزل کن در همهٴ این مراحل آنچه معلوم خداست مخاطب است و آنچه بعدها یافت می‌شود آن «یکون» است وگرنه به معدوم محض خطاب نخواهد شد آن مخاطب معلوم است منتها فرق است بین خطاب اعتباری و خطاب تکوینی در خطابهای اعتباری همان طور که قبلاً ملاحظه فرمودید یک موجودی باید در عالم طبیعت باشد تا انسان با او خطاب کند زید اگر بخواهد با عمر مخاطبه برقرار کند عمر باید در خارج موجود باشد در همان نشئه طبیعت که محور خطاب است موجود باشد این خطابهای اعتباری است که خطاب فرع بر مخاطب است اما در خطابهای تکوینی مخاطب فرع بر خطاب است یعنی با خود خطاب مخاطب آفریده می‌شود منتها تنزل می‌کند گرچه آن مخاطب اصلی همان نشئه خاص خود را دارد تجافی نمی‌کند ولی نزول او بعد از خطاب است ﴿إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ﴾ آن «یکون» که «کان» تامه است یعنی «یوجد» آن «یوجد» بعد از ﴿کُنْ﴾ هست آن مخاطب بعد از خطاب است ظاهر این‌گونه از آیات آن است که خزائن الهی عبارت است از یک بخشهای وجودی خاص که همه چیز در آنجا موجود است و تحول و نفاد هم نیست چون﴿ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ﴾ اگر دستور ﴿کُنْ فَیَکُونُ﴾ رسیده است دستور ﴿کُنْ﴾ رسیده است آنها تنزل می‌کنند نه تجافی، نظیر این نیست که انسان وارد یک مخزن کتابخانه می‌شود از کتابدار مخزن یک کتابی می‌خواهد این کتابدار کتاب را از مخزن می‌گیرد به این محقق می‌دهد و دیگر در آن مخزن چنین کتابی نیست چون این تجافی است جا خالی کردن است ولی اگر شما از یک فقیه یا حکیمی یک مطلبی را اراده کردید او با فرمان عِلمی مطلبی را گفت یا نوشت آنچه را که این حکیم در عاقله دارد یا فقیه در ملکهٴ اجتهاد دارد از عقل یا ملکه اجتهاد تنزل می‌دهد برای شاگرد می‌گوید یا برای خواننده می‌نگارد.
پرسش...
پاسخ: بله این اراده برای تنزیل است اراده برای تنزیل در عالم طبیعت است در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» فرمود: ﴿إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ﴾ .
‌پرسش...
پاسخ: ذات اقدس الهی اول با یک اراده خزائن را ایجاد کرده است لذا در خزائن الهی همه چیز موجود است کلیدهای آن خزائن یا خود آن مخازن در دست خداست که ﴿وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلاّ هُوَ﴾ این یک مطلب حالا بخواهد در عالم طبیعت و دنیا تنزل بدهد بخواهد باران ببارد یا کسی را زنده کند یا مشکل کسی را حل کند یا بیماری را شفا بدهد در اینجا فرمان می‌دهد آنچه در خزینه غیبی اوست تنزل کند نه تجافی در عالم طبیعت موجود نبود الآن موجود شد دلیل ظاهر آیهٴ «حجر» است فرمود: ﴿إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ﴾ نه «خزینته» یعنی هر چیزی دارای چندین مخزن است هر چیزی اگر بفرماید که «إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزینته» با آن روایاتی که می‌فرماید خزینهٴ خدا ارادهٴ خداست قابل هماهنگی است این راهی است که سیدنا‌الاستاد(رضوان الله علیه) طی کرده است اما آنچه که در سورهٴ «حجر» است آن است که هیچ چیزی نیست مگر اینکه همان چیز دارای چندین خزائن است و چون عندالله است و بر اساس آیه سورهٴ مبارکهٴ مبارکهٴ «نحل» که ﴿ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ﴾ «فهو موجود حاصل باق» بعد وقتی فرمان می‌دهد فرمان تجلی می‌دهد نه فرمان تجافی فرمان می‌دهد تنزل کن نه فرمان می‌دهد بیرون برو مثل اینکه یک حکیم یا فقیه به آن مطلب معقول یا منقول فرمان تنزل می‌دهند نه دستور خروج اگر حکیمی مطلب معقولی را در عاقله پروراند یا فقیهی مطلب نقلی را در اجتهادش تبیین کرد بعد بخواهد بنگارد یا بنویسد این‌چنین نیست که از عاقلهٴ آن حکیم یا ملکهٴ اجتهاد آن فقیه این مطلب بیرون آمده باشد دیگر چیزی در عاقله یا ملکهٴ اجتهاد نباشد که اینکه تجافی نیست باران گونه نیست که این تجلی است و تنزل است این همان بیان نورانی امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) است که در خطبهٴ نهج‌البلاغه فرمود: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِه» اگر خزینهٴ الهی به نحو تجافی بود تمام می‌شد ولی چون به نحو تجلی و تنزل است تمام نمی‌شود مثل اینکه شما هر مطلبی را که می‌دانید اگر به دیگران انفاق کنید هرگز کم نخواهد شد خب چون در سورهٴ «حجر» دارد ﴿إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ﴾ معلوم می‌شود برای هر شیء چندین مخزن است حالا یک وقت کسی می‌خواهد عالم بشود این در اثر سعی و تلاش و کوشش با نیایش خود با عالم مِثال ارتباط پیدا می‌کند از مخزن عالم مِثال صور علمیه به او اَفاضه می‌شود او دیگر بیش از حد خیال رشد نمی‌کند یک فیلمساز خوبی خواهد شد، یک هنرمند خوبی خواهد شد، یک داستان نویس خوبی خواهد شد در صورتی که در مسیرحق و خیر حرکت کند هم صادق باشد هم کار صدق هم حسن فاعلی داشته باشد هم حسن فعلی هم صدق فاعلی داشته باشد هم صدق فعلی خب همان ‌طور که باید از کذب مخبری و خبری پرهیز کرد باید صدق مخبری و صدق خبری را تأمین کرد یک وقت است تلاش و کوشش انسان به حدی است که با نیایش او به عقل می‌رسد چنین کسی معارف الهی نصیبش می‌شود چه در معقول چه در منقول .
پرسش...
پاسخ: نه چون اولاً خزینه حادث است به ذات اقدس الهی وابسته است اینکه قدیم بالذات نیست خزائن خدا عندالله است اولاً ذات اقدس الهی خزینه را می‌آفریند, ثانیاً از مخزن غیب به عالم طبیعت و دنیا تنزل می‌دهد چون دو شیء است دو مرحله است دیگر دور که نخواهد بود خب یک وقت است که انسان با تلاش و کوشش خود با نیایش و دعای خود به آن عالم مجردات عقلی رابطه پیدا می‌کند می‌رسد به آن فرشتگانی که معلّم علوم الهی هستند می‌رسد به فرشتگانی که ﴿بِأَیْدی سَفَرَةٍ ٭ کِرامٍ بَرَرَةٍ﴾ شاگردان آنها خواهند بود چنین فرشتگانی معلّمان آنها می‌شود این می‌شود حکیم این می‌شود فقیه این می‌شود مفسر این می‌شود مبیّن نهج‌البلاغه و مانند آن تا انسان به کدام مخزن رابطه داشته باشد و از کدام مخزن فیض نصیب او بشود برخی‌ها در مدار صورت دور می‌زنند اینها رشدشان تا عالم مِثال است بعضیها از صورت به سیرت بار می‌یابند اینها رشدشان با مخزن برتر است بعضیها هم که از اینها می‌گذرند ﴿دَنا فَتَدَلّى٭ فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى﴾ می‌رسند که مخصوص ذات مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) است خب پس اینکه فرمود: ﴿لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدی خَزائِنُ اللّهِ﴾ یعنی آن مخزنها پیش من نیست که من هر وقت بخواهم تنزل بدهم البته در این جهت باید پذیرفت که نحوهٴ تنزیل آنچه در مخزن است به عالم طبیعت این با ﴿کُنْ فَیَکُونُ﴾ است چون چیزی که در عالم مجردات است بخواهد تنزل کند تا به عالم طبیعت نرسیده است شرایط زمان و مکان او را همراهی نمی‌کند او با اراده الهی از مخزن بیرون می‌آید اگر منظور آن باشد که چنین اراده‌ای در اختیار من نیست این باز حق است اما اگر گفته بشود که خزائن در اینجا خصوص ارادهٴ خداست چون جمع آمده است و در همین سورهٴ مبارکهٴ «انعام» فرمود: ﴿وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ﴾ آن‌جا هم باید بررسی بشود که آیا مفاتیح جمع مِفتاح است یا جمع مَفتح یعنی کلیدهای غیب پیش خداست یا مَفتح و خزائن غیب پیش خداست به هر تقدیر نشان می‌دهد که هر چیزی دارای چندین خزینه است و این خزائن بالفعل موجود هستند البته تنزیل آنچه در خزینه است به عالم طبیعت این ارادهٴ غیبی می‌طلبد فرمود نه من چنین ادعایی را کردم نه لازمه رسالت این است دربارهٴ جریان غیب که مرتب می‌خواستند از حضرت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال کنند اسرار آینده چیست وضع قیامت چگونه است قیامت کی قیام می‌کند و مانند آن فرمود: ﴿وَلاَ أَعْلَمُ الْغَیْبَ﴾ این ظاهراً عطف است در آن ﴿أَقُولُ﴾ چون این سه جمله است اول ﴿لا أَقُولُ﴾ سوم ﴿لا أَقُولُ﴾ وسط «لا» این «لا» ای که در وسط قرار گرفت ناظر به آن است که و «لا اقول انی اعلم الغیب» اول این است ﴿لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدی خَزائِنُ اللّهِ﴾ سوم این است ﴿وَ لا أَقُولُ لَکُمْ إِنّی مَلَکٌ﴾ دوم که در وسط است این است ﴿وَلاَ أَعْلَمُ الْغَیْبَ﴾ یعنی «لا اقول لکم انی اعلم الغیب» این از باب و حذف «ما یعلم منه» جایز چون محفوف به قرینتین است محذوف است لذا شما بخواهید محقّقانه این آیه را ترجمه کنید این‌چنین خواهید نوشت که من نمی‌گویم خزائن غیب پیش من است نمی‌گویم عالم غیبم نمی‌گویم ملک‌ام بخواهید تحت اللفظی ترجمه کنید می‌گویید من نمی‌گویم عالم غیبم من غیب نمی‌دانم من نمی‌گویم ملک‌ام می‌بینید وقتی که فارسی هم ترجمه کردید اولی و سومی هماهنگ است و وسطی ناهماهنگ است این است که بخواهید ترجمه کنید طوری که امانت تحت‌اللفظی حفظ بشود آن نکات تفسیری هم ملحوظ باشد بسیار مشکل است خب غرض آن است که آن را در پرانتز در ترجمه می‌نویسد ﴿لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدی خَزائِنُ اللّهِ﴾ و «لا» یعنی «لا اقول لکم انی أَعْلَمُ الْغَیْبَ» که بعد از «لا» و اعلم آن «اقول لکم» مستور است در حقیقت منتها آنها را باید در پرانتز
که معلوم بشود آنها از نحوهٴ تفسیر استنباط میشود من نمی‌گویم که علم غیب دارم من نمی‌گویم من فرشته هستم در جریان فرشته خب نحوهٴ وجودش مشخص است استثنا‌پذیر هم نیست البته مرحوم آقا سید نورالدین‌(رضوان الله علیه) در همان اول سورهٴ مبارکهٴ «انعام» که به تفسیر شریف القرآن و العقل مراجعه فرمودید ایشان داشتند به اینکه اگر منظور شما مشرکین این است که پیغمبر ظاهراً فرشته باشد که خب شما او را نمی‌بینید اگر منظور آن است که باطناً فرشته باشد خب پیغمبر باطناً فرشته است این یک حرف عمیقی بود ایشان زدند در همان اوایل سورهٴ مبارکهٴ «انعام» در تفسیر شریف القرآن و العقل هست درباره فرشته بودن هیچ ادعایی نیست چون دست تلازم را نفی کرده دربارهٴ قدرت و دربارهٴ علم فرمود این کارها شدنی است ولی ما تابع‌ایم هر اندازه خدا بخواهد ما هم می‌کنیم هر اندازه خدا بدهد ما می‌‌دانیم در بسیاری از مواعضات ذات اقدس الهی فرمود تو در جریان موسای کلیم نبودی تو در جریان عیسای مسیح نبودی تو در جریان زکریا و مریم نبودی تو در جریان مدین نبودی ﴿ما کُنْتَ ثاوِیًا فی أَهْلِ مَدْیَن ... ٭ ما کُنْتَ بِجانِبِ الطُّور﴾ ما کنت کذا ما کنت کذا همه این قسمت‌ها را قدم به قدم رقم به رقم قرآن گزارش داد, آدرس داد فرمود آنجا نبودی ولی گزارش این است ﴿وَ ما کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ﴾ ولی جریان این است ﴿ما کُنْتَ ثاوِیًا فی أَهْلِ مَدْیَن﴾ ولی جریان این است ﴿وَ ما کُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ إِذْ نادَیْنا﴾ ولی جریان این است همهٴ این قسمت‌ها را قدم به قدم رقم به رقم قرآن ذکر می‌کند می‌فرماید در جریان طور نبودی ولی قصه این است در جریان مسیح نبودی ولی قصه این است در جریان کفالت مریم نبودی ولی قصه این است در جریان شعیب نبودی ولی قصه این است این همه اسرار غیب را خدا به پیغمبر صریحاً آموخت دیگر پس معلوم می‌شود اینکه وجود مبارک پیغمبر به دستور خدا فرمود بگو ﴿وَلاَ أَعْلَمُ الْغَیْبَ﴾ یعنی «لا اعلم الغیب ذاتاً» وگرنه ﴿وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافًا کَثیرًا﴾ این همه غیب بعد فرمود ما قصص انبیا را گفتیم قصص امم را گفتیم قصص سرزمینها را گفتیم کدام سرزمین هست ﴿مِنْها قائِمٌ وَ حَصیدٌ﴾ آنجا را هم گفتیم چیزی نبود که لازم باشد در این بخش‌ها ما برای تو بگوییم و نگفته باشیم و خیلی از انبیا را گفتیم یک اُمم را هم گفتیم دو آن خصوصیتهای اقلیمی و جغرافیایی را هم برای تو شرح دادیم که کجا زیر خاک رفته کجا زیر آب رفته است کجا همچنان آباد است ﴿مِنْها قائِمٌ وَ حَصیدٌ﴾ یعنی بعضی از این ﴿تِلْکَ الْقُری نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبائِها﴾ آن قسمت‌های اقلیمی و جغرافیایی را هم گفتیم ﴿مِنْها قائِمٌ﴾ بعضی از این قری الآن سرپاست ﴿وَ حَصیدٌ﴾ درو شده است زیر آب رفته زیر آوار رفته, زیر خاک رفته زلزله شده ﴿سَخَّرَها عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیالٍ وَ ثَمانِیَةَ أَیّامٍ﴾ شده حصید است محصود است درو شده است یک شهری است ما آن را درو کردیم یک روستایی است آن را درون کردیم خب همه اینها را جغرافیایش را گفته تاریخش را گفته پیغمبرانش را گفته انبیایش را گفته خب اینها می‌شود علم غیب دیگر و مهمترین جریان علم غیب, جریان قیامت است که غیبی از او بالاتر نیست بعد از ذات اقدس الهی در سورهٴ مبارکهٴ «جن» آنجا جریان قیامت را به صورت روشن بازگو می‌کند یعنی جریان غیب را که ذات اقدس الهی علم غیب را علم به جریان قیامت را به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آموخت آنجا هم ذکر می‌کند در سورهٴ مبارکهٴ «جن» اواخر آن سوره دارد ﴿عالِمُ الْغَیْب﴾ یعنی قبل از اینکه بفرماید: ﴿عالِمُ الْغَیْب﴾ می‌فرماید آنها از تو سؤال می‌کنند جریان قیامت کی قیام می‌کند آیا زود قیام می‌کند یا دیر تو بگو من نمی‌دانم آیهٴ 24 به بعد ﴿قُلْ إِنْ أَدْری أَ قَریبٌ ما تُوعَدُونَ أَمْ یَجْعَلُ لَهُ رَبّی أَمَدًا﴾ این دربارهٴ قیامت است آیهٴ بعد یعنی آیهٴ 26 ﴿عالِمُ الْغَیْب﴾ این ﴿الْغَیْب﴾ یا مطلق است «ال» آن جنس است یا استقراق است یا عهد است به هرسه تقدیر جریان قیامت را یقیناً شامل خواهد شد چون آیهٴ قبل مربوط به قیامت است اگر جنس باشد به اطلاق شامل می‌شود اگر استغراق باشد به استیعاب شامل می‌شود اگر عهد باشد عهد ذهنی و ذکری, یقیناً مخصوص قیامت است فرمود: ﴿عالِمُ الْغَیْب﴾، ﴿عالِمُ الْغَیْب﴾ است حالا این «ال» به هر طرزی تفسیر بشود قدر متیقن آن جریان قیامت است ﴿عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَدًا ٭ إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ﴾ این غیب را به هیچ کس نمی‌گوید مگر آن رسول خداپسند، رسول خداپسند همین رسول اکرم(علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) است در روایات ما هم دارد که ما هم جزء «ممن ارتضی» هستیم خب ﴿إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا﴾ خب معلوم می‌شود که گذشته از اینکه از همه جزئیات ذات اقدس الهی آدرس داد فرمود این غیب‌ها را من برای شما شرح کردم این یک بعد جمع‌بندی کرد فرمود: ﴿تِلْکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحیها إِلَیْکَ﴾ این دو, قسمت‌های اقلیمی و جغرافیایی را جمع‌بندی کرد فرمود: ﴿ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْقُری نَقُصُّهُ عَلَیْکَ مِنْها قائِمٌ وَ حَصیدٌ﴾ سه, در پایان سورهٴ مبارکهٴ «جن» از مهمترین غیب که جریان قیامت است خبر داد چهار, لذا از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شد «انا و الساعة کهاتین» که دو انگشتش را کنار هم جفت کرد فرمود من و قیامت این‌چنین هستیم پس اینکه فرمود: ﴿لاَ أَعْلَمُ الْغَیْبَ﴾ یعنی «لا اعلم الغیب بالذات» حالا بقیه مطالب برای بعد ان‌شاء‌الله.
«و الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ»

قطعات

  • عنوان
    زمان
  • 40:51

مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

    تاکنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

پایگاه سخنرانی مذهبی