- 632
- 1000
- 1000
- 1000
تفسیر آیه 118 سوره مائده بخش پنجم
درس آیت الله عبدالله جوادی آملی با موضوع "تفسیر آیه 118 سوره مائده بخش پنجم"
- تبیین معنای الحاد و کفر
- وجود قسط و عدل دین و الهی در طبیعت انسانها
- وظایف علما در پاسخ به نظر شبهات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
﴿إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنْتَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ﴾
خلاصه مباحث گذشته
مباحثی که در پایان سورهٴ مبارکهٴ «مائده» مطرح بود بخشی از آن مربوط به آزادی و حقوق بشر و مانند آن بود تا حدودی روشن شد که آزادی مطلق ـ بدون حد و مرز ـ این کمال نیست و خلاصه بحث هم این است که اگر موجودی مطلق بود اوصاف آن وجود، مثل خود آن هستی مطلق است، مثل ذات اقدس الهی؛ ولی اگر موجودی محدود و مقید بود اوصاف او مانند خود اصل هستی، محدود و مقید خواهد بود چون ممکن نیست که اصل هستی محدود باشد ولی وصف، نامحدود زیرا اگر اصل هستی محدود بود، معنایش آن است که این موجود در مراحل دیگر در مراتب دیگر در درجات دیگر حضور ندارد وجود ندارد، وقتی این شیء در درجات دیگر در مراتب دیگر موجود نبود و حضور نداشت اگر وصفش بخواهد در آنجا حضور داشته باشد تعدی است، زیرا جایی که این موجود حضور ندارد موجود دیگر حضور دارد، اگر وصف این موجود بخواهد در جایی که خود ذات حضور ندارد چیز دیگر حضور دارد حضور پیدا کند میشود تعدی.
فرض کنید >الف< موجودی است محدود؛ معنای محدود بودن این >الف< آن است که در درجه >باء< در مرتبه >باء< در حیطه >باء<، >الف< وجود ندارد، آنگاه وصف >الف< بخواهد در محدوده >باء< رخنه کند نفوذ کند، میشود تعدی زیرا >باء< مرحلهای است که >باء< در آنجا وجود دارد >الف< در آنجا وجود ندارد، پس آن مرحله هستی سهم >باء< است، لذا اگر موجودی محدود بود وصف حریت و آزادی او بخواهد نامحدود باشد معقول نیست، این مطلب اول.
قانع نبودن انسان و دارا بودن خصلت تعدی
مطلب دوم آن است که آنچه تاکنون تاریخ نشان داد و آنچه انسان درباره افراد عادی و انسانهای عصر خود میبیند، مینگرد که طبعاً غالب انسانها مایل به تعدیاند [و] در درون بسیاری از انسانها آن شعله >هل من مزید< افروخته است که به هیچ حدی راضی و قانع نیست، این هم اصل دوم و مطلب دوم.
وجود قسط و عدل دینی و الهی در طبیعت انسانها
مطلب سوم آن است که گرچه در طبیعت هر انسانی >هل من مزید< نهفته است، تاریخ او را تأیید میکند، تجربه او را تأیید میکند لکن در فطرت هر انسانی مسئله قسط و عدل طلبی تعبیه شده است؛ بر اساس بحثهای تفسیری که برهان عقلی هم تا حدودی مؤید آن است [و] بر اساس بحثهای تفسیری در فطرت انسان نه در طبیعت انسان در فطرت انسان مسئله دین اله و توحید حق و قسط و عدل دینی و الهی مأخوذ است. اینکه فرمود: ﴿فِطْرَتَ اللّهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللّهِ﴾ ناظر به همان است یا ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾ ناظر به همان است، چون در فطرت هر کسی تعدیل اخذ شده است در طبیعت غالب انسانها >هل من مزید< تعبیه شده است، قهراً بین آن فطرت و این طبیعت یک جهاد اکبری همواره مشتعل است این جنگ [و] این نائره مشتعل است.
تصدیق قرآن درباره افزون طلبی انسانها
مطلب چهارم آن است که آنچه را که در طبیعت انسان هست که افزون طلبی و >هل من مزید< گویی و مانند آن، این را قرآن تصدیق کرده، چون بیش از پنجاه مورد انسانها را مذمت کرده؛ انسان عجول است هلوع است جزوع است منوع است قتور است ظلوم است جهول است و مانند آن که همه این نکوهشها به طبیعت انسان برمیگردد. در بخشی از موارد، انسان را به ﴿وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ﴾ ، ﴿أَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفاً﴾ یا ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾ انسان را ستایش کرده است که این ستایشها به فطرت توحیدی او برمیگردد و همین فطرت را هم شکوفا کرده است. اگر در اولین خطبه نهجالبلاغه آمده است که انبیا(علیهم السلام) آمدهاند که دفائن عقلی را شکوفا کنند ناظر به این بخشهاست: «و یثیروا لهم دفائنَ العقول» هم در بخشهای معرفتی، دفینهها را انبیا(علیهم السلام) شکوفا میکنند هم در گرایشهای فطری و عقل عملی این دفینهها را شکوفا میکنند. این اثاره دفائن عقول، اختصاصی به مسائل علوم و معارف و دانش ندارد، بلکه در گرایشها و بینشها و مانند آن هم انبیا(علیهم السلام) این دفینهها را اثاره میکنند یعنی هم دفینه هست و هم اینکه انبیا(علیهم السلام) این دفینهها را میشورانند و شکوفا میکنند.
فلسفه وجودی قانون در جامعه
مطلب بعدی آن است که این مجموعه که سخن عقل است و دین، در جوامع بشری جایگاه خاص خود را پیدا کرده است. انبیا(علیهم السلام) این حرف را در جوامع انسانی مستقر کردهاند. عدهای که حرف وحی را نپذیرفتهاند آن جنبههایی که بیّن¬الرشد بود به نظر آنها و به هیچ وجه قابل انکار نبود، آن را قبول کردند و جنبه الهی و معنوی و اخلاقی و مربوط به معاد و امثال اینها را متاسفانه رها کردند. لذا شما در هیچ مکتبی نمیبینید که قانونی تدوین شده باشد، مگر اینکه در آن قانون بخش مجازات پیش¬بینی شده؛ چه قانونهای شرقی چه قانونهای غربی چه قانون کشورهای راقی چه قانون کشورهای جهان سوم بالأخره هیچ جا قانونی پیدا نمیکنید که در آن قانون مجازات پیش بینی نشده باشد. این برای دو نکته است: یکی اینکه اینها که صرف تئوری وضع نکردند؛ یکی اینکه اینها یافتند بشر تعدی میکند. دوم اینکه یافتند باید این تعدی را تعدیل کرد. خب از اینکه هیچ قانونی در عالم پیدا نمیشود خواه قانون الحادی خواه قانون غیر الحادی که در متن قانون مجازات پیش بینی نشده باشد، برای آن است که جلوی این رهایی و بی بند و باری که به عنوان حریت کاذب معروف شده است بگیرد. پس اینچنین نیست که انسان، آزاد باشد [و] هر کاری را که خواست بکند: ﴿أَ یَحْسَبُ اْلإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدًی﴾ . آزادی به معنای بی بند و باری و رهایی را طبق آن اصول چهارگانه که عقل نمیپذیرد فطرت نمیپذیرد دین نمیپذیرد، جوامع انسانی هم قبول نکرده است به دلیل اینکه هیچ جامعهای نیست بی قانون باشد و هیچ قانونی نیست که در او مجازات پیش بینی نشده باشد؛ مجازات برای تعدیل آن بی بند و باری است یعنی اگر کسی از حد خود، خواه در مسائل اخلاقی خواه در مسائل اجتماعی خواه در مسائل نظامی و یا حقوقی و یا اقتصادی تعدی کرده است با آن کیفر تنبیه بشود. این پنج مطلب، بخشی مربوط به تحلیل عقلی است بخشی تفسیر قرآنی بخشی هم بحثهای اجتماعی و تجربی است، مقبول هم هست.
نظر علامه درباره مدعیان حقوق بشر
عدهای فکر میکردند ـ به تعبیر سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) ـ که آنها برای بشر آزادی آوردند آزادی را آنها به ارمغان آوردند حقوق بشر را آنها مطرح کردند دموکراسی را آنها مطرح کردند، در حالی که سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) در همین بخشهای المیزان میفرماید که این معارف قوی را اسلام قبل از دیگران به احسن وجه آورده است ؛ منتها غرب در اثر تبلیغات خود به جوامع تلقین کرد که حقوق بشر را آنها آوردند دموکراسی را آنها آوردند آزادی را آنها آوردند. این حرفها تقریباً برای نیم قرن قبل است که المیزان اینها را در حوزهها منتشر کرده است و این بزرگوار حق حیات نسبت به حوزههای علمی دارد یعنی روزی که این حرفها خیلی مستور بود ایشان مشهور کرد، این حرفها خیلی مستور بود ایشان مذکور کرد؛ مبرهن کرد عقلی کرد قرآنی کرد با تحلیل، اینها را حل کرد یعنی این بخشهای پایانی سورهٴ مبارکهٴ «مائده» را حتماً ملاحظه بفرمایید. همان بیان لطیف مرحوم شهید مطهری(رضوان الله علیه) است که علامه طباطبایی مطالبی دارند که برای دویست سال بعد باید حل بشود. میبینید این حرفها را ایشان پنجاه سال قبل، چهل سال قبل گفتند حرف تازه و حرف روز است خلاصه؛ منتها این را عقلی کردند یعنی بر اساس تحلیل عقلی ذکر کردند، بر اساس تحلیل تفسیری ذکر کردند بر اساس تحلیل تجربی ذکر کردند، بعد فرمودند این همه تبلیغاتی که غرب میکند برای حقوق بشر یا آزادی و مانند آن، اینچنین نیست. اصلش را آن قسمت معقول و مقبولش را اسلام آورده است . خب اگر اینچنین است که اسلام، حقوق بشر را و آزادی را با این وضع ذکر کرده است و میداند که بسیاری از مردم اسلام را نمیپذیرند و مع ذلک مردم را دعوت کرده است به یک زندگی مسالمت آمیزی باید یک رهآورد جهانی داشته باشد.
تشکیل دهندگان جوامع بشری
برای تبیین این رهآورد جهانی، دو گونه برادری در قرآن مطرح است: یک گونه برادری مربوط به حوزه اسلامی است که در سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» آیه¬هایش قبلاً خوانده شد که ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ﴾ . بین حوزه اسلامی و ایمانی و حوزه الحاد و کفر، حوزه اهل کتاب واسطه است یعنی جوامع بشری را سه گروه تشکیل میدهند: یک قسمت حوزه اسلامی است؛ یک قسمت حوزه الحاد است، بین آن الحاد و بین این اسلام حوزه اهل کتاب است یعنی مسیحیت است یهودیت است و مانند آن. قرآن کریم درباره مسلمین و مؤمنین میفرماید: ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ﴾ بعد هم چون مسئله اخوت نژادی مطرح نیست، اخوت مکتبی و دینی مطرح است فرمود: «انا و علیٌ اَبَوا هذه الامة» ، خب اگر آنها پدرند معتقدان به آنها برادر و خواهر یکدیگرند و اینکه فرمود: «انا و علیٌ ابوا هذه الامة» و از این طرف هم فرمود: ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ﴾ معلوم میشود که این محدوده، محدوده اعتقاد است و برای اینکه روشن بشود اینها به شخص وابسته نیستند، این روایت نورانی در کتاب شریف محاسن برقی هست که مؤمن «ابوه النور و اُمُه الرحمة» ؛ او از نور و رحمت به دنیا آمده است یعنی از عقل و گذشت به دنیا آمده است، از عقل و عاطفه به دنیا آمده است: «ابوهُ النورُ و اُمُه الرحمة». آنها که در قلمرو ایمان به سر میبرند، از نظر فکری فرزندان عقل¬اند که نور است و از نظر عاطفی فرزندان رحمت¬اند که آن هم نور است. این مجموعه عقل و نور میشود اخوت دینی و مَثَل اعلای نور و رحمت، همان «اَنَا و علیٌّ ابوا هذِهِ الامَّة» است، این در محدوده اسلام. حقوق بشری که اینجا مطرح است، آزادی و دموکراسی که اینجا مطرح است فرزندان نور و رحمت¬اند یعنی یک آزادی که عقل پذیر است و رحمت پسند، آزادی که معقول نباشد یا بر خلاف رحمت باشد در این محدوده وجود ندارد، این آزادی کاذب است آزادی نیست این رهایی است ﴿أَ یَحْسَبُ اْلإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدًی﴾ این بخش اول.
تبیین الحاد و کفر
بخش سوم، بخش الحاد و کفر است. اگر حکم بخش سوم روشن شد یک اخوت انسانی آنجا مطرح است و نه اسلامی، بین آن بخش سوم و این بخش اول بخشهای اهل کتاب هستند که آنها هم حکم¬شان روشن میشود. آنچه مربوط به بخش سوم است یعنی حوزه غیر اسلامی و بیان وظیفه مسلمانها با حوزه غیر اسلامی است، همان است که در آیه هشتم و نهم سورهٴ مبارکهٴ «ممتحنه» آمده است که: ﴿لا یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الَّذینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ ٭ إِنَّما یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الَّذینَ قاتَلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ أَخْرَجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ وَ ظاهَرُوا عَلی إِخْراجِکُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ﴾؛ فرمود که خداوند شما را نهی نمیکند که نسبت به کافرانی که نسبت به شما، توطئهای نکردند بدرفتاری نکردند نسبت به شما نسبت به دین شما خلافی نکردند در کشتن و کشتار شما دخالت نکردند، در تبعید و محاصره شما دخالتی نداشتند خدا نهی نمیکند که نسبت به آنها قسط و عدل را اعمال بکنید، بلکه ضمناً امر میکند که نسبت به آنها قسط و عدل را اعمال بکنید، برای اینکه ﴿إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ﴾.
پس اگر رابطه جامعه اسلامی با جامعه الحادی را بر اساس قسط و عدل تبیین میکند، قهراً میشود >انما الاناسی اخوه< نه ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ﴾ ، پس هر انسانی برادر انسان دیگر است چه مسلمان چه کافر این میشود خاصیت دین جهان شمول؛ فرمود اگر از آن سو تعدی شروع نشد شما نه تنها موظفید که تعدی نکنید، بلکه مامورید تحبیب کنید به قسط و عدل عمل کنید. فرمود: ﴿لا یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الَّذینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ﴾؛ خدا نهی نمیکند که ﴿أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ﴾ این نهی نیست. خب آیا ضمناً امر کرده است یا نه؟ آری، برای اینکه فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ﴾ . چه اینکه در آیه هفت همین سوره فرمود: ﴿عَسَی اللّهُ أَنْ یَجْعَلَ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الَّذینَ عادَیْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً وَ اللّهُ قَدیرٌ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ﴾ این هم یک راهنمایی ضمنی است که اکنون اگر کسی با شما اختلاف دینی دارد. شما رابطهتان را برای همیشه تیره نکنید شاید روزی برگشت و مسلمان شد یا لااقل دوست شما شد؛ ولی اصل حاکم این است اگر کسی نسبت به شما بدرفتاری نکرده است، نه تنها شما نسبت به آنها بد نکنید، بلکه بی تفاوت هم نباشید؛ نسبت به آنها برّ و عدل و قسط را اعمال بکنید. خب این در حقیقت، یک اخوت انسانی است در سطح جهان.
بین این بخش سوم که نظام الحاد است با بخش اول که نظام ایمان است، اهل کتاب واسطه¬اند. اگر خداوند به ما اجازه نمیدهد که ما نسبت به کافران از قسط و عدل بگذریم، خب یقیناً اجازه نمیدهد نسبت به اهل کتاب هم از قسط و عدل بگذریم. آنگاه این میشود حقوق بشر، این میشود آزادی و مانند آن.
پرسش: ...
حق شفاعت دلیل اخوت ایمانی در قیامت
پاسخ: اخوت ایمانی که «اَبوهُ النُورُ و امهُ الرحمةُ» این برای حوزه اسلامی است؛ حقوقی دارند حتی در قیامت حق شفاعت دارند و در داخله حوزه ایمانی برای شیعیان یک حق خاصی قائل خواهند شد و برای داخله حوزه تشیع یک حق اخصی برای کسانی که در روز عید غدیر، روز ولایت علی(صلوات الله و سلامه علیه) نسبت به یکدیگر عقد اخوت خواندند یک حقوق دیگری قائل است، آن یک اخوت اخص است، آن یک اخوت خاص است؛ ولی اصل اخوت ایمانی در حوزه ایمان است و اصل اخوت انسانی در جوامع بشری است. وقتی اساس جامعه بر قسط و عدل شد، میشود برادر انسانی دیگر: «الانسان اخُ الانسان احبّ ام کره» وقتی که میفرماید شما نسبت به اینها قسط و عدل کنید یعنی رابطه داشته باشید (یک)، رابطهتان هم بر محور قسط و عدل باشد (دو).
پرسش: ...
پاسخ: آن فضیلتهای خاص که مربوط به معنویت است مربوط به ربوبیت است مربوط به قیامت است مربوط به شفاعت است، آن که گفتند چهل مؤمن را دعا کنید، آن که گفتند عیادت کنید آن که گفتند تشییع جنازه کنید آنکه گفتند او را در قبرستان خودتان دفن کنید و صدها حق و حقوق دیگر، اینها برای داخله شیعه است؛ اما آنها را بیگانهها را در قبرستانتان راه ندهید حساب آنها جداست، نسبت به آنها طلب مغفرت نکنید، اگر طلب مغفرت کردید خودتان را خسته کردید بی اثر است ، آنها یک راه دیگر دارد؛ اما در زندگی دنیایی بر اساس قسط و عدل رفتار کنید.
پرسش: ...
پاسخ: بله دیگر، علاقه به آنها نداشته باشید؛ علاقه قلبی به آنها راه ندهید، هیچ وقت کافر را دوست نداشته باشید؛ اما خب سگ سگی در خانه آدم هست انسان موظف است عادلانه با او رفتار کند، مگر نسبت به سگ میشود ستم کرد.
پرسش: ...
پاسخ: اخوت قسم اول که اخوت ایمانی است که [در] سوره «حجرات» است آن برای قسم اول است. در قسم سوم اخوتی است بر محور قسط و، عدل نه بر محور ایمان آن یک حساب دیگری دارد. آنکه مربوط به شفاعت است رحمت است طلب مغفرت است و مانند آن، او مربوط به قسم اول است که هیچ کدام از آن حقوق در قسم سوم نیست؛ اما در قسم سوم فقط قسط و عدل است. خب انسان نسبت به حیوانات حرام گوشت چه بکند، مگر نسبت به آنها میتواند ظلم بکند. حالا کسی سگی را در خانه نگه داشت مگر میتواند نسبت به سگ ظلم بکند حالا گربهای در خانه است مگر میتواند نسبت به گربه ظلم کند حالا یا رها میکند یا بر اساس قسط و عدل، او را میپذیرد دیگر.
دفاع بدون جهاد ابتدایی
پرسش: ...
پاسخ: جهاد ابتدایی که در بحثهای قبل گذشت، روحش به دفاع برمیگردد که دفاع به دفع برمیگردد یعنی جهاد ابتدایی در حقیقت، دفاع است دفاع هم به دفع است، برای اینکه اینها یک افراد هرزیاند که نظیر آن سنگ دهانه نهرند که نه خودشان سیراب میشوند نه میگذارند آب به جاهای دیگر برسد. بعد از اتمام حجت، بعد از اینکه ﴿قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ﴾ مع ذلک نه خودشان ایمان میآورند نه اجازه میدهند که رهبران الهی حرفها را به گوش مردم عادی برسانند.
پرسش: ...
پاسخ: در جریان جهادهای ابتدایی هم شرایطی دارد، یک بیگانه¬ای حالا اینکه مستضعف فکری باشد جهاد ابتدایی ندارد؛ ولی کسی که هیچ کاری با انسان ندارد نظامی نیست مزاحم تبلیغی نیست، بعید است که حاکم اسلامی دست به کشتن او بزند.
پرسش: ...
پاسخ: نه حالا، پس معلوم میشود که اینها در جایی زندگی میکند که جلوی نشر دین را میگیرد. این کسی که حق حیات را به جان خود نمیدهد و از جان دیگران هم میگیرد، این حق حیات جسمانی ندارد. وقتی حق حیات جسمانی نداشت یقیناً آزادی هم نخواهد داشت. بازگشت جهاد ابتدایی هم به دفاع است و بازگشت دفاع به دفع است در حقیقت، یعنی این مزاحمها را باید از سر راه برداشت.
پرسش: ...
پاسخ: چرا آنها هم همین طور بودند: ﴿لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ﴾ ، برای اینکه ذات مقدس رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) داشت به این آیه عمل میکرد، فرمود: ﴿وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ﴾ ، نه اینکه کشورداری کنید منطقه عربستان توسعه پیدا کند، کشور گشایی کنید برای اینها که نبود ﴿حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ﴾ بود.
خب کشتن چرا؟ ﴿وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّهِ﴾ این اصل جنگ بود. جنگها که برای کشور گشایی و کشورداری و امثال ذلک نبود. فرمود: «اللهمَّ انّک تعلَمُ انّه لم یکن الذی کان منّا منافسةً فی سُلطانٍ» و کذا و کذا. خدایا! ما برای کشور گشایی و خاک و آب و نفت و گاز جنگ نکردیم، ما برای اینکه «لتکون کلمة الله هی العلیا و تکون کلمة الذین کفروا هی السفلی» جنگیدیم، خب این میشود حرب. جهادهای ابتدایی هم بازگشتاش به دفاع است در مرحله اول، دفاع هم به دفع برمیگردد در مرحله دوم. خب چطور خود آدم وقتی که ببیند غدهای در درونش پیدا شده دستش را یا پایش را یا قلبش را میگیرد عوض میکند دیگر.
حالا اگر کسی قلبش قابل درمان نبود با دارو و قابل درمان نبود با شکاف دادن و اضافه کردن و کم کردن رگ، ناچار شد قلبش را بیندازد دور یک قلب دیگر بگیرد خب همین کار را میکند دیگر. اگر کسی نسبت به بدن خودش هم همین کار را بکند ولیّ مسلمین نسبت به بدن جامعه هم همین کار را میکند دیگر ولیّ یعنی قدرت اجرایی دین، او که ولیّ دین که نیست او خودش مسلمان است و متدین است و زیر مجموعه دین است، این متولی دین است ولیّ دین خداست. میبیند که عدهای اینچنین نیستند عدهای سر راه مردم را گرفتند، اینها کسانیاند که ﴿یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ الله﴾ این >صد< با >صاد< به معنای صرف است یعنی >یصدون انفسهم عن سبیل الله اولاً بالانصراف و یصدون غیرهم عن سبیل الله بالصرف< این >صدّ< با >صاد< یعنی صرف کردن؛ صارف خودشانند میشوند منصرف، صارف دیگرانند آنها هم میشوند منصرف، اینها که ﴿یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ الله﴾ اینها را برمیدارند. در غالب موارد وقتی سخن از جنگ است برای براندازی >صد< با >صاد< است یعنی صرف؛ آنها که مردم را منصرف میکنند از راه خدا. این هم بعد از اتمام حجت است ﴿مَعْذِرَةً إِلی رَبِّکُمْ﴾ است ولو در حد فرعون هم باشند: ﴿فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَیِّناً لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشی﴾ . هرگز بدون اتمام حجت، ﴿مَعْذِرَةً إِلی رَبِّکُمْ﴾، حجت بالغه داشتن دست به شمشیر نمیبرند. وقتی که نه، دیدند حجت تمام شد و این شخص مثل سنگی است دهانه نهر قرار گرفته؛ نه خودش از آب استفاده میکند نه اجازه میدهد این آب به تشنگان مزرع و مرتع برسد خب او را برمیدارند دیگر، خب چطور خود انسان گاهی دست خودش را قطع میکند پای خودش را قطع میکند چشم خودش را در میآورد وقتی میبیند قابل علاج نیست، حالا اگر ـ خدای ناکرده ـ سرطانی در یکی از دو چشمش قرار بگیرد، خب چشمش را میکند دیگر، برای اینکه بقیه سالم بماند خب چطور ما نسبت به خودمان همین کار را داریم!
فرمود: ﴿النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ﴾ همان کاری که مردم نسبت به خودشان میکنند پیغمبر نسبت به جامعه همان سمت را دارد. خب چطور آدم وقتی که چشم خودش را میکند برای اینکه سایر بدن سالم باشد کسی او را مذمت نمیکند. حالا اگر کسی را دین دارد از بین میبرد که دیگران را آسیب نرساند، خب جای اعتراض نیست، همه موارد این است. فرمود: ﴿وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّهِ﴾ این است. حالا اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ به فکر کشور گشایی و آب و خاک رفت که خب میشود عباسی و مروانی و اموی.
پرسش: ...
پاسخ: خب بسیار خوب، برادر اسلامیاش را که نمیکشد برادر انسانیاش را میکشد؛ مثل اینکه انسان عضو سالم را که قطع نمیکند [بلکه] عضو مریض را قطع میکند، این که ﴿فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً﴾ اینها را از بین میبرد مثل انسانی که دستش حالا آسیب دیده خب قطع میکند دیگر، چه کار بکند پس؟
عودت جهادها به جهاد ابتدایی
پرسش: ...
پاسخ: نه، درست است ولی خب این معلوم میشود در سوره «ممتحنه» فرمود: ﴿لا یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الَّذینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ﴾ ؛ اما آنها که ﴿قاتَلُوکُمْ﴾، ﴿وَ ظاهَرُوا عَلی إِخْراجِکُمْ﴾ و فتنه کردند، خب آنها البته باید آنها را از بین برد. مطلب دیگر آن است که پس تمام جهادها در حقیقت جهاد ابتدایی به دفاع برمیگردد و دفاع هم به دفع برمیگردد. مسائلی که مربوط به ولایت فقیه بود قبلاً گذشت. چند تا سؤال آمده این سؤالها در عین حال که خوب است ولی در حقیقت، چون این گونه از مسائل مکرر گفته شد نوشته شد اگر مسئله علمی دارید سؤال بکنید مربوط به ولایت فقیه اینها که من الآن میخوانم به عنوان آخرین بار برای حجت، اینها هیچ کدام علمی نیست. یکی از سؤالات غیر علمی مربوط به ولایت فقیه این است که ولیّ امر با ولیّ فقیه چه تفاوتی دارد، این جایش در این جاها نیست. این کسی که به تعبیر قرآن کریم میگویند: {اولی الامر} >امر< یعنی شأن، شأن یک ملت را یک کسی باید متولی باشد باید اداره کند دیگر. آیا ولایت ولیّ امر نیز قبل از انتخاب مردم است؟ با انتخاب حل نمیشود یعنی دین برای اجرای دستورات خود یک متولی معین کرده، این متولی همه سمتها را دارد مردم میپذیرند، نه اینکه مردم او را وکیل بکنند.
اهمیت مشاهده کردن ولیّ فقیه در امورات مختلف
مطلب دوم آن است که آیا ولایت فقیه با آیه کریمه ﴿وَ شاوِرْهُمْ فِی اْلأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ﴾ منافات ندارد و کسانی که مخالف ولایت فقیه هستند آیا علت مخالفت آنها عدم مشاورت ولیّ فقیه نیست؟ مشورت در همه امور لازم است چیز خوبی است، لذا در قانون اساسی برای ولیّ فقیه چندین مشاور معین شده (یک) و ولیّ فقیه که ترسیم کننده سیاستهای کلی نظام است برابر قانون اساسی بعد از مشورت با مجمع تشخیص مصلحت است (دو)، این متن قانون اساسی است که ولیّ فقیه بعد از مشاوره با مجمع تشخیص مصلحت که نوعاً مسئولین رده اول یک نظام¬اند بعداً سیاستهای کلی را تدوین میکند.
عدم وجود نظام شورایی در جامعه
مطلب دیگر آن است که نظام، نظام شورایی نیست؛ نه اهل سنت داشتند نه ما شیعهها داشتیم نه انبیا داشتند نه اولیا داشتند، حتی در صدر اسلام که دومی یک شورای شش نفرهای را تشکیل داد آن شورای خلافت نبود آن شش نفر نشستند مشورت کردند تا خلیفه تعیین کنند، نه اینکه خلافت شورایی بود و رهبری شورایی بود و در همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» هم قبلاً بحثش گذشت که اینکه فرمود: ﴿وَ شاوِرْهُمْ فِی اْلأَمْرِ﴾ معنایش این نیست که نظام نظام شورایی است، در نظام شورایی تصمیم گیرنده همه یا اکثریتاند؛ ولی در ذیل همان آیه دارد که تصمیم گیرنده تویی ﴿وَ شاوِرْهُمْ فِی اْلأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ﴾ نه >فاذا عزموا< ﴿فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ﴾ اصولاً مشورت برای کسی است که اهل تصمیم است (اولاً) توکل هم برای کسی است که اهل عزم و اراده است ثانیاً. کسی که اهل کار نیست اهل توکل [هم] نیست. توکل معنایش این است که این کار را من یقیناً انجام میدهم بعد از مشورت؛ منتها تمام شئون خود را به ذات اقدس الهی واگذار میکنم و او را وکیل خود قرار میدهم، من در تمام کارها به خدا توکل میکنم یعنی او میشود وکیل من، من هم میشوم موکلِ آن هم به دستور او، آنگاه فکر من با رهبری او کار میکند، اعضا و جوارح من با رهبری او انجام وظیفه میکند و مانند آن. فتحصل که در قانون اساسی مشورت تأمین شده است اولاً و آیه سوره «آل عمران» نظام را نظام رهبری و تک رهبری میداند ثانیاً، مشورت را سودمند میداند؛ ولی تصمیم گیری به عهده رهبر است ثالثاً و توکل برای یک انسان مصمم و عازم است رابعاً.
سؤال بعدی این است که اگر نظام اسلامی، نظام ولایت فقیه است برای اینکه اگر این ولایت فقیه نباشد مثلاً هرج و مرج میشود، نسبت به کشورهای غیر اسلامی اطاعت ولیّ فقیه بر چه اساس خواهد بود، چون آنجا که نظام اسلامی حاکم نیست. البته غیر مسلمانها اسلام را قبول ندارند، چون وقتی اسلام را قبول نداشتند چه شورای رهبری باشد چه تک رهبری باشد چه وکالت فقیه باشد چه ولایت فقیه باشد قبول ندارند؛ مثل اینکه ما کشورهای کفر را قبول نداریم به هیچ نحو، لکن یک قوانین بین المللی هست [که] این قوانین بین المللی میگوید که آنها که غیر مسلمان¬اند با شرایط خودشان پذیرفتهاند، مسیحیها با شرایط خودشان، کلیمیها با شرایط خودشان، مارکسیستها با شرایط خودشان، مسلمین هم با شرایط خودشان. آنها ما را جزء قوانین بین المللی میپذیرند؛ مثل اینکه ما هم آنها را بر اساس قوانین بین المللی میپذیریم، نه اینکه آنها را صحیح بدانیم، چه اینکه آنها هم ما را صحیح نمیدانند.
حال اگر عدهای از مسلمانها ولایت فقیه را قبول نداشتند، خب آنها اگر خوب بیندیشند ولایت فقیه را قبول دارند. اگر ولایت فقیه را قبول نداشتند چه چیز را قبول دارند؟ حکومت را که خب قبول خواهند داشت یک غیر فقیه؟ بر آنها حکومت کند بهتر است یا فقیه خب حالا اگر قبول نداشتند مثل کشورهای دیگری که ولایت فقیه را قبول ندارند؛ ولی به قوانین بین الملل عمل میکنند. ولی اگر کسی مسلمان شد به تعبیر مرحوم صاحب جواهر بالأخره یک فکر اسلامی خواهد داشت ، حکومت داشت سیاست خواهد داشت، چه کسی حاکم آنها باشد اگر یک فقیه عادل مدیر مدبر باشد بهتر است یا بیگانه؟ آن سؤالی که علمی است این است که شبهه میکنند که ولایت فقیه فقط در حیطه مسائل فقهی است نه مسائل علمی و اکثر مسائل جامعه، مسائل علمیاند نه فقهی جواب این شبهه را بیان کنید. این در بحثهایی که معمولاً شبهای جمعه مطرح میشود آنجا هست که ولایت فقیه معنایش آن است که یک فقیه اسلام شناس عادل مدیر و مدبر و آگاه به زمان، متولّی دین است این اولاً و دین از چند منبع استنباط میشود ثانیاً. یکی از غنیترین منابع دین عقل است ثالثاً. هرگز نباید عقل را در مقابل دین قرار داد. مشکلات این آقایان که شبهه کردند این است که خیال میکنند عقل در مقابل دین است، میگویند این را دین نگفته عقل گفته، در حالی که عقل در مقابل نقل است، نه عقل در مقابل دین یعنی اگر دین به یک مدیر عائلهای میگوید بر تو واجب است که هزینه اعضای منزل را فراهم بکنی، این را دین میگوید، فتوای عقل هم همین است نقل هم همین است. این شخص توان خود را میبیند میبیند او به درد کشاورزی میخورد نه صنعت یا به درد صنعت میخورد نه کشاورزی. عقل فتوا میدهد تو که به درد صنعت میخوری به درد کشاورزی نمیخوری بر تو واجب است که فرزندانت را از راه صنعت تغذیه بکنی و اگر نکرد جهنم میرود، این حرف دین است.
اینکه در کتابهای اصول خواندید که منبع دین چهار تاست عقل است و اجماع است و سنت است و قرآن بازگشت این چهار منبع به سه منبع است، چون اجماع به سنت برمیگردد اجماع حرفی ندارد، اجماع چه دخولی باشد چه رضا باشد چه کشف باشد چه قانون لطف باشد اجماع حرفی برای گفتن ندارد [بلکه] اجماع کاشف است، اجماع زیر مجموعه سنت است. آنکه حرف برای گفتن دارد قرآن است و روایت است و عقل، عقل حرف برای گفتن دارد. آنجا که میفهمد مستمع خوب است، آنجا عقل منبع نیست؛ مثل اینکه مطلق و مقید را عام و خاص را اظهر و ظاهر نص و ظاهر را آنجا یک مستمع خوبی است آنجا که منبع نیست؛ اما آنجا که فتوا میدهد که رد امانت واجب است، خیانت حرام است، عدل واجب است، ظلم حرام است، تعدی حرام است، دفاع واجب است اینجا که فتوای مستقل میدهد و خیلی از موارد، نقل او را تأیید میکند اینجا منبع دین است. خب حالا اگر کسی بنا شد عائله خود را تأمین بکند و بررسی کرد دید در توان او نیست که از راه کشاورزی اداره کند، حتما باید از راه صنعت اداره کند خب این اگر نرود در صنعت در قیامت به جهنم میرود یا نه؟ عمداً تفویت کرده نرفته کار صنعتی انجام بدهد عائلهاش را تأمین کند. واجب النفقه خودش را تأمین کند حالا اگر کسی شش نفر عائله در خانه اوست، حکمش این است. حالا اگر شصت میلیون عائله در کشوری دارد زندگی میکند او مسئول یک مملکت است، بودجهای هم دارد باید قرآن آیه نازل کند زراره باید روایت نقل بکند که شما بررسی کنید ببینید ایران کجا سد سازی لازم دارد کجا کشاورزی لازم دارد کجا شیار لازم دارد کجا شیلات لازم دارد یا عقلی که به انسان داده است خود همین عقل فتوا میدهد.
حالا اگر کسی بیت المال را درست بررسی کرده دیده که این کشور جز مهار کردن آب راه دیگری ندارد اولاً، آبها هم به این سبک مهار میشود که در فلان قسمت باید سدی خاکی بزنند در فلان قسمت سد بتونی، خب اگر این کار را نکرد میشود جهنم دیگر، مگر جهنم رفتن چیست؟ اگر کسی واجب را ترک کند میرود جهنم، خدا در قیامت به او میگوید که من که به تو عقل دادم «انَّ للهِ عَلَی الناسِ حُجَّتَین» را که برایت گفتم، این عقلی که تو داری پیغمبر من است، خب تو که فهمیدی این کشور را نمیشود بدون سد اداره کرد خب چرا سد نساختی؟! تو که فهمیدی آنجا باید سد خاکی بسازی جای دیگر سد بتونی چرا به عکس کردی؟ تو که میدانی این کشور با صنعت پیش نمیرود چرا صنعتی کردی؟ یا میدانی این کشور صنعتی میشود چرا کشاورزی کردی چیزی را که عقل میگوید همان را دین میگوید دیگر. عقل در مقابل نقل است نه عقل در مقابل دین، چون «الذین جعلوا الدین عضین»، آمدند گفتند این حرفها را که عقل میگوید اینها را که دین نمیگوید. ما مدیریت علمی داریم مدیریت فقهی که نداریم.
خب اگر مدیریت داخلی را مدیریت در بخشهای خاص را خود عقل راهنمایی میکند، اگر کسی بر خلاف فتوای عقل وارد بشود محکمه اسلامی او را تنبیه میکند بر اساس قسط و عدل، در قیامت ذات اقدس الهی او را به جهنم میبرد بر اساس قسط و عدل، فتوای عقل فتوای دین است. البته قیاس، ممنوع است او مظنون است، او را عقل نمیگویند، چون «انّ السُنةَ اذا قیسَت مُحق الدینُ» همان عقلی که میگوید خدا هست، همان عقلی که میگوید پیغمبر هست، همان عقلی که میگوید معاد هست، همان عقلی که میگوید پیغمبر باید معصوم باشد، همان عقلی که بین علوم غریبه و معجزه فرق میگذارد، اینها همه سرمایههای عقلی است اینها را که ما از نقل نمیگیریم، با همان مبانی عقلی اگر عقل به اینجا رسیده است که این کشور را باید از صنعتی و کشاورزی و شیلات از سه بخشش اداره کرد خب میشود حرف دین.
بهره¬برداری عقلی در احکام شرعی از شیخ انصاری
میبینید مثلاً مرحوم شیخ انصاری میفرمایند: «دل علی حرمته الادلة الاربع» ؛ برای حکم شرعی میبینید چهار تا دلیل ذکر میکند: >العقل، الاجماع، الکتاب، السنه< خب حکم شرعی را انسان با ظاهر قرآن استفاده میکند با ظاهر حدیث استفاده میکند با دلیل عقل استفاده میکند. یک بخشهای قوی فقه به اصول وابسته است آن بخشهای قوی اصول هم به عقل وابسته است، خب در همه موارد اطراف علم اجمالی میگویند احتیاط واجب است، فتوا میدهند احتیاط واجب است و اگر کشف خلاف شده جهنم میرود. خب وجوب احتیاط را عقل حکم میکند دلیل نقلی که ما نداریم، آیهای نازل نشده اطراف علم اجمالی احتیاط کنید، روایت هم که صادر نشده که اطراف علم اجمالی احتیاط کنید، این را عقل میگوید عقل گفته یعنی دین. آنها مشکل¬شان این است که آمدند دین را جدای از عقل کردند، همان طوری که دین را جدای از علم کردند، دین را جدای از سیاست کردند، یک دین منقطع الاعضای مسلوب العمامة و الرداء درست کردند گفتند دین که این را نمیگوید. خب عقل، منبع دین است علم هم به همراه عقل منبع دین است، سیاست هم به گفته عقل و نقل در متن دین است، آنگاه اگر کسی آمد عقل را در مقابل نقل قرار داد گفت اینها دو تا بال¬اند برای دین شناسی، دیگر هرگز نمیگوید کشور را نمیشود با فقه اداره کرد با علم اداره کرد. خب فقه، بخشی به عقل و ظاهر قرآن و روایت است، علم هم بخشی به ظاهر قرآن و به ظاهر روایت و به فتوای عقل است، این کشور را میشود معقول و مقبول اداره کرد.
اینکه گفتند که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) دارد، فرمود ـ به کسی گفت من میخواهم بروم فلان روستا یا فلان شهر ـ اول تحقیق کن ببین یک روحانی عالم در آنجا هست یا نه، اگر نیست نرو . نفس کشیدن در شهر یا روستا یا جایی که بالأخره شبهه علمی هست، ولی فکر علمی نیست فرمود آنجا نفس نکش. در حالات امام صادق(سلام الله علیه) هست که شتری را خواستند نحر بکنند، حضرت از روستایی گذشت آن کسی که در خدمت حضرت بود عرض کرد که حالا اجازه بدهید اینجا اهل روستا از گوشت شتر استفاده کنند، فرمود زود است. از آن روستا گذشتند به بیابان رسیدند، فرمود حالا اینجا نحر کن این حیوانات درنده بخورند بهتر است تا اینها . من امام صادق هستم من را تنها گذاشتند و به دنبال [حرف] دیگران رفتند، اینها چرا از این گوشت استفاده کنند، این حیوانات صحرایی از آنها بهترند، این امام! این در سیره امام صادق(سلام الله علیه) است. فرمود این درندهها بهترند. گفتند هیچ جایی نروید، مگر اینکه اول ببینید آیا آنجا روحانی هست یا نه، عالم هست یا نه مبادا یک کسی شبهه¬ای راه بیندازد.
وظایف علما در پاسخ به نظر شبهات
خب این جوانان دانشجو را چه کسی باید دریابد؟ غیر از شما، اگر واقعاً مقدور شما باشد و تدریس نکنید در دانشگاهها و شبهات اینها را در جلسات خصوصی، عمومی در مجلات حل نکنید در قیامت همه مسئول¬اند. آنها الآن واقعاً مسلمان¬اند، متدیناند به جبهه علاقه¬مند بودند، در جبهههای هشت ساله شرکت کردند به امام و نظام علاقه¬مندند خب شبهه علمی است، شبهه که در و دیوار نمیشناسد وقتی که آمد تصاحب میکند. این بیان نورانی امیرالمومنین(سلام الله علیه) برای فرزندش در همان نامههای معروف نهجالبلاغه این است، فرمود پسرم! تو جوانی، قلب جوان مثل زمین موات است: «انّما قلبُ الحَدَثِ کالارضِ الخالیه ما اُلقی فیها من شیء قَبِلتَه» ؛ قلب یک آدم جوان مثل زمین موات است، هر بذری را در زمین موات بپاشی این سبز میشود، این بیان را حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه دارد .
آن بیان نورانی که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمودند آن اختصاصی به زمین و زمینه ندارد هر دو را شامل میشود، فرمود: «مَن اَحیا ارضاً میتةً فهی لَه» ؛ هر کس زمین مرده را آباد کرد موات را آباد کرد برای اوست. اگر این زمین را کسی با بذر افشانی آباد کرد برای اوست، اگر زمینه را با شبهات آباد کرد برای اوست. مگر میشود جوان را مگر میشود دانشجو را با شلاق و با زندان و با اعدام و امثال ذلک آرام کرد اگر آرام میشدند قبلاً آرام میشدند، هرگز نمیشود با فشار، مردم را نگاه داشت. مردم مردم خردند؛ خرد را با خرد، مردم خردمند را با عقل و هوش اداره کرد و دیگر هیچ! آنها اگر این شبهات را پاسخ داده ببینند کاملا سلماند، مثل خود ما. مگر ما شبههای را به آسانی رد میکنیم ولو ممکن است ساکت باشیم و هرگز در برابر شبهه ما اعتراضی نداریم همیشه تسلیمایم، چه بخواهیم چه نخواهیم، چون شبهه آن قدرت را دارد که آدم را مهار میکند چون انسان به دل بسته است. خب حالا اگر آنها بدانند که دین، منبعی دارد عقل منبع اوست روایت منبع اوست قرآن منبع اوست و همه اینها کاشف از اراده ذات اقدس الهیاند، خودشان البته مستقل نیستند؛ ظاهر آیه کاشف از اراده خداست، ظاهر روایت به برکت قرآن کاشف از اوست، ظاهر آن برهان عقلی هم به عنایت الهی کاشف از اراده ذات اقدس خداست، مجموعه اینها میشود دین، آن دین شناس دین باور عادل مدیر و مدبر مأمور اجرای اینهاست، آنگاه دیگر کسی نمیگوید ما مدیریت فقهی داریم مدیریت علمی داریم، علمی و فقهی هر دو دینی است؛ فقه یک گوشه است علوم دیگر یک گوشه است [و] جامع همه اینها دین است و اسلام.
«و الحمد لله رب العالمین»
- تبیین معنای الحاد و کفر
- وجود قسط و عدل دین و الهی در طبیعت انسانها
- وظایف علما در پاسخ به نظر شبهات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
﴿إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنْتَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ﴾
خلاصه مباحث گذشته
مباحثی که در پایان سورهٴ مبارکهٴ «مائده» مطرح بود بخشی از آن مربوط به آزادی و حقوق بشر و مانند آن بود تا حدودی روشن شد که آزادی مطلق ـ بدون حد و مرز ـ این کمال نیست و خلاصه بحث هم این است که اگر موجودی مطلق بود اوصاف آن وجود، مثل خود آن هستی مطلق است، مثل ذات اقدس الهی؛ ولی اگر موجودی محدود و مقید بود اوصاف او مانند خود اصل هستی، محدود و مقید خواهد بود چون ممکن نیست که اصل هستی محدود باشد ولی وصف، نامحدود زیرا اگر اصل هستی محدود بود، معنایش آن است که این موجود در مراحل دیگر در مراتب دیگر در درجات دیگر حضور ندارد وجود ندارد، وقتی این شیء در درجات دیگر در مراتب دیگر موجود نبود و حضور نداشت اگر وصفش بخواهد در آنجا حضور داشته باشد تعدی است، زیرا جایی که این موجود حضور ندارد موجود دیگر حضور دارد، اگر وصف این موجود بخواهد در جایی که خود ذات حضور ندارد چیز دیگر حضور دارد حضور پیدا کند میشود تعدی.
فرض کنید >الف< موجودی است محدود؛ معنای محدود بودن این >الف< آن است که در درجه >باء< در مرتبه >باء< در حیطه >باء<، >الف< وجود ندارد، آنگاه وصف >الف< بخواهد در محدوده >باء< رخنه کند نفوذ کند، میشود تعدی زیرا >باء< مرحلهای است که >باء< در آنجا وجود دارد >الف< در آنجا وجود ندارد، پس آن مرحله هستی سهم >باء< است، لذا اگر موجودی محدود بود وصف حریت و آزادی او بخواهد نامحدود باشد معقول نیست، این مطلب اول.
قانع نبودن انسان و دارا بودن خصلت تعدی
مطلب دوم آن است که آنچه تاکنون تاریخ نشان داد و آنچه انسان درباره افراد عادی و انسانهای عصر خود میبیند، مینگرد که طبعاً غالب انسانها مایل به تعدیاند [و] در درون بسیاری از انسانها آن شعله >هل من مزید< افروخته است که به هیچ حدی راضی و قانع نیست، این هم اصل دوم و مطلب دوم.
وجود قسط و عدل دینی و الهی در طبیعت انسانها
مطلب سوم آن است که گرچه در طبیعت هر انسانی >هل من مزید< نهفته است، تاریخ او را تأیید میکند، تجربه او را تأیید میکند لکن در فطرت هر انسانی مسئله قسط و عدل طلبی تعبیه شده است؛ بر اساس بحثهای تفسیری که برهان عقلی هم تا حدودی مؤید آن است [و] بر اساس بحثهای تفسیری در فطرت انسان نه در طبیعت انسان در فطرت انسان مسئله دین اله و توحید حق و قسط و عدل دینی و الهی مأخوذ است. اینکه فرمود: ﴿فِطْرَتَ اللّهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللّهِ﴾ ناظر به همان است یا ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾ ناظر به همان است، چون در فطرت هر کسی تعدیل اخذ شده است در طبیعت غالب انسانها >هل من مزید< تعبیه شده است، قهراً بین آن فطرت و این طبیعت یک جهاد اکبری همواره مشتعل است این جنگ [و] این نائره مشتعل است.
تصدیق قرآن درباره افزون طلبی انسانها
مطلب چهارم آن است که آنچه را که در طبیعت انسان هست که افزون طلبی و >هل من مزید< گویی و مانند آن، این را قرآن تصدیق کرده، چون بیش از پنجاه مورد انسانها را مذمت کرده؛ انسان عجول است هلوع است جزوع است منوع است قتور است ظلوم است جهول است و مانند آن که همه این نکوهشها به طبیعت انسان برمیگردد. در بخشی از موارد، انسان را به ﴿وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ﴾ ، ﴿أَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفاً﴾ یا ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾ انسان را ستایش کرده است که این ستایشها به فطرت توحیدی او برمیگردد و همین فطرت را هم شکوفا کرده است. اگر در اولین خطبه نهجالبلاغه آمده است که انبیا(علیهم السلام) آمدهاند که دفائن عقلی را شکوفا کنند ناظر به این بخشهاست: «و یثیروا لهم دفائنَ العقول» هم در بخشهای معرفتی، دفینهها را انبیا(علیهم السلام) شکوفا میکنند هم در گرایشهای فطری و عقل عملی این دفینهها را شکوفا میکنند. این اثاره دفائن عقول، اختصاصی به مسائل علوم و معارف و دانش ندارد، بلکه در گرایشها و بینشها و مانند آن هم انبیا(علیهم السلام) این دفینهها را اثاره میکنند یعنی هم دفینه هست و هم اینکه انبیا(علیهم السلام) این دفینهها را میشورانند و شکوفا میکنند.
فلسفه وجودی قانون در جامعه
مطلب بعدی آن است که این مجموعه که سخن عقل است و دین، در جوامع بشری جایگاه خاص خود را پیدا کرده است. انبیا(علیهم السلام) این حرف را در جوامع انسانی مستقر کردهاند. عدهای که حرف وحی را نپذیرفتهاند آن جنبههایی که بیّن¬الرشد بود به نظر آنها و به هیچ وجه قابل انکار نبود، آن را قبول کردند و جنبه الهی و معنوی و اخلاقی و مربوط به معاد و امثال اینها را متاسفانه رها کردند. لذا شما در هیچ مکتبی نمیبینید که قانونی تدوین شده باشد، مگر اینکه در آن قانون بخش مجازات پیش¬بینی شده؛ چه قانونهای شرقی چه قانونهای غربی چه قانون کشورهای راقی چه قانون کشورهای جهان سوم بالأخره هیچ جا قانونی پیدا نمیکنید که در آن قانون مجازات پیش بینی نشده باشد. این برای دو نکته است: یکی اینکه اینها که صرف تئوری وضع نکردند؛ یکی اینکه اینها یافتند بشر تعدی میکند. دوم اینکه یافتند باید این تعدی را تعدیل کرد. خب از اینکه هیچ قانونی در عالم پیدا نمیشود خواه قانون الحادی خواه قانون غیر الحادی که در متن قانون مجازات پیش بینی نشده باشد، برای آن است که جلوی این رهایی و بی بند و باری که به عنوان حریت کاذب معروف شده است بگیرد. پس اینچنین نیست که انسان، آزاد باشد [و] هر کاری را که خواست بکند: ﴿أَ یَحْسَبُ اْلإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدًی﴾ . آزادی به معنای بی بند و باری و رهایی را طبق آن اصول چهارگانه که عقل نمیپذیرد فطرت نمیپذیرد دین نمیپذیرد، جوامع انسانی هم قبول نکرده است به دلیل اینکه هیچ جامعهای نیست بی قانون باشد و هیچ قانونی نیست که در او مجازات پیش بینی نشده باشد؛ مجازات برای تعدیل آن بی بند و باری است یعنی اگر کسی از حد خود، خواه در مسائل اخلاقی خواه در مسائل اجتماعی خواه در مسائل نظامی و یا حقوقی و یا اقتصادی تعدی کرده است با آن کیفر تنبیه بشود. این پنج مطلب، بخشی مربوط به تحلیل عقلی است بخشی تفسیر قرآنی بخشی هم بحثهای اجتماعی و تجربی است، مقبول هم هست.
نظر علامه درباره مدعیان حقوق بشر
عدهای فکر میکردند ـ به تعبیر سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) ـ که آنها برای بشر آزادی آوردند آزادی را آنها به ارمغان آوردند حقوق بشر را آنها مطرح کردند دموکراسی را آنها مطرح کردند، در حالی که سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) در همین بخشهای المیزان میفرماید که این معارف قوی را اسلام قبل از دیگران به احسن وجه آورده است ؛ منتها غرب در اثر تبلیغات خود به جوامع تلقین کرد که حقوق بشر را آنها آوردند دموکراسی را آنها آوردند آزادی را آنها آوردند. این حرفها تقریباً برای نیم قرن قبل است که المیزان اینها را در حوزهها منتشر کرده است و این بزرگوار حق حیات نسبت به حوزههای علمی دارد یعنی روزی که این حرفها خیلی مستور بود ایشان مشهور کرد، این حرفها خیلی مستور بود ایشان مذکور کرد؛ مبرهن کرد عقلی کرد قرآنی کرد با تحلیل، اینها را حل کرد یعنی این بخشهای پایانی سورهٴ مبارکهٴ «مائده» را حتماً ملاحظه بفرمایید. همان بیان لطیف مرحوم شهید مطهری(رضوان الله علیه) است که علامه طباطبایی مطالبی دارند که برای دویست سال بعد باید حل بشود. میبینید این حرفها را ایشان پنجاه سال قبل، چهل سال قبل گفتند حرف تازه و حرف روز است خلاصه؛ منتها این را عقلی کردند یعنی بر اساس تحلیل عقلی ذکر کردند، بر اساس تحلیل تفسیری ذکر کردند بر اساس تحلیل تجربی ذکر کردند، بعد فرمودند این همه تبلیغاتی که غرب میکند برای حقوق بشر یا آزادی و مانند آن، اینچنین نیست. اصلش را آن قسمت معقول و مقبولش را اسلام آورده است . خب اگر اینچنین است که اسلام، حقوق بشر را و آزادی را با این وضع ذکر کرده است و میداند که بسیاری از مردم اسلام را نمیپذیرند و مع ذلک مردم را دعوت کرده است به یک زندگی مسالمت آمیزی باید یک رهآورد جهانی داشته باشد.
تشکیل دهندگان جوامع بشری
برای تبیین این رهآورد جهانی، دو گونه برادری در قرآن مطرح است: یک گونه برادری مربوط به حوزه اسلامی است که در سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» آیه¬هایش قبلاً خوانده شد که ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ﴾ . بین حوزه اسلامی و ایمانی و حوزه الحاد و کفر، حوزه اهل کتاب واسطه است یعنی جوامع بشری را سه گروه تشکیل میدهند: یک قسمت حوزه اسلامی است؛ یک قسمت حوزه الحاد است، بین آن الحاد و بین این اسلام حوزه اهل کتاب است یعنی مسیحیت است یهودیت است و مانند آن. قرآن کریم درباره مسلمین و مؤمنین میفرماید: ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ﴾ بعد هم چون مسئله اخوت نژادی مطرح نیست، اخوت مکتبی و دینی مطرح است فرمود: «انا و علیٌ اَبَوا هذه الامة» ، خب اگر آنها پدرند معتقدان به آنها برادر و خواهر یکدیگرند و اینکه فرمود: «انا و علیٌ ابوا هذه الامة» و از این طرف هم فرمود: ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ﴾ معلوم میشود که این محدوده، محدوده اعتقاد است و برای اینکه روشن بشود اینها به شخص وابسته نیستند، این روایت نورانی در کتاب شریف محاسن برقی هست که مؤمن «ابوه النور و اُمُه الرحمة» ؛ او از نور و رحمت به دنیا آمده است یعنی از عقل و گذشت به دنیا آمده است، از عقل و عاطفه به دنیا آمده است: «ابوهُ النورُ و اُمُه الرحمة». آنها که در قلمرو ایمان به سر میبرند، از نظر فکری فرزندان عقل¬اند که نور است و از نظر عاطفی فرزندان رحمت¬اند که آن هم نور است. این مجموعه عقل و نور میشود اخوت دینی و مَثَل اعلای نور و رحمت، همان «اَنَا و علیٌّ ابوا هذِهِ الامَّة» است، این در محدوده اسلام. حقوق بشری که اینجا مطرح است، آزادی و دموکراسی که اینجا مطرح است فرزندان نور و رحمت¬اند یعنی یک آزادی که عقل پذیر است و رحمت پسند، آزادی که معقول نباشد یا بر خلاف رحمت باشد در این محدوده وجود ندارد، این آزادی کاذب است آزادی نیست این رهایی است ﴿أَ یَحْسَبُ اْلإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدًی﴾ این بخش اول.
تبیین الحاد و کفر
بخش سوم، بخش الحاد و کفر است. اگر حکم بخش سوم روشن شد یک اخوت انسانی آنجا مطرح است و نه اسلامی، بین آن بخش سوم و این بخش اول بخشهای اهل کتاب هستند که آنها هم حکم¬شان روشن میشود. آنچه مربوط به بخش سوم است یعنی حوزه غیر اسلامی و بیان وظیفه مسلمانها با حوزه غیر اسلامی است، همان است که در آیه هشتم و نهم سورهٴ مبارکهٴ «ممتحنه» آمده است که: ﴿لا یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الَّذینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ ٭ إِنَّما یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الَّذینَ قاتَلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ أَخْرَجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ وَ ظاهَرُوا عَلی إِخْراجِکُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ﴾؛ فرمود که خداوند شما را نهی نمیکند که نسبت به کافرانی که نسبت به شما، توطئهای نکردند بدرفتاری نکردند نسبت به شما نسبت به دین شما خلافی نکردند در کشتن و کشتار شما دخالت نکردند، در تبعید و محاصره شما دخالتی نداشتند خدا نهی نمیکند که نسبت به آنها قسط و عدل را اعمال بکنید، بلکه ضمناً امر میکند که نسبت به آنها قسط و عدل را اعمال بکنید، برای اینکه ﴿إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ﴾.
پس اگر رابطه جامعه اسلامی با جامعه الحادی را بر اساس قسط و عدل تبیین میکند، قهراً میشود >انما الاناسی اخوه< نه ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ﴾ ، پس هر انسانی برادر انسان دیگر است چه مسلمان چه کافر این میشود خاصیت دین جهان شمول؛ فرمود اگر از آن سو تعدی شروع نشد شما نه تنها موظفید که تعدی نکنید، بلکه مامورید تحبیب کنید به قسط و عدل عمل کنید. فرمود: ﴿لا یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الَّذینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ﴾؛ خدا نهی نمیکند که ﴿أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ﴾ این نهی نیست. خب آیا ضمناً امر کرده است یا نه؟ آری، برای اینکه فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ﴾ . چه اینکه در آیه هفت همین سوره فرمود: ﴿عَسَی اللّهُ أَنْ یَجْعَلَ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الَّذینَ عادَیْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً وَ اللّهُ قَدیرٌ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ﴾ این هم یک راهنمایی ضمنی است که اکنون اگر کسی با شما اختلاف دینی دارد. شما رابطهتان را برای همیشه تیره نکنید شاید روزی برگشت و مسلمان شد یا لااقل دوست شما شد؛ ولی اصل حاکم این است اگر کسی نسبت به شما بدرفتاری نکرده است، نه تنها شما نسبت به آنها بد نکنید، بلکه بی تفاوت هم نباشید؛ نسبت به آنها برّ و عدل و قسط را اعمال بکنید. خب این در حقیقت، یک اخوت انسانی است در سطح جهان.
بین این بخش سوم که نظام الحاد است با بخش اول که نظام ایمان است، اهل کتاب واسطه¬اند. اگر خداوند به ما اجازه نمیدهد که ما نسبت به کافران از قسط و عدل بگذریم، خب یقیناً اجازه نمیدهد نسبت به اهل کتاب هم از قسط و عدل بگذریم. آنگاه این میشود حقوق بشر، این میشود آزادی و مانند آن.
پرسش: ...
حق شفاعت دلیل اخوت ایمانی در قیامت
پاسخ: اخوت ایمانی که «اَبوهُ النُورُ و امهُ الرحمةُ» این برای حوزه اسلامی است؛ حقوقی دارند حتی در قیامت حق شفاعت دارند و در داخله حوزه ایمانی برای شیعیان یک حق خاصی قائل خواهند شد و برای داخله حوزه تشیع یک حق اخصی برای کسانی که در روز عید غدیر، روز ولایت علی(صلوات الله و سلامه علیه) نسبت به یکدیگر عقد اخوت خواندند یک حقوق دیگری قائل است، آن یک اخوت اخص است، آن یک اخوت خاص است؛ ولی اصل اخوت ایمانی در حوزه ایمان است و اصل اخوت انسانی در جوامع بشری است. وقتی اساس جامعه بر قسط و عدل شد، میشود برادر انسانی دیگر: «الانسان اخُ الانسان احبّ ام کره» وقتی که میفرماید شما نسبت به اینها قسط و عدل کنید یعنی رابطه داشته باشید (یک)، رابطهتان هم بر محور قسط و عدل باشد (دو).
پرسش: ...
پاسخ: آن فضیلتهای خاص که مربوط به معنویت است مربوط به ربوبیت است مربوط به قیامت است مربوط به شفاعت است، آن که گفتند چهل مؤمن را دعا کنید، آن که گفتند عیادت کنید آن که گفتند تشییع جنازه کنید آنکه گفتند او را در قبرستان خودتان دفن کنید و صدها حق و حقوق دیگر، اینها برای داخله شیعه است؛ اما آنها را بیگانهها را در قبرستانتان راه ندهید حساب آنها جداست، نسبت به آنها طلب مغفرت نکنید، اگر طلب مغفرت کردید خودتان را خسته کردید بی اثر است ، آنها یک راه دیگر دارد؛ اما در زندگی دنیایی بر اساس قسط و عدل رفتار کنید.
پرسش: ...
پاسخ: بله دیگر، علاقه به آنها نداشته باشید؛ علاقه قلبی به آنها راه ندهید، هیچ وقت کافر را دوست نداشته باشید؛ اما خب سگ سگی در خانه آدم هست انسان موظف است عادلانه با او رفتار کند، مگر نسبت به سگ میشود ستم کرد.
پرسش: ...
پاسخ: اخوت قسم اول که اخوت ایمانی است که [در] سوره «حجرات» است آن برای قسم اول است. در قسم سوم اخوتی است بر محور قسط و، عدل نه بر محور ایمان آن یک حساب دیگری دارد. آنکه مربوط به شفاعت است رحمت است طلب مغفرت است و مانند آن، او مربوط به قسم اول است که هیچ کدام از آن حقوق در قسم سوم نیست؛ اما در قسم سوم فقط قسط و عدل است. خب انسان نسبت به حیوانات حرام گوشت چه بکند، مگر نسبت به آنها میتواند ظلم بکند. حالا کسی سگی را در خانه نگه داشت مگر میتواند نسبت به سگ ظلم بکند حالا گربهای در خانه است مگر میتواند نسبت به گربه ظلم کند حالا یا رها میکند یا بر اساس قسط و عدل، او را میپذیرد دیگر.
دفاع بدون جهاد ابتدایی
پرسش: ...
پاسخ: جهاد ابتدایی که در بحثهای قبل گذشت، روحش به دفاع برمیگردد که دفاع به دفع برمیگردد یعنی جهاد ابتدایی در حقیقت، دفاع است دفاع هم به دفع است، برای اینکه اینها یک افراد هرزیاند که نظیر آن سنگ دهانه نهرند که نه خودشان سیراب میشوند نه میگذارند آب به جاهای دیگر برسد. بعد از اتمام حجت، بعد از اینکه ﴿قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ﴾ مع ذلک نه خودشان ایمان میآورند نه اجازه میدهند که رهبران الهی حرفها را به گوش مردم عادی برسانند.
پرسش: ...
پاسخ: در جریان جهادهای ابتدایی هم شرایطی دارد، یک بیگانه¬ای حالا اینکه مستضعف فکری باشد جهاد ابتدایی ندارد؛ ولی کسی که هیچ کاری با انسان ندارد نظامی نیست مزاحم تبلیغی نیست، بعید است که حاکم اسلامی دست به کشتن او بزند.
پرسش: ...
پاسخ: نه حالا، پس معلوم میشود که اینها در جایی زندگی میکند که جلوی نشر دین را میگیرد. این کسی که حق حیات را به جان خود نمیدهد و از جان دیگران هم میگیرد، این حق حیات جسمانی ندارد. وقتی حق حیات جسمانی نداشت یقیناً آزادی هم نخواهد داشت. بازگشت جهاد ابتدایی هم به دفاع است و بازگشت دفاع به دفع است در حقیقت، یعنی این مزاحمها را باید از سر راه برداشت.
پرسش: ...
پاسخ: چرا آنها هم همین طور بودند: ﴿لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ﴾ ، برای اینکه ذات مقدس رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) داشت به این آیه عمل میکرد، فرمود: ﴿وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ﴾ ، نه اینکه کشورداری کنید منطقه عربستان توسعه پیدا کند، کشور گشایی کنید برای اینها که نبود ﴿حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ﴾ بود.
خب کشتن چرا؟ ﴿وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّهِ﴾ این اصل جنگ بود. جنگها که برای کشور گشایی و کشورداری و امثال ذلک نبود. فرمود: «اللهمَّ انّک تعلَمُ انّه لم یکن الذی کان منّا منافسةً فی سُلطانٍ» و کذا و کذا. خدایا! ما برای کشور گشایی و خاک و آب و نفت و گاز جنگ نکردیم، ما برای اینکه «لتکون کلمة الله هی العلیا و تکون کلمة الذین کفروا هی السفلی» جنگیدیم، خب این میشود حرب. جهادهای ابتدایی هم بازگشتاش به دفاع است در مرحله اول، دفاع هم به دفع برمیگردد در مرحله دوم. خب چطور خود آدم وقتی که ببیند غدهای در درونش پیدا شده دستش را یا پایش را یا قلبش را میگیرد عوض میکند دیگر.
حالا اگر کسی قلبش قابل درمان نبود با دارو و قابل درمان نبود با شکاف دادن و اضافه کردن و کم کردن رگ، ناچار شد قلبش را بیندازد دور یک قلب دیگر بگیرد خب همین کار را میکند دیگر. اگر کسی نسبت به بدن خودش هم همین کار را بکند ولیّ مسلمین نسبت به بدن جامعه هم همین کار را میکند دیگر ولیّ یعنی قدرت اجرایی دین، او که ولیّ دین که نیست او خودش مسلمان است و متدین است و زیر مجموعه دین است، این متولی دین است ولیّ دین خداست. میبیند که عدهای اینچنین نیستند عدهای سر راه مردم را گرفتند، اینها کسانیاند که ﴿یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ الله﴾ این >صد< با >صاد< به معنای صرف است یعنی >یصدون انفسهم عن سبیل الله اولاً بالانصراف و یصدون غیرهم عن سبیل الله بالصرف< این >صدّ< با >صاد< یعنی صرف کردن؛ صارف خودشانند میشوند منصرف، صارف دیگرانند آنها هم میشوند منصرف، اینها که ﴿یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ الله﴾ اینها را برمیدارند. در غالب موارد وقتی سخن از جنگ است برای براندازی >صد< با >صاد< است یعنی صرف؛ آنها که مردم را منصرف میکنند از راه خدا. این هم بعد از اتمام حجت است ﴿مَعْذِرَةً إِلی رَبِّکُمْ﴾ است ولو در حد فرعون هم باشند: ﴿فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَیِّناً لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشی﴾ . هرگز بدون اتمام حجت، ﴿مَعْذِرَةً إِلی رَبِّکُمْ﴾، حجت بالغه داشتن دست به شمشیر نمیبرند. وقتی که نه، دیدند حجت تمام شد و این شخص مثل سنگی است دهانه نهر قرار گرفته؛ نه خودش از آب استفاده میکند نه اجازه میدهد این آب به تشنگان مزرع و مرتع برسد خب او را برمیدارند دیگر، خب چطور خود انسان گاهی دست خودش را قطع میکند پای خودش را قطع میکند چشم خودش را در میآورد وقتی میبیند قابل علاج نیست، حالا اگر ـ خدای ناکرده ـ سرطانی در یکی از دو چشمش قرار بگیرد، خب چشمش را میکند دیگر، برای اینکه بقیه سالم بماند خب چطور ما نسبت به خودمان همین کار را داریم!
فرمود: ﴿النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ﴾ همان کاری که مردم نسبت به خودشان میکنند پیغمبر نسبت به جامعه همان سمت را دارد. خب چطور آدم وقتی که چشم خودش را میکند برای اینکه سایر بدن سالم باشد کسی او را مذمت نمیکند. حالا اگر کسی را دین دارد از بین میبرد که دیگران را آسیب نرساند، خب جای اعتراض نیست، همه موارد این است. فرمود: ﴿وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّهِ﴾ این است. حالا اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ به فکر کشور گشایی و آب و خاک رفت که خب میشود عباسی و مروانی و اموی.
پرسش: ...
پاسخ: خب بسیار خوب، برادر اسلامیاش را که نمیکشد برادر انسانیاش را میکشد؛ مثل اینکه انسان عضو سالم را که قطع نمیکند [بلکه] عضو مریض را قطع میکند، این که ﴿فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً﴾ اینها را از بین میبرد مثل انسانی که دستش حالا آسیب دیده خب قطع میکند دیگر، چه کار بکند پس؟
عودت جهادها به جهاد ابتدایی
پرسش: ...
پاسخ: نه، درست است ولی خب این معلوم میشود در سوره «ممتحنه» فرمود: ﴿لا یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الَّذینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ﴾ ؛ اما آنها که ﴿قاتَلُوکُمْ﴾، ﴿وَ ظاهَرُوا عَلی إِخْراجِکُمْ﴾ و فتنه کردند، خب آنها البته باید آنها را از بین برد. مطلب دیگر آن است که پس تمام جهادها در حقیقت جهاد ابتدایی به دفاع برمیگردد و دفاع هم به دفع برمیگردد. مسائلی که مربوط به ولایت فقیه بود قبلاً گذشت. چند تا سؤال آمده این سؤالها در عین حال که خوب است ولی در حقیقت، چون این گونه از مسائل مکرر گفته شد نوشته شد اگر مسئله علمی دارید سؤال بکنید مربوط به ولایت فقیه اینها که من الآن میخوانم به عنوان آخرین بار برای حجت، اینها هیچ کدام علمی نیست. یکی از سؤالات غیر علمی مربوط به ولایت فقیه این است که ولیّ امر با ولیّ فقیه چه تفاوتی دارد، این جایش در این جاها نیست. این کسی که به تعبیر قرآن کریم میگویند: {اولی الامر} >امر< یعنی شأن، شأن یک ملت را یک کسی باید متولی باشد باید اداره کند دیگر. آیا ولایت ولیّ امر نیز قبل از انتخاب مردم است؟ با انتخاب حل نمیشود یعنی دین برای اجرای دستورات خود یک متولی معین کرده، این متولی همه سمتها را دارد مردم میپذیرند، نه اینکه مردم او را وکیل بکنند.
اهمیت مشاهده کردن ولیّ فقیه در امورات مختلف
مطلب دوم آن است که آیا ولایت فقیه با آیه کریمه ﴿وَ شاوِرْهُمْ فِی اْلأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ﴾ منافات ندارد و کسانی که مخالف ولایت فقیه هستند آیا علت مخالفت آنها عدم مشاورت ولیّ فقیه نیست؟ مشورت در همه امور لازم است چیز خوبی است، لذا در قانون اساسی برای ولیّ فقیه چندین مشاور معین شده (یک) و ولیّ فقیه که ترسیم کننده سیاستهای کلی نظام است برابر قانون اساسی بعد از مشورت با مجمع تشخیص مصلحت است (دو)، این متن قانون اساسی است که ولیّ فقیه بعد از مشاوره با مجمع تشخیص مصلحت که نوعاً مسئولین رده اول یک نظام¬اند بعداً سیاستهای کلی را تدوین میکند.
عدم وجود نظام شورایی در جامعه
مطلب دیگر آن است که نظام، نظام شورایی نیست؛ نه اهل سنت داشتند نه ما شیعهها داشتیم نه انبیا داشتند نه اولیا داشتند، حتی در صدر اسلام که دومی یک شورای شش نفرهای را تشکیل داد آن شورای خلافت نبود آن شش نفر نشستند مشورت کردند تا خلیفه تعیین کنند، نه اینکه خلافت شورایی بود و رهبری شورایی بود و در همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» هم قبلاً بحثش گذشت که اینکه فرمود: ﴿وَ شاوِرْهُمْ فِی اْلأَمْرِ﴾ معنایش این نیست که نظام نظام شورایی است، در نظام شورایی تصمیم گیرنده همه یا اکثریتاند؛ ولی در ذیل همان آیه دارد که تصمیم گیرنده تویی ﴿وَ شاوِرْهُمْ فِی اْلأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ﴾ نه >فاذا عزموا< ﴿فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ﴾ اصولاً مشورت برای کسی است که اهل تصمیم است (اولاً) توکل هم برای کسی است که اهل عزم و اراده است ثانیاً. کسی که اهل کار نیست اهل توکل [هم] نیست. توکل معنایش این است که این کار را من یقیناً انجام میدهم بعد از مشورت؛ منتها تمام شئون خود را به ذات اقدس الهی واگذار میکنم و او را وکیل خود قرار میدهم، من در تمام کارها به خدا توکل میکنم یعنی او میشود وکیل من، من هم میشوم موکلِ آن هم به دستور او، آنگاه فکر من با رهبری او کار میکند، اعضا و جوارح من با رهبری او انجام وظیفه میکند و مانند آن. فتحصل که در قانون اساسی مشورت تأمین شده است اولاً و آیه سوره «آل عمران» نظام را نظام رهبری و تک رهبری میداند ثانیاً، مشورت را سودمند میداند؛ ولی تصمیم گیری به عهده رهبر است ثالثاً و توکل برای یک انسان مصمم و عازم است رابعاً.
سؤال بعدی این است که اگر نظام اسلامی، نظام ولایت فقیه است برای اینکه اگر این ولایت فقیه نباشد مثلاً هرج و مرج میشود، نسبت به کشورهای غیر اسلامی اطاعت ولیّ فقیه بر چه اساس خواهد بود، چون آنجا که نظام اسلامی حاکم نیست. البته غیر مسلمانها اسلام را قبول ندارند، چون وقتی اسلام را قبول نداشتند چه شورای رهبری باشد چه تک رهبری باشد چه وکالت فقیه باشد چه ولایت فقیه باشد قبول ندارند؛ مثل اینکه ما کشورهای کفر را قبول نداریم به هیچ نحو، لکن یک قوانین بین المللی هست [که] این قوانین بین المللی میگوید که آنها که غیر مسلمان¬اند با شرایط خودشان پذیرفتهاند، مسیحیها با شرایط خودشان، کلیمیها با شرایط خودشان، مارکسیستها با شرایط خودشان، مسلمین هم با شرایط خودشان. آنها ما را جزء قوانین بین المللی میپذیرند؛ مثل اینکه ما هم آنها را بر اساس قوانین بین المللی میپذیریم، نه اینکه آنها را صحیح بدانیم، چه اینکه آنها هم ما را صحیح نمیدانند.
حال اگر عدهای از مسلمانها ولایت فقیه را قبول نداشتند، خب آنها اگر خوب بیندیشند ولایت فقیه را قبول دارند. اگر ولایت فقیه را قبول نداشتند چه چیز را قبول دارند؟ حکومت را که خب قبول خواهند داشت یک غیر فقیه؟ بر آنها حکومت کند بهتر است یا فقیه خب حالا اگر قبول نداشتند مثل کشورهای دیگری که ولایت فقیه را قبول ندارند؛ ولی به قوانین بین الملل عمل میکنند. ولی اگر کسی مسلمان شد به تعبیر مرحوم صاحب جواهر بالأخره یک فکر اسلامی خواهد داشت ، حکومت داشت سیاست خواهد داشت، چه کسی حاکم آنها باشد اگر یک فقیه عادل مدیر مدبر باشد بهتر است یا بیگانه؟ آن سؤالی که علمی است این است که شبهه میکنند که ولایت فقیه فقط در حیطه مسائل فقهی است نه مسائل علمی و اکثر مسائل جامعه، مسائل علمیاند نه فقهی جواب این شبهه را بیان کنید. این در بحثهایی که معمولاً شبهای جمعه مطرح میشود آنجا هست که ولایت فقیه معنایش آن است که یک فقیه اسلام شناس عادل مدیر و مدبر و آگاه به زمان، متولّی دین است این اولاً و دین از چند منبع استنباط میشود ثانیاً. یکی از غنیترین منابع دین عقل است ثالثاً. هرگز نباید عقل را در مقابل دین قرار داد. مشکلات این آقایان که شبهه کردند این است که خیال میکنند عقل در مقابل دین است، میگویند این را دین نگفته عقل گفته، در حالی که عقل در مقابل نقل است، نه عقل در مقابل دین یعنی اگر دین به یک مدیر عائلهای میگوید بر تو واجب است که هزینه اعضای منزل را فراهم بکنی، این را دین میگوید، فتوای عقل هم همین است نقل هم همین است. این شخص توان خود را میبیند میبیند او به درد کشاورزی میخورد نه صنعت یا به درد صنعت میخورد نه کشاورزی. عقل فتوا میدهد تو که به درد صنعت میخوری به درد کشاورزی نمیخوری بر تو واجب است که فرزندانت را از راه صنعت تغذیه بکنی و اگر نکرد جهنم میرود، این حرف دین است.
اینکه در کتابهای اصول خواندید که منبع دین چهار تاست عقل است و اجماع است و سنت است و قرآن بازگشت این چهار منبع به سه منبع است، چون اجماع به سنت برمیگردد اجماع حرفی ندارد، اجماع چه دخولی باشد چه رضا باشد چه کشف باشد چه قانون لطف باشد اجماع حرفی برای گفتن ندارد [بلکه] اجماع کاشف است، اجماع زیر مجموعه سنت است. آنکه حرف برای گفتن دارد قرآن است و روایت است و عقل، عقل حرف برای گفتن دارد. آنجا که میفهمد مستمع خوب است، آنجا عقل منبع نیست؛ مثل اینکه مطلق و مقید را عام و خاص را اظهر و ظاهر نص و ظاهر را آنجا یک مستمع خوبی است آنجا که منبع نیست؛ اما آنجا که فتوا میدهد که رد امانت واجب است، خیانت حرام است، عدل واجب است، ظلم حرام است، تعدی حرام است، دفاع واجب است اینجا که فتوای مستقل میدهد و خیلی از موارد، نقل او را تأیید میکند اینجا منبع دین است. خب حالا اگر کسی بنا شد عائله خود را تأمین بکند و بررسی کرد دید در توان او نیست که از راه کشاورزی اداره کند، حتما باید از راه صنعت اداره کند خب این اگر نرود در صنعت در قیامت به جهنم میرود یا نه؟ عمداً تفویت کرده نرفته کار صنعتی انجام بدهد عائلهاش را تأمین کند. واجب النفقه خودش را تأمین کند حالا اگر کسی شش نفر عائله در خانه اوست، حکمش این است. حالا اگر شصت میلیون عائله در کشوری دارد زندگی میکند او مسئول یک مملکت است، بودجهای هم دارد باید قرآن آیه نازل کند زراره باید روایت نقل بکند که شما بررسی کنید ببینید ایران کجا سد سازی لازم دارد کجا کشاورزی لازم دارد کجا شیار لازم دارد کجا شیلات لازم دارد یا عقلی که به انسان داده است خود همین عقل فتوا میدهد.
حالا اگر کسی بیت المال را درست بررسی کرده دیده که این کشور جز مهار کردن آب راه دیگری ندارد اولاً، آبها هم به این سبک مهار میشود که در فلان قسمت باید سدی خاکی بزنند در فلان قسمت سد بتونی، خب اگر این کار را نکرد میشود جهنم دیگر، مگر جهنم رفتن چیست؟ اگر کسی واجب را ترک کند میرود جهنم، خدا در قیامت به او میگوید که من که به تو عقل دادم «انَّ للهِ عَلَی الناسِ حُجَّتَین» را که برایت گفتم، این عقلی که تو داری پیغمبر من است، خب تو که فهمیدی این کشور را نمیشود بدون سد اداره کرد خب چرا سد نساختی؟! تو که فهمیدی آنجا باید سد خاکی بسازی جای دیگر سد بتونی چرا به عکس کردی؟ تو که میدانی این کشور با صنعت پیش نمیرود چرا صنعتی کردی؟ یا میدانی این کشور صنعتی میشود چرا کشاورزی کردی چیزی را که عقل میگوید همان را دین میگوید دیگر. عقل در مقابل نقل است نه عقل در مقابل دین، چون «الذین جعلوا الدین عضین»، آمدند گفتند این حرفها را که عقل میگوید اینها را که دین نمیگوید. ما مدیریت علمی داریم مدیریت فقهی که نداریم.
خب اگر مدیریت داخلی را مدیریت در بخشهای خاص را خود عقل راهنمایی میکند، اگر کسی بر خلاف فتوای عقل وارد بشود محکمه اسلامی او را تنبیه میکند بر اساس قسط و عدل، در قیامت ذات اقدس الهی او را به جهنم میبرد بر اساس قسط و عدل، فتوای عقل فتوای دین است. البته قیاس، ممنوع است او مظنون است، او را عقل نمیگویند، چون «انّ السُنةَ اذا قیسَت مُحق الدینُ» همان عقلی که میگوید خدا هست، همان عقلی که میگوید پیغمبر هست، همان عقلی که میگوید معاد هست، همان عقلی که میگوید پیغمبر باید معصوم باشد، همان عقلی که بین علوم غریبه و معجزه فرق میگذارد، اینها همه سرمایههای عقلی است اینها را که ما از نقل نمیگیریم، با همان مبانی عقلی اگر عقل به اینجا رسیده است که این کشور را باید از صنعتی و کشاورزی و شیلات از سه بخشش اداره کرد خب میشود حرف دین.
بهره¬برداری عقلی در احکام شرعی از شیخ انصاری
میبینید مثلاً مرحوم شیخ انصاری میفرمایند: «دل علی حرمته الادلة الاربع» ؛ برای حکم شرعی میبینید چهار تا دلیل ذکر میکند: >العقل، الاجماع، الکتاب، السنه< خب حکم شرعی را انسان با ظاهر قرآن استفاده میکند با ظاهر حدیث استفاده میکند با دلیل عقل استفاده میکند. یک بخشهای قوی فقه به اصول وابسته است آن بخشهای قوی اصول هم به عقل وابسته است، خب در همه موارد اطراف علم اجمالی میگویند احتیاط واجب است، فتوا میدهند احتیاط واجب است و اگر کشف خلاف شده جهنم میرود. خب وجوب احتیاط را عقل حکم میکند دلیل نقلی که ما نداریم، آیهای نازل نشده اطراف علم اجمالی احتیاط کنید، روایت هم که صادر نشده که اطراف علم اجمالی احتیاط کنید، این را عقل میگوید عقل گفته یعنی دین. آنها مشکل¬شان این است که آمدند دین را جدای از عقل کردند، همان طوری که دین را جدای از علم کردند، دین را جدای از سیاست کردند، یک دین منقطع الاعضای مسلوب العمامة و الرداء درست کردند گفتند دین که این را نمیگوید. خب عقل، منبع دین است علم هم به همراه عقل منبع دین است، سیاست هم به گفته عقل و نقل در متن دین است، آنگاه اگر کسی آمد عقل را در مقابل نقل قرار داد گفت اینها دو تا بال¬اند برای دین شناسی، دیگر هرگز نمیگوید کشور را نمیشود با فقه اداره کرد با علم اداره کرد. خب فقه، بخشی به عقل و ظاهر قرآن و روایت است، علم هم بخشی به ظاهر قرآن و به ظاهر روایت و به فتوای عقل است، این کشور را میشود معقول و مقبول اداره کرد.
اینکه گفتند که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) دارد، فرمود ـ به کسی گفت من میخواهم بروم فلان روستا یا فلان شهر ـ اول تحقیق کن ببین یک روحانی عالم در آنجا هست یا نه، اگر نیست نرو . نفس کشیدن در شهر یا روستا یا جایی که بالأخره شبهه علمی هست، ولی فکر علمی نیست فرمود آنجا نفس نکش. در حالات امام صادق(سلام الله علیه) هست که شتری را خواستند نحر بکنند، حضرت از روستایی گذشت آن کسی که در خدمت حضرت بود عرض کرد که حالا اجازه بدهید اینجا اهل روستا از گوشت شتر استفاده کنند، فرمود زود است. از آن روستا گذشتند به بیابان رسیدند، فرمود حالا اینجا نحر کن این حیوانات درنده بخورند بهتر است تا اینها . من امام صادق هستم من را تنها گذاشتند و به دنبال [حرف] دیگران رفتند، اینها چرا از این گوشت استفاده کنند، این حیوانات صحرایی از آنها بهترند، این امام! این در سیره امام صادق(سلام الله علیه) است. فرمود این درندهها بهترند. گفتند هیچ جایی نروید، مگر اینکه اول ببینید آیا آنجا روحانی هست یا نه، عالم هست یا نه مبادا یک کسی شبهه¬ای راه بیندازد.
وظایف علما در پاسخ به نظر شبهات
خب این جوانان دانشجو را چه کسی باید دریابد؟ غیر از شما، اگر واقعاً مقدور شما باشد و تدریس نکنید در دانشگاهها و شبهات اینها را در جلسات خصوصی، عمومی در مجلات حل نکنید در قیامت همه مسئول¬اند. آنها الآن واقعاً مسلمان¬اند، متدیناند به جبهه علاقه¬مند بودند، در جبهههای هشت ساله شرکت کردند به امام و نظام علاقه¬مندند خب شبهه علمی است، شبهه که در و دیوار نمیشناسد وقتی که آمد تصاحب میکند. این بیان نورانی امیرالمومنین(سلام الله علیه) برای فرزندش در همان نامههای معروف نهجالبلاغه این است، فرمود پسرم! تو جوانی، قلب جوان مثل زمین موات است: «انّما قلبُ الحَدَثِ کالارضِ الخالیه ما اُلقی فیها من شیء قَبِلتَه» ؛ قلب یک آدم جوان مثل زمین موات است، هر بذری را در زمین موات بپاشی این سبز میشود، این بیان را حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه دارد .
آن بیان نورانی که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمودند آن اختصاصی به زمین و زمینه ندارد هر دو را شامل میشود، فرمود: «مَن اَحیا ارضاً میتةً فهی لَه» ؛ هر کس زمین مرده را آباد کرد موات را آباد کرد برای اوست. اگر این زمین را کسی با بذر افشانی آباد کرد برای اوست، اگر زمینه را با شبهات آباد کرد برای اوست. مگر میشود جوان را مگر میشود دانشجو را با شلاق و با زندان و با اعدام و امثال ذلک آرام کرد اگر آرام میشدند قبلاً آرام میشدند، هرگز نمیشود با فشار، مردم را نگاه داشت. مردم مردم خردند؛ خرد را با خرد، مردم خردمند را با عقل و هوش اداره کرد و دیگر هیچ! آنها اگر این شبهات را پاسخ داده ببینند کاملا سلماند، مثل خود ما. مگر ما شبههای را به آسانی رد میکنیم ولو ممکن است ساکت باشیم و هرگز در برابر شبهه ما اعتراضی نداریم همیشه تسلیمایم، چه بخواهیم چه نخواهیم، چون شبهه آن قدرت را دارد که آدم را مهار میکند چون انسان به دل بسته است. خب حالا اگر آنها بدانند که دین، منبعی دارد عقل منبع اوست روایت منبع اوست قرآن منبع اوست و همه اینها کاشف از اراده ذات اقدس الهیاند، خودشان البته مستقل نیستند؛ ظاهر آیه کاشف از اراده خداست، ظاهر روایت به برکت قرآن کاشف از اوست، ظاهر آن برهان عقلی هم به عنایت الهی کاشف از اراده ذات اقدس خداست، مجموعه اینها میشود دین، آن دین شناس دین باور عادل مدیر و مدبر مأمور اجرای اینهاست، آنگاه دیگر کسی نمیگوید ما مدیریت فقهی داریم مدیریت علمی داریم، علمی و فقهی هر دو دینی است؛ فقه یک گوشه است علوم دیگر یک گوشه است [و] جامع همه اینها دین است و اسلام.
«و الحمد لله رب العالمین»
تاکنون نظری ثبت نشده است