display result search
منو
 تفسیر آیه 124 سوره بقره - بخش پنجم

تفسیر آیه 124 سوره بقره - بخش پنجم

  • 1 تعداد قطعات
  • 42 دقیقه مدت قطعه
  • 10 دریافت شده
درس آیت الله جوادی آملی با موضوع تفسیر آیه 124 سوره بقره - بخش پنجم
- دلایل عدم شمول امامت به ظالم
- چهار حالت در ذریه فرزندان حضرت ابراهیم
- عصمت از عصیان و نسیان
- معنای امامت

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
﴿وَإِذِ ابْتَلَیٰ إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَ مِنْ ذُرِّیَتِی قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ﴾

از مجموع سؤال و جواب استفاده شد که خدای سبحان ابراهیم(سلام الله علیه) را به مقام امامت رساند و ابراهیم(سلام الله علیه) این امامت را برای ذریه‌اش مسئلت کرد و خدای سبحان نسبت به ذریهٴ ظالم او، جواب منفی داد که امامت به آنها نمی‌رسد، نسبت به ذریهٴ عادل و محسن آنها جواب مثبت داد که امامت به آنها می‌رسد. به سه دلیل امامت که عهد خداست به ظالم نمی‌رسد؛ معصیت کار ظالم است، خواه ظلم به نفس کند، خواه ظلم به غیر، خواه ظلم به خدا، در همه موارد بر فاسق و بر عاصی، «ظالم» صادق است و امامت که عهد الهی است به ظالم نمی‌رسد.

ـ سیره عقلاء بر عدم واگذاری مسئولیت‌های مهم بر افراد بدسابقه
دلیل اول همان تناسب حکم و موضوع بود که اعتبار عقلا بر این نیست که سرپرستی امور مسلمین را خدا به یک ستمکار بدهد، به یک فاسق بدهد. این دلیلی است که هم می‌توان اعتبار عقلایی نامید، هم دلیل عقلی.

ـ مطلق بودن ﴿لا ینال عهدی الظالمین﴾
دلیل دوم دلیل لفظی است و آن اینکه خدای سبحان فرمود: عهد من به ظالمین نمی‌رسد؛ یعنی امامت که عهد است به کسی که ستم کرد نمی‌رسد ولو بعداً توبه کند. در ظرفِ ستم این ﴿لاینال عهدی﴾ او را محروم می‌کند، چون ﴿لاینال عهدی الظالمین﴾ إطلاق دارد می‌گوید: عهد من به این ظالم نمی‌رسد، چه اینکه بعداً توبه کند یا ظلمش را همچنان ادامه: دهد. پس دیگر کسی نمی‌تواند بگوید: سابقه ظلم ضرر ندارد اگر کسی ظالم بود بعد توبه کرد و عادل شد، مشتق حقیقت است در ذاتی که به مبدأ فعلاً متلبّس باشد. الآن این شخص عادل است و لیس بظالم، هم صحت سلب ظلم را می‌توان اثبات کرد، هم اثبات وصف عدل را، کسی که ظالم بود و توبه کرد و هم اکنون عادل است این دوتا قضیه سالبه و موجبه هر دو بر او صادق است که «لایکون ظالما و یکون عادلا»؛ این شخص ظالم نیست و عادل هست؛ چون مشتق در ما انقضی عنه المبدأ مجاز است و قرینه می‌خواهد. مثل کافری که برگشت و توبه کرد و مسلمان شد صادق است که بگوئیم: هذا مسلم و لیس بکافر. اگر ظالمی هم توبه کرد و عادل شد صادق است بگوییم: هذا عادل و لیس بظالم و خدای سبحان فرمود: ذریه ابراهیم دو قسمند: ﴿و من ذریتهما محسنُ و ظالم لنفسه مبین﴾ ، گاهی در برابر ظال،م صالح را، گاهی در برابر ظالم، محسن را قرار می‌دهد. اگر کسی قبلا ظالم بود و الآن با توبه عادل شد صادق است بگوییم: هذا محسن ولیس بظالم. هذا صالح ولیس بظالم؛ پس اگر ﴿لاینال عهدی الظالمین﴾ می‌گوید: عهدم به ظالم نمی‌رسد، این شخص ظالم نیست ولی سابق ظلم داشته باشد. این جوابی است که نوع قائلین به عدم عصمت امام از این شبهه می‌دهند.
امّا اصل استدلالی که از مرحوم امین الاسلام نقل شد این بود که این شخص در همان ظرف ظلم مصداق ظالم است ولو در سی سال قبل ستم کرده باشد، در همان سی سال قبل عنوان ظالم بر او صادق بود در حین تلبّس، این آیهٴ ﴿لاینال عهدی الظالمین﴾ در همان مقطع او را از امامت محروم کرد، گفت: این شخص مشمول عهد خدا نخواهد شد و این آیه اطلاق دارد، می‌گوید این شخصی که الان ظلم کرد امام نخواهد شد ولو بعدا توبه کند، نه اینکه ما صبر بکنیم بگوییم: آن وقتی که ظلم کرد آیه ناظر به او نیست و دربارهٴ او ناطق نیست وقتی که از ظلم برگشت و توبه کرد و عادل شد بگوییم الآن که عادل است، درست است الآن عادل است ولی قبلا که ظالم بود آیه او را ممنوع کرد و آن منعش مطلَق است می‌گوید: عهد من به ظالم نمی‌رسد، سواءً تاب بعده ام لا، این دلیل دوم.

ـ رعایت تناسب بین پرسش و پاسخ
دلیل سوم همان است که سیّدنا الاستاد(رضوان الله علیه) از بعضی از اساتیدشان نقل می‌کند ، می‌فرمایند: از بعضی از اساتید ما سؤال شده است که به چه دلیل این آیه دلالت می‌کند بر اینکه امام باید معصوم باشد؟ ظلم حین تلبّس یا ظلم بعد از تلبّس به امامت را آیه مانع می‌داند؛ یعنی کسی که ظالم است امام نمی‌شود و اگر کسی امام شد بعد ظلم کرد از امامت معزول خواهد شد، اینها را آیه می‌گیرید. ولی اگر کسی قبلا ظالم بود و بعد توبه کرد و عادل شد چرا آیه دربارهٴ اینها هم می‌گوید ﴿لاینال﴾؟ فرمودند به اینکه یکی از انحای استفاده کردن مطلب از الفاظ همان رعایت تناسب سؤال و جواب است. گاهی بعضی از خصوصیّات جواب را از سؤال می‌فهمیم. گاهی بعضی از خصوصیّات سؤال را از جواب می‌فهمیم. سؤال و جواب با هم به منزلهٴ دو مقدمه‌ای هستند که یک نتیجه را می‌دهند، سؤالِ منهای جواب یا جواب منهای سؤال گویا نیست اگر ما جوابی را داشته باشیم و از سؤال خبر نداشته باشیم، می‌گویند: ما از این جواب چیزی نمی‌فهمیم. چه اینکه اگر سؤال را بدانیم ولی از جواب با خبر نباشیم. چیزی عاید ما نمی‌شود. سؤال و جواب با هم به منزلهٴ دو مقدمه‌اند که یک نتیجه را تفهیم می‌کنند. بعضی از خصوصیات سؤال را از جواب می‌فهمند، بعضی از خصوصیات جواب را از سؤال می‌فهمند. می‌فرمایند به اینکه آیه دربارهٴ جواب می‌گوید: ﴿لاینال عهدی الظالمین﴾؛ یعنی عهد من به ظالم نمی‌رسد، انسان در طی عمر از این چهار قسم بیرون نیست و چون بحث در ذرّیّهٴ ابراهیم‌(سلام الله علیه) است، ذریه حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) از این چهار قسم بیرون نبودند: قسم اوّل گروهی بودند که در تمام مدّت عمر عادل و معصوم بودند؛ قسم دوم گروهی هستند که در تمام مدّت عمر فاسق و ظالم بودند؛ قسم سوم کسانی هستند که قبلا ظالم بوده‌اند ولی الآن توبه کرده‌اند و عادل شده‌اند. قسم چهارم کسانی بودند که قبلا آدم خوب بوده‌اند. عادل بوده‌اند الآن مرتد شده‌اند و آدم فاسق شده‌اند. بیش از این چهار قسم فرض ندارد: یا تمام عمر را به عصمت و عدالت می‌گذرانند، یا تمام عمر را به عصیان و ظلم می‌گذرانند، یا قبلاً عاصیند بعد عادلند، یا قبلاً عادلند بعد عاصی. انسان از این چهار قسم بیرون نیست و ذریه ابراهیم(سلام الله علیه) هم از این چهار گروه بیرون نبودند. ما می‌خواهیم بفهمیم که خدای سبحان که فرمود: عهد من به ظالمین نمی‌رسد، منظور کدام قسم است. قبل از اینکه به جواب بپردازیم سؤال ابراهیم(سلام الله علیه) را باز می‌کنیم؛ ابراهیم(سلام الله علیه) که می‌گوید: ﴿و من ذریتی﴾؛ یعنی ذریهٴ مرا هم به امامت برسان. کدام ذریه را از خدا خواست؟ آن ذریه‌ای که در تمام مدّت عمر ظالم بود. ابراهیم(سلام الله علیه) امامت را برای آن گروه خواست؟ یقیناً اینچنین نبود. ابراهیم أجلّ شأناً است از اینکه به خدای سبحان بگوید: آن ذریّه‌ای که قبلا کافر بود، الآن هم ظالم و کافر است، بعداً هم ظالم و کافر است او را امام قرار بده. این را یقیناً نخواست. چه اینکه آن گروهی که قبلاً عادل بودند و الآن ظالم و کافر شدند ابراهیم(سلام الله علیه) از خدای سبحان نمی‌خواهد، عرض نمی‌کند خدایا آن گروهی که قبلاً خوب بودند ولی الآن ظالمند اینها را امام بکن، این دو قسم را یقیناً ابراهیم نخواست چرا؟ چون هم نبیّ معصوم است و هم یکی از ابتکارات ابراهیم(سلام الله علیه) همان إعلام انزجار است که گاهی می‌گوید: من و همراهانم ﴿برآؤا منکم﴾ اعلام انزجار می‌کند. آن وقت ابراهیمی که از ظالمین اعلام تبرّی می‌کند بیاید از خدای سبحان مسئلت کند که آنها را امام مردم قرار بده! یقیناً اینچنین نیست.
پس در سؤال ابراهیم[علیه السلام] این دو گروه یقیناً مندرج نیستند، آنها که تمام مدّت عمر را به ظلم می‌گذرانند، یا آنها که قبلاً آدم خوب بودند ولی الآن ظالم و فاسقند و إبراهیم بخواهد از خدای سبحان مسئلت کند کسانی را که ظالمند در حین ظلم امام مردم قرار بده؛ پس این دو قسم از اقسام چهارگانه در سؤال ابراهیم داخل نیست.
می‌ماند دو قسم: یک قسم کسانی‌اند که در تمام مدّت عمر معصومند و عادلند، یک قسم کسانی که قبلاً ظالم بودند ولی الآن توبه کرده‌اند و عادلند. این دو قسم. در سؤال ابراهیم همین دو قسم می‌ماند؛ پس سؤال ناظر به دو گروه است: یک گروه که سابق و لاحق زندگی آنها را عدل تشکیل می‌داد؛ گروه دوم کسانی که سابقاً ظالم بودند ولی الآن عادلند، این در سؤال. پس ابراهیم عرض می‌کند: ﴿و من ذرّیّتی﴾؛ یعنی خدایا ذرّیّهٴ مرا هم به امامت برسان! خواه آن ذرّیّه‌ای که در تمام مدّت عمر عادل بودند، خواه آن ذرّیّه‌ای که قبلاً ظالم بودند و هم اکنون توبه کردند و عادل شدند.
آن‌گاه خدای سبحان به این سؤالِ دو ضلعی جواب می‌دهد که این ذریّهٴ تو دو گروهند: یک عدّه در تمام مدّت عمر عادلند، یک عدّه کسانی‌اند که سابقهٴ ظلم دارند: ﴿لاینال عهدی الظالمین﴾؛ آن گروهی سابقهٴ ظلم دارند ولی الآن توبه کرده‌اند و عادل شده‌اند، آنها منالِ عهد من نیستند؛ عهد من به آنها نمی‌رسد. فقط در بین این چهار گروه یک گروه می‌ماند کسی که سابق ولاحقش را عدل تشکیل می‌دهد: هم سابقاً عادل بوده‌اند، هم لاحقاً عادل بوده‌اند؛ مثل خود ابراهیم مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در روضهٴ کافی (ج ٨ کافی) نقل می‌کند که ابراهیم(سلام الله علیه) روزی صورت خود را در آینه یا جرم شفّاف دیگری دید،دید یک تار مویی در صورتش یا سرش سفید شده، عرض کرد: «الحمدلله ربّ العالمین الّذی بلّغنی هذا المبلغ لم اعص الله طرفة عین» ؛ خدای را شکر می‌کنم که سنّم را به جایی رساند که الآن موی صورتم سفید شده است و یک طرفهٴ عین خدا را معصیت نکرده‌ام. یک چنین انسانی مشمول ﴿و من ذرّیّتی﴾ خواهد بود، امامت به اینها می‌رسد.
بنابراین روی تناسب سؤال و جواب که یک نحوه استنباط لفظی است. می‌توان ثابت کردکه امامت جز به معصومین به أحدی نخواهد رسید. این هم دلیل سوم از ادلّه‌ای که می‌توان این آیه را تقریر کرد بر لزوم عصمت.

عدم دلالت آیهٴ بر مراحل برین عصمت
نکته‌ای که هست این است که این آیه گرچه برای نفی امامت مدّعیان امامت دلیل قاطعی است، گرچه آنها که داعی خلافت داشتند و دارند امامت آنها را باطل می‌کند، فقط امامت اهل‌بیت(علیهم السلام) را تثبیت می‌کند، امّا آن معنای بلند عصمت را نمی‌تواند از این آیه استفاده کرد؛ چون این آیه فقط دلالت می‌کند به این‌که امام ظالم نیست، معصیت نمی‌کند امّا عصمت از سهو، عصمت از نسیان، آن معنای دقیق عصمت از این آیه استفاده نمی‌شود، باید از راه دیگری اثبات کرد. لسان نفی آیه خوب است یعنی غیر از أهل‌بیت(علیهم السلام) کسی لایق مقام امامت نیست. آن کسی که سابقهٴ بت‌پرستی داشت او نمی‌تواند امام مسلمین باشد، «خلیفة رسولِ الله» باشد ولی آیا امام همانطوری که منزّه‌ از عصیان است، مبرای از نسیان هم هست یا نه؟ آن معنای بلند را باید از ادلّهٴ دیگر استفاده کرد.

نیل همهٴ فرزندان صالح حضرت ابراهیم(علیه السلام) به امامت
تاکنون این معنا ثابت شد که انسان‌ها‌ چهار دسته‌اند یا معصومند یا غیر معصوم، معصوم هم یا ذرّیّهٴ ابراهیم است یا غیر ذرّیّه، غیر معصوم هم یا از ذراری ابراهیم است یا از غیر ذراری. حکم سه گروه طبق این آیه روشن شد؛ یعنی آنها که معصومند و از ذراری ابراهیم‌اند، حکم اینها روشن شد که همهٴ اینها به امامت رسیده‌اند چون خدا وعده داد و دعا را اجابت کرد و خدا هم که خلف وعده نمی‌کند. ابراهیم(سلام الله علیه) عرض کرد: خدای ﴿و من ذرّیّتی﴾ خدای سبحان فرمود به اینکه عهد من به ظالمین نمی‌رسد و خدا هم فرمود که ذرّیّهٴ ابراهیم دو قسمند: بعضی محسنند؛ بعضی ظالم، بعضی معصومند؛ بعضی غیر معصوم. اگر این عهد و امامت به معصوم نرسد به ظالم هم نرسد، آن‌گاه قید ﴿لاینال عهدی الظالمین﴾ نارواست از اینکه خدا فرمود: عهد من به ظالمین نمی‌رسد برای خصوصیّتی که در مقام است این لقب، مفهوم دارد؛ یعنی ینال عهدی المعصومین ﴿و لاینال عهدی الظالمین﴾. گرچه لقب مفهوم ندارد امّا اینجا لخصوصیّة مقام و قرینهٴ مقام مفهوم دارد، اگر امامت که عهد خداست به معصوم نرسد، به ظالم هم نرسد؛ پس دعای ابراهیم مستجاب نشده وقید ﴿لاینال عهدی الظّالمین﴾ به ظالمین هم نارواست. پس این آیه به خوبی دلالت می‌کند که تمامِ معصومینی که از ذراری ابراهیم(سلام الله علیه)‌اند همه به مقام امامت رسیده و می‌رسند از اسماعیل و اسحاق الی خاتم الاوصیاء(ارواحنا فداه) همه ائمّه‌اند، این یک مطلب.

آیه و بیان ظابطهٴ ناسازگاری امامت با ظلم
امّا آن گروهی که ظالمند معصوم نیستند، خواه از ذرّیّهٴ ابراهیم، خواه از غیر ذرّیّهٴ ابراهیم، آن دو گروه را آیه نفی می‌کند می‌فرماید: عهد من به ظالم نمی‌رسد، اینچنین نیست که اگر آن ظالم، ذرّیّهٴ ابراهیم بودَ منال عهد نیست و عهد به او نمی‌رسد، ولی اگر ذرّیّهٴ دیگران بود می‌رسد یقیناً نمی‌رسد. هم روی تناسب حکم و موضوع که امامت با ظلم سازگار نیست و هم با قرینهٴ مفهومِ اولویّت؛ اگر کسی ذرّیّهٴ ابراهیم بود و در اثر ظلم از امامت محروم شد، خب دیگران بطریق اولیٰ. و از اینجا می‌توان استفاده کرد ظالمینی که قبل از ابراهیم[علیه السلام] بودند آنها هم مشمول عهد الٰه نیستند؛ زیرا این لسان لسان بیان ضابطه است یعنی امامت با ظلم سازگار نیست. خواه قبل از ابراهیم، خواه بعد از ابراهیم، خواه ذرّیّهٴ ابراهیم، خواه غیر ذرّیّهٴ ابراهیم. و در طول تاریخ بین امامت و ظلم سازگاری نبوده و این عام هم از عموماتی است که تخصیص ناپذیر است یعنی سیاقش آبی از تخصیص است، نمی‌شود گفت به اینکه هرگز امامت به ظالمین نمی‌رسد مگر به فلان ظالم! از آن عامهایی است که تخصیص ناپذیر است. چون خود «ما من عامّ الاّ و قد خصّ» هم تخصیص خورده است، اینچنین نیست که هر عامّی تخصیص بخورد، هر مطلقی تقیید بخورد، این‌چنین نیست. عموماتی که ناظر به صفات حقّ است؛ مثل ﴿الله بکل شیء علیم﴾ ﴿علی کل شیء قدیر﴾ اینگونه از عمومات، منزّه از تخصیص‌اند. ﴿لاینال عهدی الظالمین﴾ نظیر ﴿و لا یظلم ربّک احداً﴾ است، این لسان آبی از تخصیص است، نمی‌شود گفت: خدا به احدی ظلم نمی‌کند، مگر نسبت به فلان شخص. این از آن مواردی است که سالبهٴ جزئیه با موجیهٴ کلّیّه در قانونگذاری مخالف است، نمی‌شود گفت که هیچ‌گاه امامت به ظالمین نمی‌رسد، مگر به فلان ظالم.

عصمت، شرط نیل همهٴ عهدهای الهی
از اینجا یک اصل دیگری استنباط می‌شود و آن این است که گرچه بحث در محور امامت است ولی همانطوری که ظالمین، خواه از ذرّیّهٴ ابراهیم، خواه از ذرّیّهٴ دیگران از امامت محرومند، عهدِ خدا هم خواه امامت، خواه نبوّت، خواه رسالت، خواه وصایت، خواه خلافت به ظالمین نمی‌رسد. گرچه بحث در امامت است، امّا خدای سبحان امامت را مصداقِ عهد بیان کرده است نه مفهوم عهد، فرمود: ﴿لاینال عهدی الظّالمین﴾؛ نه تنها امامت به ظالمین نمی‌رسد بلکه أصل عهد من به ظالمین نمی‌رسد. اگر سؤال خاصّ است جواب عامّ است و این با خصوصیّات سؤال، منافات ندارد. اگر ابراهیم عرض کرد: خدایا این امامت را به ذرّیّهٴ من بده! خدا یک اصل کلّی بگوید، بفرمایدبه اینکه نه تنها امامت بلکه هیچ عهدی از عهود من به هیچ ظالمی از ظالمان نمی‌رسد، خواه آن ظالم ذرّیّهٴ تو باشد، خواه دیگری، خواه آن عهد، امامت باشد خواه چیز دیگر؛ پس اگر کسی خواست مدّعی نبوّت باشد یا خلافت باشد یا مدّعی وصایت باشد یامدّعی رسالت باشد می‌توان با ﴿لاینال عهدی الظالمین﴾ ابطال کرد؛ چون عهد مساوق با امامت نیست، امامت زیر پوشش عهد است. خدای سبحان فرمود: عهد من، به ظالم نمی‌رسد. آن وقت یک صغریٰ و کبریٰ. استنتاجش این است که امامت عهد است، عهد به ظالمین نمی‌رسد؛ امامت به ظالمین نمی‌رسد، نبوّت عهد خداست، عهد خدا به ظالم نمی‌رسد؛ نبوّت به ظالم نمی‌رسد، و هٰکذا خلافت و هٰکذا وصایت و هٰکذٰا رسالت، هرچه عهد شد و اگر ما از محدودهٴ ذرّیّهٴ ابراهیم و امامت، بیرون رفتیم، این نه به آن معناست که خصوصیّت سؤال و جواب را رعایت نکردیم نه، خصوصیّات محفوظ است منتها خدای سبحان دو تا ضابطهٴ کلّی بیان کرد. ابراهیم عرض کرد که ذرّیّهٴ مرا به امامت برسان، خدای سبحان فرمود: آن ذرّیّهٴ که معصومند امامت به آنها می‌رسد ولی عهد من چه امامت چه غیر امامت به ظالم؛ چه ذرّیّهٴ تو، چه غیر ذرّیّهٴ تو نمی‌رسد. پس هم ظالمین مطلق است، عام است غیر ذرّیّهٴ حضرت را هم شامل می‌شود، هم عهد مطلق است، غیر امامت را شامل می‌شود. ﴿لاینال عهدی﴾ أیّ عهدٍ کان، ظالمین را، و چه عهدی بالاتر از نبوّت و چه عهدی بالاتر از خلافت و اگر چنانچه فرشتگان (در برابر ﴿انّی جاعل فی الارض خلیفة﴾ ) به خدای سبحان عرض کردند که ﴿نحن نسبّح بحمدک و نقدّس لک﴾ ؛ یعنی خلیفهٴ تو باید منزّه و أهل تسبیح باشد ما اینچنین هستیم. خدای سبحان نفرمود به اینکه من کسی که یفسد فی الارض و یسفک الدماء او را خلیفه می‌کنم، فرمود: من کسانی را خلیفه می‌کنم که شما نمی‌دانید، شرط خلافت من عالم أسما شدن است وگرنه آن که اهل سفک دماء است و افساد فی الارض، او مرجوم است او خلیفه نخواهد بود. همانطوری که خلافت، به علم أسما متّکی است. اینجا هم عهد به عصمت متّکی است ﴿لاینال عهدی الظالمین﴾.
بنابراین اگر کسی معصوم نبود، داعیهٴ یکی از این عهود الٰهیّه را داشت، خواه نبوّت، خواه رسالت، خواه وصایت، خواه خلافت، خواه امامت محروم خواهد بود به این دلیل.

بررسی معانی محتمل دربارهٴ «امام»
مطلب بعدی آن است که این ﴿اماماً﴾ یعنی چه؟ ﴿انی جاعلک للنّاس اماماً﴾ یعنی چه؟

ـ یکم: نبوّت
چون بعضی‌ها گفتند: این امامت، همان نبوّت است. از خاصّه و عامّه منتها عامّه بیشتر ﴿اماماً﴾ را به همان نبیّاً برگردانده‌اند. این یک احتمال.

ـ دوّم: قدوه و نمونه
احتمال دیگر اینکه امام یعنی الگو، یعنی پیشوا، یعنی کسی که انسان بتواند همهٴ عقاید و اخلاق و اعمالش را براساس کارهای او تنظیم کند.

ـ سوم: امامت بر پیامبران
احتمال سوم آن است که ﴿اماماً﴾ که در این آیه مطرح است یک امامت خاصّه است و آن این است که امام الأنبیا باشد، امام الائمّه باشد، نه تنها امام عادی. برای اینکه ابراهیم(سلام الله علیه) امام الأنبیاء و المرسلین بود، شیخ الأنبیاء بود و خدای سبحان به همهٴ أنبیای بعدی می‌فرماید به اینکه از ملّت ابراهیم اطاعت کنید، وقتی به خاتم أنبیا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) می‌فرماید: ﴿اتّبع ملّة ابراهیم﴾ معلوم می‌شود همهٴ أنبیا، چه اولوالعزم، چه غیر اولوالعزم، چه بعد از ابراهیم(سلام الله علیهم أجمعین) آمده‌اند، همهٴ اینها راهیان راه ابراهیم‌اند؛ پس او أمام الانبیاء والمرسلین است این ﴿اماماً﴾ی که خدای سبحان در آیه فرمود: ﴿انّی جاعلک للنّاس اماماً﴾؛ امامت فائقه است. نه امامت عادی این هم احتمال سوم.

ـ چهارم: زعامت سیاسی ـ اجتماعی
احتمال چهارم آن است که امامت یعنی سرپرستی، یعنی حکومت، یعنی تدبیر امور مردم، یعنی رهبری، یعنی تشکیل حکومت.

ـ پنجم: هدایت باطنی انسانها به ملکوت
احتمال پنجم که سیّدنا الاستاد(رضوان الله علیه) آن را تأیید می‌کند این است که امام یعنی هادی باطنی نفوس مردم. یک وظیفهٴ ظاهری برای اولیای إلٰه است که أوامر و نواهی را به مردم برسانند، مردم را در محدودهٴ شریعت، ارائهٴ طریق کنند. یک مقام دیگری برای ائمّه هست که از آن به «ولایت» نام برده می‌شود و آن این است که نفوسِ مردم را از باطن، اینها رهبری می‌کنند. لازمهٴ این مقام، همان شهادتِ بر اعمال است، همان عرض اعمال بر آنهاست که أعمالِ همه را هر بامداد و شام وقت به حضور ائمه(علهیم السلام) ارائه می‌دهند. آنها در هر شرایطی که باشند از دیگران با خبرند و در قیامت هم شاهد بر اعمال فرد فردِ انسانها هستند. آن امامت به معنای ایصال الی المطلوب است، نه به معنای ارائهٴ طریق، آن امامت چه با حکومت همراه باشد، چه با حکومت همراه نباشد برای اینها هست. این معنا و احتمال، احتمال پنجم است. باید ببینیم احتمالات دیگری هم در مسأله هست یا نه؟ و باید دید که همهٴ اینها هر کدام یک چهره‌ای صحّتی دارند یک چهرهٴ بطلان یا بعضی از اینها رأساً باطلند و بعضی از اینها رأساً صحیح.

ـ مراد از «کلمات» و رابطه آن و جعل امامت
سؤال ...
جواب: اوّلاً این کلمات، یک کلمات مهمّی است که خدای سبحان فرمود: ما او را آزمودیم حالا اگر ما این ﴿اذ﴾ را ظرف بگیریم و نا ناصبش ﴿قال﴾ باشد که به خوبی روشن است که ﴿و اذ ابتلیٰ ابرٰهیم ربّه بکلمات فاتمّهنّ قال انّی جاعلک﴾؛ بخوبی از آن، سببیّت استفاده می‌شود یعنی چون ابراهیم را به کلمات و مشاقّی آزمود و آن حضرت از عهدهٴ این امتحانات به در آمده است خدا او را به مقام امامت رساند. یا نه، آن طوری که بعضی از بزرگان امامیّه و بعضی از مفسّرین اهل سنّت او را ترجیح داده‌اند، این ﴿اذ﴾ منصوب باشد به «أذکر»ی که مقدّر است؛ یعنی اذکر آن وقتی را که این حادثه پیش آمد. که این با سه آیه بعدی هم سازگار است. چون چهار آیه است که مصدّر به «اذ» هست ﴿و اذ ابتلیٰ ابراهیم ربّه بکلمات﴾، ﴿و اذ جعلنا البیت مثابة للنّاس﴾ ، ﴿و اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت﴾ و «اذ کذا» همهٴ اینها یعنی أذکر، أذکر؛ آن صحنه را بیاد بیاور. وحدت سیاق هم اقتضا می‌کند که اینچنین باشد؛ یعنی اذکر آن صحنه را. اگر این أذکر مقدّر باشد بالاخره استشمام سببیّت فی الجمله می‌شود، نه آنطور ظهور داشته باشد؛ معلوم می‌شود آن کلمات نقشی داشت در نیل ابراهیم به امامت یا نیل امامت به ابراهیم(سلام الله علیه) و این کلمات آنچنان مهمّ است که وقتی خدای سبحان می‌خواهد ابراهیم را معرّفی کند در برابر أنبیا دیگر می‌گوید: ﴿و ابراهیم الّذی وفّی﴾ ؛ یعنی به آن عهود ما عمل کرده است، به آن امتحانات عنایت کرده است. در سورهٴ و النجم وقتی از ابراهیم(سلام الله علیه) سخن به میان می‌آید آیه ٣٦ به بعد اینچنین است، فرمود: ﴿ام لم ینبّأ بما فی صحف موسیٰ ٭ و ابرٰهیم الّذی وفّیٰ﴾ ، خب ابراهیم(سلام الله علیه) کارهای تاریخی فراوانی کرد، یکی از آن ابتکاراتش و کارهای تاریخی‌اش همان مسألهٴ امتثال برای ذبح ولد بود که خدا فرمود: ﴿قد صدّقت الرؤیا﴾ ؛ خدا وقتی ابراهیم را می‌ستاد نمی‌فرماید ابراهیمی که حاضر شد فرزندش را بکشد، نمی‌فرماید ابراهیمی که حاضر شد به آتش برود، نمی‌فرماید ابراهیمی که تمام بتها را شکست، می‌فرماید: ﴿و ابرهیم الّذی وفّی﴾ این ﴿وفّی﴾ جامع همهٴ آن کلمات است، یعنی ما او را به بت شکنی امتحان کردیم، به ذبح ولد امتحان کردیم، به سوختن و سوزش امتحان کردیم، به مهاجرت امتحان کردیم، به ترک قوم و وطن امتحان کردیم، از عهدهٴ همهٴ این امتحانات به در آمده است: ﴿فاتمّهنّ﴾ لذا شده ﴿ابراهیم الّذی وفّی﴾ این ﴿وفّی﴾ جامع همهٴ آن تکالیف است. به یکی از اینها اشاره نمی‌کند، نمی‌فرماید: ابراهیمی که حاضر شد به آتش برود، همهٴ اینها را زیر پوشش ﴿وفّی﴾ یاد می‌کند. مثل اینکه همهٴ اینها را زیر پوشش ﴿فاتمّهنّ﴾ یاد می‌کند، می‌فرماید: ﴿و اذ ابتلیٰ ابرٰهیم ربّه بکلمات فاتمهّنّ﴾؛ آن مشاقّ زیر پوشش کلمات الهی‌اند و موفّقیت ابراهیم(سلام الله علیه) هم زیر پوشش إتمام است: ﴿فاتمهنّ﴾ که در این آیه است، معادل با ﴿وفّی﴾ است که در سورهٴ والنّجم آمده است: ﴿وابرٰهیم الّذی وفّیٰ﴾؛ یعنی همهٴ عهود الهی را توفیه کرده است. این معلوم می‌شود آن کلمات، یک نقش سازنده‌ای داشت که خدای سبحان هم آن امتحان به آن کلمات را طلیعهٴ امامت آن قرار داد و هم وقتی از ابراهیم یاد می‌کند می‌فرماید: ابراهیمی که وفا کرد؛ یعنی به عهدمان وفا کرد یعنی از عهدهٴ امتحانات به در آمد. بنابراین باید آن کلمات یک امور مهمّه باشد؛ نظیر آن سننی که در بحثهای قبل به عرض رسید آنها نباشد و هم بی تأثیر نیست در مسألهٴ امامت.

نقد تفسیر امامت به نبوت
ولی اگر ما بخواهیم بگوییم، این ﴿اماماً﴾ همان ﴿نبیّاً﴾ است یعنی ما تو را به مقام امامت می‌رسانیم یعنی تو را به مقام نبوّت می‌رسانیم این با آن شواهدی که عرض شد سازگار نیست، چه اینکه نوع مفسّرین هم به این دو نکته عنایت کرده‌اند؛ برای اینکه خدای سبحان دارد با او سخن می‌گوید، این مکالمه خودش وحی است و این در زمانی است که ابراهیم ذرّیّه داشت، آن وقتی که ذرّیّه داشت سالیان متمادی از نبوّت را پشت سر گذاشت. دیگر خدای سبحان به ابراهیمی که سالیان متمادی نبوّت را پشت‌سر گذاشت و دارای ذرّیّه است و گفت: ﴿الحمد لله الّذی وهب لی علی الکبر اسمٰعیل و اسحٰاق﴾ دیگر نمی‌گوید من تو را امام می‌کنم یعنی تو را نبی قرار می‌دهم سرّش آن است که آنها که از بزرگان، این ﴿اماماً﴾ را به همان ﴿نبیّاً﴾ گرفته‌اند. گفته‌اند به اینکه ﴿فأتمّهنّ﴾؛ ضمیر اتمّ، به الله بر می‌گردد نه به ابراهیم. خدای سبحان ابراهیم را به یک کلماتی آزمود و خدا آن کلمات را تتمیم کرد. خب تتمیم کرد، یعنی چکار کرد؟ یعنی ﴿قال انّی جاعلک للنّاس اماماً﴾ چون به فاء یا به واو عطف نشد، این ﴿قال﴾ را عطف تفسیر «أتمّ» گرفته‌اند و ضمیر اتمّ را هم به الله برگردانده‌اند. فأتمّ خدا آن کلمات را برای ابراهیم، نحوه تتمیمش چیست؟ نحوهٴ تتمیمش این است که ﴿قال انّی جاعلک للنّاس اماماً﴾ امّا البته این خلاف ظاهر است.

نقد تفسیر امامت به قدوه و نمونه
پس امامت به معنا نبوّت نیست به همان بیانی که عرض شد و امامت هم به معنای الگو و نمونه نیست در خصوص این آیهٴ، برای اینکه ابراهیمی که پیغمبر بود سالیان متمادی وحی را دریافت می‌کرد و رسالت خدا را ایفا می‌کرد، این الگویِ جامعه بود اینچنین نیست که تاکنون امام مردم نبود ولی بعد از این صحنه امام مردم شد، اگر امام به معنای آن پیشوایی که انسان به او اقتدا می‌کند در عقیده و خلق و عمل، و همهٴ کارهای خود را به برنامهٴ اعتقادی و اخلاقی و عملی او تطبیق می‌کند، ابراهیم قبلاً اینچنین بود یعنی عقیدهٴ او إمام العقاید بود، اخلاق او إمام الاخلاق بود، اعمال او إمام الاعمال بود. امام کسی است که دیگران عقیده‌شان را تابع عقیدهٴ او کنند، اخلاق خود را تابع اخلاق او کنند، اعمال خود را تابع اعمال او کنند. ابراهیم(سلام الله علیه) الگو و قدوهٴ مردم قبل از این جریان بود، مردم موظّف بودند که در بعد عقیده و خلق و عمل، به او اقتدا کنند؛ پس ﴿اماماً﴾ که در این آیه است به معنای قدوه و الگو و نمونه و امثال ذٰلک نیست. گرچه در موارد دیگر، امام بر این مصادیق حمل می‌شود، امّا در خصوص این آیه ابراهیم(سلام الله علیه) قبلاً هم قدوه بود، قبلال هم الگو و نمونه بود. قبلاً هم مقتدای عقیده و اخلاق مردم بود؛ قبلاً هم مقتدای اعمال مردم بود؛ پس به این معنا نیست.

نقد تفسیر امامت به امامت بر پیامبران
و ﴿اماماً﴾ هم به معنای این‌که سرپرست أنبیا باشد، امام الائمه باشد یعنی امامت خاصّه که أنبیا به او اقتدا کنند، مرسلین به او اقتدا کنند به شهادت ﴿أوحینا الیک ان اتّبع ملّة ابرٰهیم﴾ یا ﴿ملّة ابیکم ابرٰهیم هو سمّیٰکم المسلمین من قبل﴾ به شهادت این آیات ﴿اماماً﴾ در اینجا به معنای إمام الانبیاء، إمام المرسلین، إمام الائمّه نخواهد بود به دو قرینه: یکی اینکه خدای سبحان فرمود: «انّی جاعلک اماماً للناس»، نه «اماماً للأنبیاء»، امام مردم. نه امام برای أنبیا و مرسلین؛ دوّم این‌که همین معنا را ابراهیم(سلام الله علیه) برای ذریّهٴ خود مسئلت کرد، عرض کرد: ﴿و من ذرّیّتی﴾ خدای سبحان هم پاسخ مثبت نسبت به ذرّیّه معصومین داد، فرمود: گرچه ذرّیّهٴ ظالمینت دورند، ولی ذرّیّهٴ معصومینت مشمولند. خب، آن ذرّیّه‌ای که معصوم است و امام شد که امام الائمّه نیست، او امام الانبیاء والمرسلین نیست، او که امام به معنای سر سلسلهٴ هادیان نیست، این‌چنین نیست. می‌ماند اینکه ما قائل به تفکیک باشیم، بگوییم: ﴿اماماً﴾ که برای ابراهیم است یعنی امام الأنبیاء که أنبیا به او اقتدا می‌کنید؛ مثل اینکه خدا به پیغمبر فرمود: ﴿اتّبع ملّة ابرٰهیم حنیفاً﴾ و ﴿اماماً﴾ که برای ذرّیّه است، به معای الگو و قدوه و امثال ذٰلک باشد. این عقلاً محال نیست، امّا سیاق را بهم زدن است و ظهور لفظی را از دست دادن است؛ ظاهرش این است همان امامتی که خدا به ابراهیم داد، حضرت همان امامت را برای فرزندانش خواست و خدای سبحان هم همان امامت را به فرزندان داد. دیگر ﴿اماماً﴾ که برای ابراهیم است به یک معنا باشد، ﴿اماماً﴾ که برای ذرّیّه است به معنای دیگر باشد. این نارواست. چه اینکه ﴿اماماً﴾ که برای ابراهیم است به معنای قدوه و الگو و امثال ذٰلک باشد. ﴿اماماً﴾ که برای ذرّیّه است به معنای نبیّاً باشد، این معنا عقلاً محال نیست ولی بر خلاف ظاهر است. وقتی خدای سبحان به ابراهیم فرمود: من تو را امام مردم قرار دادم، ابراهیم هم عرض می‌کند: ﴿و من ذرّیّتی﴾؛ یعنی همین امامتی که به من دادی به ذرّیّه‌ام بده نه اینکه ذرّیّهٴ مرا نبی کن و مرا امام که نبی و امام در یک مفهومِ جامعی به نام «الامام» شریکند؛ چون امام مفهوم است، ماهیّت که نیست. یک مفهوم جامعی است، مصادیق فراوان دارد. النبیّ امام، المرسل امامٌ، الخلیفة امام، الامام امامٌ، الوصیّ إمام وهٰکذا. إمام: «من یؤتمّ به»، این مفهوم جامع این حقایق هست. این مفهوم وقتی در ضمن یک قسم محقق شد، ابراهیم همان قسم و همان سنخ را برای ذرّیّه‌اش طلب کرد، نه اینکه بگوید: به من که امامت دادی به ذرّیّهٴ من نبوّت بده و جامع اینها امامت است، اینچنین نیست که ما نتوانیم امامت برای ذرّیّهٴ ابراهیم ثابت کنیم. چون اگر این راه باشد ما دیگر راهی نداریم برای اثبات امامت موسیٰ و عیسیٰ؛ چون قرآن کریم از موسیٰ که جزء أنبیای الولوالعزم است از عیسیٰ که جزء أنبیای اولوالعزم است به امامت یاد نکرد، نفرمود اینها امام مردمند. فقط دربارهٴ اسحاق و بعضی از فرزندان ابراهیم که نام آنها را برد فرمود: ما اینها را ائمّه قرار دادیم. ولی دربارهٴ موسیٰ، دربارهٴ عیسیٰ که از أنبیای بنام اولوالعزم‌اند و تاریخ بنی اسرائیل را هم اینها دارند اداره می‌کنند و قسمت مهمّ أنبیای بنی اسرائیل یا تابع موسیٰ هستند یا تابع عیسیٰ (آنها که بین موسیٰ و عیسایند تابع موسایند و آنها که بین عیسیٰ و خاتمند، تابع عیسایند) چون اینها از انبیاء اولوالعزمند: آنگاه دربارهٴ بعضی از آنها امامت آمده و دربارهٴ این دو پیغمبری که از أنبیای بنام اولوالعزم‌اند و قسمت مهم سیرهٴ نبوّت بنی اسرائیل به عهدهٴ این دو پیغمبر است قرآن از اینها به عنوان امام یاد نکرده است، در هیچ جای قرآن. در حالی که خدای سبحان جواب ابراهیم را داد فرمود: من ذرّیّهٴ معصومت را امام می‌کنم، یعنی همان امامتی که به تو دادم و از من خواستی به ذرّیّهٴ تو هم می‌دهم.

نقد تفسیر امامت به زعامت سیاسی ـ اجتماعی
می‌ماند احتمال دیگر که امامت به معنای سرپرستی، حکومت، زعامت، سلطنت، تشکیل حکومت حقّه و امثال ذلک باشد، همهٴ این معنای یاد شده مصداق امام هستند یعنی نبی امام هست، رسول امام هست، آن الگویی که جامعه؛ اعتقاد و اخلاق و اعمال خود را بر اعتقاد و اخلاق و اعمال او تطبیق می‌کند امام است، آن که سر سلسلهٴ هادیان است امام است، آن‌که حکومت تشکیل می‌دهد امام است و مانند آن. و امّا ببینیم در این آیه که خدای سبحان به ابراهیم در دوران سالمندی می‌گوید: من تو را امام می‌کنم یعنی امام، یعنی رهبر می‌کنم که حکومت تشکیل بدهی؟ که چند روزی بیش از عمرت نمانده است؟! یا چیز دیگر است؟ آیا می‌شود گفت: این ﴿اماماً﴾ یعنی زعیماً؟ یعنی سلطاناً؟ یعنی حاکماً؟ من تو را حاکم قرار می‌دهم؛ نظیر سلیمان که سلطنتی حقّه بر پا کرد؟ من به تو حکومت می‌دهم که حکومت تشکیل بدهی در سن پیری؟ آنگاه هیچ اثری از آثار حکومت او را قرآن نقل نکند؟! آن وقت ما بگوییم که تاریخ ابراهیم در دست ما نیست، شاید به حکومت رسیده ما ندانیم. اگر ﴿اماماً﴾ به معنای حاکماً و سلطاناً باشد و قرآن همهٴ این مقدّمات را ذکر می‌کند برای اینکه ابراهیم را به مقام امامت برساند و کار اصلی امام هم مبارزه با طغیانگران عصر خود است و قرآن هیچ گوشه از این گوشه‌ها نقل نکند، این سازگار نیست. که اگر امام به معنا حاکم باشد، امام به معنای سلطان باشد؛ نظیر کاری که سلیمان(سلام الله علیه) داشت، نظیر کاری که داوود(سلام الله علیه) داشت، نظیر کاری که بعضی از أنبیا الٰهی داشتند که قرآن از آنها یاد می‌کند: ﴿و ٰاتیناهم ملکاً عظیماً﴾ آن‌گاه خدای سبحان همهٴ این مقدّمات را ذکر بکند برای اینکه ابراهیم را به مقام امامت برساند، امامت یعنی حکومت، بعد هیچ برنامه‌ای از برنامه‌های حکومتی به او ندهد، در قرآن ذکر نکند از این به بعد و عملکردش را هم بازگو نکند، که او بعد چه کرد، چه حکومتی تشکیل داد، با چه کسی در افتاد؟ آن وقتی که تبر به دست گرفت و بساط طاغیان را برچید آن وقت را بگوییم: امام نبود. آن وقتی که با نمرود در افتاد آن وقت امام نبود الآن که سر پیری قدرت تشکیل حکومت ندارد شده امام و قرآن هیچ نقل نکند؟ امامت او یعنی رهبری او، یعنی حکومت او یعنی مبارزهٴ با ستم او، یعنی سازماندهی زندگی مردم، آن مربوط به قبل بود. آن وقتی که با نمرود در افتاد بالاخره یک عدّه‌ای را سازماندهی کرد. اصولاً در بحثهای بعدی عنایت خواهید فرمود اینکه مرحوم أمین الاسلام در مجمع ذکر کرده است که ممکن است که کسی پیغمبر باشد و امام نباشد . اصلاً قابل قبول هست؟ کسی پیغمبر باشد در حدّ مسأله گو؟ می‌شود نبوّت را از امامت جدا کرد؟ اگر یک وقت کسی نبی است، مبعوث است الیٰ نفسه او أهله، یک وقت کسی مبعوث است برای خودش، خب البتّه او حاکم نیست یا مبعوث است برای خانوادهٴ خودش، او البته سلطان نیست. امّا اگر کسی نبی شد، خدای سبحان به او برنامه داد، می‌شود خدای سبحان پیغمبری اعزام بکند در حدّ مسأله گو که دینی به او بدهد، حدود و تعزیرات در آن نباشد یا باشد؟ حدود و تعزرات باشد در حدّ مسأله بی اجرا یا با اجرا؟ اگر حدود و تعزیرات باشد با اجراء می‌شود حکومت. می‌شود خدای سبحان به یک پیغمبر دین بدهد، مسألهٴ فصل خصومت را به او نیاموزد که در اختلافات چگونه فصل خصومت کن یا ممکن نیست خدا پیغمبری را اعزام بکند مگر با راهنمایی فصل خصومت، اگر فصل خصومت را به هر پیغمبری آموخت به پیغمبر فرمود تو فقط مسأله بگو؟ که اگر اختلاف کردی مثلاً «انما أقضی بینکم ....» یا «البینة علی المدّعی والیمین علیٰ من انکر» ولی اگر به حضور تو آمدند: گفتند اینکه ﴿فاحکم بیننا﴾ ، بگو: به من چه من مسأله گو هستم! این اصلاً فرض دارد که کسی پیغمبر باشد و زعیم مردم نباشد؟ این بیان را در مجمع ملاحظه فرمایید که این بیان. بیان ناصواب و نادرستی است که مرحوم طبرسی در مجمع ذکر کرده است . آن بیانی هم که حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) در دوران پیری به حکومت رسیده است آن هم مستبعد است.
«والحمدلله ربّ العالمین»

قطعات

  • عنوان
    زمان
  • 42:11

مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

    تاکنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

پایگاه سخنرانی مذهبی