display result search
منو
تفسیر آیه 124 سوره بقره - بخش چهارم

تفسیر آیه 124 سوره بقره - بخش چهارم

  • 1 تعداد قطعات
  • 41 دقیقه مدت قطعه
  • 74 دریافت شده
درس آیت الله جوادی آملی با موضوع تفسیر آیه 124 سوره بقره - بخش چهارم
- مقصود از کلمات در آیه شریفه 124
- معنای امامت
- ظالم امام نمی شود
- از ذریه حضرت ابراهیم آن هایی که ظالم نبودند به امامت رسیدند
- امام باید مسبوق به هیچ ظلمی نباشد

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
﴿وَإِذِ ابْتَلیٰ إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَات فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّیتى قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمِینَ﴾
در جریان امتحان ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) هم مسألهٴ کلمات مطرح است که مراد از این کلمات چیست؟ و هم مسألهٴ امامت مطرح است که مراد از این امامت چیست؟ فرمود: ﴿وَإِذِ ابْتَلیٰ إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً﴾؛ این کلمهٴ ﴿اذ﴾ اگر ظرف باشد برای ﴿قال﴾ که ناصبش ﴿قال﴾ باشد؛ یعنی وقتی که خدای سبحان ابراهیم را به کلماتی امتحان کرد و ابراهیم(سلام الله علیه) از عهدهٴ آن کلمات و امتحانها بدر آمد یا خدا توفیق إتمام آن کلمات را به ابراهیم داد، آنگاه خدای سبحان به ابراهیم فرمود: ﴿إنّى جاعلک للنّاس إماماً﴾ با این تعبیر استفادهٴ سببیّت خیلی آسان است؛ یعنی چون ابراهیم از عهدهٴ کلمات بدر آمده است خدای سبحان فرمود: من تو را امام قرار دادم. ولی اگر این ﴿اذ﴾ منصوب باشد به آن «اُذکر»ی که در أمثال این موارد مقدّر است؛ یعنی واذکر آن وقتی را که خدا ابراهیم را آزمود که این ظرف باشد برای ﴿ابتلی﴾ و مفعول باشد برای «اُذکر» مقدّر. که این را بعضی از بزرگان اهل تفسیر ترجیح داده‌اند به شهادت اینکه در چهار آیه اوّلِ اینها ﴿اذ﴾ قرار گرفت، همهٴ این چهار آیه اینچنین است: ﴿و إذ ابتلیٰ ابراهیم ربّه بکلمات﴾. آیهٴ بعد این است: ﴿وإذ جعلنا البیت مثابة للنّاس﴾ ، آیهٴ بعد این است: ﴿وإذ قال ابراهیم ربّ اجعل هذا بلداً آمناً﴾ ، آیهٴ بعدیش آن است که ﴿وإذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت﴾ ؛ همهٴ این سه موردی که بعد از محلّ بحث ذکر می‌شود منصوب است به «اُذکر» مقدّر یعنی اُذکر آن وقتی را که این حادثه پیش آمد. اگر اینچنین باشد که این ﴿اذ﴾ منصوب باشد به «اُذکر»ی که مقدّر است چون در بعضی موارد مصرَّح است در بعضی مقدّر: ﴿و اذکر فی الکتاب ابراهیم﴾ ﴿و اذکر فی الکتاب موسیٰ﴾ ﴿واذکر فی الکتاب مریم إذ انتبذت من أهلها مکاناً شرقیاً﴾ اینگونه از موارد در قرآن زیاد است. اگر اینچنین باشد، این ﴿قال﴾ به منزلهٴ جوابِ سؤال مقدّر خواهد بود؛ فرمود: و اذکر آن وقتی را که خدا ابراهیم را امتحان کرد و ابراهیم(سلام الله علیه) از عهدهٴ امتحان بدر آمد. آنگاه سؤال مطرح می‌شود که خب. ماذا فعل بعد ذلک؟ یا ماذا قال بعد ذلک؟ بعد از اینکه خدا امتحان کرد و ابراهیم از عهدهٴ امتحان بدر آمد، بعد چی شد؟ فرمود: بعد اینکه ﴿قال انّی جاعلک للناس اماماً﴾.

مراد از «کلمات» و مصادیق آن
ـ الف . سنن ده‌گانه ابراهیمی
امّا منظور از این کلمات بعضی‌ها پنداشته‌اند که همان ده سنّتی است که از ابراهیم(سلام الله علیه) مانده است که پنج سنّت در سر هست پنج سنت در بدن (کوتاه کردن مو و امثال ذلک)، اینها هرگز نمی‌تواند کلمات تامّه باشد و خدای سبحان ابراهیم[علیه السلام] را با این کلمات بیازماید که تا او را امام کند؛ پس این سنّتهای ساده نمی‌تواند مراد کلمات باشد.

ـ ب . سی خصلت مذکور در سورهٴ توبه و احزاب
چه اینکه بعضی‌ها گفتند آن سی خصلتی که یک مقدار در سورهٴ توبه است، یک مقدار در سورهٴ احزاب است ﴿التّائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون ...﴾ یا ﴿ان المسلمین والمسلمات و المؤمنین و المؤمنات والقانتین و القانتات ...﴾ اینگونه از اوصافی که بعضی در سورهٴ احزاب است، بعضی در سورهٴ توبه است، بعضی هم در دیگر سور آنها هم نمی‌تواند برای اینکه آنها جزء أوصاف عامّهٴ مؤمنین است، شاهدی هم بر اینکه منظور از این کلمات آنها باشند نیست و مجموع آنها هم از سی‌تا بیشتر است از چهل‌تا کمتر است و دلیلی هم که دلالت کند به اینکه منظور از این کلمات آن گونه أوصافند، دلیل معتبری در بین نیست و رابعاً اینها را خدای سبحان به یک پیغمبر دستور می‌دهد و اگر شما منظورتان از این ﴿اماماً﴾ همان نبیّاً هست دیگر نمی‌توانید این أوصاف را قبلاً از ابراهیم خلیل[علیه السلام] نقل کنید که حضرت این اوصاف را داشت بعد به امامت رسید، آن وقت امامت هم به معنای نبوّت باشد. هیچکدام از این امور نمی‌تواند معنای کلمات و مصداق کلمات باشد.
دو روایت هست که در تفسیر شریف نور الثقلین هست که در جلسهٴ قبل آن کتاب را آوردیم که بخوانیم ولی موفق نشدیم.

ـ ج ولایت کلیّه اهل‌بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)
یک روایت این است که منظور از این کلماتی که فرمود: ﴿و اذ ابتلیٰ ابراهیم ربه بکلمات﴾ همان کلماتی است که آدم(سلام الله علیه) تلقّی کرده است: ﴿فتلقّیٰ آدم من ربّه کلمات﴾ و آن کلمات به أهل بیت عصمت و طهارت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) تطبیق شده است . که در حقیقت باطن ولایت و امامت است. مخصوص به نبوّت هم نیست چون وجود مبارک فاطمهٴ زهرا(سلام الله علیها) هم در بین آن أهل بیت هست. اینها کمک می‌کند که منظور از این امامت نبوّت نیست، منظور از این امامت بحثهای دیگر نیست، خب پس یک روایت این است که منظور از این ﴿و إذ ابتلیٰ ابراهیم ربّه بکلمات﴾ همان کلماتی است که آدم تلقّی کرده است: ﴿فتلقّیٰ آدم من ربّه کلماتٍ فتاب علیه﴾ آیهٴ 37 همین سورهٴ مبارکهٴ بقره که بحثش قبلاً گذشت در تفسیر نور الثقلین ذیل همین آیهٴ 37 سورهٴ بقره و آیهٴ محل بحث یعنی ﴿و اذ إبتلیٰ﴾ دوتا روایت هست که یکی می‌گوید: منظور از این کلمات همان کلماتی است که آدم(سلام الله علیه) تلقّی کرد.

ـ د . مسئله ذبح فرزند
دیگری می‌گوید منظور از این کلمات همان مسئلهٴ ذبح ولد است که در عالم رؤیا به ابراهیم تفهیم شده است که بحثش در جلسهٴ قبل گذشت که در عالم رؤیا ابراهیم خلیل فهمید و به فرزندش گفت: ﴿یا بنیَّ إنّی أریٰ فی المنام أنّی اذبحک فانظر ماذا تریٰ قال یا ابت افعل ما تؤمر ستجدنی ان شاء الله من الصابرین﴾ که بعد خدای سبحان فرمود: ﴿إنّ هذا لهو البلاء المبین﴾ ، آن هم اگر باشد مصداقی از این کلمات است.

ـ نکته:
این دوتا روایت معارض هم نیست چون بیان مصداق است در حقیقت، مصداق أتمش همان ولایت کلّیه است و این امتحان هم زمینهٴ نیل به آن ولایت خواهد بود.
پس منظور از این کلمات آن امور دهگانه که جزء سنن ابراهیمی است نظیر ناخن گرفتن، مو کوتاه کردن، حمّام رفتن، شست و شو کردن، اینها که کارهای ساده است اینها نمی‌تواند منظور از کلمات باشد. چه اینکه منظور از این کلمات: ﴿قال انّی جاعلک للنّاس اماماً﴾ ﴿وإذ جعلنا البیت مثابة للناس﴾ که اموری بعدی است اینها هم نمی‌تواند باشد؛ برای اینکه خدا می‌فرماید: ما ابراهیم را با یک کلماتی آزمودیم، خب این آزمایش الهی نوعاً با وحی همراه است، فرمود: ما دستور دادیم او هم إطاعت کرده است؛ پس ابراهیم قبلاً به مقام نبوّت رسیده است چون قبلاً به مقام نبوّت رسیده است، وحی‌ها را یافت.
ـ قرینه ادبی بر اینکه «اماماً» به معنای «نبیاً» نیست
دیگر نمی‌توان آنها را زمینهٴ نیل ابراهیم به مقام امامت به معنای نبوّت قرار داد که بعد بگوئیم: خدای سبحان ابراهیم را با آن امور آزمود. بعد ﴿قال انّی جاعلک للنّاس اماماً﴾ و منظور از این امامت هم نبوّت باشد که ﴿قال انّی جاعلک للنّاس اماماً﴾؛ یعنی «انّی جاعلک للناس نبیّاً» این نمی‌تواند باشد. چرا؟ برای اینکه، اینکه فرمود: ﴿انّی جاعلک للنّاس اماماً﴾ یک نکتهٴ ادبی دارد که دلالت می‌کند بر اینکه منظور از این امامت نبوّت نیست و یک قرینهٴ لفظی دیگری هم دارد که دلالت می‌کند که منظور از این امامت نبوّت نیست. قهراً این کلمات مسائل قبلی است و این امامت هم به معنای نبوّت نیست، الان بحث در دو امر است: یکی اینکه منظور از این کلمات حقایق گذشته است؛ نظیر امتحان به ذبح ولد، نظیر دستور هجرت، نظیر مبارزه کردن با بت‌پرستی و بت‌شکنی، نظیر محاجّهٴ با نمرود و أمثال ذلک، آنها کلمات الهی است. یکی اینکه منظور از این امامت، نبوّت نیست که خیلی‌ها از اهل تفسیر ﴿اماماً﴾ را به نبیّاً تفسیر کرده‌اند. چرا منظور از این امام نبی نیست؟ که ﴿قال انّی جاعلک للنّاس اماماً﴾ به معنای «انی جاعلک للنّاس نبیّاً» نیست؟ برای اینکه این ﴿جاعلک﴾ اسم فاعل است این جاعل و ﴿اماماً﴾ را نصب داد به عنوان مفعول ثانی این جعل، جعل تألیفی است. و اسم فاعل وقتی عمل می‌کند و منصوب می‌گیرد که به معنای حال یا استقبال باشد، اگر اسم فاعل به معنای ماضی باشد نصب نمی‌دهد ولی اگر به معنای حال یا استقبال باشد نصب می‌دهد. اینکه فرمود: ﴿انّی جاعلک للنّاس اماماً﴾؛ یعنی الآن یا آینده من تو را امام می‌کنم. اگر منظور از این امامت، نبوّت باشد معنایش آن است که تا کنون تو پیغمبر نبودی، درحالی که همین وحی و همین گفتگو نشانهٴ نبوّت اوست. این کلمات وقتی ردّ و بدل می‌شود که ابراهیم نبی است و وحی می‌گیرد و خدا به او وحی نازل می‌کند؛ پس نمی‌تواند ﴿اماماً﴾ به معنای نبیّاً باشد که من بعداً تو را پیغمبر می‌کنم یا از الآن به بعد تو را به نبوّت نصب می‌کنم، بلکه همین گفتگو کردن نشانهٴ نبوّت ابراهیم است. همین که خدا وحی می‌فرستد و او وحی دریافت می‌کند، کلام الله را می‌شنود، معلوم می‌شود پیغمبر است. پس این ﴿انی جاعلک﴾ اگر به این معنا باشد که من بعداً تو را پیغمبر می‌کنم، معنایش آن است که تو تاکنون پیغمبر نبودی در حالی که همین مکالمه نشانهٴ نبوّت اوست. و اگر به این معنا باشد که من قبلاً تو را پیغمبر کرده‌ام، این همان اسم فاعلی است که اگر به معنای ماضی باشد عمل نمی‌کند و نصب نمی‌دهد، در حالی که اینجا نصب داده است. این شاهد ادبی‌اش.

ـ قرینه لفظی بر اینکه «اماماً» به معنای «نبیاً» نیست
امّا قرینهٴ لفظیش که منظور از این امامت نبوّت نیست این است که وقتی خدای سبحان فرمود: ﴿انّی جاعلک للنّاس اماماً﴾ ابراهیم[علیه السلام] عرض کرد: ﴿و من ذرّیتی﴾: یعنی از ذراری من هم کسانی را به امامت برسان، معلوم می‌شود این در وقتی بود که ابراهیم[علیه السلام] دارای ذرّیه بود، دارای فرزند بود. ذرّیه هم به معنای فرزند است، هم نوه. این وقتی بود که ابراهیم دارای فرزند بود که عرض کرد ذرّیهٴ مرا هم به مقام امامت برسان. ابراهیم(سلام الله علیه) در زمان پیری ذرّیه پیدا کرد آن هم به عنایت الهی، وقتی که از خدای سبحان درخواست کرد، فرزندی مسألت کرد خدای سبحان هم در زمان پیری به او فرزند داد و آن فرستاده‌های الهی که آمدند برای تعذیب قوم لوط به عنوانِ مهمانی بر ابراهیم(سلام الله علیه) وارد شدند، به او بشارت دادند: ﴿و امرأته قائمة فضحکت فبشّرناها باسحاق و من وارء إسحاق یعقوب﴾ وقتی بشارت دادند که ابراهیم پدر می‌شود، همسرش مادر می‌شود، همسرش گفته بود که من که سالمندم و شوهرم هم که کهنسال است، پیر مرد است، من هم پیر زن‌ام، آنگاه فرشته‌ها گفتند به اینکه ﴿أتعجبین من امر الله﴾ ؛ شما از فرمان خدا، از خواست خدا غافل‌اید، تعجّب می‌کنید؟ رحمت و برکت خدای سبحان بر شما أهل بیت زیاد است. بعد هم ابراهیم در أواخر عمر گفت: ﴿الحمد لله الّذی وهب لی علی الکبر اسماعیل و اسحاق﴾ ؛ خدا را شکر می‌کنم که در سر پیری به من فرزند داد.
پس ابراهیم در دوران پیری پدر شد و ذرّیه پیدا کرد، آنگاه اگر این امامت به معنای نبوّت باشد و خدای سبحان به او بفرماید که من تو را بعداً پیغمبر می‌کنم معلوم می‌شود الآن پیغمبر نبود. در حالی که الآن دارای ذرّیه است، دارای اسحاق است، دارای اسماعیل است و مانند آن و این در زمان پیری است و آن وقتی بود که ابراهیم خلیل سالیان متمادی از دوران نبوّت را گذراند. در سورهٴ مبارکهٴ ابراهیم جریانش را اینچنین نقل می‌کند، آیهٴ 35 به بعد: ﴿َو إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ﴾؛ یعنی اذکر این وقت را که ابراهیم چنین گفت: ﴿وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذَا الْبَلَدَ آمِناً وَاجْنُبْنِی وَبَنِیَّ أَن نَّعْبُدَ الأَصْنَامَ ٭ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثیراً مِنَ النَّاسِ فَمَن تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَمَنْ عَصَانِی فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ ٭ رَبَّنَا إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِندَ بَیْتِکَ الْمحَرَّمِ ...﴾ تا می‌رسیم به این آیهٴ 39 که فرمود: ﴿الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَى الْکِبَرِ إِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ الدُّعَاءِ﴾ ؛ پس ابراهیم وقتی این کلمات را به اتمام رساند، وقتی خدای سبحان فرمود: ﴿إنّی جاعلک للناس اماماً﴾ که دارای ذرّیه بود و این ذرّیه هم در زمان پیری به او داده شد و این وقتی بود که سالیان متمادی او دارای مقام نبوّت بود؛ پس یقیناً این کلمه به معنای نبوّت نیست و ﴿اماماً﴾ هم به معنای نبیّاً نیست. بلکه یک سلسله مشاقّ و امور سنگینی است که زمینه برای امامت است و این امامت أمری است فوق نبوّت، وراء نبوّت که ﴿انّی جاعلک للنّاس اماماً﴾؛ من تو را بعد از نبوّت، امام می‌کنم.
اگر در روایات ما مرحوم کلینی و دیگران نقل کرده‌اند که «انّ الله تبارک و تعالی اتّخذ ابراهیم عبداً قبل ان یتّخذه نبیّاً و إنّ الله اتّخذه نبیّاً قبل ان یتّخذه رسولاً و انّ الله اتخذه رسولاً قبل ان یتّخذه خلیلاً و انّ الله اتّخذه خلیلاً قبل ان یجعله اماماً» ، بعد از اینکه همهٴ مراحل گذشت و به خلّت رسید، آنگاه گفت: ﴿إنّی جاعلک للنّاس اماماً﴾ با این آیات مطابق است؛ زیرا امامت در زمان پیری بود و آن‌ وقتی که همهٴ مراحل را گذراند؛ یعنی عبودیتش، نبوّتش، رسالتش، خلّتش تکمیل شد آنگاه به مقام امامت می‌رسد؛ پس این ﴿انّی جاعلک للناس اماماً﴾ به معنای نبیّاً نیست به این چند شاهد.
ـ بازگشت به بحث: مصادیق کلمات
چه اینکه آن «کلمات» هم، نه آن سنّتهای عادی است، نه کارهای ساده، بلکه حقایقی است که در امام شدن یک امام نقش دارد و از این جهت هم که خدای سبحان فرمود: ﴿فأتمّهنّ﴾ که ضمیر جمع مؤنّث سالم را به کلمات ارجاع داد، معلوم می‌شود الفاظ و مفاهیم نیست حقایق خارجیّه است نظیر آنچه که بحثش قبلاً گذشت در ﴿وعلّم آدم الاسماء کلّها ثمّ عرضهم﴾ که ضمیر جمع مذکّر سالم به أسما برگشت، نشانهٴ آن است که أسما حقایق وجودیه است. و این تأیید می‌کند آن روایتی که از امام ششم(سلام الله علیه) رسیده است که منظور از این کلمات ذبح ولد است یعنی به عنوان بیان مصداق ذکر کرده است و گرنه آن کلمه‌ای از کلمات تامّه است، یکی از آن مصادیق را حضرت ذکر کرده است که منظور ذبح ولداست پس مراد از این کلمات آن امور بنام سنن ابراهیمی نیست که یک امر ساده است و منظور از این امامت هم نبوّت نیست که خیلی از أهل تفسیر از عامّه و احیاناً خاصّه، ذکر کرده‌اند.
﴿قال إنّی جاعلک للنّاس اماماً قال و من ذرّیتی قال لا ینال عهدی الظالمین﴾.

بررسی اجمالی معانی محتمل دربارهٴ «امام»
یک بحث در این است که منظور از این امامت چیست؟ این یک بحث مهمی است که علی حده باید طرح بشود. ولی فی الجمله ثابت شد که منظور از این امامت، نه نبوّت است و نه رسالت؛ زیرا این وقتی[امام] شد که ابراهیم خلیل نبوّتش و رسالتش محرز بود. امّا حالا امامت به معنای زعامت است؛ یعنی سرپرستی است یعنی حکومت است، یعنی سیاست است کما هوالمصطلح؟ یا امامت همان هدایت باطنی است که سیّدنا الاستاد به آن میل پیدا کرد که این علیحده باید بحث شود یک بحث مبسوط.

درخواست امامت برای آیندگان
اما وقتی ابراهیم خلیل عرض کرد: ﴿و من ذرّیتی﴾، خدای سبحان فرمود: ﴿لاینال عهدی الظالمین﴾ ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) نوعاً به فکر ذرّیه بود یعنی به فکر نسل آینده بودن جزء سنّتهای خوب ابراهیم است، نه اصل فرزند داشتن، بلکه ذرّیهٴ صالح داشتن، در نوع این ادعیه ابراهیم(سلام الله علیه) خیرات را برای ذرّیه‌اش مسألت می‌کند. می‌گوید: خدایا من و فرزندانم را توفیق بده که از بت‌پرستی برهیم: ﴿واجنبنی و بنیّ ان نعبد الأصنام﴾ ، می‌گوید: خدایا آن توفیق را بده که من و فرزندانم نماز را اقامه کنیم: ﴿اجعلنی مقیم الصلاة و من ذرّیتی﴾ ، این ادعیه هم برای خود. هم برای ذرّیه در نوع کلمات ابراهیم(سلام الله علیه) هست. در همان آیات سورهٴ ابراهیم که خوانده شد می‌گوید به اینکه ﴿و اجنبنی و بنیّ أن نعبد الأصنام﴾ ، بعد می‌گوید: خدایا من فرزندانم را نزد بیت تو اسکان دادم: ﴿لیقیموا الصلوة فاجعل افئدة من الناس تهوی الیهم﴾ ﴿ربّ اجعلنی مقیم الصّلوة ومن ذرّیتی ربّنا و تقبّل دعاء﴾ از این ادعیه فراوان دارد که به فکر ذرّیه است، اینجا هم یکی از برجسته‌ترین مقامات انسانی مقام امامت است و آن را برای ذرّیه مسألت کرد: ﴿ومن ذرّیتی﴾.

مقام موهبتی امامت و محرومیت غیر معصوم از عهد الهی
خدای سبحان فرمود به اینکه ﴿لا ینال عهدی الظالمین﴾؛ یعنی این امامت عهد من است و این عهد من شامل ظالمین نخواهد شد؛ یعنی ذرّیهٴ تو دو قسم‌اند: بعضی ظالم‌اند، بعضی غیر ظالم. آنها که ظالم‌اند از این عهد من برخوردار نیستند، آنها که ظالم نیستند عهد من به آنها می‌رسد. اوّلاً نشان می‌دهد که امامت عهد الهی است یک، ثانیاً نشان می‌دهد این کسبی نیست که دست انسان به آن برسد، این موهبتی است، امامت باید به آدم برسد، نه انسان به امامت برسد. اینکه احیاناً خوانده شده است: «لا ینال عهدی الظالمون»، این قرائت یک قرائت شاذّی است. آن قرائت رائج این است که ﴿لا ینال عهدی الظالمین﴾ که عهد فاعل «ینال» است «ظالمین»، مفعول. عهدِ من باید برسد، یعنی این موهبت است این کسب نیست که دیگران کسب بکنند. تا ظالم دستش نرسد، عادل دستش برسد. آن کسی هم که عادل است، من می‌دهم نه او می‌گیرد. اینچنین نیست که هر که عادل شد، هر که انسان خوب شد، هر که محسن شد، می‌تواند کسب کند به امامت برسد! امامت موهبت است باید من إعطا کنم. این عهدِ من است، عهد من باید برسد، نه آنها می‌رسند: ﴿لاینال عهدی الظالمین﴾؛ عهد من به ظالمین نمی‌رسد. بنابراین از این بیان معلوم می‌شود که امامت موهبت است، از آن طرف باید به آدم برسد نه اینکه از این طرف انسان به آن دسترسی پیدا کند.

نیل همهٴ فرزندان صالح حضرت ابراهیم(علیه السلام) به مقام امامت
و ذرّیهٴ ابراهیم(سلام الله علیه) دو قسم‌اند: بعضی ظالم‌اند، بعضی غیر ظالم. گاهی از این غیر ظالم تعبیر به صالح می‌شود، گاهی تعبیر به عادل. ولی تعبیر قرآن کریم این است که ﴿ومن ذرّیّتهما محسن و ظالم لنفسه مبین﴾ که در برابر ظالم محسن قرار گرفته است، فرمود به اینکه ذرّیهٴ ابراهیم دو قسم‌اند: ﴿و من ذرّیتهما محسن و ظالم لنفسه مبین﴾ که این درسورهٴ صافّات آیهٴ 113 اینچنین است. بعد از اینکه فرمود: ﴿سلامٌ علی ابراهیم ٭ کذلک نجزی المحسنین ٭ انّه من عبادنا المؤمنین ٭ و بشّرناه باسحاق نبیّاً من الصالحین﴾ . آنگاه فرمود: ﴿و بارکنا علیه و علی اسحاق و من ذرّیتهما محسنٌ و ظالمٌ لنفسه مبینٌ﴾ ؛ پس ذرّیهٴ ابراهیم و اسحاق دو قسم‌اند: بعضی محسن‌اند و بعضی ظالم که محسن یعنی کسی که کار خوب دارد نه تنها به دیگری احسان می‌کند، یک کسی که به دیگری احسان کرده است ولی به خود ظلم کرده است از نظر قرآن محسن نیست؛ محسن کسی است که هم وظایف شرعی را نسبت به خود انجام می‌دهد، هم نسبت به دیگران کار خیر انجام می‌دهد؛ پس ذرّیهٴ ابراهیم دو قسم‌اند: محسن‌اند و ظالم. اگر فرمود: ﴿لاینال عهدی الظالمین﴾؛ یعنی محسنین از فرزندان ابراهیم یقیناً امام‌اند. دیگر ممکن نیست خدا بفرماید: فرزندان ابراهیم دو قسم‌اند: بعضی محسن‌اند، بعضی ظالم‌اند، بعد بفرماید که این عهد من به ظالمین نمی‌رسد، آنگاه محسنین را هم امام نکند. قهراً همهٴ ذراری محسنِ ابراهیم خلیل[علیه السلام] یعنی همهٴ أنبیای عظام و أولیای الهی به امامت رسیده‌اند، منتها در قرآن کریم از امامت موسای کلیم سخن به میان نیامده که موسی را ما امام کردیم. هارون را ما امام کردیم، عیسیٰ را ما امام کردیم، دربارهٴ بعضی آمده است که ﴿وجعلناهم ائمّةً یهدون بأمرنا﴾ یا ﴿و جعلنا منهم أئمّة یهدون بأمرنا لمّا صبروا و کانوا بآیاتنا یوقنون﴾ ، امّا دربارهٴ خیلی از این أنبیای الهی سخن از امامت به میان نیامده، أنبیایی که در قرآن کریم‌اند بخشی مربوط به نوح و بعد از نوح‌اند مانند عاد و ثمود، صالح و امثال ذلک که اینها قبل از ابراهیم‌اند و قسمت مهمّ أنبیای ابراهیمی و أنبیای بنی‌اسرائیلی‌اند، از ابراهیم خلیل تا خاتم أنبیا(علیهم آلاف التحیّة والثناء) اینها أنبیای ابراهیمی‌اند، منتهای بعضیها فرزندان إسحاق‌اند بعضی فرزندان اسماعیل، و همهٴ اینها به ابراهیم می‌رسند، اینها أنبیای ابراهیمی‌اند. همهٴ اینها ذراریِ محسنِ ابراهیم‌اند. هم اسحاق و اسماعیل که فرزندان بلافصل ابراهیم(سلام الله علیه)‌اند و هم رسول خدا و عیسایِ مسیح و موسای کلیم(سلام الله علیهم اجمعین) که فرزندان مع الفصل‌اند، همهٴ اینها ذرّیهٴ ابراهیم‌اند و همهٴ اینها محسن‌اند و همهٴ اینها امام‌اند. پس اگر در قرآن کریم دربارهٴ امامت بسیاری از أنبیا سخن به میان نیامده، نمی‌توان گفت ابراهیم[علیه السلام] امام بود ولی موسیٰ و عیسیٰ[علیهما السلام] امام نبودند. چه اینکه دربارهٴ رسول خدا هم تعبیر به امامت نشده است. اگر دربارهٴ بعضی از أنبیا به امامت تعبیر شد، دربارهٴ بعضی از أنبیای دیگر بیان نشد، این اصل کلّی می‌رساند که تمام فرزندانِ محسن و صالح از ذراری ابراهیم خلیل به مقام امامت رسیده‌اند؛ پس این بعد اثبات قضیّه از ابراهیم تا ولی‌عصر(ارواحنا فداه). اینها ذراری صالح‌اند. از اسماعیل و اسحاق تا خاتم الأوصیا امام عصر(ارواحنا فداه) اینها ذراری صالح‌اند و ذراری صالح به امامت رسیده‌اند؛ پس همهٴ اینها ائمّه‌اند، خواه آنهایی که به امامتشان قرآن تصریح کرده باشد، خواه آنهایی که به امامتشان قرآن تصریح نکرده باشد؛ فالکل ائمّةٌ از اسماعیل و اسحاق تا ولیّ عصر(ارواحنا فداه) این یک مطلب.

اطلاق و تقیید در ﴿لا ینال عهدی الظالمین﴾
مطلب دیگر آن است که این ﴿لا ینال عهدی الظالمین﴾ مخصوص به ذراری ابراهیم نیست؛ از این طرف لسان اثبات محدود و مقیّد است، از آن طرف لسان نفی مطلق است. بیان ذلک این است که اگر کسی خواست امام بشود. طبق این آیه بخواهیم استدلال کنیم باید از ذرّیهٴ ابراهیم باشد. اگر کسی آدمِ خوب بود، عادل بود، محسن بود، صالح بود ولی از ذراری ابراهیم نبود دلیلی بر امامت او نیست، خدای سبحان نفرمود من همهٴ انسانهای خوب را امام می‌کنم که، در جواب ابراهیم خلیل که عرض کرد: ﴿ومن ذرّیتی قال لا ینال عهدی الظالمین﴾؛ یعنی از ذرّیهٴ تو آنها که محسن و صالح‌اند به امامت می‌رسند. امّا از غیر ذرّیهٴ تو هر که صالح شد من آنها را امام می‌کنم که دلالت ندارد. پس بخش اثباتش محدود است. از ابراهیم تا خاتم الأوصیا(علیهم آلاف التحیة والثناء) که محسن‌اند، به مقام امامت می‌رسند. از غیر این نسل کسی که نه از طرف مادر (مثل مسیح(سلام الله علیه)) نه از طرف پدر (مثل موسیٰ و دیگر أنبیا) به ابراهیم منتهی نشود و محسن و صالح باشد، دلیلی بر امامت او از قرآن نیست. ممکن است خدای سبحان او را امام بکند باید از ادلّهٴ دیگر استفاده کرد، دلیلی برای امامت او نیست.
و امّا در قسمت نفی اگر کسی محسن و صالح نبود، خواه از نسل ابراهیم باشد أُمّاً أو أباً، خواه بیگانه باشد به مقام امامت نمی‌رسد. از این طرف مطلق است. چرا؟ چون فرمود: ﴿لا ینال عهدی الظالمین﴾، آنهم جمع محلّی به الف و لام؛ فرمود: عهد من به هیچ ظالم نمی‌رسد، یعنی ظلم با امامت سازگار نیست، چه از نسل تو، چه از غیر نسل تو. اگر از نسل تو باشد و ظالم باشد به امامت نرسد، از نسل دیگران به طریق أولیٰ؛ چون ظلم با امامت سازگار نیست؛ پس «لا ینال عهدی ظالماً» ایّ ظالم کان، چه از ذرّیه‌ات، چه از غیر ذرّیه‌ات.

تمام معصیتها، ظلم در حق خویش است
سؤال ...
جواب: برای اینکه هرکه ظلم کرد به خود ظلم کرد: ﴿ان أحسنتم أحسنتم لأنفسکم و إن اسأتم فلها﴾ اصولاً هر که بد می‌کند به خود ستم می‌کند.
سؤال ...
جواب: بله دیگر، منتها ارشاد است به اینکه هر که ستم می‌کند به خود ستم می‌کند.



سؤال ...
جواب: نه ممکن نیست، محسن عرض شد نه یعنی کسی که به دیگری کار خیر می‌کند، اَحْسَنَ یعنی أَتیٰ بفعلٍ حسن، نه اینکه أحسن یعنی أعطی غیراً، یک وقت ما می‌گوئیم: احسان کرد یعنی نسبت به دیگری عطیه کرد، یک کار خیری روا داشت.
سؤال ...
جواب: همه، هر کسی، هرکسی ستم می‌کند به خود ستم می‌کند و جامعش همان آیهٴ سورهٴ إسرا است که ﴿اِنْ أحسنتم أحسنتم لأنفسکم و إن أسأتم فلها﴾ .
این ﴿لنفسه﴾ می‌تواند به عنوان تنازع هم متعلق به ﴿محسن﴾ باشد، هم به ﴿ظالم﴾ از باب تنازع، ﴿َمِن ذُرِّیَّتِهِمَا مُحْسِنٌ﴾ لنفسه ﴿وَظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ مُبِینٌ﴾ این ﴿لنفسه﴾، به نحو تنازع هم می‌تواند متعلق به ﴿محسن﴾ باشد، هم به ﴿ظالم﴾ چون و هر کسی هر کار خیر می‌کند به خود می‌کند، بد هم می‌کند به دیگری نمی‌کند، بالأصاله انسان نسبت به خود احسان یا اسائه دارد، بعد بالعرض به دیگری. بارها ملاحظه فرمودید اگر کسی به دیگری ستم کرد؛ مثل آن است که در درون منزل خود چاه بدبو حفر کرد که همواره خود در آن چاه بدبو متأذّی است، گاهی رائحهٴ بد این چاه هم به عابر می‌رسد. ولی خود را در آن چاه بدبو دفن کرده است. یا اگر کسی کار خیر کرد مثل آن است که در منزل خود بوستانی غرس کرد که خود دائماً در آن گلستان است، گاهی هم بوی خوب گل به بیگانه می‌رسد. ممکن نیست کسی بتواند به دیگری ستم بکند، این عقلاً محال است و آیات هم تأیید می‌کند. هیچ ممکن نیست کسی بتواند به دیگری ظلم بکند. چون انسان همین که تصمیم گرفت خود را تیره کرد همین که متخلّق شد به درنده خویی در نهانش یک سبُعی پروراند. همین که به زبان و دست و جارحه و جوارح آورد خود را یک دیو مجسّم کرده است، آنگاه بالعرض به دیگری می‌رسد. اینکه می‌بینید قرآن حصر می‌کند روی همین نکتهٴ عقلی است، فرمود: اصلاً ممکن نیست کسی به دیگری بتواند مکر کند: ﴿لا یحیق المکرُ السّیّیء إلاّ بأهله﴾ ؛ نه اینکه انسان هم می‌تواند به خود مکر کند، هم به دیگری. هم به خود بد کند هم به دیگری. اصلاً ممکن نیست کسی به دیگری بد کند. اینکه در روایات آمده: «یوم المظلوم علی الظالم أشدّ من یوم الظالم علی المظلوم» برای همین است. انسان اگر با نقشه دیگری را از صحنه خارج کرد، خود را به جهنّم برد، دیگری را از یک متاع دنیا بیرون برد. ممکن نیست کسی بتواند به دیگری ستم بکند: «ظلمت نفسی» ناظر به این است؛ لذا در قرآن حصر کرده است فرمود: ﴿ولا یحیق المکر السّیّیء الاّ باهله﴾، نه اینکه نقشهٴ بد یک مقدارش به خود آدم آسیب می‌رساند، یک مقدار به دیگری. این مثل آتش سوزی دنیایی نیست که اگر دو نفر در یک خانه شریک بودند کسی خانه را آتش بزند که هم مال خودش را بسوزاند هم مال دیگری را. اینچنین نیست هیچ ممکن نیست کسی با نقشه بتواند به دیگری آسیب برساند: ﴿ولا یحیق المکر السّیّیء الاّ باهله﴾ .
این ﴿لنفسه﴾ هم می‌تواند متعلّق به ﴿محسن﴾ باشد هم متعلّق به ﴿ظالم﴾ که ﴿من ذرّیتهما محسن و ظالم لنفسه مبین﴾ ؛ یعنی محسن لنفسه ظالم لنفسه.
علی ایّ حال اینکه فرمود: ﴿لا ینال عهدی الظالمین﴾؛ یعنی عهد من به محلّ ظلم نمی‌رسد، این عهد یک امر طیّب است و به محلّ آلوده نمی‌رسد، خواه آن ظالم از ذراری ابراهیم باشد، خواه نباشد. و اگر از ذراری ابراهیم بود که طبق ظهورِ قطعی آیه محروم از امامت است و اگر از ذراری ابراهیم نبود هم بالاطلاق اللفظی از امامت محروم است هم به اولویّت. اگر کسی فرزند ابراهیم بود در اثر ظلم از امامت محروم بود، اگر فرزندی بیگانه بود و دیگری بود یقیناً محروم است. و خدای سبحان این امانت را و این عهد را به ظالم نمی‌دهد، این یک مطلب.
سؤال ...
جواب: یعنی اگر آنها أئمه باشند، نه ممکن است ائمه باشند. این ائمه ما بر آنها أفضل‌اند؛ نظیر أنبیا که ﴿تلک الرُسل فضلنا بعضهم علی بعضٍ﴾ أفضلیت دلیل بر محرومیت نیست، اینها أفضل از آنها هستند. آنها ممکن است أئمه باشند. ولی اصلاً امامت عهد است این صغری و عهد خدا به ظالم نمی‌رسد این کبری؛ پس امامت به ظالم نمی‌رسد این نتیجه؛ خواه آن ظالم ذرّیه ابراهیم باشد خواه نباشد.

لزوم عصمت برای امام
ٰمطلب بعدی آن است که اینکه خدای سبحان فرمود: ﴿لا ینال عهدی الظالمین﴾، آن کسی که در حین ظلم بخواهد از امامت بهره بگیرد یقیناً آیه نفی می‌کند که ظالم حین تلبسه بظلم از امامت بهره‌ای ندارد. ظالم در حین ارتکاب ظلم امامت به او نمی‌رسد. این مفروغ عنه است آن مطلبی که محلّ اختلاف است این است که اگر کسی قبلاً ظالم بود و الآن توبه کرد و محسن شد و عادل شد. آیا آیه می‌گوید او هم به امامت نمی‌رسد یا نه؟ اینجا همان اختلاف بین امامیّه و غیر امامیّه است.
فرقهٴ ناجیهٴ امامیّه می‌گویند: طبق این آیه امام باید معصوم باشد. چرا؟ برای اینکه هر معصیتی ظلم است، چه شرک، چه غیر شرک یا ظلم به خداست: ﴿انّ الشرک لظلمٌ عظیم﴾ . یا ظلم به نفس است یا ظلم به غیر که همه به ظلم به نفس برمی‌گردد. پس گناه هر گناهی باشد ظلم است و امامت به ظالم نمی‌رسد؛ پس امامت به فاسق نمی‌رسد. خواه این ظالم و این فاسق توبه کرده باشد، خواه نه.
پندار غیر امامیه مبنی بر عدم لزوم عصمت برای امام
غیر فرقهٴ ناجیه غیر از امامیّه آنها می‌گویند به اینکه عهد خدا که امامت است به ظالم حین الظلم نمی‌رسد، یعنی اگر کسی مشرک بود چون شرک ظلم عظیم است، در حین شرک و تلبّس به کفر به امامت نمی‌رسد. یا اگر به دیگران ستم می‌کرد، متجاوز به حقوق دیگران بود در حین تعدّی و تجاوز به امامت نمی‌رسد. ولی اگر توبه کرد، تائب من الظلم محسن است، ظالم نیست می‌گویند: هذا محسن، برای اینکه مشتقّ در متلبّس بالفعل حقیقت است در ما انقضی عنه که استعمال نمی‌شود مگر مجازاً: مثلاً اگر کسی گفت: به کافر سلام نکنید خب، اگر کسی کافر بود و برگشت و توبه کرد و مسلمان شد ما بگوئیم چون تو بیست سال قبل کافر بودی الآن نمی‌توانیم به تو سلام بکنیم! یا نمی‌توانیم با تو داد و ستد کنیم! یا نه، کافر حین کفر محروم است ولی وقتی تائب شد و مسلمان شد عنوان مسلم بر او صادق است و همهٴ احکام مسلم بر او بار است. چه اینکه بالعکس اگر آیه‌ای آمد که ﴿ما علی المحسنین من سبیل﴾ ؛ یعنی محسن مورد بازخواست قرار نمی‌گیرد. اگر کسی امین بود و ودعی أمین بود. ما مالی را به عنوان امانت پیش او هم سپردیم او هم محسن بود بعد مال پیش او تلف شد سبیلی بر او نیست. ولی اگر همین محسن بعد از یک مدّتی برگشت و خائن شد باز هم می‌گوئیم: ﴿ما علی المحسنین من سبیل﴾ ؟ یا می‌گوئیم به اینکه: ﴿لا تخونوا الله والرّسول﴾ ؟ حکم خائن بر او جاری می‌کنیم. مشتق در هر زمانی که ذات به مبدأ متلبّس شد، حکم خاص دارد. اگر کسی قبلاً کافر بود بعد مسلم شد، زمان کفر حکمی دارد، زمان اسلام حکمی. بالعکس اگر کسی محسن شد بعد خائن شد، زمان احسان و امانت حکمی دارد، زمان خیانت حکمی دیگر. در این مسأله هم اگر کسی قبلاً ظالم بود امامت به او نمی‌رسد و اگر توبه کرد و مسلمان شد امامت به او می‌رسد. این خلاصهٴ نظر آنهاست که می‌گویند: امامت به کسانی که سابقهٴ بت‌پرستی داشتند می‌رسد، آن هم حرف امامیّه که می‌گویند: اگر کسی ظالم بود ولو یک لحظه امامت به او نمی‌رسد: ﴿لا ینال عهدی الظالمین﴾؛ اگر کسی ظالم بود امامت به او نمی‌رسد.

دلایل امامیه بر محرومیت غیر معصوم از عهد الهی امامت
برای توجیه این سخن حقّ امامیه چند دلیل است. دلیل اوّل: گفتند همان دلیل اعتباری است. إعتبار عقلا بر این است که کارهای مهم را، سرپرستی را و زعامت را (اگر منظور از این امامت زعامت باشد) یا نبوّت و رسالت را، یا شئون ملکوتی را، هرگز به یک انسان بدسابقه نمی‌دهند. اگر کسی قبلاً بت‌پرست و مشرک بود، دیگر او را زعیم مسلمین نمی‌کنند. حالا برگشت و توبه کرد و مسلمان شد کاحدٍ من النّاس می‌شود امّا دیگر او را زعیم مسلمین نخواهند کرد این یک اعتبار.
دلیل دیگر آن است که مرحوم امین الاسلام در مجمع نقل کرد، می‌گوید به اینکه این ﴿لا ینال عهدی الظالمین﴾ در ظرف ظلم که آیه او را گرفت ولو بیست سال قبل کسی که بیست سال قبل مشرک بود، مانند بعضی از کسانی که در جاهلیّت بت‌پرست بودند بعدها داعیهٴ امامت داشتند، مرحوم أمین الاسلام می‌فرماید: این شخص در ظرف بیست سال قبل آن وقت که بت‌پرست بود، بیست سال قبل که مشرک بود؛ پس بیست سال قبل آیه او را گرفت، در همان بیست سال قبل صادق بود که هذا ظالمٌ و عهد الله به ظالم نمی‌رسد؛ پس عهد الله به این نمی‌رسد. این دلیل لفظی اطلاق دارد. می‌گوید: لا ینال عهدی ظالماً سواءً تاب بعده أم لا، الآن او را نمی‌گیرد، این شخص امامت پیدا نمی‌کند چه بعداً توبه کند7 چه بعداً توبه نکند. اگر یک وقتی ما دیدیم احکام نظیر «الاسلام یجبّ ما قبله» آمده یک دلیل خاص است، و گرنه شما قبول دارید آن وقتی که این شخص بت‌پرست بود ظالم بود و آن وقت آیه این را گرفت: هذا ظالمٌ و ظالم لا یصیر اماماً، فهذا لا یصیر اماماً این دلیل هم دلیل اجماعی نیست که قدر متیقّن بگیریم. دلیل لفظی است چون دلیل لفظی است اطلاق دارد مگر اینکه مقیّد خارج بیاید . هذا ظالمٌ والظالم لا یصیر اماماً فهذا لا یصیر اماماً لقوله تعالی: ﴿لا ینال عهدی الظالمین﴾ این دلیل مطلق است سواءً تاب بعده ام لا؛ چه بعداً توبه بکند چه بعداً توبه نکند، این امام نخواهد شد، نه اینکه ما صبر بکنیم بگوئیم به اینکه خب بیست سال قبل که ظالم بود امام نبود الآن که ظالم نیست. الآن عادل است و امامت به عادلین می‌رسد. هذا عادل و امامت به عادلها می‌رسد؛ پس به این می‌رسد. مرحوم طبرسی می‌گوید: بیست سال قبل آیه این را گرفت نه اینکه آنوقت نگرفت، شما الآن را معیار قرار بدهید، بگویید: الآن که ظالم نیست، آیه می‌گوید: ظالمین امام نمی شوند، این که ظالم نیست. ایشان می‌فرمایند به اینکه بیست سال قبل که مشرک و بت‌پرست بود که ظالم بود؛ پس در همان بیست سال قبل این آیه او را گرفت که هذا ظالمٌ ولا احد من الظالمین بصالح للامامه؛ پس فهذا لیس صالحاً للامامه. پس این آیه بیست سال قبل این را گرفت و چون دلیل لفظی است، آیه می‌گوید: اگر کسی ظالم شد امام نمی‌شود، سواءً تاب بعده ام لا. این دلیل دوّم.
دلیل سوّم یک توجیهی است که سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) از بعضی از اساتیدشان نقل می‌کنند که یک دلیل لطیفی است آن را ملاحظه می‌فرمائید.
«والحمد لله ربّ العالمین»

قطعات

  • عنوان
    زمان
  • 41:28

مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

    تاکنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

پایگاه سخنرانی مذهبی