display result search
منو
تفسیر آیه 116 سوره بقره

تفسیر آیه 116 سوره بقره

  • 1 تعداد قطعات
  • 41 دقیقه مدت قطعه
  • 5 دریافت شده
درس آیت الله جوادی آملی با موضوع تفسیر آیه 116 سوره بقره
- تمام عالم مخلوق و در تسخیر خدایند
- عدم سنخیت اشیاء با خداوند
- رد فرزند داشتن خداوند
- تنزیه الهی

أعوذ بالله من الشّیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
﴿و قالوا اتّخذ الله ولداً سبحانه بل له ما فی السّمٰوات و الارض کلٌّ له قانتون ٭ بدیع السّمٰوات و الأرض و إذا قضیٰ أمراً فإنّما یقول له کن فیکون﴾
آنچه که بسیاری از آیات سورهٴ مبارکهٴ بقره را تشکیل می‌داد، همان جریان بنی‌اسرائیل بود. خدای سبحان به بنی‌اسرائیل فرمود: ﴿اذکروا نعمتی الّتی أنعمت علیکم﴾ و بهترین نعمتی که خدیا سبحان به بنی اسرائیل داد اینکه أنبیای فراوانی را از بین اینها مبعوث کرد و بهترین نعمتی که خدای سبحان به انسان می‌دهد، همان نعمت توحید است. و بنی‌اسرائیل حق‌شناسی این نعمتها را نکردند؛ مبتلا به شرک و وثنیّت شدند. خدای سبحان می‌فرماید به اینکه اینها که اهل کتابند همانند مشرکین و وثنیّین می‌اندیشند، برای خدای سبحان فرزند قائلند. مشرکین فرشتگان را بنات الله می‌دانستند، می‌گفتند: اینها دختران خدایند. یهودیها عزیر را فرزند خدا دانستند، مسیحیها عیسای مسیح(سلام الله علیه) را فرزند خدای سبحان دانستند.
خدای سبحان قول اینها را بالقول المطلق نقل می‌کند و بالقول المطلق نفی می‌کند، بعد در موارد گوناگون به این آرای سه گانه می‌پردازد. اصل اتّخاذ ولد را محال می‌داند چون او سبّوح است و قدّوس منزّه از هر نقص است. بعد در سه مورد سخنان یهودیها و مسیحیها و وثنیّین را نقل می‌کند سه مورد یعنی در سه بحث نه یعنی در سه آیه یا در سه سوره، فرمود: ﴿و قالوا اتّخذ الله ولداً﴾؛ اینها گفتند: خدای سبحان ولد اتّخاذ کرده است، این اتّخاذ ولد یک تشابهی بین مأخوذ و آخذ باید باشد. خواه بنوّتِ حقیقی باشد یا بنوّت تشریفی بالاخره یک تشابهی بین آخذ و مأخوذ باید باشد که خدای سبحان کسی را به عنوان ولد خود اتّخاذ بکند. اگر هیچ شیئی مثل خدای سبحان نبود، بلکه عبد خاضع و عبد قانت بود و خدای سبحان هم منزّه از هر مثل و از هر نقص بود پس آخذ فوق آن است که ولد اتّخاذ کند، مأخوذ دون آن است که مأخوذ الولدیّه باشد، از هر دو جهت خدای سبحان این را نفی کرد، فرمود: چون خدا غنیّ محض است، پس منزّه از آن است که کسی را ولد اتّخاذ کند و لو فرشته. و چون این مأخوذها هم عبد محض‌اند، همه عبد صرف‌اند ولو فرشته، دون آنند که ولد خدای سبحان باشند. پس هم أخذ از جهت اینکه آخذ شریک ندارد محال است، هم از آن جهت که مأخوذ لایق نیست، مستحیل است از هر دو جهت خدای سبحان این را نفی کرد، فرمود: ﴿و قالوا اتّخذ الله ولداً سبحانه﴾ این سبحان تنها تحاشی نیست، این استدلال است. استدلال به این اسم مبارک است، سبحان از اسمای جلالیّه خدای سبحان است؛ چون خدا، سبحان است. این می‌تواند حدّ وسط قرار گیرد. خدای سبحان است و سبحان هرگز ولد اتّخاذ نمی‌کند؛ پس خدا ولد اتّخاذ نمی‌کند. سبحان از اسمای جلالیّه حق است. چون خدا منزّه از هر نقص است لذا ولد اتّخاذ نمی‌کند. چون اتّخاذ ولد خواه ولد حقیقی باشد، خواه ولد تشریفی، برای آن است که گوشه‌ای ازکارهای والد را این وَلَد انجام بدهد. این کسی که مأخوذ الولدیّه است باید شبیه آخذ باشد تا آن آخذ گوشه‌ای از کارهای خود را به او واگذار کند یا او گوشه‌ای از کارهای آخذ را به عهد بگیرد. اگر خدای سبحان سبّوح است ـ کما هو الحقّ ـ و منزّه از هر نقص است پس اتّخاذ محال است. این اصل، آنگاه این معنای سبّوح بودن خدای سبحان را که او منزّه از نقص است، مبرّای از شریک است در دو بخش تبیین کرد:
یکی اینکه آخذ فوق آن است که اتّخاذ کند، دوّم آن که مأخوذ دون آن است که ولد آخذ باشد. لذا فرمود: ﴿بل له ما فی السمٰوات و الأرض کلٌّ له قانتون﴾.

سراسر هستی بندهٴ قانت خدا
او مالک حقیقی همهٴ موجودات آسمان و زمین است، پس چیزی شبیه او نیست تا خدای سبحان آن را به عنوان ولد اتّخاذ کند. و هیچ شیئی هم شایستهٴ ولدیّت نیست. برای اینکه عبد داخر است، عبد قانت است، عبد ذلیل است، خواه فرشته، خواه غیر فرشته. اگر یک تفاوتی هست بین مخلوقین بعضهم بالقیاس الی بعض است که یکی نبی است، یکی ولی است، یکی فرشته است، یکی انسان وگرنه اگر همه را به طرف خدای سبحان بسنجیم همه عبد محض‌اند، اینطور نیست که فرشته احتیاجش کم باشد شجر و حجر احتیاجشان بیشتر. اگر فرشته مزیّتی دارد بالقیاس الی الانسان یا شجر و حجر مزیّت دارد وگرنه بالقیاس الی الله سبحانه و تعالی عبد محض است، همین عبودیّت را که خدای سبحان برای انسانها قائل است برای فرشتگان هم قائل است. این چنین نیست که فرشته در ارتباطش به خدای سبحان یک مقداری نیازش کم باشد. اگر یک تفاوتی هست مخلوقها بعضهم نسبت به بعض دارند وگرنه والکلّ بالقیاس الی الله سبحانه و تعالیٰ عبد محض‌اند. اگر دربارهٴ همهٴ موجودات خدا می‌فرماید: اینها قانتند، خاضعند، در آن مسائل و مباحث سه گانه که می‌رسیم می‌بینیم می‌فرماید: عزیر عبد محض است. عیسای مسیح(سلام الله علیه) عبد محض است، فرشتگان(سلام الله علیهم) عبد محض‌اند. در همه این سه بحث می‌فرماید: آنچه را که شما به عنوان مأخوذ پنداشتید، دون آنند که ولد بشوند، خواه فلک، خواه مَلَک. اگر یک تفاوتی هست نسبت به یکدیگر تفاوت دارند، آن هم فیضی است که خدای سبحان به اینها اعطا کرده است.
پس ﴿سبحانه﴾ خودش حدّ وسط است. چون سبحان است و سبحان هرگز ولد ندارد پس خدا ولد ندارد. اگر ولد داشته باشد که سبحان نیست.
خب پس این موجودات چه هستند؟ حالا که ولد نیستند پس چه هستند؟ ﴿بل له ما فی السمٰوات و الأرض﴾؛ این ﴿ما فی السموات و الأرض﴾ خود سماوات و أرض را هم شامل می‌شود. گاهی خدا می‌فرماید: سماوات وارض مال اوست، ما فی السموات و مافی الأرض را هم شامل می‌شود. گاهی می‌فرماید: ﴿ما فی السموات و ما فی الأرض﴾ مال اوست خودِ سماوات وارض را هم شامل می‌شود.
ملک تکوینی و حقیقی خدا
[خدای سبحان] فرمود: ﴿بل له ما فی السموات و الأرض﴾.
آن‌گاه ﴿کلٌّ له قانتون﴾؛ نه اینکه مِلک خدایند و احیاناً قابل غصب‌اند، نه اینکه اینها مملوک خدایند و احیاناً تمرّد دارند. ملک اعتباری قابل غصب است، امّا ملک تکوینی و حقیقی که قابل غصب نیست. لذا فرمود: همه مملوکند و قانت، اینطور نیست که یک مملوکی بتواند از مالک تمرّد کند. قانت است، خاضع است. چیزی در جهان نیست که مِلک و مُلک حق نباشد و قنوت نداشته باشد، ممکن است بعضی از أملاک اعتباری قابل غصب باشد و ممکن است بعضی از أملاک تکوینی هم حتی قابل غصب باشد. الآن چشم و گوش ما مِلک تکوینی ماست، روح ما بر چشم وگوش ما سیطره دارد ولی ممکن است یک عامل قاهری بتواند در چشم و گوش ما به سحر یا شعبده یا کهانه و أمثال ذلک تصرّف کند و نگذارد ما بر چشم و گوشمان سیطره داشته باشیم، یک عامل بیرونی می‌تواند جلوی مالکیّت ما را بگیرد. امّا دربارهٴ خدای سبحان فرض ندارد که موجودی بتواند جلوی مالکیّت خدای سبحان را بگیرد: ﴿تبارک الّذی بیده الملک﴾ ؛ هم مِلک أشیا مال اوست، هم مُلک و نفوذ مال اوست، هم او مالک است هم مَلِک. هم مال اوست، هم نافذ است. بنابراین فرض ندارد که موجودی در برابر قدرت او خضوع نداشته باشد: ﴿کلُّ له قانتون﴾.

دلیلی دیگر بر بطلان اتخاذ فرزند
بعد برای اینکه [خدای سبحان] این مطلب را مبرهن‌تر کند دلیل دیگر اقامه کرد، فرمود: ﴿بدیع السمٰوات و الأرض و إذا قضیٰ أمراً فإنّما یقول له کن فیکون﴾؛ فرمود: او نه تنها مالک است بلکه خالق است، نه تنها خالق است بلکه بدیع است.
یک وقت انسان مِلکی را به او اعطا می‌کنند ولو تکویناً بعد مالک می‌شود؛ مثل اینکه ما مالک چشم وگوش هستیم تکویناً امّا خدای سبحان به ما اعطا کرد. و به ما هشدار دارد که من تفویض نکرده‌ام هم اکنون هم چشم و گوش شما در تحت نفوذ من است که ﴿أمّن یملک السمع و الأبصار﴾ ، من اگر اراده بکنم قبل از اینکه شما چشم را ببندید، قبض روح می‌کنم. قبل از اینکه از گوشتان مدد بگیرید قبض روح می‌کنم. من مالک چشم شمایم، من مالک گوشم و مانند آن، گاهی می‌فرماید: خدا مالک است، گاهی می‌فرماید: نه تنها مالک است بلکه خالق است، گاهی می‌فرماید: نه خالق است بلکه بدیع است. فرق بدیع و خالق آن است که خالق ممکن است موجودی موادّ محقّق شدهٴ خارج را جمع‌آوری کند به اینها صورت بدهد، در آنجا خلقت صادق است گرچه فطرت صادق نیست. در آنجا خالق هست گرچه فاطر نیست. فرمود: من أشیاء را که ببار آوردم نه اینکه موادش قبلاً بود من این مادّه‌ها را جمع کردم و به صورت آسمان و زمین درآوردم، ماده‌ای نبود. خود مادّه را هم من به بار آوردم. پس اصل پیدایش أشیاء به دست خداست که مواد را هم خدای سبحان خلق کرد. این یک، ممکن است کسی مادّه را خودش خلق کند ولی صورت را رویِ تقلید بیافریند به مادّه بدهد، مبتکر نباشد. مثل یک شاعری که حروف و کلمات و جمله‌ها را خود می‌سازد، امّا این غزل را به سبک غزلی که قبل از او سروده‌اند می‌سراید. این خالق شعر هست ولی بدیع نیست؛ زیرا قبل از او دیگران این سبک را داشتند. خدای سبحان می‌فرماید به اینکه نه تنها همهٴ أشیاء را من آفریدم، همهٴ موادّ خام اینها را من آفریدم، صورتهایی هم که به اینها دادم صورتهای ابتکاری است، کسی قبل از من صورت سازی نکرد، من بدیع‌ام، می‌شود فاطر. هم موادّ خام را خدا آفرید، هم صورتها را خدای سبحان به مواد داد، شده بدیع. غیر از خالق است، غیر از فاطر است. فرمود: من نوآورم.

کفایت ارادهٴ الهی در آفرینش أشیا
و از این دقیق‌تر نه تنها نوآورام، نه تنها ﴿بدیع السّمٰوات و الأرض﴾ام، بلکه کار من با ﴿کن فیکون﴾ حلّ است.

ـ افاضهٴ دفعی و استفاضهٴ تدریجی
﴿کن فیکون﴾؛ یعنی اینکه تدریج در کار من نیست. گرچه مخاطب من تدریجی است، ولی خطاب من دفعی است. من یکجا فیض می‌دهم، گیرنده تا بگیرد طول می‌کشد نه اینکه من به تدریج فیض می‌دهم فرق فعل تدریجی با دفعی آن است که فاعل ناقص تدریجاً کار می‌کند، تدریجاً حرف می‌زند، تدریجاً جلو می‌رود، تدریجاً فیض می‌دهد، گیرنده هم تدریجاً می‌گیرد. امّا خدای سبحان فرمود: من تدریجاً فیض نمی‌دهم. آنکه می‌گیرد کم کم می‌گیرد: ﴿إذا قضی أمراً فإنّما یقول له کن فیکون﴾؛ این فاء هم برای آن است که روشن بشود گیرنده محتاج به دهنده است همین. تدریج در گیرنده است، اگر فرمود: ﴿قدّر فیها أقواتها فی أربعة أیّام﴾ ؛ یعنی در طول فصول چهارگانه غذاهای شما را ما تهیّه کردیم، نه یعنی خدا در طی چهار فصل کار می‌کند، چون «لیس عند ربّک صباح و لاٰمساءَ»؛ شما اگر از زمین بگذرید می‌بینید لیل و نهاری نیست. اگر از آسمانها بگذرید، می‌بینید حرکتی نیست. اینکه در بیانات مبارک حضرت امیر هست، در بیانات مبارک حضرت رضا(سلام الله علیه) است که «فاعلٌ لا بمعنی الحرکات» این از خطبه‌های بلند حضرت امیر است که خدا کارش روی حرکت نیست، ناظر به همین است. نه اینکه او تدریجاً فیض برساند. او یکجا فیض می‌رساند ما تا جمع کنیم طول می‌کشد، گیرنده تا بگیرد یک عمر طول می‌کشد وگرنه او دفعتاً فیض می‌دهد، نه اینکه او تدریجاً فیض بدهد. تدریج فیض خود اوست، تدریج در زمان است زمان که تدریج است مخلوق اوست. کار او متضمّن زمان نیست، مثل کار ما نیست که در ظرف زمان قرار بگیرد. ما چون همسان با زمان‌ایم کار ما متزمّن است و زمان ظرف کار ماست. مثل اینکه ما متمکّن هستیم و مکان ظرف کار ماست. کار خدای سبحان منزّه از آن است که متزمّن باشد در زمان، متمکّن باشد در مکان؛ چون خود مکان و زمان کار اوست. خود تزمّن و تمکّن کار اوست؛ لذا او بدیع است، یعنی هم مواد خام را او آفرید، هم صور را به موادّ خام او داد و هم این صورتها ابتکاری است، این مادّه‌ها ابتکاری است، این‌طور نیست که از جایی دیگر گرفته باشد شبیهِ کار دیگران کار کرده باشد همان‌طوری که خودش ذاتی است ﴿لاشریک له﴾ ، ﴿لیس کمثله شیء﴾ فعل او هم کاری است که ﴿لاشریک له﴾
سؤال ...
جواب: خدای سبحان این ظرف را برای این مظروفها آفرید، لذا فرمود: ﴿بدیع السّمٰوات و الأرض و إذا قضیٰ أمراً فإنّما یقول له کن فیکون﴾.

خطاب مخاطب آفرین
در بحثهای قبل ملاحظه فرمودید که بین خطاب تکوینی و خطابهای اعتباری فرق است. در خطابهای اعتباری که خطابهای محاوره است، خطاب فرع بر مخاطب است، تا مخاطب نباشد خطاب متمشّی نمی‌شود. ولی در خطابهای تکوینی مخاطب فرع برخطاب است، یعنی خطاب مخاطب آفرین است. فرمود: ﴿إنّما أمره إذا أراد شیئاً أن یقول له کن﴾ این ﴿کن﴾ ایجاد است. ﴿فیکون﴾ مخاطب است که یافت می‌شود، مخاطب با خطاب یافت می‌شود. مثل اینکه ما یک وقت با دیگران حرف می‌زنیم، یک وقت با خاطرات علمیمان حرف می‌زنیم. اگر خواستیم با دیگران حرف بزنیم، یک خطاب اعتباری است کسی باید باشد که با او سخن بگوئیم. ولی اگر خواستیم حدیث نفس کنیم، همین که خواستیم خاطرات زنده می‌شود نه اینکه خاطراتی هست که ما با آنها سخن می‌گوییم. یک وقت انسان می‌بیند ده دقیقه، پنج دقیقه حدیث نفس گفت، خیال بافی کرد، اگر اهل معنا باشد که صور خوب می‌سازد و اگر اهل باطل باشد که مختال است و خیالباف؛ انسان در صحنهٴ نفس خود اگر چیزی بخواهد می‌سازد و این حدیث نفس یک حدیث تکوینی است که مخاطب آفرین است. در خطابهای اعتباری، خطاب فرع بر مخاطب است، تا کسی نباشد ما که با او حرف نمی‌زنیم، زید متمشّی نمی‌شود. گاهی انسان یک موجود بی روحی را به صورت یک موجود روح‌دار، متمثّل می‌کند با او شعر می‌گوید و امثال ذلک. یک بنایی قبلاً می‌گذارد بالأخره با او سخن می‌گوید. این خطابها اعتباری است. در خطابهای تکوینی همین که متکلّم اراده کرد مخاطب پیدا می‌شود که مخاطب فرع بر خطاب است.

وجود علمی و ادراک مخاطبان «کُن»
منتها خطاب به معدومِ محض تعلّق نمی‌گیرد، أشیاء قبل از اینکه در خارج محقّق بشوند معلوم خدای سبحان بودند طبق بیان حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «عالمٌ إذ لا معلوم» ، به آن موجوداتی که در حیطهٴ علم خدای سبحان بودند امر می‌کند یعنی افاضه می‌کند، آنها هم مستفیض می‌شوند از علم به عین تنزّل می‌کنند و نه تجافی، این همان است که در نهج البلاغه مطالعه می‌فرمایید که «الحمد لله المتجلّی لخلقه بخلقه» ؛ بنابراین خدای سبحان چون «سبّوح» است منزّه از اتّخاذ ولد است و چون همهٴ موجودات عبد محض‌اند دون آنند که مأخوذ الولدیّه بشوند: ﴿کلٌّ له قانتون﴾، آنگاه فرمود: نه تنها خدا مالک است بلکه خالق است، نه تنها خالق است بلکه ﴿بدیع السّمٰوات و الأرض﴾ است. نه تنها بدیع است، بلکه کار او منزّه از زمان و حرکت است که «فاعلٌ لا بمعنی الحرکات» . اگر در خطبهٴ نهج[البلاغة] قرائت می‌فرمایید که حضرت فرمود: کار خدا در امتداد حرکت نیست ناظر به این بحث است که او با ﴿کن فیکون﴾ کار انجام می‌دهد. آن یکون، آن فیض، آن مستفیض است که تدریجی است وگرنه کار خدا تدریج بردار نیست.

ناسازگاری فرزند گزینی با سبّوح بودن خدا
و چون این عمل یعنی این فکر که خدا ولد اتّخاذ کرد، خواه بنوّت تشریفی باشد، خواه نبوّت حقیقی باشد با سبّوح بودن خدا سازگار نیست؛ لذا خدای سبحان در همهٴ موارد غالباً، وقتی این جریان را نقل می‌کند که گفتند: خدا ولد اتّخاذ کرد می‌فرماید: ﴿سبحانه﴾، گاهی تشر می‌زند می‌فرماید: این حرفی که شما می‌زنید ممکن است آسمانها سقوط کند. خدا ولد اتّخاذ کرد یعنی چه؟! در نوع موارد وقتی این سخن مطرح است که خدا ولد اتّخاذ کرد با سبّوح خدا جواب می‌دهد:

ـ شواهد قرآنی
آیهٴ (1)
در سورهٴ نساء آیهٴ ١٧١ این است، فرمود: ﴿یا أهل الکتاب لاتغلوا فی دینکم و لا تقولوا علی الله إلاّ الحقّ إنّما المسیح عیسی ابن مریم رسول الله و کلمته ألقاها إلی مریم و روح منه فٰامنوا بالله و رُسُلِه و لاتقولوا ثلاثة﴾ أب و ابن و روح القدس، نگویید ﴿انتهوا﴾ ؛ یعنی از تثلیث دست بردارید: ﴿خیراً لکم﴾ ؛ یعنی اطلبوا خیراً لکم، تثلیث شر است، توحید خیر است به دنبال خیر حرکت کنید: ﴿إنّما الله الٰه واحد سبحانه أن یکون له ولد﴾ این یک برهان. او منزّه از آن است که ولد داشته باشد. آنگاه برهان دیگر: ﴿له ما فی السّمٰوات ما فی والأرض﴾ ؛ همه عبد محض‌اند. عبد محض که نمی‌تواند مشابه خدای سبحان باشد تا ولد برای او به حساب بیاید. دربارهٴ عزیر هم مشابه این هست.

آیهٴ (2)
در سورهٴ مبارکهٴ أنعام باز ناظر به اتّخاذ ولد دربارهٴ دیگران این چنین فرمود ـ آیهٴ ١٠٠ و ١٠١ سورهٴ انعام ـ این است: ﴿و جعلوا لله شرکاء الجنّ و خلقهم و خرقوا له بنین و بنات﴾ ؛ برای خدا پسر و دختر خرق کردند و تراشیدند یعنی عزیر و مسیح را به عنوان پسر، فرشتگان را به عنوان دختر، این اقوام گوناگون وثنی و غیر وثنی اتّخاذ کردند: ﴿وخرقوا له بنین و بنات بغیر علم﴾ ؛ این حرف حرف جاهلانه است: ﴿سبحانه و تعالیٰ﴾ ؛ او سبّوح است از اینکه ولد داشته باشد: ﴿سبحانه و تعالیٰ عمّا یصفون ٭ بدیع السّمٰوات و الأرض﴾ ، آنگاه فرمود: ﴿أنّیٰ یکون له ولد و لم تکن له صاحبة﴾ ؛ چون ولد بدون صاحبه که ممکن نیست، او صاحبه‌ای ندارد. هر موجودی فرض بشود عبد محض است، او همسر ندارد تا ولد داشته باشد: ﴿و لم تکن له صاحبة و خلق کلّ شیء و هو بکلّ شیء علیم﴾ .

آیهٴ (3)
در سورهٴ مبارکهٴ توبه حرف یهودیها را این‌چنین نقل کرد، آیهٴ ٢٠ این است: ﴿و قالت الیهود عزیرٌ ابن الله و قالت النّصاری المسیح ابن الله ذلک قولهم بأفواههم﴾ ؛ این حرفی است که ریشهٴ علمی ندارد، همین از دهن بیرون می‌آید، گاهی می‌فرمود: ﴿کبرت کلمة تخرج من أفواههم﴾ ؛ یعنی حرف، حرفی نیست که فکر روی آن شده باشد. همین از دهن در می‌آید: ﴿ذلک قولهم بأفواههم یضاهؤن قول الذین کفروا من قبل﴾ ؛ این اهل کتاب مثل مشرکین فکر می‌کنند، مشرکین قائل بودند که ملائکه بنات خدایند، اینها فکر می‌کنند که عزیر و مسیح أبناء الله هست طرز فکر، فکر شرک آلودی است که دیگران هم داشتند: ﴿یضاهؤن قول الّذین کفروا من قبل قاتلهم الله أنّیٰ یؤفکون﴾ ، گاهی اینها را با این تَشَر نفی می‌کند.

آیهٴ (4)
در سورهٴ مبارکهٴ یونس آیهٴ ٦٨ می‌فرماید: ﴿وقالوا اتّخذ الله ولداً سبحانه﴾ ؛ او چون سبّوح است منزّه از آن است که ولد اتّخاذ کند: ﴿هو الغنیّ له ما فی السّمٰوات و ما فی الأرض إن عندکم من سلطان بهذا﴾ ؛ در چند جا خدای سبحان با مشرکین و غیر مشرکین که احتجاج می‌کند، می‌گوید: شما یا باید حرفتان برهان عقلی داشته باشد یا وحی، یا در کتابی از کتابهای أنبیای پیشین باید این حرف باشد، یا برهان عقلی. اگر مطلبی را نه برهان عقلی تصدیق کرد، نه وحی آسمانی تصدیق کرد می‌شود إفک. لذا فرمود: ﴿إن عندکم من سلطان بهذا﴾؛ شما سلطان ندارید

سرّ اطلاق«سلطان» بر«برهان»
برهان را می‌گویند سلطان چون بر وهم و خیال مسلّط است. بر شکّ و شبهه مسلّط است، دلیل را می‌گویند سلطان چون جلوی هر شبهه و هر شک و هر وهم و خیال را می‌گیرد. انسان مادامی که برهان ندارد، گرفتار شبهه است، وقتی دلیل قطعی پیدا کرد سلطانی در صحنهٴ نفس او پیدا می‌شود که همهٴ شکوک را برطرف می‌کند. فرمود: شما سلطان ندارید یعنی برهان ندارید، برهان یا عقلی است یا وحی. هیچ چیز بر این امر اقامه نشده است: ﴿أتقولون علی الله ما لا تعلمون﴾ .

آیهٴ (5)
در سورهٴ مبارکهٴ مریم جریان مسیح(سلام الله علیه) را که نقل می‌کند، آیهٴ ٢٤ به بعد می‌فرماید: ﴿ذلک عیسی ابن مریم قول الحقّ الذی فیه یمترون ٭ ما کان لله أن یتّخذ من ولد سبحانه﴾ ؛ او سبّوح است، ﴿إذا قضیٰ أمراً فانّما یقول له کن فیکون﴾ این دو قسمت که او سبّوح است و کار او منزّه از تدریج است همان است که در آیهٴ محلّ بحث سورهٴ بقره گذشت.





آیهٴ (6)
در همین سورهٴ مبارکهٴ مریم آیهٴ ٨٨ به بعد این است که ﴿و قالوا اتّخذ الرّحمٰن ولداً ٭ لقد جئتم شیئاً إدّاً ٭ تکاد السّمٰوات یتفطّرن منه و تنشقّ الأرض و تخرّ الجبال هدّاً ٭ أن دعوا للرّحمٰن ولداً﴾ ، معلوم می‌شود صرف بنوّت تشریفی نیست. آنطوری که گفتند: ﴿نحن أبناء الله و أحبّاؤه﴾ آن طور نیست.

داعیهٴ موهوم بنوت تشریفی اهل کتاب
آن ﴿نحن أبناء الله و أحباؤه﴾ این در سورهٴ مبارکهٴ مائده آیهٴ ١٨ است، خدای سبحان این جور تشر نمی‌زند نمی‌گوید به اینکه این حرفی که شما زدید آسمانها جا دارد فرو بریزد. آیهٴ ١٨ سورهٴ مائده این است که ﴿و قالت الیهود و النصاریٰ نحن أبناء الله و أحباؤه﴾؛ یعنی ما به خدا نزدیک هستیم یک شرافتی داریم، از این جهت ما ابناء الله‌ایم، بنوّت تشریفی داریم ما احباء خدائیم. خدای سبحان دیگر نمی‌فرماید سبحانه این حرف شما جا دارد که آسمانها را ساقط کند این طور نیست. می‌فرماید: شما مثل افراد دیگر بندهٴ خدائید و اگر گناه کردید معذّبید: ﴿قل فلم یعذّبکم بذنوبکم بل أنتم بشر ممّن خلق﴾؛ شما امتیازی با دیگران ندارید اینکه گفتند: ﴿نحن أبناء الله و أحباؤه﴾ خواستند خودشان را بالا ببرند نه خدا را پایین بیاورند، نه اینکه خدا ولد دارد یا اتّخاذ ولد کرده است. خواستند خودشان را بالا ببرند.
آنها که گفتند: ﴿وقالوا اتّخذ الله ولداً﴾ دو حرف داشتند: یکی اینکه فرشته یا مسیح یا عزیر اینها آن چنان بالا هستند که ولد خدایند، یکی هم اینکه خدا آن قدر پایین است که اتّخاذ ولد می‌کند. چون حرف اینها دو ضلع داشت خدا هم هر دو ضلع را نفی کرد. فرمود: او سبوح از آن است که اتّخاذ کند، اینها هم عبد محض‌اند دون آن هستند که مأخوذ الولدیّه باشند.
امّا دربارهٴ یهود و نصاریٰ که گفتند: ﴿نحن أبناء الله و أحبّاؤه﴾ خواستند خودشان را فقط بالا ببرند، نه اینکه خدا را پایین بیاورند. لذا خدای سبحان در همین یک ضلع نفی کرد، فرمود: شما با دیگران فرقی ندارید: ﴿فلم یعذّبکم بذنوبکم﴾؛ اگر شما شرافتی دارید چرا در برابر گناهتان مأخوذید و معذّب؛ ﴿بل أنتم بشر ممّن خلق یغفر لمن یشاء و یعذّب من یشاء و لله ملک السّمٰوات و الأرض و ما بینهما و إلیه المصیر﴾.


سرّ اتخاذ خلیل و حبیب
وامّا اگر دربارهٴ ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) گفته شد ﴿و اتّخذ الله إبرٰهیم خلیلاً﴾ آن بعد از آن است که «اتّخذ الله ابرهیم عبداً قبل ان یتّخذه نبیّاً، و ان الله اتّخذه نبیّاً قبل ان یتّخذه رسولاً و إنّ الله اتّخذه رسولاً قبل ان یتّخذه خلیلاً...» . او را خلیل قرار داد که مشکل او را حل کند. اتّخاذ خلیل یا اتّخاذ حبیب برای آن است که مشکل محبوب را حل کند، نه اینکه کارهای خود را به او واگذار کند یا مشکل خودش را حل کند؛ لذا اتّخاذ خلیل یا اتّخاذ حبیب نه تنها نقص نیست، بلکه کمال است. فرمود: خیلی‌ها را خدا دوست دارد: ﴿إنّ الله یحبّ التوّابین﴾ ، ﴿یحبّ المتّقین﴾ ، ﴿یحب المتطهّرین﴾ ، ﴿یحبّ الّذین یقاتلون فی سبیله صفّاً کانّهم بنیان مرصوص﴾ فرمود: ﴿إن کنتم تحبّون الله فاتّبعونی یحببکم الله﴾ و مانند آن. این اتّخاذ حبیب برای آن است که به آن محبوب شرافت بدهد، نه اینکه نیاز خود را با أخذ او حل کند.
در سایر آیات هم همین معنا را در همان پایان سورهٴ مبارکهٴ مریم فرمود: این حرفی که شما زدید ﴿تکاد السّمٰوات یتفطّرن منه و تنشّق الأرض و تخرّ الجبال هدّاً ٭ أن دعوا للرّحمٰن ولداً ٭ و ما ینبغی للرّحمٰن ان یتّخذ ولداً﴾ چرا؟ چون ﴿إن کلّ من فی السّموات و الأرض إلاّ ٰاتی الرّحمٰن عبداً﴾ چه آن بنین، چه این بنات: ﴿لقد احصیٰهم و عدّهم عدّاً ٭ و کلّهم ٰاتیه یوم القیامة فرداً﴾ و مانند آن.

آیهٴ (7)
در سورهٴ مبارکهٴ أنبیا به وثنیّین می‌فرماید: شما دربارهٴ فرشته‌ها چه می‌اندیشید؟ فرشته اگر شرافتی دارد نسبت به موجودات دیگر شریف است وگرنه بالقیاس الی الله سبحانه و تعالیٰ عبد محض است. در سورهٴ أنبیا آیهٴ ٢٦ این است: ﴿و قالوا اتّخذ الرّحمٰن ولداً﴾ ؛ قالوا یعنی وثنیّین ومشرکین، ﴿سبحانه﴾ این اوّلین جواب است، یعنی خدا سبحان است و سبحان هرگز اتّخاذ ولد نمی‌کند؛ پس خدا اتّخاذ ولد نمی‌کند. ﴿سبحانه﴾ پس خدا اتّخاذ ولد نکرد. خب، اینها پس چه هستند؟ اینها اگر ولد نیستند پس چه هستند؟ یک وقت انسان می‌گوید: سبحانه یعنی خدا اتّخاذ ولد نکرد، آن‌گاه باید حل کند پس این موجودات چه هستند؟ اگر اینها ولد خدا نیستند اینها چه هستند؟ لذا می‌فرماید: ﴿بل عبادٌ مکرمون﴾ بندگان مکرم حق‌اند اگر ملائکه مکرَّمند بالقیاس شما مکرّم هستند، ولی بالقیاس الی الله سبحانه وتعالیٰ عبد محض‌اند. همین معنا را در سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون با بیان دیگری إفاده می‌کند.
آیهٴ (8)
آیهٴ ٩١ به بعد سورهٴ مؤمنون این است که ﴿ما اتّخذ الله من ولد و ما کان معه من إٰله إذاً لذهب کلّ إلٰه بماخلق و لعلیٰ بعضهم علیٰ بعضٍ سبحان الله عمّا یصفون﴾ ؛ اوچون منزّه است نه ولد داد، نه اتّخاذ ولد می‌کند، نه شریک دارد.
باز در سورهٴ مبارکهٴ فرقان وقتی سخن کسی را نقل می‌کند با تسبیح جواب می‌دهد. وقتی خودش را توصیف می‌کند با أسماء جمالیّه احیاناً شروع می‌کند.

آیهٴ (9)
آیهٴ دوّم سورهٴ فرقان این است که ﴿الّذی له ملک السّمٰوات و الأرض و لم یتّخذ ولداً و لم یکن له شریکٌ فی الملک و خلق کلّ شیء فقدّره تقدیراً﴾

آیهٴ (10)
در سورهٴ مبارکهٴ صافّات آیهٴ 149 به بعد: ﴿فاستفتهم ألربّک البنات و لهم البنون ٭ أم خلقنا الملائکة إناثاً و هم شاهدون﴾ ، فرمود: اوّلاً اینکه گفتید فرشتگان دخترند این حرف باطلی است، برای اینکه جسم است که بالاخره یا پسر است یا دختر یا به این صورت ساخته شد یا به آن صورت وگرنه فرشته، نه مرد است، نه زن، نه ابن است، نه بنت. اینکه شما گفتید: فرشته بنات است این فی نفسه حرفی باطل است. شما که خبر ندارید از فرشتگان که ﴿فاستفتهم ألربّک البنات و لهم البنون ٭ أم خلقنا الملائکة إناثاً﴾؛ اینها مگر مؤنّث‌اند؟ مؤنّث بودن را که خدا نفی کرد، نه یعنی مذکّر هستند یا خنثیٰ یعنی نه مذکّراند نه مؤنّث‌اند نه خنثیٰ. چون این بدن است که یا این‌چنین ساخته می‌شود یا آن‌چنان. وگرنه اگر یک موجودی مجرّد بود نه مذکّر است نه مؤنّث نه خنثیٰ، مثل اینکه حقیقت انسان، روح انسان، نه مرد است نه زن. این بدن است که یا مرد است یا زن. فرمود: ﴿أم خلقنا الملائکة إناثاً وهم شاهدون ٭ إنّهم من إفکهم لیقولون ٭ ولد الله﴾ ، اینها کسانی‌اند که از آن اتّخاذ ولد به وَلَد الله پرداخته‌اند. وقتی انسان خیلی جاهل باشد، می‌گوید: ﴿ولد الله﴾ وقتی یک مقدار بفهمد که دارد چه می‌گوید لااقل پرهیز می‌کند که بگوید ﴿ولد الله﴾ می‌گوید: ﴿اتّخذ الله ولداً﴾ که این احیاناً احتمال بنوت تشریفی در حرفش هست، امّا آنکه می‌گوید: ﴿ولد الله﴾ خدای سبحان در برابر او می‌فرماید: ﴿ما اتخذ صاحبةً﴾ او صاحبه ندارد، همسر ندارد تا ولد داشته باشد آنها که می‌گویند: ﴿اتّخذ الله ولداً﴾، در حرف آنها احتمال نبوّت تشریفی هست که خدای سبحان کسی را یا فرشته یا انسانی را ولد اتّخاذ می‌کند که بعضی ازکارها را او انجام بدهد. لذا می‌فرماید: چون او سبّوح است، منزّه است، اتّخاذ ولد ندارد: ﴿إلا إنّهم من إفکهم لیقولون ٭ ولد الله و إنّهم لکاذبون ٭ اصطفی البنات علی النبین ٭ ما لکم کیف تحکمون﴾ تا می‌رسد به اینجا که می‌فرماید: ﴿سبحان الله عمّا یصفون﴾ .

آیهٴ (11)
در سورهٴ مبارکهٴ زمر آیهٴ ٤ هم باز با تسبیح مسئله را حل می‌کند. می‌فرماید: ﴿لو اراد الله أن یتّخذ ولداً لاصطفی ممّا یخلق ما یشاء سبحانه هو الله الواحد القهّار﴾ ؛ وحدت او وحدت قاهره است.

وحدت قاهرهٴ خدای سبحان
وحدت قاهره شریک نمی‌گذارد. اگر یک موجودی شریک یا مثیل یا مشابه خدا بود او را خدا ولد اتّخاذ می‌کند ـ معاذ الله ـ امّا اگر خدا واحد قهّار بود، واحد قهار یعنی وحدتش قاهره است وحدتش قاهره است یعنی احدی در برابر این وحدت نیست، نه اینکه خدا یک واحد است و دیگری هم هست. وگرنه واحد او واحد قاهره نبود. وحدت قاهره، واحد قهّار، آن وحدت و آن واحدی است که در برابر خود احدی را امان ندهد که مثل او باشد، شریک او باشد، شبیه او باشد و این معنا الآن هم هست.

عدم ادراک وحدت قاهره خدای سبحان توسط انسان محجوب
خدا الآن هم واحد قاهر است، منتها در اثر این حجابهایی که ما مبتلائیم نمی‌توانیم بفهمیم خدا واحد قاهره است وقتی نفح صور شد. بساط همهٴ موجودات برچیده شد آن‌گاه می‌فرماید: ﴿لمن الملک الیوم لله الواحد القّهار﴾ ، نه اینکه آن روز خدا واحد قهّار بشود، آن روز ما می‌فهمیم که خدا واحد قهّار است.

اولیای الهی و ادراک وحدت قاهره خدای سبحان
آنها که قیامت را هم اکنون درک می‌کنند مثل حضرت امیر(علیه السّلام) و اهل بیت(علیهم السلام) که می‌فرماید: «لو کشف الغطاء ما ازددت یقیناً» ، الآن هم می‌فهمند خدا واحد قهّار است. نه اینکه قیامت خدا واحد قهّار بشود، واحد قهّار اصلاً غیر نمی‌گذارد. هر که هست عبد محض است، منتها آن روز ما می‌فهمیم که خدا واحد قهّار است، امروز می‌گوئیم: خدا هست ولی وسیله، یک «ولی» هم پسوند همه کارهای ما هست. خدا و ما، خدا و خلق خدا، خدا هست ولی نوعاً یا به زبان می‌آوریم یادر سیرهٴ ما این حرف هست، خدا هست ولی، این «ولی» با نفخ صور برطرف می‌شود می‌فهمیم خداست، او واحد قهّار است جا برای غیر نمی‌گذارد.
سؤال ...
جواب: یعنی چون اتخاذ ولد محال است، شیء نیست. شیء که نیست ذات أخذ نمی‌شود حالا ملاحظه بفرمایید:

آیهٴ (12)
در آیهٴ ٨١ سورهٴ مبارکهٴ زخرف این است فرمود: ﴿قل إن کان للرّحمٰن ولدٌ فأنا اوّل العابدین﴾ ؛ من بهتر از شما خدا را می‌شناسم. اگر خدا ولد داشته باشد من بیش از شما و پیش از شما خدایی که ولد دارد را عبادت می‌کنم، چون من خداشناس‌تر از شما هستم. من از کوی خدا آمده‌ام، پیام او را می‌آورم که ﴿لم یلد و لم یولد﴾ این حرف حرف پیغمبر است. فرمود به مردم بگو: ﴿إن کان للرّحمٰن ولد فأنا اوّل العابدین﴾ چون من خداشناس تر از شمایم. من از خدای خودم که مرا فرستاد پیام آوردم که ﴿لم یلد و لم یولد﴾ واگر ولد می‌داشت من اوّل کسی بودم که تمکین می‌کردم. ولی او محال است که ولد داشته باشد، آن‌گاه با تسبیح جواب می‌دهد: ﴿قل إن کان للرحمن ولد فأنا أول العابدین ٭ سبحان ربّ السّمٰوات و الأرض ربّ العرش عمّا یصفون﴾ ؛ چون سبّوح است منزّه از آن است که ولد داشته باشد.

آیهٴ (13)
در سورهٴ مبارکهٴ جن هم آیهٴ ٣ وقتی حرف آنها را نقل می‌کند می‌فرماید: آنها این‌چنین گفتند: ﴿و أنّه تعالیٰ جدّ ربّنا ما اتّخذ صاحبة و لا ولداً﴾ ؛ جدّ همان است که ما در تعبیرات فارسی می‌گوئیم بخت. «فی المهد ینطق عند سعادة جدّه» یعنی عن سعادت بخت خود، از نیک‌بختی در گهواره خبر می‌دهد، جدّ یعنی بخت یعنی نیک. اینها گفتند: خدا خیلی شانسش بلند است، بختش بلند است. او بلند مقام‌تر از آن است که اتّخاذ صاحبه یا اتّخاذ ولد کند.

آیهٴ (14)
در پایان سورهٴ مبارکهٴ توحید که ثلث قرآن است جواب همه این شبهات و آراء باطله است که فرمود: ﴿قل هو الله أحد ٭ الله الصّمد ٭ لم یلد و لم یولد ٭ و لم یکن له کفواً أحد﴾ .
«والحمدلله ربّ العالمین»

قطعات

  • عنوان
    زمان
  • 41:49

مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

    تاکنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

پایگاه سخنرانی مذهبی