display result search
منو
تفسیر آیات 26 تا 27 سوره بقره – بخش اول

تفسیر آیات 26 تا 27 سوره بقره – بخش اول

  • 1 تعداد قطعات
  • 43 دقیقه مدت قطعه
  • 111 دریافت شده
درس آیت الله جوادی آملی با موضوع تفسیر آیات 26 تا 27 سوره بقره – بخش اول
- هدایت و اضلال الهی
- معنای «فسق»
- عهدهای خدا و انسان
- چهار وجه در تبیین معنای «عهدالله»
- اقسام متعهدان
- نقض عهد عده‌ای از مردم برای شرکت در جهاد

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
﴿إِنَّ اللّهَ لاَ یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَأَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا فَیَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللّهُ بِهذَا مَثَلاً یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَیَهْدِی بِهِ کَثِیراً وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِینَ ٭ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثَاقِهِ وَیَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَیُفْسِدُونَ فِی الأَرْضِ أُوْلئِکَ هُمُ الخَاسِرُونَ﴾
ضمن اینکه فائده تمثیل را بیان کرد فرمود: تمثیل برای تبیین مطلب است، آن گاه به مسئلهٴ هدایت و ضلالت اشاره کرد، فرمود: ضلالت و هدایت چند قسم است و امّا ضلالت ابتدایی اصلاً به خدای سبحان استناد ندارد چون فعل قبیح است و ضلالت کیفری از طرف خدای سبحان دامنگیر فاسقین خواهد شد.
و آن ضلالتهای ابتدایی را که به معنای وسوسه، اغوا و دعوت به گناه باشد، آن را خدای سبحان به شیطان و فرعون و سامری و امثال ذلک استناد داد به شیاطین انس و جنّ استناد داد. در سورهٴ «طه» آیهٴ ٧٩ اضلال ابتدایی را به فرعون استناد داد، فرمود: ﴿وَأَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ وَمَا هَدَی﴾. دعوت به گناه و قانون بد وضع کردن و مردم را به اجرای قوانین ناصواب وادار کردن اضلال ابتدایی است و این اضلال ابتدایی را خدای سبحان به فرعون استناد داد که شیطان إنسی است فرمود: ﴿وَأَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ وَمَا هَدَی﴾ در همین سورهٴ «طه» آیهٴ ٨٥ اظلال ابتدایی را به سامری استناد داد، فرمود: ﴿وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِیُّ﴾ سامری زمینهٴ ضلالت اینها را فراهم کرد، اینها را به گوسالهپرستی فرا خواند که این هم یک شیطان إنسی است. این دو شیطان إنسی در اثر تدبیر و تربیت شیطان خارجی به مرحلهٴ شیطنت رسیدهاند.
در سورهٴ «یس» آیهٴ ٦٢ دربارهٴ شیطان این‌چنین سخن میفرماید: ﴿وَلَقَدْ أَضَلَّ مِنکُمْ جِبِلاًّ کَثِیراً أَفَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ﴾، که این اضلال ابتدایی را به شیطان نسبت داد و اصل برنامه شیطان را به هنگام رجم اعلام کرد که شیطان کارش این است که: ﴿وَلأُضِلَّنَّهُمْ وَلأُمَنِّیَنَّهُم﴾ و مانند آن، که من اینها را گمراه میکنم. خدای سبحان هم فرمود: گروهی که در تحت ولایت تو قرار بگیرند تو بر آنها مسلّطی ولی بندگان خاصّ من در تحت ولایت تو قرار نمیگیرند. اگر کسی تحت ولایت شیطان قرار گرفت؛ مثل فرعون، مثل سامری خود میشود شیطان جزء شیطان الإنس میشود؛ پس اضلال ابتدایی را خدای سبحان به شیطان إنس و جنّ نسبت میدهد.
٭ اسناد اضلال کیفری به خداوند سبحان
و امّا اضلال کیفری را «کما مرّ» [چنان چه گذشت] او را به خودش نسبت میدهد؛ چون او به معنای کیفر و مجازات است و اگر در این آیهٴ مبارکه مطلبی به نظر آمد ممکن است در طی بحثهای بعد به عرض برسد.
٭ انحصار اضلال کیفری خداوند به فاسقان
در پایان این آیه فرمود: ﴿وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِینَ﴾، اضلال را خدای سبحان منحصر به فاسقین میداند، امّا هدایت را منحصر به گروه خاص نمیداند. نمیفرماید: «و ما یهدی الله إلاّ من ینیب». گاهی هم ممکن است کسی که فاسق باشد مشمول لطف خدا قرار بگیرد، دعای پدر و مادر یا دعای کسی دربارهٴ او اثر کند او از رحمت خاصّه برخوردار بشود. لذا دربارهٴ هدایت چنین حصری نیامده است که خدا جزء افراد متّقی کسی را هدایت نمیکند، ولی دربارهٴ ضلالت آمده است که فرمود: جزء فاسقین احدی را خدا اضلال نمیکند.
٭ تبیین معنای «فسق»
منظور از این فاسقین مطلق افرادی است که از راه مستقیم متجاوز شدهاند؛ چون فسق خروج از طریق مستقیم است و اگر در آیهٴ بعد نمونههایی از فسق را ذکر میکند از باب تمثیل است، نه تعیین یا از باب ذکر افراد خاص است افراد شاخص و ممتاز است نه از باب حصر باشد. این که فرمود: ﴿وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِینَ ٭ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثَاقِهِ وَیَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَیُفْسِدُونَ فِی الأَرْضِ﴾ که سه صفت برای فاسقین ذکر میکند این‌چنین نیست که گناهان منحصر در این سه صفت باشد یا فاسقین همین گروه مخصوص باشند بلکه از باب ذکر نمونه یا ذکر افراد ممتاز این آیه قابل توجیه است این‌چنین نیست که فقط منظور از فاسقین همین سه گروه باشند.
٭ سه صفت از صفات فاسقان
فرمود: ﴿وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِینَ﴾ فاسقین چه کسانی هستند؟ ﴿الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ﴾ آنها که عهد الهق را نقض میکنند و آنچه را که خدا دستور وصل داد اینها فصل میکنند، آنچه را که خدا دستور اصلاح داد اینها افساد میکنند در نتیجهٴ این نقض عهد و در نتیجهٴ قطع صله در نتیجهٴ افساد، سرمایه را میبازد میشود خاسر. خاسر کسی است که سرمایه را میبازد.

٭ عهدهای خدا و انسان
اینکه فرمود: ﴿الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ﴾، معلوم میشود بین عبد و مولا یک پیمانی هست که اگر این پیمان رعایت نشود نقض عهد است.
٭ تشبیه پیمان به «حبل»
پیمان را می‌گویند حبل تشبیه معقول به محسوس است؛ همان طوری که طناب بین دو شیء ارتباط برقرار میکند، چون تعهّد و پیمان بین دو گروه یا دو شخص ارتباط برقرار میکند، از آن جهت پیمان را میگویند «حبل»؛ تعهّد را میگویند «حبل». در بعضی از غزوات ابن تّیهان به رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کرد «إن بیننا و بینهم حبلاً» ؛ بین ما و کفّار یک حبلی است؛ یعنی ما یک تعهّدی به هم سپردهایم. تعهّد را میگویند «حبل»؛ چون طناب و حبل رابط بین دو شیء است و تعهّد متهاهدین را به هم مرتبط میکند از جهت تشبیه معقول به محسوس تعهّد را میگویند «حبل». آن گاه آثار حبل و طناب را بر عهد بار میکنند. حبل و طناب قابل گسستن و نکث و نقض است، همین معنا را به عهد اسناد میدهند، میگویند: عهد را نقض کرده است نکث کرده است، نکث عهد کرده است، نقض عهد کرده است، آن رشته را دوباره از هم بافت و مانند آن [که] ﴿وَلاَ تَکُونُوا کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِن بَعْدِ قُوَّةٍ أَنکَاثاً﴾ از همین قبیل است.
اگر تعهّد بین طرفین به منزلهٴ طناب است و اگر طناب گاهی گسیخته میشود و قطع میشود و تعهّد هم گاهی گسیخته و قطع میشود لذا اثر و صفتی که مال طناب است به این عهد نسبت دادهاند، میگویند: نقض عهد کرده است، نکث عهد کرده است و مانند آن. ﴿الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثَاقِهِ﴾؛ یعنی بعد از آنکه با خدای خود عهد موثّق و مستحکمی بستند این عهد را نقض کردند پس اگر عهدی که با خدا بست نقض بکند فاسق است.
٭ چهاروجه در تبیین معنای «عهدالله»
از این کریمه پیدا است که انسان با خدای خود یک عهدی دارد این عهد کجاست و چگونه انسان تعهّد سپرد؟ در آن وجوهی ذکر شده است که لابد ملاحظه فرمودهاید. بعضی گفتند: منظور از این عهد همان پیمانی است که در عالم میثاق و علم ذرّیه یا ذر گرفته شد؛ بعضی گفتند: منظور از این عهد همان پیمانی است که خدای سبحان به وسیلهٴ حجّت باطنه از انسان گرفته است وقتی خدای سبحان به انسان عقل مرحمت کرده است این عقل حجّت باطن است که «به یحتجّ المولی علی العبد و به یحتج العبد علی المولی».
٭ عقل، وسیله احتجاج انسان و خدای سبحان
عقل یک حجّتی است که هم انسان میتواند با این عقل بر خدا احتجاج کند هم خدا میتواند با این عقل بر انسان احتجاج کند انسان با داشتن عقل میتواند احتجاج کند [و] به خدا بگوید: چرا برای ما پیغمبر نفرستادی؟ این حکم را عقل میگوید اینکه در سورهٴ «نساء» خدای سبحان فرمود ما انبیا را اعزام کردیم ﴿رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ﴾ ؛ تا مردم بعد از اعزام انبیا حجّتی بر خدا نداشته باشند؛ معلوم میشود اگر خدای سبحان پیامبرانی را اعزام نکند، مردم «یوم القیامة» احتجاج میکنند، میگویند: ما که از اسرار عالم باخبر نبودیم و راه بلد نبودیم ما را در جهانی آوردی که راههای گوناگون سر راه ما هست، چرا راهنما نفرستادی؟ برای اینکه مردم در قیامت احتجاج نکنند ما انبیا فرستادیم خود همین آیه دلیل است که عقل «حجّة العبد علی المولی» و «حجّة المولی علی العبد» است، عقل به تنهایی کافی نیست، اگر عقل به تنهایی کافی بود خدای سبحان نمیفرمود ما انبیا را فرستادیم تا اینها احتجاج نکنند. خُب، اگر عقل کافی بود خدا میفرمود: من به شما عقل دادم دیگر چه نیازی به وحی؛ چون بسیاری از مسایل را وحی باید حل کند.
٭ عقل، وسیله احتجاج انسان و خدای سبحان
پس خود عقل که حجّت باطنه است، تعهّدی است بین عبد و مولا، هر چه را که عقل قبیح میداند نباید انجام بدهد و خدای سبحان که به انسان عقل داد؛ یعنی در محدودهٴ عقل از انسان تعهّد گرفت و اگر کسی برخلاف مسیر عقل حرکت کرد [و] سفیهانه قدم برداشت، نقض عهد کرده است؛ پس منظور از این عهد همان عقل و حجّت باطنه است که خدای سبحان اعطا کرده است (این وجه دوم).
٭ وجه سوّ در تبیین معنای «عهدالله»
وجه سوم گفتند: منظور از این عهد همان است که خدای سبحان به وسیلهٴ انبیا از انسان تعهّد گرفت منظور از عهد همان حجّت ظاهری است همان وحی است همان اعزام انبیاست. وقتی انبیا اعزام شدند آمدن یک پیغمبر اخذ میثاق مولا از عبد است و پذیرش امّت [به] دعوت پیغمبر تعهّد سپردن است وقتی مردم نبوّت یک پیغمبر را قبول کردند؛ یعنی این تعهّد را سپردهاند [و] اگر بعد از این برخلاف وحی عمل کردند نقض عهد کردهاند پس احتمال سوم آن است که منظور از این عهد حجّت ظاهره باشد، آنچه را که خدای سبحان به وسیلهٴ وحی از مردم تعهّد گرفت و مردم با آمدن وحی ایمان آوردند و تعهّد سپردند، منظور از عهد همین خواهد بود.
٭ وجه چهارم: عهد، همان وحی خاص
قسم چهارم وجه چهارم -که در برابر این سه وجه نیست در طول یکی از این وجوه سهگانه است نه در عرض اینها- این است که، منظور از این عهد همان وحی خاصّی باشد که خدای سبحان به وسیلهٴ کتب انبیای پیشین از امم گذشته گرفته است تا به نبوّت خاتم انبیا (علیهم الصّلاة و علیهم السّلام) ایمان بیاورند.
قهراً فاسقین عبارت از آن گروه اهل کتاب خواهند بود که به پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) ایمان نیاوردهاند با این که خدای سبحان همهٴ خصوصیّات پیغمبر را در کتب انبیای پیشین بیان کرده است این یک عهد خاص است و یک تعهّدسپردگان خاص این وجه چهارم در برابر وجوه سهگانه نخواهد بود در عرض آنها نیست [بلکه] این مصداقی از مصادیق وجه سوم است در حقیقت؛ یعنی منظور از عهد، عهدالله است که به وسیلهٴ وحی از مردم گرفته شده منتها خدای سبحان به وسیلهٴ هر پیغمبری از همان امّت تعهّد میگیرد و همهٴ امم تعهّد سپردهاند، اهل کتاب هم تعهّد سپردهاند که برابر تورات و انجیل عمل کنند [و] در تورات و انجیل خصوصیّات خاتم انبیا (علیهم السّلام) آمده است و اینها که نپذیرفتهاند نقض عهد کردهاند. این وجه چهارم در طول وجه سوّم است نه در عرض وجوه سهگانه یاد شده.
پرسش ...
پاسخ: وقتی که انسان عقل را یافت خود عقل تعهّد طرفینی است، عقل میگوید: جهان مبدأی دارد؛ عقل میگوید ما مخلوق یک مبدأیم؛ عقل میگوید باید در برابر آن مبدأ خاضع باشیم و مانند آن. همین عقل تعهّد طرفینی است وحی بعد از ثبوت و روشن شدنش تعهّد طرفینی است.
٭ ردّ وجهاول از وجوه چهارگانه در معنای «عهدالله»
امّا در این وجوه یاد شده وجه اولش که مربوط به عالم ذر و ذریّه است، این در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» باید حل بشود که اصلاً عالم ذر به این معناست که خدای سبحان از صُلب حضرت آدم ذرّات ریزی را اخراج و استخراج کرد و ارواح به همان ذرات ریز تعلّق گرفتهاند و از اینها تعهّد گرفت، چنین معنایی است به نام أخذ عهد؟ یا معنای دیگری دارد؟ این معنا که از صُلب آدم (سلام الله علیه) ذرّات ریزی را خدای سبحان استخراج کرده باشد و ارواح به این ذرّات ریز تعلّق گرفته باشد و از اینها خدای سبحان تعهّد گرفته باشد، این نه تنها مطابق با عقل نیست [بلکه] مطابق با خود آیهٴ سورهٴ «اعراف» هم نیست؛ چون در سورهٴ «اعراف» ندارد که ﴿وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن آدَمَ مِن ظَهْرِهِ ذُرّیتَهُ﴾ [بلکه] دارد ﴿وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ﴾ ؛ یعنی از پشت تمام بنیآدم ذریّه اینها را استخراج کرد و از اینها تعهّد گرفت سخن از ذریّه است نه سخن از ذر و سخن از بنی-آدم از همهٴ بنیآدم است- نه از آدم. و تعلّق ارواح به یک سلسله ذرّات ریز در یک موطن و دوباره، ارواح از آن ذرّات ریز قطع علاقه بکنند این به تعبیر مرحوم شیخ طوسی (رضوان الله علیه) در تبیان یک نحوهٴ تناسخی خواهد بود .
لذا محقّقین از مفسّرین -از امامیه مخصوصاً- أخذ پیمان به این معنا را رد کردهاند؛ چون این یک نحوهٴ تناسخی خواهد بود و این تفسیرش به خواست خدا مربوط به سورهٴ «اعراف» است. چیزی که «فی نفسه» محل بحث است و راهی هم برای اثبات آن فعلاً نیست آن نمیتواند یک وجه صحیحی برای آیهٴ مبارکهٴ ﴿الَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ﴾ باشد.
٭ صحت وجه دوم از وجوه چهارگانه در معنای «عهدالله»
امّا معنای دوم ﴿الَّذِینَ یُوفونَ بِعَهْدِ اللّهِ﴾، به معنای آن تعهّد عقلی باشد، این قابل تطبیق و صحیح است. قابل تطبیق است نه به این معنا که آیه همین را میخواهد بگوید و لا غیر که حصر باشد، بلکه این «فی نفسه» قابل تطبیق و صحیح است؛ زیرا خدای سبحان وقتی که انسان را میآفریند، ممکن است از نظر جسم بعضی «ناقص‌الخلقة» باشند، بعضی «غیرمستوی‌الخلقة» باشند، ولی از نظر روح، آن که انسان است و مکلّف است هیچ نقصی در خلقت او نیست، تمام انسانهای «مستوی الخلقة» یافت میشوند.
٭ نفی نقصان از حقیقت انسان
بیان ذلک این است که جسم انسان ممکن است گوناگون باشد، بعضی «اعمیٰ» به دنیا بیایند، بعضی «اصمّ و ابکم» به دنیا بیایند، بعضی بدون انگشت به دنیا بیایند یا دارای انگشت زاید به دنیا بیایند و امثال ذلک نقص خلقت در بدن ممکن است و این نقص خلقت در بدن هم در حقیقت نقص نیست؛ چون آن که داری پنج انگشت است با آن که دارای شش انگشت است در اصول کلّی انسان یکی است، در ادراکات و اندیشه یکی است در تکلیف یکی است و مانند آن. این مواد اگر در رحم آنچنان قرار بگیرد یک صورت زائد میپذیرد؛ وگرنه یک صورت کمتر میپذیرد، این مربوط به بدنهٴ انسان است و امّا جان انسان که تکلیف متوجّه اوست و حقیقت انسان را هم او تشکیل میدهد، این نقص در او راه ندارد. خدای سبحان همهٴ انسانها را که میآفریند میفرماید: ما «مستوی‌الخلقة» خلق کردیم، فرمود: ﴿وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا﴾ ؛
٭ معنای تسویه روح
خدایی که نفس را تسویه کرده است، «مستوی‌الخلقة» خلق کرده است. «مستوی‌الخلقة» خلق کرد. یعنی چه؟ روح که جسم نیست، روح که مادّی نیست، روح که مجرّد است [و] خدای سبحان او را «مستوی‌الخلقة» خلق کرد یعنی چه؟ یعنی او را عالم و با الهام آفرید. ﴿وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا﴾. خُب؛ معنای تسویهٴ روح چیست؟ با «فاء» تفریع و تفسیر بیان کرد فرمود: ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾ ؛ هر نفسی با این سرمایه خلق شد گرچه از علوم بیرونی استفاده نمیکند مگر به تدریج از راه چشم و گوش یاد بگیرد ولی از نظر درون خدا هر کسی را با یک سرمایهای خلق کرد؛ یعنی به او روحی داد که فجور خود و تقوای خود را میفهمد ممکن است فجور و تقوای دیگران را نفهمد یا فجور و تقوایی که مربوط به نفس نیست نفهمد امّا فجور و تقوایی که مال نفس است یقیناً میفهمد و این را خدای سبحان به او الهام کرده است ممکن است صنعتها و حرفهها را نداند و بعدها یاد بگیرد؛ چه اینکه در سورهٴ «نحل» فرمود: ﴿وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً﴾ بافندگی، دامداری و مانند آن از صنعتها و حرفهها را انسان بعدها یاد میگیرد، امّا بدی و خوبی را به همراه خود دارد. الهام فجور و تقوا را به همراه خود دارد. کسی در عالم نیست که بگوید: «من بدی را نمیفهمم، خوبی را نمیفهمم» همه چیز عالم یکسان است همه بدند یا همه خوب‌اند یا هر چه به حال من گواراست خوب است و هر چه به حال من گوارا نیست بد است، این‌چنین نیست.
٭ آگاهی همه انسانها از فجور و تقوای خویش
هر کسی در طلیعهٴ فطرتش اگر این فطرت را دفن نکند، آگاه است که فجور او چیست و تقوای او چیست؟ ﴿وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا﴾ ، که تسویهٴ نفس؛ یعنی تنظیم این ساختمان مجرّد عبارت از الهام بخشیدن است اگر روح جاهل باشد ناقص است و اگر روح عالم باشد «مستوی‌الخلقة» است. خدای سبحان فرمود: ما جاهل نیافریدیم، کسی نداند تقوای او چیست، فجور او چیست، این‌چنین نیست. و گرچه در این سورهٴ «شمس» به نحو قضیّه موجبهٴ کلیّه بیان نکرد این به نحو قضیه مهمله است، این «فی الجمله» را اثبات میکند نه «بالجملة» را، امّا همین معنا را در سورهٴ «روم» به صورت «بالجملة» و قضیه موجبهٴ کلیه بیان کرد، فرمود: ﴿فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ﴾ ؛ یعنی انسانهای گذشته این‌چنین بودند، انسانهای معاصر این‌چنین هستند انسانهای آینده بشرح أیضاً [همچنین]. آنها هم این‌چنین هستند. اصلاً عوض نمیشوند که خدا یک کسی را «غیرمستوی‌الخلقة» خلق کند کسی را بیافریند که ملهم نباشد، فجور و تقوا را نداند، این‌چنین نیست: ﴿لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ﴾ نه خود خدا این دستگاه را عوض میکند؛ چون «أحسن الخالقین» [است.] [و] خیلی خوب، خلق کرد و نه دیگری توان تعویض دارد نه غیر خدا قدرت تبدیل دارد و نه خود خدا عوض میکند امّا خدا عوض نمیکند؛ چون «أحسن الخلقة» است، دیگری هم که توان این کار را ندارد؛ لذا گاهی تبدیل را نفی میکند، گاهی مبدِّل را نفی میکند به عنوان نفی جنس گاهی میفرماید: ﴿لاَ مُبَدِّلَ﴾ گاهی میفرماید: ﴿لاَ تَبْدِیلَ﴾ . کلمات حقّ همین موجودات تکوینی‌اند.
٭ عدم سکوت عقل در برابر حالات مختف انسان
بنابراین این تعهّد فطری را خدای سبحان از هر انسانی گرفت عقل به انسان میگوید چیزی را که میدانی بد است انجام نده چیزی را که میدانی خوب است انجام بده، چیزی را که نمیدانی از وحی بپُرس عقل آرام و خاموش نیست، در هیچ جا عقل بدون فتوا نیست. عقل ساکت نیست عقل آنجا که میگوید «من نمیدانم» میگوید «من حکم میکنم که از شرع بپرس». عقل یک چنین قاضی درونی است، دستور او و فتوای او همیشه روشن است بعضی از امور است که جزء مستقلاّت عقلی است از قبیل حسن عدل و قبح ظلم و امثال ذلک.
بعضی از چیزهاست که عقل نمیداند، امور جزئیّه را عقل نمیداند، چگونه عبادت کند؟ چگونه اطاعت کند؟ نمیداند. در آنجا میگوید: برو از وحی بپرس، نه آرام بنشین نه پبش خودت سخن بگو [که] این را هم عقل میگوید؛ پس عقل همواره دارد نور میدهد. این‌چنین نیست که در یکجا عقل تاریک باشد و خاموش باشد، مگر کسی با هوس جلوی این نور را بگیرد؛ وگرنه عقل -مادام که عقل است- مرتّب ارشاد میکند و فتوا میدهد. جایی را که خودش بلد است می«گوید راهش این است»، جایی که بلد نیست میگوید کسی که بلد است وحی است و لا غیر، برو از او بپرس و این عهد الهی است، خاصیّت عقل این است.
٭ اخذ تعهد فطری خداوند از انسان
و اگر خدای سبحان این الهام را به نام فطرت، به نام عقل فطری به هر کسی مرحمت کرده است، این عقل عملی و این بینش را به هر کسی مرحمت کرده است از او تعهّد گرفته است. اگر کسی بر خلاف فتوای این عقل عمل کند، این نقض عهد کرده است و این عقل همان است که در بسیاری از جوامع روایی روی او تکیه شده است. اینکه گفته شد «العقل ما عبد به الرّحمن» این عقل است، نه آن عقل به معنای جهانبینی؛ آن عقل به معنای جهان‌بینی یک نحوهٴ اندیشه است، آن کاری به عمل ندارد آنکه به انسان دستور میدهد، فتوا میدهد که این کار بکن وادار میکند که انسان این کار را انجام بدهد، این عقل عملی است عقل عملی همان نیروی فرمانرواست، آن قوّهٴ مجریه است؛ این قوهٴ مجریه، یک سلسله آگاهیها را خدای سبحان به او داد که او مسئول اجرای همان مواد الهامی است. روی این عقل است که کتاب و سنّت خیلی تکیه میکند و آن عقل در برابر تفکّر و اندیشه و جهانبینی، همه و همه زمینه است برای اینکه «العقل ما عبد به الرّحمن» شکوفا بشود. علم برای آن است که انسان نیروی اجرایی پیدا بکند و در دستگاه خود عمل کند وگرنه بداند و عمل نکند یک جهلی بیش نخواهد بود همان «ربّ عالم قد قتله جهله» در بیانات حضرت امیر (سلام الله علیه) است که «لا تجعلوا علمکم جهلاً و یقینکم شکّاً إذا علمتم فأعملوا و إذا تیقّنتم فأقدموا» بسیاری از این عقل که در کتاب و سنّت آمده است عقل عملی است یعنی آن قدرتی که در انسان نیروی اجرایی باشد رییس قوهٴ مجریه در انسان عقل عملی است. آن اندیشهها را عقل نظری به عهده میگیرد و هر دو بالی‌اند برای انسان هر چه انسان ضعیفتر باشد، فاصلهٴ این دو بال از یکدیگر بیشتر است تا به جایی میرسد که اصلاً یکی هست و دیگری نیست و هر چه قویتر باشد، فاصلهٴ این دو بال کمتر است تا به جایی میرسد که یکی عین دیگری است.
٭ عینیت عقل نظری با عقل عملی در انسانهای متکامل
در انسانهای متکامل عقل نظریشان عین عقل عملی است جدا نیست درافراد ضعیف از یکدیگر فاصله دارند تا برسند به جایی ممکن است یکی باشد و اصلاً دیگری نباشد مثل سمع و بصر است [که] سمع و بصر در موجودات دانی غیر از هم‌اند، به قدری غیر از هم‌اند که ممکن است یکی باشد و دیگری نباشد امّا در مراحل عالی آن موجود کامل هم سمیع است هم بصیر؛ سمعش عین بصر است نه اینکه یکجا جای چشم باشد جای دیگر جای گوش باشد. در موجودات نازل، ممکن است سمع و بصر آن چنان از هم جدا باشند که یکی باشد و دیگری اصلاً نباشد یا ضعیف باشد، یا اصلاً هیچ کدام نباشد؛ یعنی ممکن است یک کسی نابینا و ناشنوا باشد یعنی نه سمع داشته باشد؛ نه بصر، یا هر دو را دارد، منتها ضعیف یا یکی ضعیف است دیگری قوی یا هر دو قوی است، اقسامی دارد.
٭ تفاوت انسانها در بهره‌مندی از عقل نظری و عملی
عقل نظری و عقل عملی هم در انسانهای متوسّط این‌چنین است، گاهی ممکن است انسان فاقد هر دو باشد مثل آدم جاهل فاسق. که نه میفهمد و نه عمل میکند، گاهی ممکن است عقل نظری باشد [و] عقل عملی هم نباشد؛ مثل عالم فاسق. یا ممکن است عقل عملی باشد و عقل نظری نباشد؛ مثل مقدّس و زاهدی که نمیداند چه بکند، هر چه به او بگویند انجام میدهد آدم خوبی است، امّا نمیداند چه بکند. از همهٴ اینها قویتر کسی است که خوب میفهمد و خوب هم عمل میکند هر دوی این عقل نظری و عقل عملی جزء قوای روح انسانی‌اند که خدای سبحان به انسان مرحمت کرده است و هر کدام به نوبهٴ خود صفحهای از صفحات میثاق و تعهّد مشترک عبد و مولاست و اگر کسی بر خلاف این تعهّد عمل کرده است نقض عهد کرده است، این درست است.
پرسش ...
پاسخ: آنها برای روح قوایی قایل‌اند که مرتبهٴ عالیه قوهٴ روح همان عقل نام دارد.
٭ احتمال سوم: منظور از عهد، همان وحی الهی
احتمال سوم این بود که منظور از عهد همان وحی الهی باشد که خدای سبحان به وسیلهٴ انبیا از مردم گرفته است وحی یک تعهّدی است بین انسان و خدای سبحان. وقتی خدای سبحان وحی فرستاده است و مردم وحی را شناختند و پذیرفت‌اند یعنی تعهّد سپردند. اگر کسی بر خلاف وحی عمل کرد نقض عهده کرده است آن‌گاه این نقض عهد، خواه در محدودهٴ همان اموری باشد که عقل میفهمد، مثل خوبی عدالت و بدی ظلم، یا اموری باشد که عقل نمیفهمد؛ مثل بسیاری از فروع جزئیه که عقل درک نمیکند که فلان کار را باید انجام داد و فلان کار را نباید انجام داد، فلان عمل را در فلان روز بایدانجام داد یا فلان کار را در فلان وقت نباید انجام داد. روزه که این همه فضیلت دارد و «جُنّة من النّار» است در سایر روزها یا واجب است یا مستحب و در عیدین حرام است اینها را عقل چه میفهمد؟ وقتی که به وحی سر سپرد و ایمان آورد، اگر بخواهد بر خلاف دستور وحی عمل کند نقض عهد کرده است؛ یعنی تعهّدی که سپرد نقض کرده است.
و چون تفسیر چهارم و وجه چهارم در طول وجه سوّم است، در عرض وجوه سهگانهٴ قبلی نیست؛ بنابراین آن بحث جدایی ندارد.
٭ عهد‌های شرعی و عقلی در قرآن
قرآن کریم همهٴ اینها را در موارد مختلف به عنوان عهد میداند؛ بعضی از امور را به عنوان عهد عقلی [و] بعضی از امور را به عنوان عهد شرعی میداند، میگوید ما از یک عدّه عهد گرفتهایم، اینها نقض عهد کردند. در مسایل وحی و شرعی خدای سبحان افراد را به دو گروه تقسیم میکنند میفرماید: بعضی به عهدشان وفا میکنند، بعضی به عهدشان وفا نمیکنند.
٭ نمونه‌ای از تعهد مسلمانان در حمایت از حریم اسلام
در سورهٴ «احزاب» این جریان را مطرح کرد، فرمود: اینها که مسلمان شدند تعهّد سپردند که به دستور اسلامی از حریم اسلام حمایت کنند که اگر محدودهٴ اسلام آسیب دید، اینها برخیزند [و] دفاع کنند، این تعهّدی بود که در برابر ایمان به خدا سپردند. بعضی این عهد را نقض کردند و پشتسر گذاشتند، بعضی این عهد را وفا کردند. این آیهٴ مبارکهٴ ﴿مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ﴾ این عِدل آیهٴ دیگری است در همین آیهٴ پانزده سورهٴ «احزاب» که ﴿وَلَقَدْ کَانُوا عَاهَدُوا اللَّهَ مِن قَبْلُ﴾ منتها این آیهٴ دوم معروف است و آیهٴ اول کمتر معروف است. آیهٴ دوم را شهدای ما معروف کردند و آیهٴ اول کمتر معروف است خدای سبحان در سورهٴ «اعراف» مردم را به دو قسمت تقسیم کرده است فرمود بعضی تعهّد سپردهاند از اسلام حمایت کنند، ولی خانه نشستند؛ بعضی تعهّد سپردند که از اسلام حمایت کنند، به صحنه آمدند و شهید شدند، هر دو را نقل میکند. دربارهٴ کسانی که نقض عهد کردند آیهٴ پانزده سورهٴ «احزاب» این‌چنین است.
٭ اهمیت پیروزی اسلام در جنگ «احزاب»
جنگ احزاب -را عنایت دارید- جنگی بود که بیگانه تجاوز کرد و به مدینه حمله کرده بود. در همان جنگ بود که اگر خدای ناکرده -آنها پیروز میشدند، اساس اسلام برچیده میشد و هیچ نامی دیگر از اسلام نبود و در همان جنگ بود که رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) دربارهٴ ضربت حضرت امیر (سلام الله علیه) فرمود: «ضربة علیّ یوم الخندق أفضل من عبادة الثّقلین» . گاهی میشود که یک شمشیر زدن از عبادت اولین و آخرین بالاتر است، نه به خاطر اینکه حضرت امیر در اینجا خلوص فراوان داشت، کدام کار حضرت امیر با خلوص نبود؟! کارهای دیگر حضرت امیر یا بالاتر از این بود یا [در] همین سطح بود.
٭ حضرت علی (علیه‌السلام) مصداق کامل «وجه‌الله»
خلوصی که در نوع کارهای حضرت امیر (سلام الله علیه) بوده است، آن کسی که جزء بندگان مخلَصِ باشد همهٴ کارهایش این‌چنین است. آن ﴿إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ﴾ مگر کمتر خلوص داشت و خلوصش کم بود؟! آن که سه روز روزه میگیرد و نان خود را به یک کافر میدهد. اینکه فرمود: ﴿وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَیَتِیماً وَأَسِیراً﴾ ، سه شب با آب خالص افطارکردن و سهمیّهٴ افطاری خودشان را به سائل دادن، ظاهرش این است که آن اسیر کافر بود؛ چون این جریان در مدینه اتّفاق افتاد و یکسری از آیات سورهٴ «هل أتی» هم در مدینه نازل شد و در مدینه که مسلمان اسیر نداشتیم در مدینه هر که بود آزاد بود، مسلمین مدینه که در اسارت کسی نبودند اینکه فرمود: ﴿وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَیَتِیماً وَأَسِیراً﴾ ظاهرش همان اسیر کافر بود. آن مسکین و یتیم ممکن است مسلمان و غیر مسلمان باشند، امّا آن اسیر ظاهرش کافر بود؛ برای این که زمان قدرت حکومت اسلامی بود و در مدینه یک مسلمانی به اسارت نرفته بود. این البته فرض دارد که یک کافری اسیر شده [و] آمده در مدینه، در اسارت مسلمین بود و بعداً اسلام آورد، امّا بالاخره مصداق روشنش همان کافر است، خُب؛ اگر کسی این فداکاری و گذشت را دارد و آن همه تجلیل را خدای سبحان در سورهٴ «هل أتی» از این خاندان به عمل میآورد که اینها این‌چنینند که میگویند: ﴿إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ﴾ لوجه الله کار میکنند ﴿لاَ نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاءً وَلاَ شُکُوراً﴾ اخلاص این علم کم نیست؛ پس نمیتوان گفت به خاطر اینکه حضرت امیر در جریان جنگ خندق اخلاصش زیاد بود حضرت کارش چون جزء بندگان مخلص است، همواره با اخلاص است، مخصوصاً کارهایی که باعث آیات نزول سورهٴ «هل أتی» است. کار از این خاندان که [مخلص] محض‌اند، خالص است امّا، تا کار چه کاری باشد.
٭ امّت اسلام، و امداد رشادتهای حضرت علی (علیه‌السلام)
یک وقت است که اساس دین در خطر است، اگر اساس دین در خطر است؛ پس یک شمشیر باعث حفظ همان دین است اگر حفظ همان دین است؛ پس همهٴ ما الان در کنار سفرهٴ حضرت امیر نشستهایم و این‌چنین نیست که حالا، حضرت یک کاری کرده است ما هم یک کار دیگر کردیم، منتها او پیشگام باشد، این‌چنین نیست.
اگر میگویند «شجرهٴ طوبا» اصلش در خانهٴ علی‌بن‌أبی‌طالب است و تمام خانههای مؤمنین از شاخههای شجرهٴ طوبا برخوردارند و هر کسی میوهای دارد از شجرهٴ طوباست و اصل این شجرهٴ طوبا در خانهٴ علی‌بن‌أبی‌طالب است؛ چه اینکه اصل این شجرهٴ طوبا در خانهٴ رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) است؛ چه اینکه خانهٴ علی (علیه السلام) و خانهٴ رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در قیامت یکجاست، سرّش آن است که در حقیقت اینها این سفره را پهن کردند لذا فرمود: «ضربة علی یوم الخندق أفضل من عبادة الثّقلین» ؛
٭ سرّ برتری مداد و مرکب عالم از خون شهیدان
گرچه «مداد العلماء أفضل من دماء الشهداء» ، امّا در جریان عادی این‌چنین است؛ یعنی در جریان عادی مداد عالم و مرکّب عالم، أفضل از دمای شهید است، اگر جهات دیگری در کار نباشد؛ برای اینکه آن مداد، آن گفتن، آن نوشتنهاست که بالاخره افراد را متدیّن میکند و به جبههها اعزام میکند؛ این نقش را دارد. امّا آن خونی که این مدادها را هم به راه انداخت، آن شمشیری که این قلمها را به دست صاحبان قلم داد، آن شمشیر اصل است. لذا فرمود: «ضربة علی یوم الخندق أفضل من عبادة الثّقلین» گاهی عبارت این‌چنین است.
٭ بازگشت به بحث (اهمیت پیروزی اسلام در جنگ «احزاب»)
جنگ احزاب این طور بود؛ یعنی به حق جریان اسلام و کفر بود لذا وقتی حضرت امیر (سلام الله علیه) در برابر عمروبن‌عبدود قرار گرفت، حضرت فرمود: «برز الإیمان کلّه إلی الکفر کلّه» یعنی الآن فقط جنگ این دو تن نیست، او که رفت اصلاً اسلام میرود. اگر علی‌بن‌أبی‌طالب ـ معاذ الله‌ـ در آن صحنه شهید میشد اصلاً اسلام رفته بود؛ لذا حضرت فرمود: «برز الإیمان کلُّهُ إلی الکفر کلِّهِ» مبالغه که در کلمات اینها نیست، اینها که شاعر نیستند که از باب «أحسنه»، «اکذبه» ببافند: ﴿وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا یَنبَغِی لَهُ﴾ ، حرفهای خیالبافی شاعرانه اصولاً در حرم وحی راه ندارد.
- اقسام متعهّدان
٭ نقض عهد عده‌ای از مردم برای شرکت در جهاد
در چنین موقعیّتی مردم به دو قسمت تقسیم شدند عدّهای نقض عهد کردند؛عدّهای عهدشان را وفا کردند. در همین جریان جنگ احزاب میفرماید: ﴿وَلَقَدْ کَانُوا عَاهَدُوا اللَّهَ مِن قَبْلُ لاَ یُوَلُّونَ الأَدْبَارَ﴾ اینها قبلاً تعهّد سپردهاند که اگر دشمن حمله کرد رو برنگردانند. وقتی مسلمان شدند «بما جاء به النبیّ» سر سپردند؛ یعنی تعهّد سپردند که در جنگ و صلح تابع رهبری پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشند این تعهّد را سپردهاند: ﴿وَلَقَدْ کَانُوا عَاهَدُوا اللَّهَ مِن قَبْلُ﴾ که چه کنند؟ که بمانند [و] صحنه را ترک نکنند که ﴿لاَ یُوَلُّونَ الأَدْبَارَ وَکَانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُولاً﴾ امّا متأسفانه صحنه را ترک کردند.
٭ افشای بهانه جویی مردمازعدم شرکت در جنگ «احزاب» توسط خدای سبحان
آن گاه خدای سبحان به پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید: به اینها بگو ﴿قُل لَّن یَنفَعَکُمُ الْفِرَارُ إِن فَرَرْتُم مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَإِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلاَّ قَلِیلاً﴾ حالا از قتل یا از مرگ فرار کنید بالاخره چند صباحی بیشتر نمیمانید. این‌چنین نیست که حالا از مرگ نجات پیدا کنید و این فرار هم به حال شما نافع نیست: ﴿لَّن یَنفَعَکُمُ الفِرَارُ﴾ «فرار» نه به معنای اینکه انسان برود در جبهه و بعد گریز داشته باشد در خانه نشستن فرار است. فرار یعنی نرفتن نه یعنی رفتن و برگشتن. چون اینها نرفته بودند اصلاً اینها صحنه را ترک کرده بودند. بهانهٴ اینها این بود که خانهٴ ما تنهاست ما اطراف مدینه خانه ساختیم هنوز دیوار ندارد هنوز در و پیکر درستی ندارد ﴿یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِن یُرِیدُونَ إِلاَّ فِرَاراً﴾ این را خدای سبحان پردهبرداری کرد، افشاگری کرد. فرمود: پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) اینها میگویند: خانهٴ ما در آخر شهر است، هنوز در و پیکر درستی ندارد و بچهها تنها هستند و سرپرست نداریم، اینها بهانه است. مگر حافظ بچه‌ها ماییم. اگر دین در خطر است، حافظ خانه ماییم فرمود: اینها چه چیزی میگویند که خانهٴ ما در و پیکر ندارد، ما آخر محل خانه ساختهایم!
در همین سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» آیهٴ سیزده این است که ﴿ویَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِّنْهُمُ النَّبِیَّ﴾ ، عدّهای از پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) اجازه میخواهند که به جبهه نروند، چرا؟ برای اینکه ﴿یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ﴾ خانههای ما در آخر محل ساخته شد و در و پیکر ندارد وضع ما روشن نیست. خدا میفرماید: ﴿وَمَا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِن یُرِیدُونَ إِلاَّ فِرَاراً﴾؛ اینها نمیخواهند بیایند این جبهه‌نرفتن را قرآن فرار میداند، این فرار از «زحف» است و جزء معاصی کبیره است این طور نیست که اگر کسی وارد میدان شد و گریخت، آن فرار از زخف باشد؛ البتّه او مصداق روشن فرار از زحف است، امّا همین را که انسان حاضر نیست به جبهه برود -مخصوصاً در شرایط کنونی- فرار از جبهه تلقّی میشود، فرمود: ﴿إِن یُرِیدُونَ إِلاَّ فِرَاراً﴾ ، پس آیهٴ پانزده سورهٴ «احزاب» این است که عدهای تعهّد سپردند و این عهد را رعایت نکردند.
٭ وفای به عهد عده‌ی از مردم برای شرکت در جنگ «احزاب»
در همین سورهٴ «احزاب» آیهٴ ٢٣ -همان آیهٴ معروف- که؛ ﴿مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ﴾؛ بعضی از مؤمنین مردانی‌اند که به تعهّدشان صادقانه وفا کردند تعهّد سپردند که در برابر رهبری پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) تسلیم باشند، تسلیم شدند، روز صلح، اهل اصلح باشند؛ روز جنگ، اهل جنگ باشند. تعهّد سپردند و صادقانه به عهدشان وفا کردهاند: ﴿صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ﴾، رفتند به میدان، یا پشت جبهه را حفظ کردند، آمادگی را اعلام کردند بعضی نوبتشان بود، رفتند شهید شدند [و] بعضی هم منتظرند در نوبت‌اند ﴿فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ﴾ ؛ بعضیها رفتند دینشان را دادند «نحب» آن نذر لازم را میگویند؛ یعنی این رفتن جبهه را قرآن «نحب» میداند؛ یعنی نذر لازم. این گروه، نه تنها به اصل عهدهای متعارف عمل میکنند، بلکه این مسئله حضور در جبههها را هم «نحب» میدانند؛ یعنی نذر لازم. اینها رفتند قرضشان را دادند، دینشان را ادا کردند؛ حالا یا پیروز شدند یا شهید شدند.
٭ اهمیت حفظ خلوص نیّت در جهاد
این طور نیست که ثواب یک سرباز فاتح کمتر از یک سرباز شهید باشد. آن سرباز فاتح هم اگر آن خصلت خلوصش را حفظ بکند، اگر جلوتر از شهید نباشد کمتر از او نیست. این‌چنین نیست که همهٴ ثوابها برای کسی است که بمیرد خُب، نشانهاش هم جریان حضرت امیر (سلام الله علیه) است؛ فرمود: این پیروزی از عبادتهای «ثقلین» بالاتر است دربارهٴ شهادت او که این گفته نشد که «شهادت علی‌بن‌أبی‌طالب أفضل من عبادة الثّقلین» او هم جزء برجستهترین فضایل است، امّا شهادت او اگر رنگ و طعمی دارد به برکت این پیروزی اوست. شهادت او را پیروزی او شکوفا کرد، حتی شهادت او هم محصول پیروزی اوست.
٭ وجود فضیلت در تمامی مراحل جهاد
در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» هم بسیاری از مواردی را ذکر میکند که هر جا پیشرفت میکنید، تپّهای را میگیرید، کوهی را میگیرد: ﴿لاَیَنَالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَیْلاً إِلاَّ کُتِبَ لَهُم بِهِ عَمَلٌ صَالِحٌ﴾ ؛ هر مقداری که پیشروی دارید، عمل صالح است. تیری میزنید، عمل صالح است این طور نیست اگر کسی جانباز انقلاب بود، حتماً باید تیر بخورد تا ثواب ببرد، تیرزدن ثواب ندارد، این‌چنین نیست. برای نوع این مراحلی که رزمندهٴ پیروز در پیش دارد، لحظه به لحظه آیات سورهٴ «توبه» فضیلت ذکر کرده است، فرمود: غنیمتی که میگیرد، همین غنیمت گرفتن فضیلت است: ﴿وَلاَیَطَأُونَ مَوْطِئاً یَغِیظُ الکُفَّارَ لاَیَنَالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَیْلاً إِلاَّ کُتِبَ لَهُم بِهِ﴾ ، یک قدم که پیشروی میکنند فضیلت دارد.
٭ مقام والای شهادت، مرهون پیروزی حضرت علی (علیه‌السلام) در جنگ احزاب
ما در اسلام چنین چیزی نداریم که مثلاً کشته‌شدن و مردن و شهادت فضیلت باشد پیروزی و فتح و غلبه فضیلت نباشد آن هم این نمونه که دربارهٴ حضرت امیر است، دربارهٴ هیچ شهادتی نیست که مثلاً شهادت فلان شهید «أفضل من عبادة الثّقلین» چون اگر شهادت شرفی دارد به برکت همان پیروزی حضرت امیر در جریان أحزاب است.
در این قسمت فرمود: ﴿فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ﴾ ؛ بعضیها رفتند «نحب»شان را دادند دینشان را ادا کردند ﴿وَمِنْهُم مَّن﴾ ؛ بعضی هم منتظر نوبت‌اند ﴿وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً﴾ ؛ نه آن پیشگامانی که رفتند و دینشان را ادا کردند پشیمان‌اند و نه این افرادی که در نوبت‌اند و میخواهند بروند پشیمان‌اند نه آنها که جبهه را کمک کردند [و] نه آنها که پشت جبهه [بودند]، هیچ کدام پشیمان نشدند و آن تصمیم را عوض نکردند و آن عهد را تبدیل نکردند که اگر تبدیل میکردند نقض عهد بود: ﴿وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً﴾.
٭ تعهد متقابل بین انسان و خدای سبحان
خدای سبحان عهدی را که از ما گرفت، گرچه به گروه دیگر خطاب کرد امّا شامل حال همهٴ تعهّد سپردههاست، فرمود: ﴿أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُم﴾ ؛ شما به عهدم وفا کنید من هم به عهدم وفا میکنم. معلوم میشود یک تعهّد متقابلی است بین عبد و مولا همان طوری که انسان به خدای سبحان تعهّد سپرد، خدای سبحان هم به انسان تعهّد دارد در مقام عمل.
٭ عهده یکی از بهترین نشانه‌های رحمت خاصه خدای سبحان
یکی از بهترین نشانههای رحمت خاصه حق این است که به ما اجازهٴ عهد دادند که با خدا عهد ببندیم. عهد یک امر طرفینی است؛ همان طوری که نذر یک تعهّد خاصّی است، یمین یک تعهّد خاصّی است عهد یک تعهّد خاصّی است. بزرگان در این زمینه رسالههایی دارند؛ بعضی برای خودشان تعهّداتی دارند در زندگی من عهد کردم این کار را نکنم، ... بعضی از بزرگان -وقتی سرگذشتشان را مطالعه میکنید- رسالهٴ عهدیّه دارند؛ عهد کردم که فلان کار را نکنم؛ عهد کردم که خودم را به قصّه سرگرم نکنم، آنها که تفکّر عقلی دارند عهدشان این است. من عهد کردم که قصّه نخوانم؛ چون قصّه انسان را با تفکر عقلی مأنوس نمیکند؛ انسان را داستانسرا میکند، فکر را کمی نازل بار میآورد یک ریاضیدان هرگز نمیتواند خودش را به قصّه سرگرم کند؛ چون بار فکری قصّه کم است، آنها این‌چنین‌اند؛ عهد کردم که فلان کتابها را نخوانم، در این رشته کار کنم نماز شبم ترک نشود، روزی یک مقدار قرآن بخوانم این عهدی است که بزرگان داشتهاند؛ رسالهٴ عهدیّه هم مینوشتند. تعهّدات مشترک بین عبد و مولا برقرار بود.
٭ وفای به عهد، از برجسته‌ترین خُلقهای فعلی خداوند متعال
و خدای سبحان هم به اصل کلّی در قرآن وعده داد، فرمود: اگر به عهدتان وفا کردید من به عهدم وفا میکنم، فرمود: ﴿أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُم﴾ ، خُب؛ دربارهٴ شهدا فرمود: ﴿فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ﴾ ؛ فرمود: اینها عهدشان را وفا کردند. خُب، خدا به عهدش وفا کرد؟ آری، فرمود: ﴿وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ﴾ ، آنها پیش من‌اند، من به عهدم وفا کردم. آنها تعهّد سپردند [که] صحنه را ترک نکنند [و] به عهدشان وفا کردند: ﴿فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ﴾، من هم به عهدم وفا کردم اینها را مهمان خاصّم کردم. اگر در یکجا به عنوان اصل کلّی فرمود: ﴿أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُم﴾، نمونههای خاصّش هم ذکر کرد. کسانی که به عهد خدا عمل کردند چه کسانی بودند و خدای سبحان دربارهٴ آنها به عهد خودش عمل کرد، چه کرد؟ همه را گفت. اگر اینها را نگفته باشد که کتاب نور نیست.
٭ نوربودن سراسر قرآن
کتاب وقتی نور است که همه نقاط مسئله را روشن بکند که روشن کرده است، یعنی در سراسر قرآن جای ابهام نیست، منتها ما باید دستی به چشم بکشیم که گرد و غبار کنار برود [و] ببینیم نه اینکه باید آیات را کند و کاو بکنیم که گرد و غبار از آیات کنار برود تا آیه روشن بشود.
اگر خدای سبحان فرمود: سراسر قرآن نور است یعنی هیچ جایش ابهام ندارد، کمرنگ و تاریک نیست [و] اگر غباری هست در چشم اندیشهٴ ماست؛ پس همهٴ خصوصیّات را بیان کرده است.
دربارهٴ این گروه فرمود: اینها تبدیلی روا نداشتند نه آنها که «نحب»شان را ادا کردند، نه اینها که منتظر نوبتند که «نحب»شان را ادا کنند و به عهدشان وفا کنند، هیچکدامشان تبدیل نکردند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»

قطعات

  • عنوان
    زمان
  • 43:20

مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

    تاکنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

پایگاه سخنرانی مذهبی