display result search
منو
تفسیر آیه 26 سوره بقره - بخش دوم

تفسیر آیه 26 سوره بقره - بخش دوم

  • 1 تعداد قطعات
  • 41 دقیقه مدت قطعه
  • 111 دریافت شده
درس آیت الله جوادی آملی با موضوع تفسیر آیه 26 سوره بقره - بخش دوم
- خلقت اشیاء عندالله از بزرگ و کوچک یکسان است
-ایمان و عمل صالح
- حوزه اختیار انسان
- هدایت و اضلال پاداشی

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
﴿إِنَّ اللّهَ لاَ یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَأَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا فَیَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللّهُ بِهذَا مَثَلاً یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَیَهْدِی بِهِ کَثِیراً وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِینَ﴾
مطالبی که در این کریمه مطرح بود یکی پس از دیگری عنایت فرمودید دربارهٴ مَثَل اگر کسی اعتراض کند که خدای سبحان چرا مَثَل ذکر میکند یا به این امور مَثَل ذکر میکند؟ این اعتراضها وارد نیست؛ برای اینکه کلام فصحا مشحون به تمثیل است این اعتراض کننده یا کافر است یا جزء اهل کتاب هست و یا مسلمان، مسلمان که به خود اجازه این اعتراض را نمیدهد؛ اهل کتاب هم وقتی به کتاب آسمانی خودشان مراجعه کنند میبینند در تورات و انجیل مَثَل فراوان است. هم در تورات و انجیلی که فعلاً در دسترس هست مَثَل هست؛ هم خدای سبحان امثال تورات و انجیل را بیان میکند، میفرماید: داستان اینها در تورات چنین است داستان اینها در انجیل آنچنان است و مانند آن و اگر اهل کتاب نبود [و] جزء کفّار بود، بالاخره کفّار در جاهلیّت «سبعهٴ معلّقه» و امثال آن داشتند که پُر از امثال است اصولاً کلام فصحا برای تبیین آن مطالبشان با امثال آمیخته است. این طور نیست که در کلام فصیح مَثَل راه نداشته باشد؛ پس اعتراض اینکه خدای سبحان چرا مَثَل یاد میکند، به هیچ وجه روا نیست. اگر معترض مسلمان باشد به خودش اجازه چنین اعتراضی نمیدهد اگر اهل کتاب باشد که در کتابهای آسمانی آنها تمثیل هست و اگر کافر مطلق باشد هم که در قصائد فصحا و بلغای جاهلیّت مَثَل فراوان است دربارهٴ اهل کتاب در پایان سورهٴ «فتح» آیهٴ ٢٩ [می‌فرماید]: ﴿مُحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً سِیَماهُمْ فِی وُجُوهِهِم مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِی الإِنجِیلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَی عَلَی سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِیماً﴾؛ خدای سبحان برای مؤمنین راستین چه در تورات و چه در انجیل مَثَل ذکر کرده است؛ پس اگر کسی اهل کتاب باشد، نمیتواند بگوید فایدهٴ تمثیل چیست؟ چون در خود کتابهای آسمانی آنها مَثَل هست و آنها نمیتوانند دربارهٴ این اعتراض کنند، بگویند که شما آنچه را که به تورات و انجیل نسبت دادید، در تورات و انجیل نیست؛ چون در بعضی از بخشها خدای سبحان صریحاً فرمود: ﴿فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ﴾ ؛ آن مقداری از تورات که مانده است همان را هم بیاورید و تلاوت کنید ببینیم درست میگوییم یا نه، این در قرآن هست که ﴿فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ﴾.
بنابراین جا برای اینکه نسبت به اصل تمثیل اعتراض بشود نیست.
٭ عدم اشکال در تمثیل قرآن به اشیای حقیر
و امّا اگر کسی بگوید مَثَل خوب است، تمثیل سودمند است امّا تمثیل به اشیای حقیره مناسب نیست این اعتراض کننده باید دقّت کند که کوچکی و بزرگی در جثّه نیست زیرا از امام صادق (سلام الله علیه) رسیده است که همهٴ مزایای آفرینش که در فیل هست در پشه هست به اضافه دو شاخک (مَثَلاً) که خدای سبحان این شیء لطیف و دقیق را آفریده است ؛ پس اگر یک حیوانی هیکلش بزرگ بود و یک حیوانی جثّهاش ریز نباید گفت یکی حقیر است یکی غیر حقیر.

ثالثاً؛ اگر بعضی کوچک‌اند [و] بعضی بزرگ، این حقیر بودن و غیر حقیر بودن یک امر نسبی است که نسبت به یکدیگر یکی کوچک است، یکی بزرگ [و] یکی عظیم است، دیگری حقیر امّا نسبت به خدای سبحان همه یکسان‌اند. این طور نیست که بعضی از کارها و چیزها نسبت به خدا حقیر باشد [و] بعضی عظیم باشد. ما ممکن است که دو جور کار بکنیم یکی کار کوچک [و] یکی کار بزرگ؛ ممکن است که بعضی از کارها برای ما سنگین باشد [و] بعضی از کارها برای ما سبک، ولی دربارهٴ خدای سبحان فرض ندارد که یک کاری برای خدا سنگین باشد [و] یک کاری برای خدا سبک؛ چون در برابر قدرت مطلقه همه علی‌السواء‌ هستند؛ همان طوری که در مسائل علمی همهٴ معلومات پیش خدا علی‌السواء است در مسائل عملی هم همهٴ مقدورات پیش خدا علی‌السواء است.
٭ معنا ناشتن «سخت» و «آسان» در برابر قدرت طلقه خدای سبحان
بیان ذلک این است که؛ اگر یک کسی علمش کسبی باشد او بدیهی را آسانتر از نظری میفهمد مطلب هر چه سادهتر باشد او بهتر درک میکند و هر چه پیچیدهتر باشد او با دشواری درک میکند. مطلب نظری و ضروری برای یک انسان فرق میکند ولی اگر کسی علمش نامحدود و ذاتی بود فرض ندارد که انسان بگوید «این موجود مسائل بدیهی را بهتر از مسائل نظری میفهمد»؛ چون همه پیش او علی‌السواء معلوم‌اند. این‌چنین نیست که مسائل مشکل را خدا به دشواری بداند و مسائل آسان را به سهولت. مشکل و آسان هر دو پیش خدا علی‌السواء است در مسائل عملی هم این‌چنین است. خدای سبحان که یک ذرّه مبثوث فی الهواء را میآفریند با نظام آفرینش یا کرهٴ زمین را خلق میکند، این جور نیست که دربارهٴ آفرینش زمین مقداری خسته بشود امّا یک ذرّهای که میخواهد خلق کند مَثَلاً خسته نشود، این‌چنین نیست.
٭ آسان‌بودن هر کارهای عالم نزد خداوند متعال
دو نمونه خدا در قرآن ذکر میکند که میفرماید: هر دو پیش ما آسان است: یکی قبض ظلّ و یکی برداشتن بساط سماوات و أرض. دربارهٴ قبض ظل میفرماید: وقتی آفتاب تابید [و] طلوع کرد این شاخص یک سایهای دارد و چیزی سبکتر از سایه نیست که سایه در حقیقت نزدیک لا شیء است، آنجایی که نور نتابید و این شاخص نگذاشت که نور بتابد آن قسمت را میگویند «ظل»؛. وگرنه ظل یک امر وجودی به آن معنا در خارج نیست همین سایه را خدای سبحان در قرآن به خود نسبت میدهد میفرماید: ﴿ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً﴾ ؛ ما این سایه را به طرف خودمان قبض میکنیم؛ یعنی آفتاب را میآوریم بالا، وقتی آفتاب بالای شاخص تابید این سایه یا کم میشود یا از بین میرود، اگر ﴿یَسِیراً﴾ به معنای «سهلاً» باشد؛ پس فرمود: ما سایه را به آسانی جمع میکنیم؛ یعنی وقتی سیر شمس آمد بالای سر این شاخص بالاخره این سایه یا از بین میرود یا کم میشود که ﴿ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً﴾ این دربارهٴ سایه که کاری کوچکتر از سایه فرض نمیشود.
و درباره حشر اکبر که برچیدن نظام آسمان و زمین است و کاری هم از این مهمتر فرض نمی‌شود میفرماید: ﴿ذلِکَ حَشْرٌ عَلَیْنَا یَسِیرٌ﴾ ، ﴿حَشْرٌ﴾ معنایش برچیدن تمام نظام سماوات و أرض است؛ یعنی همهٴ منظومههای شمسی و زمین را در هم کوبیدن: ﴿فَدُکَّتَا دَکَّةً وَاحِدَةً﴾ و همهٴ انسانهای -«من الأوّلین و الآخرین»- را یکجا جمع کردهاند این میشود حشر. که ﴿إِنَّ الأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ﴾ حالا چندین میلیارد انسان‌اند خودش میداند و نظام چندین میلیارد ذرّهٴ ریز درشت دارد و خودش میداند. کلّ این عالم را بخواهد بساطش را برچیند: ﴿وَالأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ﴾ ﴿وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ﴾ کل این نظام را بخواهد برچیند و اولین و آخرین را یکجا احیا کند این را میگویند حشر اکبر. این را هم میفرماید: ﴿حَشْرٌ عَلَیْنَا یَسِیرٌ﴾ کار آسانی است. از آن سایه کوچکتر و آسانتر کاری فرض نمیشود و از بساط قیامت که همهٴ منظومههای شمسی و غیر شمسی عوض میشود و اولین و آخرین احیا میشوند از این کار دشوارتر فرضی ندارد. هر دو را با یک لسان میفرماید؛ ﴿حَشْرٌ عَلَیْنَا یَسِیرٌ﴾؛ کار آسانی است.

٭ حرکت در جهان توسط اراده خدای سبحان
و گر چه خدای سبحان مثل ندارد، امّا آیتی در نهان انسان آفرید که این میتواند راهنمایی باشد برای معرفت حق که گفتند: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» مسئلهٴ معرفت نفس یک راهنمای بسیار خوبی است. هر یک از شما الآن میتوانید در محیط نفستان ارداده کنید که اقیانوس کبیر را ایجاد کنید و اراده کنید یک نمی را هم ایجاد کنید. کار وقتی با اراده حل شد دیگر انسان خسته نمیشود شما الآن تصوّر کردید اقیانوس کبیر را که چندین میلیارد متر مکعّب آب دارد از طرفی هم اراده کردید یک نمی را در صحنهٴ نفستان ایجاد کنید وقتی کار با اراده حل میشود نه با حرکت دست و پا، بنابراین خستگی معنا ندارد. در بیانات امیر المؤمنین (سلام الله علیه) در خطبهٴ توحیدیه است که خدای سبحان «فاعلٌ لا الحرکات» ؛ این‌چنین نیست که خدای سبحان با حرکت کار بکند. نه خودش حرکت میکند، نه کار او محکوم به حرکت بود، بلکه با کار او حرکت در جهان ایجاد می‌شود؛
٭قدرت و احاطه علمی خدای سبحان بر همه عالم
و بنابراین اگر یک موجودی نه خود محکوم حرکت بود نه کارش محکوم حرکت بود بلکه حرکت از کارش نشئت گرفت، جا برای خستگی او فرض ندارد. اگر جا برای خستگی او فرض ندارد میشود گفت که چرا او به چیز کوچک مثال میزند به چیز بزرگ مثال نمیزند؟! کوچکی و بزرگی برای ماست و نسبت‌سنجی اشیا «بعضها بالقیاس إلی بعض» است؛ وگرنه «و الکلّ عنده سواسیة»؛ همه پیش خدا یکسان‌اند و خدای سبحان بر همه علی‌السواء احاطه علمی و قدرت دارد؛ این طور نیست که نسبت به بعضی نزدیک و نسبت به بعضی نزدیکتر باشد؛ به بعضی عالم [و] به بعضی عالمتر باشد؛ نسبت به بعضی قادر [و] به بعضی قادرتر باشد، این‌چنین نیست؛ پس اگر کسی بگوید چرا خدای سبحان به نمل و نحل میپردازد [بلکه] باید به فیل و شتر بپردازد، این یک غفلت است. [چون] فیل و شتر با نمل و نحل پیش خدا علی‌السواء است. اینها دربارهٴ مَثَل ذکر کردند.
٭ مجموعه نظام آفرینش، مطیع محض خدای سبحان
پرسش ...
پاسخ: اینها هم نسبی است ﴿ءَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا ٭ رَفَعَ سَمْکَهَا فَسَوَّاهَا﴾ شما بزرگترید یا آنها؟ این نسبی است و امّا نسبت به خودش که میسنجد میفرماید همه در پیش من عبد ذلیل‌اند: ﴿کُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِینَ﴾ همه یکسان‌اند؛ همان طوری که انسانها در برابر خدای سبحان داخر و خاضع‌اند، مجموعهٴ نظام أرض و زمین هم بشرح أیضاً [همچنین]: ﴿فَقَالَ لَهَا وَلِلأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ﴾ . آسمان و زمین در برابر خدای سبحان طوع محض‌اند مسلم‌اند، منقادند مطیع محض‌اند که ﴿لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ﴾ .
٭ سر آسان‌بودن همه عالم نزد خدای سبحان
پرسش ...
پاسخ: درست است، این امثال که فرق میکنند اگر بعضی از اینها را به بعضی دیگر نسبت بدهند، البته فرق پیدا میکند، امّا وقتی همهٴ اینها را به خدای سبحان نسبت بدهند یکسان است نسبت به خدای بزرگ یکی کوچک باشد یکی بزرگ، این‌چنین نیست. وقتی قدرت نامحدود بود و علم نامحدود بود احاطهٴ نامحدود به همهٴ اینها علی‌السواء است.
٭ کافی‌بودن اراده خداوند در ایجاد عالم
خدای سبحان همان طوری که اقیانوس کبیر را آفرید، همان طور این نمل و قطرات را هم میآفریند چون ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ﴾ اگر یک موجودی با حرکت کار کند آفرینش اقیانوس کبیر با ریزش یک قطره باران برای او فرق میکند؛ امّا اگر کسی با اراده کار کند، نه با ابزار و ادوات برای او خستگی فرض ندارد. لذا فرمود: ﴿أَفَعَیِینَا بِالْخَلْقِ الأَوَّلِ﴾ مگر ما در آفرینش اولین بار که نظام آسمانها و زمین را خلق کردیم خسته شدیم که بار دیگر نتوانیم دوباره احیا کنیم! اصلاً برای ما خستگی فرض ندارد. کار وقتی با اراده حل میشود جا برای خستگی نیست. شما الآن اراده میکنید در صفحهٴ نفستان یک اقیانوسی را ایجاد کنید، همین که اراده کردید آن حاصل شده است اراده؛ یعنی ادراک ارادههای علمی این‌چنین است و اگر اراده کردید که یک قطره آبی را هم در صفحهٴ نفستان ایجاد کنید کردید، این طور نیست که این مرادها اگر با هم فرق میکنند، اراده هم با هم فرق بکنند. الآن شما تصوّر کردید رفتن از اینجا تا حرم مکّه را و تصوّر کردید رفتن از اینجا تا داخل حرم مطهّر امام رضا (سلام الله علیه) این تصورها آسان است. اگر کار با اراده حل میشود انسان خسته نمیشود آن فاعل خسته نخواهد شد، لذا بحثهایی که دربارهٴ مَثَل ذکر کردهاند ناتمام است. لذا میفرماید: که خدا این مثلها را برای تبیین ذکر میکند.
٭ اختصاص معیت خاصه خدای سبحان به پارسایان
پرسش ...
پاسخ: اینها در مسئلههای ارادهٴ مطلق، قدرت مطلق و رحمت مطلق علی‌السواء است که خدای سبحان به همه علی‌السواء نزدیک است، امّا آن یک لطف خاص و رحمت خاص است که ﴿إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ﴾ وگرنه آن رحمت مطلقه که در این‌گونه بحثها همانها معیار است آنها به همه علی‌السواء است می‌فرماید: ﴿وَرَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‏ءٍ﴾ این رحمت مطلقه که به دنبال علم مطلق و قدرت مطلقه است، فراگیر است: ﴿وَرَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‏ءٍ﴾. آن رحمت خاصّه را به افراد با تقوا میدهند: ﴿فَسَأَکْتُبُهَا لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ﴾ یا دربارهٴ آن معیّت قیومیّه خدای سبحان فرمود: ﴿هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُم﴾ شما هر جا باشید خدا با شما هست، امّا آن معیّت خاصّه که آمیخته با لطف است فرمود: ﴿ان الله مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَالَّذِینَ هُم مُحْسِنُونَ﴾ یا ﴿إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ﴾ و مانند آن.
خُب؛ ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا﴾؛ پس این بحثهایی که دربارهٴ مَثَل ذکر کردهاند ناتمام است.
٭ تقارن علم صحیح با ایمان
﴿فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِم﴾ خدای سبحان ایمان را با علم صحیح مقرون میداند و علم صحیح را هم با ایمان مقرون میداند میفرماید: هر جا ایمان هست علم صحیح هست و هر جا علم صحیح هست ایمان راه دارد، اگر یکجا دانش بود و ایمان نبود معلوم میشود این جهلی است به صورت سواد و علم. علم آن است که با ایمان آمیخته باشد؛ لذا در این کریمه فرمود: مؤمنین عالم‌اند، در بخش دیگر فرمود: علما ایمان میآورند. در سورهٴ «سبأ» آیهٴ ششم این است: ﴿وَیَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ وَیَهْدِی إِلَی صِرَاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ﴾؛ آن که عالم است میداند آنچه که تو آوردی حق است؛ یعنی علم آن است که وحی را بشناسد، فرمود: آن که از علم برخوردار است وحیشناس است، میفهمد آنچه که تو آوردی وحی است و حق است و ایمان میآورد آن علمی که حق را از باطل تشخیص ندهد علم نیست. آن را در اشاره کرد، فرمود: ﴿فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَیِّنَاتِ فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِنَ الْعِلْمِ﴾ ؛ وقتی انبیا وحی را آوردند همین علوم مادی که پیش اینها بود -علومی که مربوط به دامداری و کشاروزی صنعت و امثال ذلک است که تا حدودی حیات دنیایی اینها را تأمین میکند- اینها به همین علم خوشحال بودند. آن علم جهانبینی که بفهمد این جهان در اختیار کیست، چه کسی این عالم را آفرید و چه کسی باید انسان را اداره کند، آن علم اختیار اینها نیست. همین علوم مادی که حوائج روزانهٴ اینها را تأمین میکند همین باعث خوشایند اینهاست: ﴿فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِنَ الْعِلْمِ﴾ همین علوم مادی.
پس علم صحیح آن است که با ایمان آمیخته باشد؛ چون در سورهٴ «سبأ» فرمود: رأی دانشمندان این است که آنچه که تو آوردی حق است آنها میبینند که تو حق آوردی: ﴿وَیَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ وَیَهْدِی إِلَی صِرَاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ﴾ ، رأیشان این است.
٭ دنیا، نشئهٴ علوم مادی
پس اگر کسی دانشمند بود و رأیش این نبود که وحی حق است، آن علم راستین نیست. این همان علمی است که باعث خوشایند دنیازدگان است و روز قیامت جهل این علم روشن میشود؛ چون انسان باید یک عملی فراهم بکند که به همراه او بیاید، یک علمی که تا گور به همراه او هست و از مرگ به بعد او را رها میکند او که علم نیست، او رفیق نیمه‌راه است. بعضی از علوم است که لازم است، چاره‌ای جز فراهم کردن آنها نیست. امّا انسان وقتی که مرد، همان طوری که ابزار کارش را رها میکند، همهٴ این دانشها و علوم را رها میکند [و] با یک دست خالی و دل خالی میرود. یک علمی نیست که در آن نشئه به کار آید، وقتی علم به کار نیامد، کم کم از یاد انسان میرود.

٭ سرّ فایده نداشتن علوم مادی در قیامت
بیان ذلک این است که در آن نشئه -یعنی نشئهٴ قیامت- کار با اراده حل است؛ یعنی اگر کسی خواست غرف مبیّنهای داشته باشد خواست ﴿جَنَّاتٍ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهَارُ﴾ داشته باشد همه را در دنیا با ایمان و عمل صالح فراهم میکند آنجا هم هر جا خواست چشمه بجوشد که با ارادهٴ او میجوشد هر جا خواست میوه روییده بشود که با ارادهٴ او روییده میشود؛ پس علوم کشاروزی و دامداری و صنعت و امثال ذلک در آنجا راه ندارد. آنجا هم کسی مریض نمیشود که به سراغ طبیب برود؛ پس طبّ و پزشکی و داروسازی و همهٴ این شعبی که مربوط به تأمین سلامت انسان است در آن عالم راه ندارد. راهسازی و امثال ذلک هم در آنجا نیست؛ برای اینکه صراط مستقیم در اختیار آنهاست مسئلهٴ مهندسی راه و ساختمان هم آنجا راه ندارد. علوم مادّی –رأساً- در بهشت راه ندارد.
٭ شکوفاتر شدن علوم الهی بعداز مرگ
اگر کسی با فراهم کردن آن علوم در این عالم عمل صالحی برای انسانها و این امت اسلامی کرد این عمل صالح در قیامت راهگشاست، وگرنه خود این علم در آن عالم نمیماند. و اگر کسی در این علم متخصّص بود و این مسائل علمی برای او ملکه شد؛ همان طوری که ملکه به تدریج میآید، به تدریج هم زایل میشود اگر یک کارشناسی که در یک رشته متخصّص بود [و] سالیان متمادی دیگر در آن رشته کار نکرد، کم کم آن ملکات علمی از یادش میرود. در آنجا کسی دیگر علم طبّ و هندسه و امثال ذلک نمیداند و علوم صناعی [مانند] درس گفتن، سخنرانی کردن [و] آنچه که ما مبتلاییم، آنجا که دیگر کسی نیاز ندارد کسی برایش درس بگوید، سخنرانی کند کتاب بنویسد؛ اینها هم -که حرفه و صنعت است- از یاد انسان میرود. کسی خوب حرف میزند، خوب سخنرانی میکند، خوب درس میگوید، خوب کتاب مینویسد، خوشقلم است، خوشبیان است، آنجا این حرفها هم نیست که کسی برای کسی درس بگوید، سخنرانی بکند، اینها هم نیست. غیر از عمل صالح از علوم تنها آن رشتهای میماند که مربوط به معرفت خدا، اسمای حسنای خدا، فرشتگان، وحی، عصمت، نبوّت، رسالت، ولایت و امثال ذلک باشد، این علوم می‌ماند. نه تنها میمانند بلکه شکوفاتر میشوند، لحظه به لحظه بازتر میشوند لحظه به لحظه نورانیتر میشوند؛ چون آن نشئه، نشئهٴ این گونه از علوم است آن نشئه جایگاه ظهور و بروز این گونه از علوم است.
بنابراین اگر کسی یک سلسله علومی مادی فراهم کرد مربوط به تأمین زمین، این مادامی که در گهوارهٴ زمین است این علوم با او هست و امّا وقتی که از این نشئه رخت بربست، اگر فشار مرگ آن خاطرات را از یادش نگیرد، چند صباحی ممکن است این ملکات علمی در یادش باشد، امّا اگر خاطرهٴ مرگ، این فشار مرگ همهٴ علوم عادی را از ذهنش گرفت؛ چه این که این‌چنین است؛ چون مرگ نظیر حصبه یا سرطان نیست که انسان بتواند تحمّل بکند، آنچنان به همهٴ اعصاب و مغز فشار میآورد که انسان هر چه میداند یادش میرود، مگر یک سلسله علوم ملکه باشد. اگر چنانچه این‌چنین شد که با فشار مرگ از بین رفت از مرگ به بعد یک آدم جاهلی خواهد بود [و] چیزی ندارد، ولی اگر علوم، علوم الهی بود از مرگ به بعد این علوم روشنتر و شکوفاتر میشود، او دربارهٴ شناخت وحی و رسالت و عصمت کارها کرد، کوششها کرد دربارهٴ شناخت فرشتهها کار کرد دربارهٴ شناخت اسمای حسنای خدا کارها کرد، همهٴ این علوم در آنجا روشن میشود.
٭ ستایش خدای سبحان از علوم آمیخته با ایمان
لذا خدای سبحان علمی را میستاید که با ایمان آمیخته باشد، میفرماید: مؤمن عالِم است [و] یک انسان عالم اهل ایمان است، امّا علم دنیایی را که با ایمان آمیخته نباشد مذمّت میکند میفرماید: هر وقت انبیا آمدند، یک عدّه دانشمندان مادی در برابر اینها ایستادند: ﴿فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَیِّنَاتِ فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِنَ الْعِلْمِ﴾ اینها همان روشنفکرانی بودند که در برابر انبیا میایستادند، میگفتند: همین دانشی که ما داریم کافی است ما علم میخواهیم که خانهٴ تهیّه کنیم و زندگی تهیّه کنیم و داریم؛ چون غیر از نان و مسکن شعار دیگری برای آنها نبود میگفتند «ما این علم را داریم».
بنابراین این گونه از علوم را قرآن مذمّت میکند [و] آن علوم راستین را میستاید لذا در سورهٴ «سبأ» میفرماید: ﴿وَیَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ وَیَهْدِی إِلَی صِرَاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ﴾ ، این رأی عُلماست چه اینکه در همین آیه محل بحث سورهٴ «بقره» میفرماید: مؤمنین عالم‌اند: ﴿فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِم﴾؛ پس ایمان با علم راستین آمیخته است و علم با ایمان هم آمیخته است.
٭ هدایت و اضلال الهی
ـ منظور از «کثرت» در آیه محل بحث
و امّا دربارهٴ این که فرمود: ﴿یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَیَهْدِی بِهِ کَثِیراً وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِینَ﴾ منظور از این کثرت یک کثرت نفسی است نه یک کثرت نسبی؛چون در بعضی از قسمتهای قرآن کریم میفرماید: مؤمنین کم‌اند؛ ﴿قَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ﴾ و مانند آن. در اینجا میفرماید: خدا عدّهٴ زیادی را هدایت میکند [و] عدهٴ زیادی را گمراه میکند و مانند آن این «کثیر» کثیر نفسی است؛ یعنی مؤمنین فی نفسه کم نیستند زیادند امّا وقتی با کفّار میسنجیم، میبینیم بله؛ مؤمنین کم‌اند: ﴿قَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ﴾.
﴿یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَیَهْدِی بِهِ کَثِیراً﴾؛ پس مؤمنین و هدایت شدگان کم نیستند، کثیرند و اگر خواستیم اینها را نسبت به کفّار بسنجیم البته اینها کم‌اند؛ پس این کثرت نفسی است و نه نسبی.
٭ سلب اضلال ابتدائی از خداوند متعال
﴿یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَیَهْدِی بِهِ کَثِیراً وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِینَ﴾ در اینجا -همان طوری که قبلاً عنایت فرمودید- منظور از این اضلال، اضلال پاداشی است نه اضلال ابتدایی. اضلال ابتدایی عقلاً و نقلاً از خدای سبحان مسلوب است. خدای سبحان ابتداءً کسی را گمراه بکند، این‌چنین نیست. امّا اگر کسی با داشتن حجّت درون و بیرون؛ یعنی عقل و وحی –مع‌ذلک- دین را پشتسر گذاشت، خدای سبحان او را رها میکند، وقتی رها کرد و توفیق را به او نداد او سقوط میکند؛ چون «من أین لی الخیر و لا یوجد إلاّ من عندک و من أین لی النّجاة و لا تستطاع إلاّ بک» ، اگر انسان بخواهد از یک خیری برخوردار باشد، باید خدا اعطا کند. خُب، اگر اگر خدا کسی را به حال خود رها کرد او راهی برای رسیدن به خیر ندارد. اینکه فرمود: خدا فاسقین را گمراه میکند، منظور از این اضلال، اضلال کیفری است نه اضلال ابتدایی (اولاً) و اضلال میکند؛ یعنی آن توفیق را به اینها نمیدهد نه به اینها ضلالت میدهد (ثانیاً) چون ضلالت دادنی نیست -همان طوری که قبلاً عنایت فرمودید- [بلکه] یک امر عدمی است خدا کسی را گمراه نمیکند، همین که توفیق را از او گرفت او سقوط میکند: ﴿وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِینَ﴾.
٭ اضلال کیفری، نشانه اختیار
این نشان میدهد که انسان در کارهای خود مختار است و زمام کارها هم به دست خدای سبحان است. هم مالکیّت مطلقهٴ خدا محفوظ است، هم به اختیار انسان آسیبی نمیرسد. نه انسان مجبور است و نه خدا کار را به انسان و امثال انسان تفویض کرده است. یعنی نه تفویض صحیح است و نه جبر. این همان است که در روایات اهل بیت (علیهم السّلام) رسیده است که «لا جبر و لا تفویض بل أمر بین الأمرین» ؛ نه جبر است که انسان هیچکاره باشد نه تفویض است که خدای سبحان کار را به انسان واگذار کرده باشد بنابراین انسان مختار است و نه «مفوض‌الیه» و نه مجبور.
٭ نحوه محال‌بودن تفویض
اما تفویض؛ یعنی خدای سبحان انسان را آفریده و هستی‌اش را به خودش واگذار کرده باشد که انسان «منقطع الإرتباط عن الله» بشود؛ گر چه حدوثاً «ممکن‌الوجود» است، ولی بقاءً مستقل باشد این نه فرض صحیح دارد و نه با تکلیف سازگار است. امّا فرض صحیح ندارد برای اینکه یک موجودی که هستیِ او عین فقر و نیاز است چگونه میتواند مستقل در ذات بماند؟ (یک). و خدایی که ربوبیّت و مدیریّت او نامحدود است چگونه ممکن است دربارهٴ انسان قطع بشود که دیگر به انسان کاری نداشته باشد و مالک امور انسان نباشد، (این دو).
٭ محال‌بودن تفویض، از لحاظ مبدأ فاعلی و قابلی
پس تفویض هم از لحاظ مبدأ فاعلی محال است هم از لحاظ مبدأ قابلی. نه یک فقیر را میشود گفت تو به حال خود مستقلّی و نه یک غنیّ مطلق را میتوان گفت که غنای تو محدود است؛ چون تفویض معنایش آن است که خدای سبحان کار انسان را به خود انسان رها کرده است. انسان مستقل شد؛ یعنی انسانی که فقر عین ذات اوست نه ذاتٌ ثبت له الفقر»، فقر برای انسان مثل زوجیّت برای اربعه نیست، فقر برای انسان؛ مثل حیوان ناطق برای انسان است منتها آنجا ذاتی هویّت است اینجا ذاتی ماهیّت. این‌چنین نیست که فقر برای انسان، مثل زوجیّت برای اربعه باشد که لازمهٴ ذات انسان این است که فقیر باشد؛ چون اگر لازمهٴ ذات شد، معنایش آن است که چون لازم در مرحلهٴ ملزوم نیست؛ پس در مقام ذات و در مقام ملزوم فقر نیست فقر در رتبهٴ متأخّر از ذات است و اگر فقر در مقام ذات نبود، قهراً غنا در مقام ذات است آن وقت لازمهاش این است که انسان در مقام ذات ـ معاذالله‌ـ به خدا محتاج نیست، این فرض صحیح ندارد. فقر برای انسان از نظر هستی او، اگر خواستیم مثالی ذکر بکنیم، مثل حیوان ناطق است برای انسان در مقام ماهیت، نه اینکه فقر برای انسان لازمهٴ ذات انسان است. نه، این ذات عین ربط إلی الله است. اگر چیزی عین ربط إلی الله بود، چگونه میتوان او را مستقل کرد و کار او را به او واگذار کرد؟ پس این شیء قابل تفویض نیست از آن طرف هم خدای سبحان که ربوبیّتش نامحدود است، چگونه میتوان گفت تدبیر خدا که نامحدود است دربارهٴ انسان منقطع است، انسان را به حال خود رها کرد، دیگر در کار انسان دخالت نمیکند؟! پس تفویض هم از لحاظ مبدأ فاعلی مال است هم از لحاظ مبدأ قابلی؛ یعنی ممکن نیست انسان مستقل باشد.
٭ عدم سازگاری جبر و تفویض با تکلیف الهی
مضافاً به اینکه بر فرض محال که تفویض صحیح باشد تکلیف لغو است. خُب، اگر خدای سبحان کار انسان را به خود انسان واگذار کرد تفویض کرد دیگر در شئون انسان دخالت ندارد، آن وقت چگونه امر و نهی میکند؟! مالک چیزی نیست که امر و نهی بکند. تکلیف کردن معنایش آن است که انسان در سُلطهٴ آن مکلِّف و آمر و ناهی است و این با تفویض سازگار نیست؛ پس تفویض فی نفسه محال است (اولاً) «علی التسلیم» با تکلیف سازگار نیست (ثانیاً) و چون کتاب و سنّت بر اساس تکلیف است معلوم میشود که تفویض باطل است.
جبر هم این‌چنین است جبر به این معناست که انسان ابزار کار باشد فاعل حقیقی کار خدا باشد و اسناد فعل به انسان مجاز باشد [و] انسان مورد کار [بلکه] باشد نه مصدر کار فاعل حقیقی کار دیگری است، این هم با تکلیف سازگار نیست خُب، اگر چنانچه خدای عادل انسان را مکلّف کرده است [و] قبل از تکلیف تشویق کرده است، امر و نهی کرده است به لسان تکلیف، تبشیر و انذار کرده است، وعده و وعید داده است به لحاظ بعد از تکلیف، پاداش و کیفری دارد به لحاظ بعد از تکلیف، همهٴ اینها نشان میدهد که انسان یک اختیاری دارد. خُب، اگر انسان مورد کار باشد؛ یعنی مجبور باشد فاعل دیگری باشد تکلیف روا نیست. و خدای سبحان میفرماید ما انبیا فرستادیم که انسان در قیامت علیه ما احتجاج نکند، معلوم میشود اگر چنانچه انسان مجبور باشد میتواند احتجاج کند. خُب، میگوید: من که مجبورم؛ فاعل حقیقی که تو بودی، آن گاه مرا به چه مناسبت به جهنّم میبری؟
٭ شواهد قرآنی بر مختاربودن انسان
این که در سورهٴ «نساء» میفرماید: ما این کار را کردیم تا احتجاج نکنند، برای آن است که انسان دارای عقل، شعور، ادراک، اراده است. آیهٴ ١٦٥ سورهٴ «نساء» این است که ما انبیاء فرستادیم؛ ﴿رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ﴾ تا اینها در قیامت احتجاج نکنند. خُب، استدلال نکنند اگر خدای سبحان راه عقل را باز گذاشت، فرمود: ما به انسان عقل دادیم که توان احتجاج را دارد؛ وحی فرستادیم که همهٴ احکام را به او ابلاغ کند که تا او در قیامت نگوید چرا وحی نفرستادی [و] مرا هدایت نکردی و احتجاج نکند؛ معلوم میشود انسان مختار است و اگر مجبور میبود، فاعل دیگری بود و انسان مورد فعل بود جا برای احتجاج نبود؛ چه اینکه در سورهٴ «انفال» آیهٴ ٤٢ میفرماید ما همهٴ این شئون را به خوبی برای شما تبیین کردیم تا اگر کسی به راه افتاد، بعد از روشن شدن و تمامیّت حجّت به راه افتاده باشد و اگر کسی هلاک شد و سقوط کرد بعد از تمام شدن حجّت سقوط کرده باشد: ﴿لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَیَحْیَی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ وَإِنَّ اللّهَ لَسَمِیعٌ عَلِیمٌ﴾.
خُب، اگر انسان در کارها مجبور بود نه هلاکت هالکین روی بیّنه بود نه سلامت سالمین روی بیّنه؛ چون کار را دیگری انجام داد نه انسان اگر انسان مورد فعل باشد، نه فاعل فعل و مجبور در کارها باشد آن که هلاک شد در هلاکتش مجبور بود و آن که به سلامت به مقصد رسید در سلامتش هم مجبور بود؛ در حالی که لسان قرآن کریم این است که، نه آن هالکین معذورند و نه این سالمین مجبور: ﴿لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَیَحْیَی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ﴾.
بنابراین اگر خدای سبحان اضلال را به خود نسبت میدهد این اضلال، اضلال پاداشی است و نه اضلال ابتدایی و امّا هدایتی که به خود نسبت میدهد هم هدایت ابتدایی است و هم هدایت پاداشی.
٭ اضلال ابتدایی، از اوصاف سلبیه خدای سبحان
و این معنا را هم گوشزد کرده است، فرمود: اگر کسی بیراهه رفت ما او را به حال خودش رها میکنیم. در این کریمه که فرمود: ﴿وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِینَ﴾؛ یعنی جز فاسق کسی را خدا رها نمیکند این لسان نفی است؛ یعنی ما کسی را رها میکنیم که او قبلاً رها شده باشد. این بیان نشان میدهد که خدای سبحان هرگز کسی را ابتداءً رها نمیکند. این تهدید را در بر دارد، امّا دلالتش بر تهدید خیلی قوی نیست.
٭ اضلال کیفری خداوند سبحان
امّا آنچه که بیان کرد، فرمود: ﴿فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ﴾ این نشان میدهد به اینکه، هر که بیراهه رفت قلبش گرفتار زیغ و انحراف شد خدای سبحان او را هم میگیرد در سورهٴ «صف» آیهٴ پنج این‌چنین فرمود: ﴿وَإِذْ قَالَ مُوسَی لِقَوْمِهِ یَاقَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِی وَقَد تَعْلَمُونَ أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ﴾ «زیغ»؛ یعنی انحراف این‌چنین نیست که خدای سبحان ابتداءً قلب کسی را منحرف کند. اگر کسی منحرف شد، خدای سبحان آن توفیق و لطف را میگیرد [و] او را به حال خود رها میکند و کسی که در این نظام به حال خود رها شد، به هر سمت مراجعه کند بیثمر برمیگردد؛ چون راهی ندارد ﴿فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ﴾.
٭ فسق فاسقان، علت اضلال کیفری خداوند متعال
یا در سورهٴ «غافر» این‌چنین فرمود: ﴿کَذلِکَ یُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتَابٌ﴾ گر چه خدا اضلال کیفری و پاداشی دارد، امّا این اضلالش برای کسی است که اهل اسراف در اعتقاد و عمل باشد اهل ارتیاب باشد. اگر کسی با داشتن عقل از درون و وحی از بیرون –مع‌ذلک- گفت: ما بالاخره نفهمیدیم عالم چه شد؛ یعنی اهل ریب بود خدا او را به حال خودش رها میکند ممکن نیست کسی درست [و] بدون تعصّب بیندیشد و به مقصد نرسد؛ چون خدای سبحان سراسر جهان را آیات بیّنه معرّفی کرده است. چیزی نیست که خدا را نشان ندهد؛ لذا ممکن نیست کسی بدون تعصّب در جهان بیندیشد و به خداشناسی راه پیدا نکند و اگر کسی اهل ارتیاب و شک ماند، خدای سبحان او را به حال خودش رها میکند ﴿کَذلِکَ یُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتَابٌ﴾ .
٭ نتیجهٴ بحث:
فتحصّل [در نتیجه] «إنّ الإضلال بنحو الجزاء»؛ هرگز اضلال ابتدایی خدای سبحان ندارد که بدئاً کسی را گمراه بکند و آن هم این کفر مربوط به کسی است که با داشتن همهٴ وسائل هدایت و راهنمایی در اسراف و ارتیاب مانده است. در این کریمه حصر کرد، فرمود: ﴿وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِینَ﴾. در آن موارد لسان لسان حصر نیست [بلکه] بیان مصداق است، فرمود: ﴿کَذلِکَ یُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتَابٌ﴾ یا ﴿فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُم﴾ و امثال ذلک، امّا این کریمه، کریمهٴ حصر است، فرمود: ﴿وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِینَ﴾ و این تعلیق حکم بر وصف هم باز مشعر به علیّت است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»

قطعات

  • عنوان
    زمان
  • 41:49

مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

    تاکنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

پایگاه سخنرانی مذهبی