- 274
- 1000
- 1000
- 1000
تفسیر آیات 169 تا 171 سوره آلعمران _ بخش سوم
درس آیت الله عبدالله جوادی آملی با موضوع "تفسیر آیات 169 تا 171 سوره آلعمران _ بخش سوم"
خرافات بودن حیات کشته شدگان طبق نظر ملحدین
حیات تمام انسانها بعد از مرگ و فنا تمام موجودات
تفاوت حیات شهدا با حیات سایر اموات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ﴿169﴾ فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم مِن خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ ﴿170﴾ یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللّهَ لاَ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ ﴿171﴾
تبیین حکم فقهی مربوط به شهید
در این کریمه که راجع به شهدا و کیفیت حیات شهید و همچنین حیات برزخی نوع انسانها سخنی به میان آمد، مطالبی گفته شد که اجمالش و نظم ترتیبیاش به این است.
اولاً یک بحث درباره حُکم فقهی شهید بود که این ناظر به موت شهید است، همانطوری که سایر افراد میمیرند، شهید هم میمیرد؛ منتها غسل ندارد و کفن دارد و نماز، لباس او کفن است. مال او بین ورثه تقسیم میشود و مانند آن، این یک حُکم فقهی بود که بحثش در روزهای اسبق گذشت.
خرافات بودنِ حیات کشته شدگان طبق نظر ملحدین
یک بحث تفسیری است که قرآن میفرماید شهید، زنده است. این زنده بودن شهید آیا به این معناست که نام او را مردم گرامی میدارند، از او تجلیل میکنند، او در اذهان مردم، محترم هست به این معناست؟ این معنا به خرافات شبیهتر از واقعیت است. این معنا را کسانی که منکر برزخاند، منکر قیامتاند هم قائلاند یعنی کسانی که تفکّر الحادی و مارکسیستی دارند، آنها میگویند ما در راه آزادی نسل آینده قیام میکنیم، کُشته میشویم تا نسل آینده به رفاه و قِسط و عدل برسد و نام ما در اذهان آینده محترم باشد همین. از آنها که سؤال بکنید که شما که برای نسل آینده با ظلم میجنگید، اگر شما از بین رفتید و نسل آینده به قِسط و عدل رسید به شما چه چیزی میرسد؟ شما از قِسط و عدل آنها استفاده میکنید؟ میگویند نام ما گرامی میشود، ما نام نیک میخواهیم بگذاریم. این نام نیک یعنی چه؟ چون خود آنها که معدوم میشوند، اگر معدوم شدند چه نام آنها به نیکی، چه به زشتی برده بشود برای آنها یکسان است. الآن چیزی که نیست، معدوم است، چه شما قدح کنید، چه مدح، نسبت به او یکسان است. براساس تفکر الحادی اگر کسی با مُردن نابود میشود چه نسل آینده مدحش بکنند، چه قدحش، برای او یکسان است. چه اینکه نسل آینده در قِسط و عدل باشند یا در ظلم و جور، باز برای او یکسان است، اگر کسی معدوم شد نه از رفاه دیگران لذّت میبرد، نه از جور دیگران رنج میبرد، چه اینکه از مدح دیگران هم استفاده نمیکند، از قدح دیگران هم متأثر نمیشود، هیچکدام از این چهار کار اثر ندارد، پس اینکه با تفکّر الحادی میگویند ما میخواهیم ناممان بعد از مرگ گرامی باشد، خوشنام باشیم، این خرافهای محض بیش نیست، چون از آن حقیقت که حیات بعدالموت است غافلاند و نمیخواهند خود را معدوم بپندارند، چون انسان فطرتاً نمیپذیرد که نابود میشود، در درون او حیات آفریده شد و حبّ به حیات جاوید تعبیه شد، لذا خود را اینچنین فریب میدهد که من میخواهم نام خوبی بگذارم این میشود خرافات، پس این بخش دوم.
حیات تمام انسانها بعد از مرگ و فناء تمام موجودات
مقام سوم بحث این بود که انسان وقتی این نشئهٴ دنیا را رها کرد، هجرتی دارد وارد عالم دیگر میشود. برابر سورهٴ «مؤمنون» و برابر سورهٴ «غافر» انسان، بعد از مرگ نابود نمیشود، چه بد و چه خوب، چه مؤمن و چه کافر ﴿وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ﴾ انسان، از نشئهای به نشئهٴ دیگر منتقل میشود، حالا یا در «حفرة من حُفَر النیران» به سر میبرد یا در «روضة من ریاض الجنّة» هیچ کسی نابود نمیشود، این مقام ثالث بحث.
پرسش:...
پاسخ: هر کسی که روی زمین است فانی است ﴿وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاَلِ وَالْإِکْرَامِ﴾ این در بحثهای قبل هم گذشت که ﴿کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ ٭ وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاَلِ وَالْإِکْرَامِ﴾ یا ﴿کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ﴾ این به آن معنا نیست که هر کسی در آینده میمیرد، چون استعمال مشتق در «سَیَأْتِی» مجاز است و قرینه میخواهد و آنکه محلّ اختلاف است، استعمال مشتق در «من قضی عنه المبدأ» است که آیا مجاز است یا حقیقت وگرنه نسبت به آینده، یقیناً مجاز است وقتی مجاز شد قرینه طلب میکند ﴿کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ﴾ نه یعنی هر کسی که روی زمین است بعدها از بین میرود، این فانی مشتق است یعنی هماکنون فانی است، ﴿کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ﴾ این ﴿هَالِکٌ﴾ مشتق است یعنی هر چیزی هماکنون هالک است، فقط یک چیز میماند و آن وجهالله است، ماندنی وجهالله است و در سراسر قرآن کریم هرجا سخن از مرگ و زوال و نابودی است، وجهالله استثنا میشود نه الله، الله فوق آن است که محلّ بحث قرار بگیرد، کسی احتمال اینکه الله، فانی بشود که نمیدهد تا قرآن او را استثنا کند. هر جا سخن از استثناست، سخن از وجهالله است که وجهالله از بین رفتنی نیست. وجهالله همین است که ﴿فَأَیْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ﴾ حتی در آن نفخهٴ صور، در آن دستور کلی که دستور مرگ عمومی صادر میشود در نفخهٴ صور، همه خامد میشوند و خاموش و از بین میروند، باز فرمان الهی زنده است، چون با فرمان الهی که وجهالله است همه میمیرند حتی در آن مرحلهای که عزرائیل(سلام الله علیه) را میمیرانند ، باز وجهالله زنده است، چون به دستور الهی عزرائیل میمیرد و از آن مقطع گذشته حتی در آن نشئهٴ قیامت کبرا که خود مرگ را میمیرانند، مرگ به صورت کبش املح درمیآید و مرگ را ذبح میکنند یعنی مرگ مُرد، دیگری مرگی نیست، باز هم به فرمان الهی مرگ را میمیرانند یعنی انتقال را میمیرانند دیگر تحوّلی نیست، همه به دارالقرار رسیدند، هر کس در بین راه بود رسید، دیگر کسی در راه نیست که نشئهای که رها کند نسبت به نشئهای متحوّل بشود، نشئهای را از دست بدهد. هر کس باید به دارالقرار خود برسد، رسید ﴿إِلَی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ﴾ آنجا میشود دارالقرار، دیگر مرگ را میمیرانند. با آن امر و وجه الهی، مرگ مُرده میشود. لذا وجه خدا، فرمان خدا، ظهور خدا، فیض خدا به هیچ وجه مُردنی نیست، او همیشه هالک است و باقی است و دیگران هر چه هستند فناپذیرند، بلکه هماکنون فانیاند یک وجهاللهی است که ظاهر است و انسان خیال میکند که دیگران ظهور دارند.
تفاوت حیات شهدا با حیات سایر اموات
خب، پس مقام بعدی بحث این بود که اینکه گفته میشود شهدا زندهاند یعنی در آن عالم زندهاند؟ در آن عالم خب همه زندهاند، هیچکس که نمیمیرد، هم قتلای بدر را پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود اینها زندهاند، هم شهدای بدر را یعنی وقتی مشرکین در جنگ بدر کُشته شدند، آنها را در قلیب و چاه انداختند، حضرت بالای چاه رفت فرمود: «ألیس قد وجدتم ما وعد ربکم حقاً فانی قد وجدت ما وعد ربی حقاً» وقتی به حضرت عرض کردند چطور با مُردهها حرف میزنید؟ فرمود: «ما أنتم بأسمع لما أقول منهم» در آن جریان حضرت امیر و امثالذلک(علیهم السلام) که نقل شده است با مُردهها سخن گفتند ، این شواهد فراوان است که انسان بعد از مرگ زنده است، حالا یا «در روضة من ریاض الجنة» است یا «در حفرة من حُفَر النیران» .
مختصات حیات شهید
اصل حیات برای شهید چه خصوصیتی دارد؟ البته، آن قیود برای شهید است، «عند ربّه» هستند، ﴿یُرْزَقُونَ﴾ هستند، ﴿فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ﴾ هستند، اینها قیود است؛ اما اصل ﴿أَحْیَاءٌ﴾ این چه خصیصهای است ﴿لاَ تَقُولُوا لِمَن یُقْتَلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاءٌ﴾ ، در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» بود. در همین آیهٴ محلّ بحث سورهٴ «آلعمران» این است که ﴿وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ﴾ این ﴿أَحْیَاءٌ﴾ چه خصیصهای دارد که اینها زندهاند، اگر منظور آن است که اینها یک حیات پُربرکتی دارند که دیگران آن حیات پربرکت را ندارند در حقیقت، آن قیود معنا شده است یعنی «عند ربه» بودن، ﴿یُرْزَقُونَ﴾ بودن، ﴿فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ﴾ معنا شده است، در حالی که این چهار کلمه است هر کدام باید معنای خودش را داشته باشد، فرمود: ﴿بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ٭ فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ﴾ اگر معنای ﴿أَحْیَاءٌ﴾ این باشد که همه زندهاند؛ اما زندگی اینها با برکت و نشاط همراه است، در حقیقت، آن قیود معنا شده نه حیات.
اینکه در خلال بحث دیروز به عرضتان رسید این، میتواند معنای ﴿أَحْیَاءٌ﴾ را جداگانه ترمیم کند یعنی نه تنها اینها ﴿عِنْدَ رَبِّهِمْ﴾اند، نه تنها ﴿یُرْزَقُونَ﴾اند، نه تنها ﴿فَرِحِینَ﴾اند، بلکه زندهاند، زندهاند نه یعنی در قلمرو برزخ زندهاند، چون هر کس مُرد زنده است نه یعنی حیات آنجایی را دارند، چون هر کس مُرد وارد برزخ میشود و زنده است، بلکه معنایش این است که دیگران از دنیا میمیرند و وارد برزخ میشوند، اینها نمرده وارد برزخ میشوند، چطور نمرده؟ آن مرگ فقهی هست که مقام اول بحث بود، آن مسئله غسل و مسئله کفن و صلات و تقسیم ورثه و اینها سرِ جایش در مقام اول بحث شد، اینها با حفظ حیات دنیا وارد برزخ شدند، بعضیها میمیرند و حیات برزخی نصیبشان میشود، در آن عالم زنده میشوند، بعضیها ضمن حفظ حیات دنیا وارد آن نشئه میشوند که این مقام چهارم یا پنجم بحث است که حیات تفسیری است نه حیات فقهی.
ادراک و عمل جزء ویژگیهای اساسی حیات
خب، ما به چه انسانی میگوییم زنده؟ به چه کسی میگوییم زنده؟ حیات را معنا کردند، گفتند اگر در موجودی ادراک باشد و عمل باشد اینها هماهنگ باشند که ادراک، سایهافکن کار باشد، کار از ادراک، مدد بگیرد، این قیود اگر در جایی جمع شد میشود حیات. آن موجودی که اهل درک نیست یا اهل کار نیست یا بین درک و کارش هماهنگی نیست، درکش سایهافکن کارش نیست، کارش از درکش فرمان نمیبرد، این حیات نیست. حیات، مجموعهٴ این قیود است آن عامل هماهنگکنندهٴ بین ادراک و فعالیت را میگویند حیات، این معنای حیات است. اگر کسی بخواهد در برزخ زنده باشد حیات برزخی داشته باشد، باید در محدودهٴ برزخ کار داشته باشد، از محدودهٴ برزخ آگاهی داشته باشد، این کار و آگاهی او در محدودهٴ برزخ هماهنگ باشند تا بگوییم حیات برزخی دارد، اگر کسی خواست حیات دنیایی داشته باشد باید در قلمرو دنیا کار داشته باشد، در قلمرو دنیا آگاهی داشته باشد، بین کار و آگاهیاش هماهنگی باشد که آگاهیاش اشراف بر کار داشته باشد، کارش از آگاهی، برنامه بگیرد تا بشود حیات دنیایی.
بقاء عمل و ادراک شهید نسبت به دنیا پس از شهادت
اکثری مردم وقتی میمیرند «انقطع عمله عن الدنیا و انقطع علمه عن الدنیا»، این «اذا مات ابن آدم انقطع عمله» به استثنای آن افرادی که خارج شدهاند، این معنایش آن است که کاری در دنیا ندارند. مشابه این، درباره درک هم هست «اذا مات ابن آدم انقطع علمه» خبر ندارد که در دنیا چه میگذرد، این کسی که مُرد نه در قلمرو دنیا کاری میکند نه از قلمرو دنیا آگاهی دارد. ولی اگر کسی جزء آن مستثناها بود «اذا مات ابن آدم انقطع عمله الا عن ثلاث» حالا آن در بعضی از روایت سه گروه استثنا شدند، در بعضی از روایت شش گروه ، اینها هیچکدام حصر نیست، بلکه هر اثر زندهای اگر از انسان بماند، صاحب آن اثر، زنده است، چون آن اثر، در دنیا منشأ کار است و این اثر اوست در حقیقت، او دارد کار میکند. مشابه این را در ناحیهٴ علم هم میتوان گفت که «اذا مات ابن آدم انقطع علمه» مگر یک گروه مخصوصی. گروه مخصوص، کسانیاند که از جریان اهل دنیا کاملاً باخبرند. شهید جزء هر دو گروه است یعنی هر دو خصوصیت را دارد؛ وقتی مُرد عملش از دنیا قطع نمیشود، خونی که داد روزانه دارد اثر میگذارد، اگر او در دنیا زنده بود درس و بحث داشت یا فعالیت تبلیغی داشت یا فعالیت اجرایی داشت، موجود زنده به حساب میآمد، چون کار میکرد، الآن هم واقعاً خونش دارد کار میکند، او واقعاً فعّال است، واقعاً کار میکند نه مجازاً. پس او واقعاً عمل دارد، این یک. اگر کسی در دنیا باشد از اوضاع دنیا باخبر باشد، از فراز و نشیب باخبر باشد، از احوال مردم مستحضر باشد، میگویند او زنده است، شهید هم بشرح ایضاً [همچنین]؛ کاملاً از اوضاع باخبر است. لذا او نمرده وارد برزخ شد، این حیات مقام چهارم یا پنجم بحث است، حیات تفسیری است نه حیات فقهی، حیات فقهیاش که در مقام اول بحث شد یعنی بدنش مُرد، مالش بین ورثه تقسیم میشود و نمازی میخوانند و دفنش میکنند، با همان لباس؛ اما چیزی از او کم نشد، باید کار بکند دارد میکند، باید بفهمد. میفهمد پس دیگران «انقطع عمله و علمه» بعد وارد برزخ میشوند، شهید و کسی که مثل اوست یا بالاتر از او، بدون اینکه عملش قطع بشود و علمش قطع بشود با حفظ علم و عمل در دنیا وارد برزخ میشود؛ حیّی وارد احیا شده است، خونش اثر دارد، برای اینکه ﴿إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ﴾ کسی که با خون یا دین خدا را یاری کرده است، اثر خون او نصرت دین الهی است که روزانه ظهور میکند، این برای این، علمش و آگاهیاش تمام نشد، برای اینکه قبلاً میخواست به وسیله رسانههای گروهی یا به وسیله روزنامهها یا از زبان زید و عمرو باخبر بشود که فلان شخص در چه حالت است، کسی که بخواهد آگاه بشود از کسی میپرسد؛ اما آنجا شهدا از ذات اقدس الهی سؤال میکنند که این فلان گروهی که ما با هم همدوره بودیم حالشان چطور است، اینها در چه حالتاند؟ خدا هم به اینها گزارش میدهد؛ اگر به خصوص سؤال بکنند، جواب خصوصی میدهند، اگر به نحو عموم سؤال بکنند جواب عموم به آنها میدهند، لذا فرمود: ﴿لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ﴾ این معنی اول، حالا نوبت به این میرسد که این حیات شهید در کدام درجه است آیا «عندالجنة» است یا فوق جنت، فرمود: ﴿أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ﴾ وقتی ﴿عِنْدَ رَبِّهِمْ﴾ شد ﴿یُرْزَقُونَ﴾ هم مشخص است که چه روزیای دارند، قهراً[ناگزیر] ﴿فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ﴾ مسرور هم خواهند بود به آن نعمتهایی که ذات اقدس الهی به اینها داد، این برای آنچه خودشان دریافت کردند.
دو سؤال و استبشار شهدا از خداوند
بعد دوتا کار دیگر هم برای شهدا نقل میکنند: یکی اینکه اول به فکر دیگراناند، اوّلین حرفی که شهید در برزخ میزند از خدا سؤال میکند، حال رفقای ما چطور است؟ طلب بشارت میکند: ﴿وَیَسْتَبْشِرُونَ﴾ یعنی هم شهدا ﴿بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم﴾؛ از خدا میگویند بشارت بدهید، «استبشار» یعنی طلب مژده کردن، از خدا طلب میکنند که به ما مژده بدهید ببینیم آنها در چه حالتاند؟ خدا مبشّر است ﴿یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ﴾ و اینها مُستبشِر. اوّلین حرفی که شهید میزند که این کار، ملکه شد برای او، در دنیا که بود اهل نثار و ایثار بود، با همین فضیلت سفر کرد، آنجا هم که رفت باز اهل نثار و ایثار است؛ اول از همراهان سؤال میکند.
دوتا استبشار را خدا از شهدا نقل میکند یعنی شهدا در دو لسان، در دو امر، از خدا خبرِ جدید طلب میکنند و از او بشارت میخواهند. اوّلین خبر این است که به خدا عرض میکنند: به ما مژده بدهید ببینیم حال همسنگرهایمان چطور است، حال رفقایمان چطور است، حال مؤمنینی که راهیانِ راه ما بودند ولی هنوز به ما نرسیدند «لا بالموت و لا بالشهادة» اینها حالشان چطور است ﴿وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم مِن خَلْفِهِمْ﴾ این ﴿لَمْ یَلْحَقُوا﴾ هم در بحثهای قبل ملاحظه فرمودید که عدم مَلکه است، به آن سالکی که در بین راه هست و هنوز نرسید، میگویند «لم یلحق»، نه کسی که در خانهاش خوابیده یا نشسته، او اصلاً راه نیفتاد تا به او بگویند هنوز نرسید، این هنوز نرسید عدم مَلکه است برای کسی که راه افتاده ولی نرسید، اینها که راه افتادند یا رسیدند یا بعداً میرسند؛ اما آنها که راه نیفتادند یا بیراهه میروند که نمیشود گفت که آنها هنوز نرسیدند، این «لم یلحق» یعنی هنوز نرسید. این هنوز نرسید عدم مَلکه است، برای کسی که در راه است در راه شهید.
خب، اول سؤال میکنند به خدا عرض میکنند که به ما بشارت بدهید درباره کسانی که همراه ما بودند و به ما نرسیدند، خدا بشارت میدهد که ﴿أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ که این باید جداگانه بحث بشود این جمله، این برای اینها، بعد وقتی این استبشار تمام شد، دوباره از ذات اقدس الهی یک استبشار عمومی میکنند هم برای خودشان هم برای غیر ﴿یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللّهَ لاَ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ﴾ این یک استبشار دیگر است.
اهمیت ویژه تفسیر المیزان در میان تفاسیر قرآن
پرسش:...
پاسخ: حالا اگر آن مِداد، توانست شهیدپرور باشد در زمان جنگ، افضل از اینهاست. نظیر اعلامیههای امام و امثالذلک(رضوان الله علیه)، اگر نه زمان جنگ نبود، زمانی بود که باید زمینهسازی بشود تا مردم آماده بشوند بعد از درک معارف که روزی قیام کنند، نظیر المیزان این میشود «مداد العلماء أفضل من دماء الشهدا» شما خیلی از این مطالب را در تفسیر المیزان میبینید. مثلاً تفسیر امام رازی گاهی آدم ممکن است ده صفحه، هشت صفحه از این رحلیها مطالعه کند؛ اما چیزی از آن درنیاید قسمت زیادش به الفاظ و رفتن و به احتمالات کلامی سرگرم شدن و اینهاست؛ اما شما همین چند سطری که سیّدناالاستاد(رضوان الله علیه) در ذیل آیهٴ 154 سورهٴ «بقره» یعنی جلد اول المیزان و ذیل همین آیه محلّ بحث سورهٴ «آلعمران» مطالعه کنید، میبینید بعد از چند روز بحث حالا تازه معلوم میشود ایشان در این چند سطر چه چیزی فرمودند، حالا وقتی رسیدیم ـ انشاءالله ـ به این ﴿ألا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ که ایشان با تعجّب چیز مینویسد، میفرمایند این یک آیه آیهٴ عجیبی است که آدم هر چه بیشتر در او فرو میرود تلألوش بیشتر میشود ، حالا گوشهای پرده کنار برود ببینیم این آیه چه میخواهد بگوید.
خب، بنابراین اگر مِداد اینچنین بود «أفضل من دماء الشهدا» است اگر نه، که خب نه.
هدر نرفتن خون شهید در راه حق
پرسش:...
پاسخ: این ممکن نیست، کسی خون در راه حق بدهد و طاغوت بیاید جایش را بگیرد. بزرگان اهل معرفت گفتند؟ که موسای کلیم محصول شهادت آن ﴿یُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ﴾ بود ولو مدتی هم طول کشید، اگر هم مدتی طول بکشد، بالأخره یک خضر راهی است از راه میرسد و اثر را حفظ میکند. در همان جریانی که موسای کلیم به خضر(سلام الله علیهما) گفت که مردم این منطقه ما را به عنوان ضیافت نپذیرفتند ﴿لَوْ شِئْتَ لَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً﴾ حالا من و تو به عنوان معمار و کارگزار، داریم بنّایی میکنیم، دیوار منطقهای که ما را به ضیافت نپذیرفتند، خضر فرمود این دیوار ﴿أَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ﴾ این دیوار برای دوتا بچه یتیم بود، پدرشان آدم خوبی بود خدا من را فرستاده که خوبی پدر به فرزند برسد و گُم نشود، ما که نمیدانیم چه چیزی در راه است که هیچ ممکن نیست کسی دین خدا را یاری بکند و خدا پاداش ندهد و دین حفظ نشود، اینچنین نیست.
بنابراین اگر کسی با عدم انقطاع عمل و علم وارد برزخ شد «فهو حیٌّ بالقول المطق»، «حیٌّ» به لحاظ منطقهٴ دنیا، «حیٌّ» به لحاظ منطقه برزخ «حیٌّ».
پرسش:...
پاسخ: اگر غیر شهید همتای او باشد یا مافوق او باشد این را دارد؛ اما اگر نه غیرشهید در راه خلاف بود، مثلاً آدم بدی بود، آدم بدی که بود او دنیا را رها کرده مُرد و وارد برزخ شد نه، کار مثبت میتواند بکند، نه آگاهی دارد ولی عمل او، او را رها نمیکند، پشت سرِ هم عذابی بر عذاب او افزوده میشود، او کاری نمیکند ولی بازده کار او دامنگیرش میشود براساس ﴿نَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ﴾ و هیچ آگاهی هم ندارد، حالا بعضی از روایات برزخ را میخوانیم تا معلوم بشود کافر از چه چیز آگاه است و مؤمن از چه چیز آگاه. این بود خلاصه حرفی که گفته شد شهید، حیّاً وارد عالم برزخ میشود.
تعلق استبشار به اوصاف مؤمنین
پرسش:...
پاسخ: استبشار عمومی، بله آن دیگر در مرحله دوم است دیگر، این استبشار اوّلی آن است که ﴿یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم مِن خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ این استبشار اول، اینکه تمام شد نوبت به استبشار دوم میرسد که ﴿یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللّهَ لاَ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ﴾.
حالا در استبشار اوّلی چه لطایفی نهفته است، از اینجا مقام راهیانِ راه شهید مشخص میشود و به مفهوم موافق به اولویت، راه خود شهید به طریق اُولیٰ مشخص میشود. خب، خداوند، مبشّر است و شهدایی که عنداللهاند مستبشر، به خدا عرض میکنند که خبر این همفکران ما و همرزمان ما و مؤمنینی که راهیِ راه ما بودند چیست؟ طلب بشارت میکنند، بشارتشان چیست؟ آیا درباره ذوات اینها سؤال میکنند؟ ظاهر آیه این است که سؤال میکنند که ﴿یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم﴾؛ اما این ﴿أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ نشانه این بدل اشتمال است که این استبشار به ذات این مؤمنین تعلّق نمیگیرد، بلکه به وصف این مؤمنین تعلّق میگیرد و آن وصف این است که اینها نه ترسی دارند نه اندوهی.
دور ماندن همیشگی مردان الهی از خوف و حزن
این جمله که ﴿أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ بالقولالمطلق حُزن و خوف را برداشت، گرچه نفرمود «لا خوف و لا حزن»، گرچه ظاهر جمله اول با جمله دوم فرق میکند، کلمه اول با دوم فرق میکند، ظاهر ﴿لاَ خَوْفٌ﴾ با ظاهر ﴿وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ فرق میکند ولی این ظاهر، فریب ندهد، چون ﴿یَحْزَنُونَ﴾ نشانه استمرار حال و استقبال است، فعل مضارع است و «یدلّ علی الاستمرار»، ﴿وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ این برای نفی استمرار خوب است یعنی اینها دائماً غمگین نیستند ﴿وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ یعنی دائماً آن طوری که جمله، فریب ممکن است، بدهد این است ﴿وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ یعنی اینها دائماً و مستمرّاً غمگین نیستند؛ اما احیاناً ممکن است غمگین باشند؛ اما آنطوری که خود ظهور آیه جلوی این فریب در وهم را میگیرد این است که این، برای استمرار نفی است نه نفیِ استمرار، نظیر عموم نفی و نفی عمومی یعنی دائماً اینها منزّه از غماند، نه غمِ دایمی ندارند. نعم، در جای دیگر اگر بگویند ﴿وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ یعنی غمِ دایم ندارند، چرا؟ چون ﴿یَحْزَنُونَ﴾ دلالت بر استمرار دارد، حرف نفی که رویش دربیاید، نفی استمرار را تفهیم میکند؛ اما به قرینه سیاق در اینجا، استمرار نفی فهمیده میشود یعنی اصلاً اینها محزون نیستند.
دلیل دور ماندن مردان الهی از خوف و حزن
خب، آنچه انسان وارد این صحنه میشود، میبیند که مرتّب شکوفاییاش بیشتر میشود این است. ظاهرش این است که بالقولالمطلق خوف و حُزن از اینها گرفته شد. خوف و حُزن، چهار رشته دارد که دو رشتهاش در بحث دیروز گذشت و آن این است که انسان چیزی که دارد یا میترسد از دست بدهد، آینده از او بگیرند، این میشود خوف یا قبلاً مشابه این سِمَت را داشت و او را برکنار کردند، معذول کردند، الآن غمگین است این میشود حُزن. چیزی را که داشت یا قبلاً از دست داد یا محتمل است آینده از دست بدهد، لذا یا محزون است یا غمگین، وقتی خوف و حُزن، هر دو نفی شد معنایش این است که مؤمنین، هرچه دارند نه در گذشته از دست دادند که هماکنون غمگین باشند، نه در آینده از دست میدهند که هماکنون محزون باشد، این دو رشته.
دو رشته دیگر هم که ضمیمهاش بشود میشود چهار رشته و آن این است که خیلی از چیزهاست که فعلاً ندارند، خیلی از مقامهاست که ندارند. انسان، مقامی که ندارد یا اگر اهل معنا باشد درجهای را که ندارد، اهل علم باشد مطلبی را که نمیداند؛ این ممکن است گرفتار خوف و حُزن باشد یعنی تلاش میکند که به اجتهاد برسد ولی میترسد که نرسد؛ هماکنون خائف است، هماکنون خائف است تلاش و کوشش میکند بعد مشکلاتی در راه پیدا شد، بیماری پیدا شد، کارهای دیگر پیدا شد این ناچار شد حوزه را ترک بکند؛ قبل از اینکه به اجتهاد برسد خائف بود که مبادا نرسد، الآن که از حوزه دارد بیرون میرود، غمگین است که من مجتهدنشده، دارم میروم. یا کسی در رشتههای تهذیب نفس میخواهد در درجه ده است، میخواهد به درجهٴ بیست برسد، میگوید من اربعین میگیرم، تلاش و کوشش میکنم بلکه، به درجهٴ بیست از تهذیب نفس برسم؛ اما خائف است که مبادا نرسد. اربعین گرفت، روزههای مستحبی و غیرمستحبی گرفت، ذکر واجب و مستحب داشت ولی نرسید، هماکنون غمگین است که چرا نرسید این دوتا؛ خوف و حُزن وقتی به آن دوتای اول ضمیمه بشود، بشود چهارتا.
رسیدن مردان الهی به خواستههای خود
این ﴿أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ بالقول المطلق که نفی شد، معنایش این است که مردان الهی نه تنها آنچه را که داشتند، دارند و از دست نمیدهند، آنچه را هم که میطلبند میرسند، هر چه بخواهند میرسند، هیچ چیزی جلوی اینها را نمیگیرد. هر درجهای را که بخواهند میرسند، حالا تا خواستن چه اندازه باشد. کسانی که در یک محدوده خاص به سر میبرند خواست آنها محدود است، نه اینکه بیش از آن میخواهند و به آنها ندادند. الآن ممکن است کاسبی که مشغول پیشهوری ساده است، این در تمام مدت عمر، هرگز در خیالش خطور نکرده ای کاش من آن نسخهٴ خطّی دستنویس مرحوم فارابی را میداشتم، اصلاً چنین آرزویی برای او نیست تا حالا اگر به او نرسیده غمگین بشود [یا] ای کاش من نسخه خطّی تذکره مرحوم علامه را میداشتم، اصلاً چنین آرزویی در خیال یک کاسب نیست تا هماکنون قبل از رسیدن خائف باشد، بعد وقتی میبیند نرسید غمگین باشد، منطقه آرزوی او محدود است.
هر کسی حالا این مؤمنین، هر اندازه که هستند در هر محوری که باشند، هر چه را بخواهند به او میرسند آنچه را که داشتند که دارند، آنچه را هم که نداشتند، هرچه بخواهند نه قبل از وصول، خائفاند که مبادا نرسند، نه بعد از سررسید مورد و میعاد غمگیناند که چرا به دستشان نرسید علم، بخواهند هست، حضور و شهود بخواهند هست، توفیق عمل بخواهند هست، پس اینها بالقولالمطلق در مداری زندگی میکنند که ﴿أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ حالا آدرس این کجاست؟ اینجا کجاست که هرچه بخواهند میدهند؟ اینجا دنیاست، اینجا برزخ است، اینجا آسمان است، اینجا زمین است. انسان، چه موقع به اینجا میرسد؟ اینجا جایش کجاست؟ نشانهاش چیست؟ این «عند ربه» است، موجود عنداللّهی از گزند این چهار خوف و حُزن محزون است، نه آنچه را که دارد میترسد از دستش بگیرند، نه در آینده از دست داد که هماکنون غمگین باشد. نه آنچه را که نرسید ترس دارد که نرسد، چون حتماً میرسد و نه غمگین است که چرا نرسید. این منطقه، منطقهٴ عنداللّهی است مؤمن، در منطقه عنداللّهی به سر میبرد که خاصیت منطقه عنداللّهی ﴿أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
خرافات بودن حیات کشته شدگان طبق نظر ملحدین
حیات تمام انسانها بعد از مرگ و فنا تمام موجودات
تفاوت حیات شهدا با حیات سایر اموات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ﴿169﴾ فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم مِن خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ ﴿170﴾ یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللّهَ لاَ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ ﴿171﴾
تبیین حکم فقهی مربوط به شهید
در این کریمه که راجع به شهدا و کیفیت حیات شهید و همچنین حیات برزخی نوع انسانها سخنی به میان آمد، مطالبی گفته شد که اجمالش و نظم ترتیبیاش به این است.
اولاً یک بحث درباره حُکم فقهی شهید بود که این ناظر به موت شهید است، همانطوری که سایر افراد میمیرند، شهید هم میمیرد؛ منتها غسل ندارد و کفن دارد و نماز، لباس او کفن است. مال او بین ورثه تقسیم میشود و مانند آن، این یک حُکم فقهی بود که بحثش در روزهای اسبق گذشت.
خرافات بودنِ حیات کشته شدگان طبق نظر ملحدین
یک بحث تفسیری است که قرآن میفرماید شهید، زنده است. این زنده بودن شهید آیا به این معناست که نام او را مردم گرامی میدارند، از او تجلیل میکنند، او در اذهان مردم، محترم هست به این معناست؟ این معنا به خرافات شبیهتر از واقعیت است. این معنا را کسانی که منکر برزخاند، منکر قیامتاند هم قائلاند یعنی کسانی که تفکّر الحادی و مارکسیستی دارند، آنها میگویند ما در راه آزادی نسل آینده قیام میکنیم، کُشته میشویم تا نسل آینده به رفاه و قِسط و عدل برسد و نام ما در اذهان آینده محترم باشد همین. از آنها که سؤال بکنید که شما که برای نسل آینده با ظلم میجنگید، اگر شما از بین رفتید و نسل آینده به قِسط و عدل رسید به شما چه چیزی میرسد؟ شما از قِسط و عدل آنها استفاده میکنید؟ میگویند نام ما گرامی میشود، ما نام نیک میخواهیم بگذاریم. این نام نیک یعنی چه؟ چون خود آنها که معدوم میشوند، اگر معدوم شدند چه نام آنها به نیکی، چه به زشتی برده بشود برای آنها یکسان است. الآن چیزی که نیست، معدوم است، چه شما قدح کنید، چه مدح، نسبت به او یکسان است. براساس تفکر الحادی اگر کسی با مُردن نابود میشود چه نسل آینده مدحش بکنند، چه قدحش، برای او یکسان است. چه اینکه نسل آینده در قِسط و عدل باشند یا در ظلم و جور، باز برای او یکسان است، اگر کسی معدوم شد نه از رفاه دیگران لذّت میبرد، نه از جور دیگران رنج میبرد، چه اینکه از مدح دیگران هم استفاده نمیکند، از قدح دیگران هم متأثر نمیشود، هیچکدام از این چهار کار اثر ندارد، پس اینکه با تفکّر الحادی میگویند ما میخواهیم ناممان بعد از مرگ گرامی باشد، خوشنام باشیم، این خرافهای محض بیش نیست، چون از آن حقیقت که حیات بعدالموت است غافلاند و نمیخواهند خود را معدوم بپندارند، چون انسان فطرتاً نمیپذیرد که نابود میشود، در درون او حیات آفریده شد و حبّ به حیات جاوید تعبیه شد، لذا خود را اینچنین فریب میدهد که من میخواهم نام خوبی بگذارم این میشود خرافات، پس این بخش دوم.
حیات تمام انسانها بعد از مرگ و فناء تمام موجودات
مقام سوم بحث این بود که انسان وقتی این نشئهٴ دنیا را رها کرد، هجرتی دارد وارد عالم دیگر میشود. برابر سورهٴ «مؤمنون» و برابر سورهٴ «غافر» انسان، بعد از مرگ نابود نمیشود، چه بد و چه خوب، چه مؤمن و چه کافر ﴿وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ﴾ انسان، از نشئهای به نشئهٴ دیگر منتقل میشود، حالا یا در «حفرة من حُفَر النیران» به سر میبرد یا در «روضة من ریاض الجنّة» هیچ کسی نابود نمیشود، این مقام ثالث بحث.
پرسش:...
پاسخ: هر کسی که روی زمین است فانی است ﴿وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاَلِ وَالْإِکْرَامِ﴾ این در بحثهای قبل هم گذشت که ﴿کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ ٭ وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاَلِ وَالْإِکْرَامِ﴾ یا ﴿کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ﴾ این به آن معنا نیست که هر کسی در آینده میمیرد، چون استعمال مشتق در «سَیَأْتِی» مجاز است و قرینه میخواهد و آنکه محلّ اختلاف است، استعمال مشتق در «من قضی عنه المبدأ» است که آیا مجاز است یا حقیقت وگرنه نسبت به آینده، یقیناً مجاز است وقتی مجاز شد قرینه طلب میکند ﴿کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ﴾ نه یعنی هر کسی که روی زمین است بعدها از بین میرود، این فانی مشتق است یعنی هماکنون فانی است، ﴿کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ﴾ این ﴿هَالِکٌ﴾ مشتق است یعنی هر چیزی هماکنون هالک است، فقط یک چیز میماند و آن وجهالله است، ماندنی وجهالله است و در سراسر قرآن کریم هرجا سخن از مرگ و زوال و نابودی است، وجهالله استثنا میشود نه الله، الله فوق آن است که محلّ بحث قرار بگیرد، کسی احتمال اینکه الله، فانی بشود که نمیدهد تا قرآن او را استثنا کند. هر جا سخن از استثناست، سخن از وجهالله است که وجهالله از بین رفتنی نیست. وجهالله همین است که ﴿فَأَیْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ﴾ حتی در آن نفخهٴ صور، در آن دستور کلی که دستور مرگ عمومی صادر میشود در نفخهٴ صور، همه خامد میشوند و خاموش و از بین میروند، باز فرمان الهی زنده است، چون با فرمان الهی که وجهالله است همه میمیرند حتی در آن مرحلهای که عزرائیل(سلام الله علیه) را میمیرانند ، باز وجهالله زنده است، چون به دستور الهی عزرائیل میمیرد و از آن مقطع گذشته حتی در آن نشئهٴ قیامت کبرا که خود مرگ را میمیرانند، مرگ به صورت کبش املح درمیآید و مرگ را ذبح میکنند یعنی مرگ مُرد، دیگری مرگی نیست، باز هم به فرمان الهی مرگ را میمیرانند یعنی انتقال را میمیرانند دیگر تحوّلی نیست، همه به دارالقرار رسیدند، هر کس در بین راه بود رسید، دیگر کسی در راه نیست که نشئهای که رها کند نسبت به نشئهای متحوّل بشود، نشئهای را از دست بدهد. هر کس باید به دارالقرار خود برسد، رسید ﴿إِلَی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ﴾ آنجا میشود دارالقرار، دیگر مرگ را میمیرانند. با آن امر و وجه الهی، مرگ مُرده میشود. لذا وجه خدا، فرمان خدا، ظهور خدا، فیض خدا به هیچ وجه مُردنی نیست، او همیشه هالک است و باقی است و دیگران هر چه هستند فناپذیرند، بلکه هماکنون فانیاند یک وجهاللهی است که ظاهر است و انسان خیال میکند که دیگران ظهور دارند.
تفاوت حیات شهدا با حیات سایر اموات
خب، پس مقام بعدی بحث این بود که اینکه گفته میشود شهدا زندهاند یعنی در آن عالم زندهاند؟ در آن عالم خب همه زندهاند، هیچکس که نمیمیرد، هم قتلای بدر را پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود اینها زندهاند، هم شهدای بدر را یعنی وقتی مشرکین در جنگ بدر کُشته شدند، آنها را در قلیب و چاه انداختند، حضرت بالای چاه رفت فرمود: «ألیس قد وجدتم ما وعد ربکم حقاً فانی قد وجدت ما وعد ربی حقاً» وقتی به حضرت عرض کردند چطور با مُردهها حرف میزنید؟ فرمود: «ما أنتم بأسمع لما أقول منهم» در آن جریان حضرت امیر و امثالذلک(علیهم السلام) که نقل شده است با مُردهها سخن گفتند ، این شواهد فراوان است که انسان بعد از مرگ زنده است، حالا یا «در روضة من ریاض الجنة» است یا «در حفرة من حُفَر النیران» .
مختصات حیات شهید
اصل حیات برای شهید چه خصوصیتی دارد؟ البته، آن قیود برای شهید است، «عند ربّه» هستند، ﴿یُرْزَقُونَ﴾ هستند، ﴿فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ﴾ هستند، اینها قیود است؛ اما اصل ﴿أَحْیَاءٌ﴾ این چه خصیصهای است ﴿لاَ تَقُولُوا لِمَن یُقْتَلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاءٌ﴾ ، در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» بود. در همین آیهٴ محلّ بحث سورهٴ «آلعمران» این است که ﴿وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ﴾ این ﴿أَحْیَاءٌ﴾ چه خصیصهای دارد که اینها زندهاند، اگر منظور آن است که اینها یک حیات پُربرکتی دارند که دیگران آن حیات پربرکت را ندارند در حقیقت، آن قیود معنا شده است یعنی «عند ربه» بودن، ﴿یُرْزَقُونَ﴾ بودن، ﴿فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ﴾ معنا شده است، در حالی که این چهار کلمه است هر کدام باید معنای خودش را داشته باشد، فرمود: ﴿بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ٭ فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ﴾ اگر معنای ﴿أَحْیَاءٌ﴾ این باشد که همه زندهاند؛ اما زندگی اینها با برکت و نشاط همراه است، در حقیقت، آن قیود معنا شده نه حیات.
اینکه در خلال بحث دیروز به عرضتان رسید این، میتواند معنای ﴿أَحْیَاءٌ﴾ را جداگانه ترمیم کند یعنی نه تنها اینها ﴿عِنْدَ رَبِّهِمْ﴾اند، نه تنها ﴿یُرْزَقُونَ﴾اند، نه تنها ﴿فَرِحِینَ﴾اند، بلکه زندهاند، زندهاند نه یعنی در قلمرو برزخ زندهاند، چون هر کس مُرد زنده است نه یعنی حیات آنجایی را دارند، چون هر کس مُرد وارد برزخ میشود و زنده است، بلکه معنایش این است که دیگران از دنیا میمیرند و وارد برزخ میشوند، اینها نمرده وارد برزخ میشوند، چطور نمرده؟ آن مرگ فقهی هست که مقام اول بحث بود، آن مسئله غسل و مسئله کفن و صلات و تقسیم ورثه و اینها سرِ جایش در مقام اول بحث شد، اینها با حفظ حیات دنیا وارد برزخ شدند، بعضیها میمیرند و حیات برزخی نصیبشان میشود، در آن عالم زنده میشوند، بعضیها ضمن حفظ حیات دنیا وارد آن نشئه میشوند که این مقام چهارم یا پنجم بحث است که حیات تفسیری است نه حیات فقهی.
ادراک و عمل جزء ویژگیهای اساسی حیات
خب، ما به چه انسانی میگوییم زنده؟ به چه کسی میگوییم زنده؟ حیات را معنا کردند، گفتند اگر در موجودی ادراک باشد و عمل باشد اینها هماهنگ باشند که ادراک، سایهافکن کار باشد، کار از ادراک، مدد بگیرد، این قیود اگر در جایی جمع شد میشود حیات. آن موجودی که اهل درک نیست یا اهل کار نیست یا بین درک و کارش هماهنگی نیست، درکش سایهافکن کارش نیست، کارش از درکش فرمان نمیبرد، این حیات نیست. حیات، مجموعهٴ این قیود است آن عامل هماهنگکنندهٴ بین ادراک و فعالیت را میگویند حیات، این معنای حیات است. اگر کسی بخواهد در برزخ زنده باشد حیات برزخی داشته باشد، باید در محدودهٴ برزخ کار داشته باشد، از محدودهٴ برزخ آگاهی داشته باشد، این کار و آگاهی او در محدودهٴ برزخ هماهنگ باشند تا بگوییم حیات برزخی دارد، اگر کسی خواست حیات دنیایی داشته باشد باید در قلمرو دنیا کار داشته باشد، در قلمرو دنیا آگاهی داشته باشد، بین کار و آگاهیاش هماهنگی باشد که آگاهیاش اشراف بر کار داشته باشد، کارش از آگاهی، برنامه بگیرد تا بشود حیات دنیایی.
بقاء عمل و ادراک شهید نسبت به دنیا پس از شهادت
اکثری مردم وقتی میمیرند «انقطع عمله عن الدنیا و انقطع علمه عن الدنیا»، این «اذا مات ابن آدم انقطع عمله» به استثنای آن افرادی که خارج شدهاند، این معنایش آن است که کاری در دنیا ندارند. مشابه این، درباره درک هم هست «اذا مات ابن آدم انقطع علمه» خبر ندارد که در دنیا چه میگذرد، این کسی که مُرد نه در قلمرو دنیا کاری میکند نه از قلمرو دنیا آگاهی دارد. ولی اگر کسی جزء آن مستثناها بود «اذا مات ابن آدم انقطع عمله الا عن ثلاث» حالا آن در بعضی از روایت سه گروه استثنا شدند، در بعضی از روایت شش گروه ، اینها هیچکدام حصر نیست، بلکه هر اثر زندهای اگر از انسان بماند، صاحب آن اثر، زنده است، چون آن اثر، در دنیا منشأ کار است و این اثر اوست در حقیقت، او دارد کار میکند. مشابه این را در ناحیهٴ علم هم میتوان گفت که «اذا مات ابن آدم انقطع علمه» مگر یک گروه مخصوصی. گروه مخصوص، کسانیاند که از جریان اهل دنیا کاملاً باخبرند. شهید جزء هر دو گروه است یعنی هر دو خصوصیت را دارد؛ وقتی مُرد عملش از دنیا قطع نمیشود، خونی که داد روزانه دارد اثر میگذارد، اگر او در دنیا زنده بود درس و بحث داشت یا فعالیت تبلیغی داشت یا فعالیت اجرایی داشت، موجود زنده به حساب میآمد، چون کار میکرد، الآن هم واقعاً خونش دارد کار میکند، او واقعاً فعّال است، واقعاً کار میکند نه مجازاً. پس او واقعاً عمل دارد، این یک. اگر کسی در دنیا باشد از اوضاع دنیا باخبر باشد، از فراز و نشیب باخبر باشد، از احوال مردم مستحضر باشد، میگویند او زنده است، شهید هم بشرح ایضاً [همچنین]؛ کاملاً از اوضاع باخبر است. لذا او نمرده وارد برزخ شد، این حیات مقام چهارم یا پنجم بحث است، حیات تفسیری است نه حیات فقهی، حیات فقهیاش که در مقام اول بحث شد یعنی بدنش مُرد، مالش بین ورثه تقسیم میشود و نمازی میخوانند و دفنش میکنند، با همان لباس؛ اما چیزی از او کم نشد، باید کار بکند دارد میکند، باید بفهمد. میفهمد پس دیگران «انقطع عمله و علمه» بعد وارد برزخ میشوند، شهید و کسی که مثل اوست یا بالاتر از او، بدون اینکه عملش قطع بشود و علمش قطع بشود با حفظ علم و عمل در دنیا وارد برزخ میشود؛ حیّی وارد احیا شده است، خونش اثر دارد، برای اینکه ﴿إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ﴾ کسی که با خون یا دین خدا را یاری کرده است، اثر خون او نصرت دین الهی است که روزانه ظهور میکند، این برای این، علمش و آگاهیاش تمام نشد، برای اینکه قبلاً میخواست به وسیله رسانههای گروهی یا به وسیله روزنامهها یا از زبان زید و عمرو باخبر بشود که فلان شخص در چه حالت است، کسی که بخواهد آگاه بشود از کسی میپرسد؛ اما آنجا شهدا از ذات اقدس الهی سؤال میکنند که این فلان گروهی که ما با هم همدوره بودیم حالشان چطور است، اینها در چه حالتاند؟ خدا هم به اینها گزارش میدهد؛ اگر به خصوص سؤال بکنند، جواب خصوصی میدهند، اگر به نحو عموم سؤال بکنند جواب عموم به آنها میدهند، لذا فرمود: ﴿لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ﴾ این معنی اول، حالا نوبت به این میرسد که این حیات شهید در کدام درجه است آیا «عندالجنة» است یا فوق جنت، فرمود: ﴿أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ﴾ وقتی ﴿عِنْدَ رَبِّهِمْ﴾ شد ﴿یُرْزَقُونَ﴾ هم مشخص است که چه روزیای دارند، قهراً[ناگزیر] ﴿فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ﴾ مسرور هم خواهند بود به آن نعمتهایی که ذات اقدس الهی به اینها داد، این برای آنچه خودشان دریافت کردند.
دو سؤال و استبشار شهدا از خداوند
بعد دوتا کار دیگر هم برای شهدا نقل میکنند: یکی اینکه اول به فکر دیگراناند، اوّلین حرفی که شهید در برزخ میزند از خدا سؤال میکند، حال رفقای ما چطور است؟ طلب بشارت میکند: ﴿وَیَسْتَبْشِرُونَ﴾ یعنی هم شهدا ﴿بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم﴾؛ از خدا میگویند بشارت بدهید، «استبشار» یعنی طلب مژده کردن، از خدا طلب میکنند که به ما مژده بدهید ببینیم آنها در چه حالتاند؟ خدا مبشّر است ﴿یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ﴾ و اینها مُستبشِر. اوّلین حرفی که شهید میزند که این کار، ملکه شد برای او، در دنیا که بود اهل نثار و ایثار بود، با همین فضیلت سفر کرد، آنجا هم که رفت باز اهل نثار و ایثار است؛ اول از همراهان سؤال میکند.
دوتا استبشار را خدا از شهدا نقل میکند یعنی شهدا در دو لسان، در دو امر، از خدا خبرِ جدید طلب میکنند و از او بشارت میخواهند. اوّلین خبر این است که به خدا عرض میکنند: به ما مژده بدهید ببینیم حال همسنگرهایمان چطور است، حال رفقایمان چطور است، حال مؤمنینی که راهیانِ راه ما بودند ولی هنوز به ما نرسیدند «لا بالموت و لا بالشهادة» اینها حالشان چطور است ﴿وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم مِن خَلْفِهِمْ﴾ این ﴿لَمْ یَلْحَقُوا﴾ هم در بحثهای قبل ملاحظه فرمودید که عدم مَلکه است، به آن سالکی که در بین راه هست و هنوز نرسید، میگویند «لم یلحق»، نه کسی که در خانهاش خوابیده یا نشسته، او اصلاً راه نیفتاد تا به او بگویند هنوز نرسید، این هنوز نرسید عدم مَلکه است برای کسی که راه افتاده ولی نرسید، اینها که راه افتادند یا رسیدند یا بعداً میرسند؛ اما آنها که راه نیفتادند یا بیراهه میروند که نمیشود گفت که آنها هنوز نرسیدند، این «لم یلحق» یعنی هنوز نرسید. این هنوز نرسید عدم مَلکه است، برای کسی که در راه است در راه شهید.
خب، اول سؤال میکنند به خدا عرض میکنند که به ما بشارت بدهید درباره کسانی که همراه ما بودند و به ما نرسیدند، خدا بشارت میدهد که ﴿أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ که این باید جداگانه بحث بشود این جمله، این برای اینها، بعد وقتی این استبشار تمام شد، دوباره از ذات اقدس الهی یک استبشار عمومی میکنند هم برای خودشان هم برای غیر ﴿یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللّهَ لاَ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ﴾ این یک استبشار دیگر است.
اهمیت ویژه تفسیر المیزان در میان تفاسیر قرآن
پرسش:...
پاسخ: حالا اگر آن مِداد، توانست شهیدپرور باشد در زمان جنگ، افضل از اینهاست. نظیر اعلامیههای امام و امثالذلک(رضوان الله علیه)، اگر نه زمان جنگ نبود، زمانی بود که باید زمینهسازی بشود تا مردم آماده بشوند بعد از درک معارف که روزی قیام کنند، نظیر المیزان این میشود «مداد العلماء أفضل من دماء الشهدا» شما خیلی از این مطالب را در تفسیر المیزان میبینید. مثلاً تفسیر امام رازی گاهی آدم ممکن است ده صفحه، هشت صفحه از این رحلیها مطالعه کند؛ اما چیزی از آن درنیاید قسمت زیادش به الفاظ و رفتن و به احتمالات کلامی سرگرم شدن و اینهاست؛ اما شما همین چند سطری که سیّدناالاستاد(رضوان الله علیه) در ذیل آیهٴ 154 سورهٴ «بقره» یعنی جلد اول المیزان و ذیل همین آیه محلّ بحث سورهٴ «آلعمران» مطالعه کنید، میبینید بعد از چند روز بحث حالا تازه معلوم میشود ایشان در این چند سطر چه چیزی فرمودند، حالا وقتی رسیدیم ـ انشاءالله ـ به این ﴿ألا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ که ایشان با تعجّب چیز مینویسد، میفرمایند این یک آیه آیهٴ عجیبی است که آدم هر چه بیشتر در او فرو میرود تلألوش بیشتر میشود ، حالا گوشهای پرده کنار برود ببینیم این آیه چه میخواهد بگوید.
خب، بنابراین اگر مِداد اینچنین بود «أفضل من دماء الشهدا» است اگر نه، که خب نه.
هدر نرفتن خون شهید در راه حق
پرسش:...
پاسخ: این ممکن نیست، کسی خون در راه حق بدهد و طاغوت بیاید جایش را بگیرد. بزرگان اهل معرفت گفتند؟ که موسای کلیم محصول شهادت آن ﴿یُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ﴾ بود ولو مدتی هم طول کشید، اگر هم مدتی طول بکشد، بالأخره یک خضر راهی است از راه میرسد و اثر را حفظ میکند. در همان جریانی که موسای کلیم به خضر(سلام الله علیهما) گفت که مردم این منطقه ما را به عنوان ضیافت نپذیرفتند ﴿لَوْ شِئْتَ لَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً﴾ حالا من و تو به عنوان معمار و کارگزار، داریم بنّایی میکنیم، دیوار منطقهای که ما را به ضیافت نپذیرفتند، خضر فرمود این دیوار ﴿أَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ﴾ این دیوار برای دوتا بچه یتیم بود، پدرشان آدم خوبی بود خدا من را فرستاده که خوبی پدر به فرزند برسد و گُم نشود، ما که نمیدانیم چه چیزی در راه است که هیچ ممکن نیست کسی دین خدا را یاری بکند و خدا پاداش ندهد و دین حفظ نشود، اینچنین نیست.
بنابراین اگر کسی با عدم انقطاع عمل و علم وارد برزخ شد «فهو حیٌّ بالقول المطق»، «حیٌّ» به لحاظ منطقهٴ دنیا، «حیٌّ» به لحاظ منطقه برزخ «حیٌّ».
پرسش:...
پاسخ: اگر غیر شهید همتای او باشد یا مافوق او باشد این را دارد؛ اما اگر نه غیرشهید در راه خلاف بود، مثلاً آدم بدی بود، آدم بدی که بود او دنیا را رها کرده مُرد و وارد برزخ شد نه، کار مثبت میتواند بکند، نه آگاهی دارد ولی عمل او، او را رها نمیکند، پشت سرِ هم عذابی بر عذاب او افزوده میشود، او کاری نمیکند ولی بازده کار او دامنگیرش میشود براساس ﴿نَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ﴾ و هیچ آگاهی هم ندارد، حالا بعضی از روایات برزخ را میخوانیم تا معلوم بشود کافر از چه چیز آگاه است و مؤمن از چه چیز آگاه. این بود خلاصه حرفی که گفته شد شهید، حیّاً وارد عالم برزخ میشود.
تعلق استبشار به اوصاف مؤمنین
پرسش:...
پاسخ: استبشار عمومی، بله آن دیگر در مرحله دوم است دیگر، این استبشار اوّلی آن است که ﴿یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم مِن خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ این استبشار اول، اینکه تمام شد نوبت به استبشار دوم میرسد که ﴿یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللّهَ لاَ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ﴾.
حالا در استبشار اوّلی چه لطایفی نهفته است، از اینجا مقام راهیانِ راه شهید مشخص میشود و به مفهوم موافق به اولویت، راه خود شهید به طریق اُولیٰ مشخص میشود. خب، خداوند، مبشّر است و شهدایی که عنداللهاند مستبشر، به خدا عرض میکنند که خبر این همفکران ما و همرزمان ما و مؤمنینی که راهیِ راه ما بودند چیست؟ طلب بشارت میکنند، بشارتشان چیست؟ آیا درباره ذوات اینها سؤال میکنند؟ ظاهر آیه این است که سؤال میکنند که ﴿یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم﴾؛ اما این ﴿أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ نشانه این بدل اشتمال است که این استبشار به ذات این مؤمنین تعلّق نمیگیرد، بلکه به وصف این مؤمنین تعلّق میگیرد و آن وصف این است که اینها نه ترسی دارند نه اندوهی.
دور ماندن همیشگی مردان الهی از خوف و حزن
این جمله که ﴿أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ بالقولالمطلق حُزن و خوف را برداشت، گرچه نفرمود «لا خوف و لا حزن»، گرچه ظاهر جمله اول با جمله دوم فرق میکند، کلمه اول با دوم فرق میکند، ظاهر ﴿لاَ خَوْفٌ﴾ با ظاهر ﴿وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ فرق میکند ولی این ظاهر، فریب ندهد، چون ﴿یَحْزَنُونَ﴾ نشانه استمرار حال و استقبال است، فعل مضارع است و «یدلّ علی الاستمرار»، ﴿وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ این برای نفی استمرار خوب است یعنی اینها دائماً غمگین نیستند ﴿وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ یعنی دائماً آن طوری که جمله، فریب ممکن است، بدهد این است ﴿وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ یعنی اینها دائماً و مستمرّاً غمگین نیستند؛ اما احیاناً ممکن است غمگین باشند؛ اما آنطوری که خود ظهور آیه جلوی این فریب در وهم را میگیرد این است که این، برای استمرار نفی است نه نفیِ استمرار، نظیر عموم نفی و نفی عمومی یعنی دائماً اینها منزّه از غماند، نه غمِ دایمی ندارند. نعم، در جای دیگر اگر بگویند ﴿وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ یعنی غمِ دایم ندارند، چرا؟ چون ﴿یَحْزَنُونَ﴾ دلالت بر استمرار دارد، حرف نفی که رویش دربیاید، نفی استمرار را تفهیم میکند؛ اما به قرینه سیاق در اینجا، استمرار نفی فهمیده میشود یعنی اصلاً اینها محزون نیستند.
دلیل دور ماندن مردان الهی از خوف و حزن
خب، آنچه انسان وارد این صحنه میشود، میبیند که مرتّب شکوفاییاش بیشتر میشود این است. ظاهرش این است که بالقولالمطلق خوف و حُزن از اینها گرفته شد. خوف و حُزن، چهار رشته دارد که دو رشتهاش در بحث دیروز گذشت و آن این است که انسان چیزی که دارد یا میترسد از دست بدهد، آینده از او بگیرند، این میشود خوف یا قبلاً مشابه این سِمَت را داشت و او را برکنار کردند، معذول کردند، الآن غمگین است این میشود حُزن. چیزی را که داشت یا قبلاً از دست داد یا محتمل است آینده از دست بدهد، لذا یا محزون است یا غمگین، وقتی خوف و حُزن، هر دو نفی شد معنایش این است که مؤمنین، هرچه دارند نه در گذشته از دست دادند که هماکنون غمگین باشند، نه در آینده از دست میدهند که هماکنون محزون باشد، این دو رشته.
دو رشته دیگر هم که ضمیمهاش بشود میشود چهار رشته و آن این است که خیلی از چیزهاست که فعلاً ندارند، خیلی از مقامهاست که ندارند. انسان، مقامی که ندارد یا اگر اهل معنا باشد درجهای را که ندارد، اهل علم باشد مطلبی را که نمیداند؛ این ممکن است گرفتار خوف و حُزن باشد یعنی تلاش میکند که به اجتهاد برسد ولی میترسد که نرسد؛ هماکنون خائف است، هماکنون خائف است تلاش و کوشش میکند بعد مشکلاتی در راه پیدا شد، بیماری پیدا شد، کارهای دیگر پیدا شد این ناچار شد حوزه را ترک بکند؛ قبل از اینکه به اجتهاد برسد خائف بود که مبادا نرسد، الآن که از حوزه دارد بیرون میرود، غمگین است که من مجتهدنشده، دارم میروم. یا کسی در رشتههای تهذیب نفس میخواهد در درجه ده است، میخواهد به درجهٴ بیست برسد، میگوید من اربعین میگیرم، تلاش و کوشش میکنم بلکه، به درجهٴ بیست از تهذیب نفس برسم؛ اما خائف است که مبادا نرسد. اربعین گرفت، روزههای مستحبی و غیرمستحبی گرفت، ذکر واجب و مستحب داشت ولی نرسید، هماکنون غمگین است که چرا نرسید این دوتا؛ خوف و حُزن وقتی به آن دوتای اول ضمیمه بشود، بشود چهارتا.
رسیدن مردان الهی به خواستههای خود
این ﴿أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ بالقول المطلق که نفی شد، معنایش این است که مردان الهی نه تنها آنچه را که داشتند، دارند و از دست نمیدهند، آنچه را هم که میطلبند میرسند، هر چه بخواهند میرسند، هیچ چیزی جلوی اینها را نمیگیرد. هر درجهای را که بخواهند میرسند، حالا تا خواستن چه اندازه باشد. کسانی که در یک محدوده خاص به سر میبرند خواست آنها محدود است، نه اینکه بیش از آن میخواهند و به آنها ندادند. الآن ممکن است کاسبی که مشغول پیشهوری ساده است، این در تمام مدت عمر، هرگز در خیالش خطور نکرده ای کاش من آن نسخهٴ خطّی دستنویس مرحوم فارابی را میداشتم، اصلاً چنین آرزویی برای او نیست تا حالا اگر به او نرسیده غمگین بشود [یا] ای کاش من نسخه خطّی تذکره مرحوم علامه را میداشتم، اصلاً چنین آرزویی در خیال یک کاسب نیست تا هماکنون قبل از رسیدن خائف باشد، بعد وقتی میبیند نرسید غمگین باشد، منطقه آرزوی او محدود است.
هر کسی حالا این مؤمنین، هر اندازه که هستند در هر محوری که باشند، هر چه را بخواهند به او میرسند آنچه را که داشتند که دارند، آنچه را هم که نداشتند، هرچه بخواهند نه قبل از وصول، خائفاند که مبادا نرسند، نه بعد از سررسید مورد و میعاد غمگیناند که چرا به دستشان نرسید علم، بخواهند هست، حضور و شهود بخواهند هست، توفیق عمل بخواهند هست، پس اینها بالقولالمطلق در مداری زندگی میکنند که ﴿أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ حالا آدرس این کجاست؟ اینجا کجاست که هرچه بخواهند میدهند؟ اینجا دنیاست، اینجا برزخ است، اینجا آسمان است، اینجا زمین است. انسان، چه موقع به اینجا میرسد؟ اینجا جایش کجاست؟ نشانهاش چیست؟ این «عند ربه» است، موجود عنداللّهی از گزند این چهار خوف و حُزن محزون است، نه آنچه را که دارد میترسد از دستش بگیرند، نه در آینده از دست داد که هماکنون غمگین باشد. نه آنچه را که نرسید ترس دارد که نرسد، چون حتماً میرسد و نه غمگین است که چرا نرسید. این منطقه، منطقهٴ عنداللّهی است مؤمن، در منطقه عنداللّهی به سر میبرد که خاصیت منطقه عنداللّهی ﴿أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»


تاکنون نظری ثبت نشده است