منو
تفسیر آیات 194 و 195 سوره آل‌عمران

تفسیر آیات 194 و 195 سوره آل‌عمران

  • 1 تعداد قطعات
  • 36 دقیقه مدت قطعه
  • 38 دریافت شده
درس آیت الله عبدالله جوادی آملی با موضوع "تفسیر آیات 194 و 195 سوره آل‌عمران"
- اصلی‌ترین شرط استجابت دعا
- سرّ قیّومت مرد و زن بر یکدیگر در مسائل اجتماعی
- محوریت برخی از اعمال صالحه در ورود به بهشت و بخشش گناهان


اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلی رُسُلِکَ وَ لا تُخْزِنا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّکَ لا تُخْلِفُ الْمیعادَ﴿194﴾ فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنّی لا أُضیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ فَالَّذینَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ أُوذُوا فی سَبیلی وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا َلأُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ وَ َلأُدْخِلَنَّهُمْ جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ ثَوابًا مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَ اللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ ﴿195﴾

درخواستهای اولواالالباب از خداوند
دعاهای اولواالالباب را که شمرده‌اند به این آخرین دعا رسیدیم که فرمود: ﴿رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلی رُسُلِک﴾، ظاهراً این می‌تواند عطف بر محذوف باشد یعنی اولواالالباب بسیاری از مسائل را از ذات اقدس الهی مسئلت می‌کنند ربنا و آتنا و آتنا و آتنا تا می‌رسد ﴿آتِنا ما وَعَدْتَنا﴾ که این ﴿وَآتِنَا﴾ عطف بر محذوف است یعنی ﴿رَبَّنَا آتِنَا﴾ کذا و کذا ﴿وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلی رُسُلِکَ﴾ که خلاصه، گذشته از آن خواهشهای خاص، جمیع آنچه را که به وسیلهٴ انبیا(علیهم السّلام) به امم وعده داده شده است اولواالالباب، انجاز آن وعده‌ها را هم مسئلت می‌کند، این ﴿وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا﴾ عطف بر محذوف باشد.

اصلی‌ترین شرط استجابت دعا
وقتی نوبت دعای اولواالالباب به پایان رسید، آن‌گاه جواب الهی شروع می‌شود ﴿فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ﴾ ذات اقدس الهی یک اصل کلی را در قرآن کریم بیان کرد که هر کس، خدا را بخواند خدا او را جواب می‌دهد و امر هم کرده است به این مطلب که ﴿ادْعُونی أَسْتَجِبْ لَکُمْ﴾، در سورهٴ مبارکهٴ «غافر» آیهٴ شصت این است ﴿وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرین﴾ و منشأ این اصل کلی هم ربوبیت الهی است، لذا وصف رب در آیه مأخوذ شد. پس منشأ، ربوبیت است آن تلازم بین دعا و استجابت است که هر کس خدا را بخواند، خدا استجابت می‌کند. بر‌اساس این اصل، مواردی را قرآن کریم ذکر می‌کند که عده‌ای دعا کردند و خدا اجابت کرده است، گاهی اشخاص حقیقی بودند، نظیر یونس(سلام الله علیه) نظیر یوسف(سلام الله علیه) مانند آن، که دعاهای اینها را بالخصوص قرآن ذکر می‌کند و اجابت خدا را هم بازگو می‌کند. دعای یونس این بود که ﴿فَنادی فِی الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنّی کُنْتُ مِنَ الظّالِمین﴾ بعد فرمود: ﴿فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ﴾ آن‌گاه در ذیلش فرمود اینکه یونس ما را خواند ما اجابت کردیم، این اختصاصی به یونس(سلام الله علیه) ندارد ﴿وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنین﴾ این اصل کلی است که هر مؤمنی اگر خدا را بخواند، خدا اجابت می‌کند. هر مؤمنی مستجاب‌الدعوه است؛ منتها باید مواظب باشد که رب خود را بخواند، نه غیر خدا را و خیر، طلب کند نه چیز دیگر. اگر کسی رب خود را بخواند و غیر رب را نخواند یعنی منقطع الی‌الله باشد و اعتمادش به عمل خود یا کار خود یا عمل دیگری و دیگران نباشد، در این‌گونه از موارد و خیر را طلب کند، یقیناً خدا استجابت می‌کند.

بیان مصادیقی از استجابت دعا در قرآن
لذا بر‌اساس آیهٴ سورهٴ «غافر» که فرمود: ﴿ادْعُونی أَسْتَجِبْ لَکُمْ﴾ وقتی جریان استجابت دعای یونس(علیه السّلام) را ذکر می‌کند، در ذیل می‌فرماید: ﴿وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنین﴾ یعنی این اختصاصی به ایوب ندارد و همان اصل کلی را که در سورهٴ «غافر» بیان فرموده بود، در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» هم قبلاً بحثش گذشت؛ آیهٴ 186 «بقره» این بود که ﴿وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنّی فَإِنّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجیبُوا لی وَ لْیُؤْمِنُوا بی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُون﴾. خب، پس گاهی دعای افراد خاص را ذکر می‌کند که مستجاب شده است، گاهی هم به نحو عموم، نظیر آنچه در صحنهٴ جنگ، عده‌ای استغاثه کردند ﴿إِذْ تَسْتَغیثُونَ رَبَّکُمْ﴾ و خداوند هم ﴿فَاسْتَجابَ لَکُمْ أَنّی مُمِدُّکُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِکَةِ﴾ گاهی هم به عنوان موصوفهای به اوصاف خاص، دعای آنها مستجاب می‌شود، نظیر همان اولواالالباب که اولواالالباب، دعایشان مستجاب است. پس اصل کلی این است که اگر کسی خدا را بخواند خدا اجابت می‌کند، مصادیق این اصل، در قرآن کریم گاهی به صورت شخص بیان شده، نظیر جریان یونس(سلام الله علیه) گاهی به صورت اشخاص معیّن در صحنهٴ جنگ معیّن شده که ﴿فَاسْتَجابَ لَکُمْ أَنّی مُمِدُّکُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِکَةِ﴾ ، گاهی هم به عنوان موصوفین به اوصاف عقلی و عملی مطرح است، نظیر همین آیات اولواالالباب که اولواالالباب، مستجاب‌الدعوه‌اند؛ دعای آنها مستجاب است، چون هر چه آنها خواسته‌اند با ربنا مسئلت کردند خدا هم اجابت کرد ﴿فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ﴾. بنابراین اولواالالباب مستجاب‌الدعوه‌اند و دعای اینها هم همین مطالبی است که یاد شده است و ربوبیت حق را اقرار دارند و بر‌اساس ربوبیت حق، طلب می‌کنند و خداوند هم به عنوان ربوبیت، به خواسته‌های اینها پاسخ می‌دهد.
خب، اولواالالباب از کسانی هستند که مستجاب‌الدعوه‌اند که فرمود: ﴿فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ﴾ دعاهای اینها هم مشخص است و محور استجابت هم ربوبیت است، چه اینکه محور دعای آنها هم ربوبیت است.

استجابت دعا در پرتو اجابت دعوت الهی
مطلب دیگر آن است که استجابت خدا مشروط است به استجابت بندگانش یعنی اگر بندگان، دعای خدا و ندای خدا را اجابت کنند، خداوند هم دعای اینها و ندای اینها را اجابت می‌کند، چون اولواالالباب گفتند: ﴿رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیاً یُنَادِی لِلْإِیمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا﴾ یعنی اولواالالباب، دعای داعیان الی‌الله و منادیان به دین را اجابت کردند، چون اولواالالباب دعوت و ندای دینی را اجابت کرده‌اند، لذا ذات اقدس الهی هم نیایشهای اینها را اجابت کرده است. شرط استجابت دعای عبد این است که عبد، دعوت مولا را اجابت کند. گرچه در سورهٴ «غافر» فرمود: ﴿قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونی أَسْتَجِبْ لَکُمْ﴾ ؛ اما این اجابت دعا را در سورهٴ «بقره» مشروط کرد. در سورهٴ «بقره» آیهٴ 186 این بود که ﴿وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنّی فَإِنّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ﴾ که مرا بخواند که این توحید در دعاست، به غیر تکیه نکند و مرا هم با در نظر داشتن غیر نخواند یک وقت است کسی چیزی را از خدا می‌خواهد، ضمناً به عمل خود یا وسائل دیگر هم اعتماد می‌کند، این موحد در دعا نیست. کسی از خدا چیزی را بخواهد و عمل خود را نبیند و منشأ اثر نداند در حینی که عمل می‌کند، این موحد در دعاست. آن‌گاه در همان آیهٴ 186 «بقره» فرمود: ﴿أُجیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجیبُوا لی وَ لْیُؤْمِنُوا بی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ﴾ یعنی خدا اگر بخواهد دعای بندگانش را اجابت کند، شرطش آن است که بندگان هم ندای او و دعوت او را اجابت کنند. پس اگر در سورهٴ «غافر» به طور مطلق ذکر شده است ﴿ادْعُونی أَسْتَجِبْ لَکُمْ﴾ در سورهٴ «بقره» شرایط استجابت مشخص شد، که ﴿فَلْیَسْتَجیبُوا لی وَ لْیُؤْمِنُوا بی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ﴾ پس دعای کسی مستجاب است که او مستجیب باشد یعنی اگر کسی مستجیب‌الدعوه بود، مستجاب‌الدعاء می‌شود، اگر کسی دعوت الهی را اجابت کرده است خدا هم دعای او را اجابت می‌کند.

سرّ استجابت دعای اولواالالباب
اولواالالباب مستجیب‌النداء والدعوت‌اند، لذا مستجاب‌الدعاء شده‌اند، اولواالالباب کسانی هستند که گفتند: ﴿رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیاً یُنَادِی لِلْإِیمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا﴾ اینها مستجیب‌الدعوت‌اند یعنی دعوت خدا را اجابت کردند، قهراً مستجاب‌الدعاء هم خواهند بود [و] خدا دعای آنها را هم اجابت می‌کند، لذا فرمود: ﴿فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ﴾.
پرسش:...
پاسخ: نه؛ شما گفتی اطاعت کنید ما اطاعت کردیم، لذا خود را هم مذنب و بدهکار می‌دانند، می‌گویند: ﴿فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ کَفِّرْ عَنّا سَیِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ اْلأَبْرار﴾ یعنی تو فرمودی ایمان بیاورید ما اطاعت کردیم؛ اما مع ذلک خود را طلبکار نمی‌دانند، خود مذنب، خود را مبتلا به سیئه می‌شمرند. خب ﴿فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُم﴾ معلوم می‌شود که چه گروهی مستجاب‌الدعایند و دعای آن گروه هم چیست. خدا اجابت کرد دعای اینها را، آنها پنج بار گفتند ﴿رَبَّنَا﴾ و خواسته‌هایی داشتند، در خلال این ادعیه، در خلال این پنج بار چیزهایی خواستند خداوند هم جواب داد. حالا جواب خدا چیست، این است که ﴿أَنّی لا أُضیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْض﴾ همان وصف اولواالالباب بودن را در جواب هم ملاحظه فرمود، فرمود که به صرف دعا، خدا اعتنا نمی‌کند، بلکه دعا در کنار عمل؛ اگر کسی عمل کرد، خدا عمل او را ضایع نمی‌کند اولاً، آن کمبود و نقص او را ترمیم می‌کند ثانیاً. فرمود ﴿أَنّی﴾ یعنی اجاببه ﴿أَنّی﴾ ﴿فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنّی لا أُضیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ﴾.

مراد از ضایع نشدن عمل افراد
اینکه فرمود من عمل را ضایع نمی‌کنم، البته معنایش این نیست که عمل از بین نمی‌رود، چون عمل، از بین رفتنی نیست. آن محورهای مادی عمل، البته از بین رفته است به حسب ظاهر طبیعی است؛ اما روح عمل برای همیشه زنده است، لذا ﴿مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ ٭ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ﴾ اصل عمل و روح عمل، همیشه ثابت است از بین نمی‌رود. اینکه ذات اقدس الهی فرمود من عمل هیچ عاملی را ضایع نمی‌کنم به این معنا نیست که اصل عمل را از بین نمی‌برد، اصل عمل محفوظ است، بلکه به این منظور خواهد بود که اثر عمل و ثواب عمل را هرگز ضایع نمی‌کند ﴿أَنّی لا أُضیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ﴾ نظیر آنچه را که یوسف صدیق (سلام الله علیه) در هنگامی که برادر او به او رسید فرمود این جزای کسی است که صابر باشد ﴿إِنَّ اللّهَ لا یُضیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنین﴾ در آنجا سخن از اجر شد، روح این آیه هم به این بر می‌گردد که «انی لا اضیع اجر عمل عامل منکم»؛ منتها چون اجر، در حقیقت همان روح عمل است و عمل به صورت اجر، ظهور می‌کند، لذا فرمود من عمل را از بین نمی‌برم. فتحصل که اصل عمل و روح عمل محفوظ است و هر کس هر کاری را کرد، می‌بیند و اینکه ذات اقدس الهی فرمود من عمل را ضایع نمی‌کنم نه یعنی اصل عمل را از بین نمی‌برم، بلکه اجر عمل را ضایع نمی‌کنم این دو. و سرّ اینکه نفرمود من اجر عمل را ضایع نمی‌کنم، فرمود من خود عمل را ضایع نمی‌کنم، برای آن است که یک ربط تکوینی، بین عمل و اجر هست، چون همان عمل است که به صورت اجر ظهور می‌کند، در حقیقت جزای عمل را که انسان می‌بیند، همان عمل را دیده است، همان گوهر عمل را مشاهده کرده است.

عدم تفاوت زن و مرد در شمول احکام الهی
خب ﴿فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنّی لا أُضیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ﴾ که خطاب به همین مؤمنین و اولواالالباب و امثال ذلک است، هیچ عملی را ضایع نمی‌کند، خواه آن عمل کننده زن باشد خواه مرد: ﴿مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی﴾ که این ﴿مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی﴾ برای نفی تفاوت است نه اثبات تساوی، سخن در اثبات تساوی زن و مرد نیست [بلکه] سخن در نفی تفاوت زن و مرد است و بین این دو هم خیلی فرق است. آنها که انسان را در همین پیکر مادی، منحصر می‌دانند و برای انسان روح مجردی قائل نیستند، آنها هم می‌گویند زن و مرد یکسان‌اند، قرآن که برای انسانیت انسان اصلی قائل است و آن روح مجرد اوست او هم می‌گوید زن و مرد تفاوتی ندارند فرق این دو مکتب این است که آنها می‌گویند انسان همین پیکر مادی است و لا غیر و این پیکر مادی خواه به صورت زن خواه به صورت مرد اینها مساوی هم‌ هستند در همهٴ احکام. ولی دین می‌گوید حقیقت انسان به روح انسان است و روح انسان نه مذکر است نه مؤنث، نه اینکه روح دو قسم است: روح زن، روح مرد بعد این ذکر و انثی با هم مساوی هم ‌هستند، دین می‌گوید اساس تعلیم و تربیت و تزکیه متوجه روح است این یک مقدمه، روح هم موجودی است مجرد، نه مذکر است نه مؤنث، این دو مقدمه، چون این بدن است که یا این‌چنین ساخته شده یا آن‌چنان وگرنه روح که مذکر و مؤنث ندارد و تعلیم و تربیت و تزکیه برای جان آدمی است، فضایل اخلاقی و نفسانی برای روح آدمی است و روح چه زن و چه مرد فرق نمی‌کند، لذا وقتی که دین می‌گوید چه زن و چه مرد یعنی اینها با هم تفاوت ندارند، سرّش این است که در آنجا ذکورت و انوثتی نیست، نه اینکه انسان واقعاً دو قسم است: یک قسم مذکر [و] یک قسم مؤنث، با هم مساوی‌اند، این‌چنین نیست.

سرّ قیمومیت مرد و زن بر یکدیگر در مسائل اجتماعی
پرسش:...
پاسخ: آن زن در مقابل شوهر است، نه زن در مقابل مرد. قبلاً هم این مباحث مقداری اشاره شده است که زن در مقابل مرد، این‌چنین نیست که زن، تحت قیمومت مرد باشد [و] مرد از آن جهت که مرد است، تحت قیمومت زن باشد، این‌چنین نیست. زن در مقابل شوهر، برای اینکه احکام خانوادگی شکل خاص بگیرد مرد، عهده‌دار تأمین هزینه مسائل اقتصادی است، او عهده‌دار است. در همین محورهای خانوادگی گاهی زن، قوام بر مرد است. خب، مادر قوام بر فرزند است؛ اطاعت مادر واجب است، عقوق او حرام است ولو پسر مجتهد باشد، مبتکر باشد متخصص باشد، اینجاست، نساء است که «قوامون علی الرجال»، مسائل خانوادگی در محور داخلی یکی پدر است دیگری مادر، یکی شوهر است دیگری همسر، یکی دختر است دیگری خواهر، اینها یک احکام جزئی است که گاهی زن، مقدم است گاهی مرد، مقدم است، گاهی قیمومت برای زن است گاهی قیمومیت برای مرد است و مانند آن. خب، اگر پسری هر اندازه هم صاحب‌نظر باشد، این در مواردی که عصیان خدا نیست «لاَ طَاعَةَ لَِمخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِقِ» اطاعت مادر واجب است. عقوق مادر حرام است؛ نباید گفت پس زن بر مرد قوام است، نه مسائل خانوادگی برای تنظیم محور خاص، یک حکم دارد [و] زن در مقابل مرد، نه زن در مقابل شوهر، این یک حکم خاص دارد. ما هرگز چنین چیزی نداریم که «الرجال قوامون علی النساء»، زن در مقابل مرد و مرد در مقابل زن، همین است که ﴿مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی﴾ اینها هیچ فرقی نمی‌کنند یا آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «نحل» این است که ﴿مَنْ عَمِلَ صالِحًا مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً﴾ .

نفی تأثیر جنسیّت در کسب کمالات معنوی
غرض آن است که این کلمه ﴿أو﴾ در این‌گونه از موارد، برای نفی تفاوت است نه اثبات تساوی یعنی آنجا که جای تعلیم و تربیت و تزکیه است نه مذکر است نه مؤنث، لذا در اسلام هیچ کمالی از کمالات نفسانی نه مشروط به ذکورت است، نه ممنوع به انوثت، نه مذکر بودن شرط آن کمال است، نه مؤنث بودن مانع آن کمال. کمال در علوم و معارف و اعمال صالح است هیچ علمی، هیچ کمالی، هیچ عمل صالحی نه ذکورت، شرط اوست نه انوثت مانع؛ اما کارهای اجرایی، البته کارهای اجرایی تقسیم شده است بعضی از کارها به عهدهٴ زن است که مرد بودن مانع است و زن بودن شرط، برخی از کارهای اجرایی دیگر هم به عکس است که مرد بودن شرط است، زن بودن مانع. کارهای اجرایی مثلاً ولایت زن و مرد یکسان است؛ اما رسالت، رهبری، ابلاغ پیام خدا که یک کار اجرایی است، گرچه فضیلتی را به همراه دارد، البته بین زن و مرد فرق است. اجتهاد مثلاً، بین زن و مرد فرق نیست؛ ممکن است زن به قدری از مقامات علمی به جایی برسد که بتواند صدها مجتهد تربیت کند؛ اما نمی‌تواند مرجع تقلید بشود. مرجعیت، یک کار اجرایی است؛ اما فقاهت و اجتهاد کمال است ممکن است. زن برای زنان هم مرجع بشود این، این‌چنین نیست که زن نتواند مرجع تقلید بشود، این شرطی باشد مطلقا آن هم مسلّم «عند الکل» این‌چنین نیست، همان‌طوری که زن می‌تواند امام جماعت بشود برای زنها، دلیلی وجود ندارد که زن نتواند مرجع تقلید بشود برای زنان، این‌چنین نیست.
پرسش:...
پاسخ: چون کار اجرایی است زنان با او در ارتباط‌اند، با او می‌خواهند روبه‌رو بشوند، با او مصالحه بکنند حرف او را گوش بدهند، مشکل را با او در میان بگذارند می‌توانند.
خب، بنابراین یک وقت است که بیگانه می‌گوید زن و مرد مساوی‌اند یک وقت آشنا می‌گوید زن و مرد، تفاوت ندارند یعنی محور اصلی تعلیم و تربیت و تزکیه روح انسانی است و روح انسانی نه مذکر است نه مؤنث، لذا در این کریمه فرمود: ﴿أَنّی لا أُضیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی﴾؛ فرق نمی‌کند چه این چه او، کارهای اجرایی، مسئولیتهای اجرایی، البته فرق می‌کند جهاد برای مرد است، حق الحضانه برای زن است، اینها کارهای اجرایی است

بیان برخی از ویژگیهای ستودنی زنها نسبت به مردان
پرسش:...
پاسخ: نه؛ روح مختلف نیست، البته خصوصیتهای بدن، باعث تقسیم کارهای اجرایی است وگرنه هیچ کمالی از سعادتهای انسانی، مشروط به ذکورت نیست که این سعادت برای مرد است و زن نمی‌تواند به این سعادت برسد، این‌چنین نیست یا انوثت مانع باشد این‌چنین نیست. در بعضی از موارد، شواهدی هست که زنها مقدم بر مردها هستند، شش سال آن‌وقتی که بچه‌ها، پسر‌ها دارند بازی می‌کنند ذات اقدس الهی، زنها را لایق قرار داد و آنها را مخاطب قرار داد، آنها را مستقل قرار داد، آنها را مکلف قرار داد، عبادات آنها مقبول است بر آنها واجب است، آن‌وقتی که پسرها دارند بازی می‌کنند. اگر زن، عظمت خود را بیابد، اگر به مراتب بهتر از مرد نباشد، لااقل در کمال مثل مرد است. این نُه نه سالش که تمام شد انسان کاملی است در دین، آن باید پانزده سالش کامل بشود تا بشود کامل، این شش سال زودتر بالغ می‌شود. در مسائل اقتصادی هم این‌چنین است. خب، نوع مشهور بین فقها این است که اگر پسر بچه‌ای ده ساله، دوازده ساله خرید و فروش کرد برای خودش باطل است دیگر، این ولی‌اش باید دخالت کند؛ اما دختر بچه ده ساله، یازده ساله، دوازده ساله هر خرید و فروشی کرد مستقل است دیگر، مثل یک زن کامل، مثل یک مرد کامل اگر زن زیر پوشش معارف اسلامی عظمت خودش را بفهمد، اگر بهتر از مرد نباشد حداقل همتای مرد است، این عظمتی که دین به زن داده است، از فقه گرفته تا مسائل دیگر، آن رقّت طبعش هم باعث است که آن مناجات‌پذیر‌تر باشد، موعظه‌پذیر‌تر باشد، چون راههای درس و بحث و هوش ممکن است که در بعضی از مسائل، نظیر علوم تجربی و اینها، نوع مردها از نوع زنها قوی‌تر باشند؛ اما اینها خیلی نقش در آن تعالی روح ندارد، آنچه در تعالی روح، نقش دارد آن رقّت روح است و موعظه‌پذیری است و انجذاب الی الله، اگر این رقت روح را، این عاطفی بودن را در راه صحیح، خوب تربیت کنند موعظه، در زنها زودتر از مردها اثر می‌گذارد، حرفهای انبیا را زنها بهتر از مردها می‌فهمند، لذا عده‌ای از شوهرها کافر بودند و زنانشان اسلام آوردند، حرف پذیرترند؛ منتها باید در راه صحیح، اینها حرفها را بشنود، زودتر گریه می‌کند؛ منتها آن اصلی که «سلاحهُ البُکاء» باید به اینها درست ابلاغ بشود، مرد هم گریه می‌کند. زن زود گریه می‌کند برای چیزهای بیخود، اگر این امور تعدیه بشود، سلاحشان گریه است سلاح عبد، اظهار ذلت است در برابر مولا، این سلاح را زنها بیشتر از مردها دارند، راه دعا و مناجات و موعظه در زنها قوی‌تر از مردها اثر می‌کند و آن اساس پیشرفت است. اگر درست، این حرفها پیاده بشود و اجرا بشود، آن‌گاه معلوم خواهد شد که قرآن کریم چرا می‌فرماید زن و مرد فرق نمی‌کنند ﴿مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی﴾ حیات طیبه برای هر دو است، برابر آیهٴ سورهٴ «نحل» ، اولواالالباب بودن مال هر دو است، مستجاب‌الدعوه بودن برای هر دو است ﴿إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِیًا یُنادی لِْلإیمانِ﴾ برای هر دو است، اینها وصف اولواالالباب است دیگر، بعد فرمود: ﴿بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ﴾.

پرسش:...
پاسخ: اینها کارهای اجرایی است، مشروح اینها در کتاب زن در آینه جلال و جمال آمده خلاصه، نوع این شبهات با جوابهاش ﴿فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنّی لا أُضیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ﴾ این ﴿بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ﴾ هم تعلیلی است در مسئله که شما از یک نوعید، ابعاض یک نوع که ابعاض یک شیء که تفاوتی با هم ندارند. حالا اگر پارچه‌ای را شما به دو قسمت تقسیم کردید، هر دو قسمت ابعاض یک پارچه‌اند و با هم فرقی ندارند که، یکی صدر باشد و یکی ذیل که نیست، ابعاض یکی‌اند ﴿بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ﴾ این هم دلیل مسئله است.

دو عنصر مهم در قبولی و ماندگاری اعمال
خب، این اصل کلی ﴿فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنّی لا أُضیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ﴾ چون در بحثهای قبل هم ملاحظه فرمودید که عمل کسی مقبول است که دارای دو رکن باشد: یکی اینکه آن عمل خیر باشد؛ یکی اینکه آن عامل، خیر باشد یعنی حسن فعلی و حسن فاعلی، کسی بهشت می‌رود که دارای این دو رکن باشد: دارای عمل صالح، این حسن فعلی است و اعتقاد صحیح، حسن فاعلی یعنی مؤمن باشد و عمل صالح. اما برای عذاب، دو رکن شرط نیست. کار بد، باعث عذاب است حالا آن عامل، مؤمن باشد یا کافر، گناه باعث جهنم رفتن است، خواه آن گناهکار گذشته از کار بد که سوء فعل است، سوء فاعلی هم داشته باشد یعنی کافر باشد یا نه کافر نباشد، لذا شما در قرآن کریم جایی را نمی‌بینید که اصل عذاب، مشروط به دو رکن باشد؛ خلود، مشروط به دو رکن است؛ اما اصل عذاب مشروط به دو رکن باشد، این‌چنین نیست یعنی اگر کسی کافر بود و گناه کرد به جهنم می‌رود، این‌چنین نیست [بلکه] اصل عذاب به یک شرط مشروط است و آن ارتکاب سیئه است، خواه آن مرتکب، مسلمان باشد یا کافر ولی همواره ورود در بهشت به این دو رکن مشروط است: یکی عمل صالح؛ یکی داشتن ایمان. در سورهٴ «نحل» هم هر دو قید آمده ﴿مَنْ عَمِلَ صالِحًا مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ﴾ در این آیه هم فرمود: ﴿لا أُضیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ﴾ که خطاب به مؤمنین است و اولواالالباب. بنابراین این‌چنین نیست که عمل صالح را خدا وسیلهٴ رفتن بهشت بداند ولو از کافر صادر بشود. البته عمل صالحی که از کافر صادر می‌شود بی‌اثر نیست، جزای مادی دارد یا در آخرت تخفیف عذاب را به همراه ممکن است داشته باشد و مانند آن؛ اما ورود در بهشت نیست ﴿عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی﴾.

محوریت برخی از اعمال صالحه در ورود به بهشت و بخشش گناهان
بعد حالا این به صورت شرح بعد از متن، تفصیل بعد از اجمال ذکر می‌فرماید ﴿فَالَّذینَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ أُوذُوا فی سَبیلی وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا َلأُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ﴾؛ اولواالالباب گفتند ما منادی توحید را ادراک کردیم، حرفش را شنیدیم ﴿فَآمَنَّا﴾ این گفتن ﴿آمَنَّا﴾ یعنی برابر ندای توحیدی و دعوت انبیا و اولیا قیام کردند. خداوند، در بین این اعمال صالحه آنچه را که محور اصلی این سوره است آنها را ذکر می‌کند بعد، می‌فرماید این‌گونه از اعمال، آثارشان محفوظ است و صاحبان این اعمال، اگر نقطه ضعفهای دیگر هم داشتند مورد غفران الهی‌اند. آن اعمال مهم این است، چون این سوره بسیاری از بخشهای مربوط به جنگهای احد و مانند احد را ذکر کرده است، مسئلهٴ هجرت است، مسئلهٴ جهاد است، مسئلهٴ دفاع عن سبیل‌الله است تحمل اذیت در راه خدا است، مبارزه است، کشته شدن است، مقاتله است و مانند آن، اینها تقریباً محورهای اصلی سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران»اند فرمود: ﴿فَالَّذینَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا﴾ این ﴿فَالَّذینَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا﴾ معنایش این نیست که اگر کسی همه اینها را داشت ما آنها را بهشت می‌بریم که اگر فاقد بعضی از اینها بود به بهشت نمی‌رود، این‌چنین نیست، چون در اینجا آمده است آنها که مهاجرت کردند و مبارزه کردند و کشته شدند. خب، اگر این ‌«وا‌و‌»، ‌«واو‌‌» جمع باشد معنایش این است که آن انصاری که دین خدا را یاری کردند، اهل مدینه بودند ﴿یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ﴾ بودند و مبارزه کردند و شهید شدند، مشمول این آیه نباشند وگرنه هجرت نداشتند یا مهاجرینی که به مرگ طبیعی رحلت کردند، قبل از ظهور جنگ مُردند، لازمه‌اش این است که اینها مشمول آیه نباشند، در حالی که این‌چنین نیست، این ﴿هَاجَرُوا﴾ و ﴿أُخْرِجُوا﴾ و ﴿أُوذُوا﴾ و ﴿قَاتَلُوا﴾ و ﴿قُتِلُوا﴾ اینها تفصیل آن اجمال است نه واو، واو جمع باشد، هر کسی وظیفه‌اش یکی از این کارهای صالح بود و انجام داد این اجرش محفوظ و سیئه‌اش مغفور است.

تفاوت هجرت و تبعید
﴿فَالَّذینَ هاجَرُوا﴾ هجرت با تبعید فرق می‌کند. یک وقت است کسی با انتخاب خود به میل خود، شهری را ترک می‌کند می‌بیند که در این شرایط نمی‌تواند دینش را حفظ بکند، به جای دیگر می‌رود، این جزء ﴿هَاجَرُوا﴾ است، کسی اینها را بیرون نکرده است. یک وقت است که نه، هجرتش با اخراج و تبعید همراه است، نظیر اینکه عده‌ای را در صدر اسلام تبعید کردند یا الآن شما می‌بینید این فلسطین آواره، اینها ﴿أُخْرِجُوا﴾ اینها که هجرت نکردند که ﴿وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ﴾ نظیر همان آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «بقره» که داوود(سلام الله علیه) در آن صحنه شرکت کرد و جالوت را از بین برد، این گروهی که به پیامبرشان گفتند که رهبری برای ما فراهم بکن ﴿وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکًا﴾ این گروه، وقتی خواستند پیشنهادشان را اعلام کنند، گفتند که در آیهٴ 246 سورهٴ «بقره» گفتند که ﴿وَ ما لَنا أَلاّ نُقاتِلَ فی سَبیلِ اللّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا﴾ گرچه بعد از اینکه جنگ بر اینها لازم شده است عده‌ای مقاومت را از دست دادند؛ اما عده‌ای مقاومت کردند، اخراج من‌الدیار، تبعید از وطن، غیر از هجرت است زیر پوشش مطلق هجرت قرار می‌گیرد؛ اما با فشار کسی را بیرون بردن غیر از هجرت اختیاری است، چه اینکه هجرت، اعم از هجرت صغری و وسطی و کبراست. هجرت صغری همین است که انسان از روستا یا شهر خودش مهاجرت می‌کند، به جای دیگر می‌رود که بتواند دینش را حفظ بکند که در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» آنها که توان این هجرت را داشتند و مهاجرت نکردند، عندالاحتضار محکوم‌اند.
آیهٴ 97 سورهٴ «نساء» این است که ﴿إِنَّ الَّذینَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمی أَنْفُسِهِمْ قالُوا فیمَ کُنْتُمْ﴾؛ فرشتگان به این مؤمنین می‌گویند در چه حالت بودید، چرا احکام را پیاده نکردید ﴿قالُوا کُنّا مُسْتَضْعَفینَ فِی اْلأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فیها﴾ خب ﴿أَرْضُ اللَّهِ﴾ که واسع بود، می‌خواستید هجرت کنید. در این‌گونه از موارد هجرت، واجب است، تبعید و اخراج نیست؛ اما هجرت است. این هجرت صغری است، هجرت وسطی آن است که انسان از رذایل اخلاقی مهاجرت کند ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾ این است که انسان از حسد به غبطه هجرت کند، از تکبر به تواضع هجرت کند، از طمع و آز به قناعت هجرت کند، از جهل به علم هجرت کند، از فسق به عدل هجرت کند، این هجرت وسطی است. هجرت کبری در همتای با جهاد اکبر آن است که انسان از این باورهای عقلی و از این اندیشه‌های عقلی و از این استدلالهای عقلی به ظاهر عقلا‌پسند هجرت کند. نظیر کاری که خود سیدالشهداء(سلام الله علیه) انجام داد، چون همهٴ خردمندان و عاقلان برابر با معادلات عقلی، به حضرت عرض کردند این کار را نکنید و وجود مبارک حضرت «تقدیماً للعشق علی العقل» به هجرت کبری دست یافته است، همه اینها زیر پوشش این ‌«هاجروا‌‌» هستند.
«و الحمد لله رب العالمین»

قطعات

مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

    تاکنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

پایگاه سخن