display result search
منو
تفسیر آیه 6 سوره نساء _ بخش نهم

تفسیر آیه 6 سوره نساء _ بخش نهم

  • 1 تعداد قطعات
  • 37 دقیقه مدت قطعه
  • 92 دریافت شده
درس آیت الله عبدالله جوادی آملی با موضوع "تفسیر آیه 6 سوره نساء _ بخش نهم"
- تدریجی بودن اصل دعوت؛
- مجموعی بودن کمیت دین و نزول تدریجی آن رسول اکرم(ص)؛
- تدریجی بودن انتخاب مدعو در دعوت رسول اکرم (ص).

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
﴿وَابْتَلُوا الْیَتَامَی حَتَّی إِذَا بَلَغُوا النِّکَاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوَالَهُمْ وَلاَ تَأْکُلُوهَا إِسْرَافاً وَبِدَاراً أَن یَکْبَرُوا وَمَن کَانَ غَنِیّاً فَلْیَسْتَعْفِفْ وَمَن کَانَ فَقِیراً فَلْیَأْکُلْ بِالْمَعْرُوفِ فَإِذَا دَفَعْتُمْ إِلَیْهِمْ أَمْوَالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَیْهِمْ وَکَفَی بِاللّهِ حَسِیباً﴿6﴾

خلاصه مباحث گذشته
فصولی که در ذیل این مقطع از سورهٴ مبارکهٴ «نساء» مطرح شد مطالبی را در برداشت که از نظر نظم آن مطالب،؛ به این قسمت رسیدیم که کار رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از سه جهت تدریجی بود: یکی در اصل دعوت؛ یکی انتخاب مدعوّ؛ یکی مدعوّ‌الیه، که مردم را به چه چیزی دعوت می‌کرد. اصل این بحث را سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) در المیزان طرح فرمودند که حتماً ملاحظه فرمودید و تتمّه‌اش در همین مباحثه‌ها به عرض می‌رسد ـ ان‌شاءالله ـ .
تدریجی بودن اصل دعوت رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
خلاصه آن امر اول در تدریجی بودن این است که دین، دعوتش را تدریجی انجام داد؛ یکجا دعوت نکرد. چند مطلب است که در همین امر اول مورد عنایت قرار می‌گیرد: یکی اینکه دین یعنی مجموعهٴ قوانین، به تدریج کامل نشد، گرچه به تدریج نازل شد. قرآن کتابی است اول تا آخرش بیش از یک واقعیت نیست، این‌‌چنین نیست که به تدریج قرآن کامل شده باشد، بلکه به تدریج قرآن نازل شده است و این دین، سازش‌پذیر نیست، چون مجموع حق و باطل، باطل است. این‌‌چنین نیست که بعضی از احکام دینی را رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ابلاغ کرده باشد و در بعضیها گذشت کرده باشد، این‌‌چنین نیست. مجموع حق و باطل، باطل است، مجموع خارج و داخل، خارج است،؛ مجموع معلوم و مجهول، مجهول است و مانند آن. لذا دوتا مطلب را در دو بخش قرآن کریم ذات اقدس الهی بیان کرد: یکی مربوط به کمّیت؛ یکی هم مربوط به کیفیت.
مجموعی بودن کمیت دین و نزول تدریجی آن
از نظر کمّیت، تعبیر این است که ﴿وَلَهُ الدِّینُ وَاصِباً﴾ ، ‌«واصب‌‌» یعنی تمام؛ واصب «هو التام». فرمود دین واصماً یعنی تامّاً برای خداست و در دین، غیر از خواستهٴ خدا چیزی مطرح نیست؛ یکی مربوط به کیفیت است که ﴿أَلاَ لِلَّهِ الدِّینُ الْخَالِصُ﴾ یعنی دین «خالصاً لله» برای خداست، نه اینکه مشوب باشد. آیهٴ سه سورهٴ «زمر» این است که ﴿أَلاَ لِلَّهِ الدِّینُ الْخَالِصُ﴾ پس دین، واصباً یعنی تامّاً برای خداست و دین، خالصاً برای خداست. کمّاً و کیفاً الهی خواهد بود و همان‌طوری که ذات اقدس الهی تدریج را برای ارفاق به حال مردم انتخاب کرد، تدریج را برای ارفاق به حال پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم انتخاب کرد، زیرا اگر حُکم دفعتاً نازل می‌شد، لازم بود که دفعتاً مردم حجاز که مسلمان شدند همهٴ احکام را یکجا بفهمند و عمل کنند و دست از همهٴ رسوب بردارند و این دشوار بود و اگر دفعتاً قرآن با همهٴ احکامش نازل می‌شد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مأمور می‌شد که این فشار را بر خود تحمیل کند و با همه عادات و آداب و رسوم همه مردم یکجا جنگ کند و این هم کار سختی بود، لذا آنها که گفتند چرا قرآن دفعتاً واحده نازل نشده است ، ذات اقدس الهی سرّش را بیان فرمود.
شواهد قرآنی بر مدعای فوق
در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آیه 105 و 106 این بود ﴿وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِیراً ٭ وَقُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلَی مُکْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنْزِیلاً﴾. در سورهٴ «فرقان» به این نکته اشاره فرمود که تدریجاً نازل شدن برای تویِ پیغمبر هم خوب است. آیهٴ 32 سورهٴ «فرقان» این است که ﴿وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً﴾؛ گفتند چرا یکجا این کتاب نازل نشده، نظیر تورات. غافل از اینکه این یک سلسله مواعظ اخلاقی نیست، این مجموعه قوانین و مقررات است، این اگر بخواهد دفعتاً نازل بشود یعنی دفعتاً همه مردم عقاید و اخلاق و رسوم و احکامشان را باید عوض بکنند و این برای مردم سخت است و برای وجود مبارک خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم آسان نیست، برای اینکه دفعتاً باید با همه این مشکلات روبه‌رو بشود، لذا طبق این دو نکته، در جواب آنها در آیهٴ 32 سورهٴ «فرقان» فرمود: ﴿وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلاً﴾؛ ما می‌خواهیم قلب تو و فؤاد تو را هم تثبیت بکنیم، تو دفعتاً در برابر اضطراب و دلهره قرار نگیری، با کوهی از مشکلات روبه‌رو بشوی که با این مردم چه کار بکنی. به مردم بگویی به یک نفر مسلمان که تازه مسلمان شده است بگویی با زنت زندگی نکن، با بچه‌ات یکجا غذا نخور، دست به ظرف آنها نزن، برای اینکه این نجس است، اصلاً قابل قبول و عمل نبود همه احکام طهارات و نجاسات و امثال ذلک را دفعتاً بازگو کند.
اینها خلاصه کلام از امر اول از اموری که به تدریجیّت در اصل دعوت برمی‌گردد.
تدریجی بودن انتخاب مدعو در دعوت رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
اما امر دوم که به تدریج در مدعوّ برمی‌گردد نه دعوت، آن عبارت از این است که دعوت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اول سرّی بود، بعد از بستگان خاصّ خود شروع شد، بعد به همسایه‌ها و مردم مکه بود، بعد توسعه پیدا کرد تا به امپراطورهای رسمی آن روز رسیده است. رسالت پیغمبر از همان اول، جهانی بود؛ تدریج در بعثت و رسالت نبود [بلکه] تدریج در ابلاغ بود. مثل اینکه دین اسلام از همان اول، مجموعه قوانین و مقرّرات بود؛ از طهارات تا دیات، نه اینکه تدریجاً کامل شد، [بلکه] تدریجاً نازل شد، همان‌طوری که قرآن یک کتاب است تدریجاً نازل شد نه تدریجاً کامل، اسلام از اول تا آخرش از عقاید و اخلاق و حقوق و فقه و مانند آن یک دینِ کامل است و تدریجاً نازل شد نه تدریجاً کامل شد، بعثت و رسالتِ رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم بشرح ایضاً [همچنین]؛ او از همان اول جهانی بود، او از همان اول مبعوثِ الی الناس اجمعین بود؛ منتها ابلاغش تدریجی بود نه رسالتش تدریجی. فرق این دو با مثال باید روشن بشود، فرق این دو آن است که یک وقت به کسی مأموریت می‌دهند که در یک حوزه خاصی کار بکند، او بخشدار یک بخش است [و] منطقهٴ مأموریت او از اول محدود است. اگر کارآمد نبود همان طور بخشدار می‌ماند، اگر کارآیی‌اش خوب بود او را فرماندار می‌کنند، بعد استاندار می‌کنند بعد به مراحل بالاتر نایل می‌شود که حوزهٴ پُستی او و مأموریت او تدریجاً کامل می‌شود. بخشدار، از همان اول حوزهٴ کاری او محدود است، نه اینکه از اول کارش حوزه‌اش وسیع است؛ منتها ابلاغش تدریجی است ولی یک وقت به کسی می‌گویند تو استاندار فلان استانی، حوزهٴ مأموریتت وسیع است ولی می‌دانی که فلان استان، خصوصیّتی دارد که نمی‌شود همه احکام و قوانین را یکجا پیاده کرد، شما تدریجاً این قوانین را پیاده کنید یا تدریجاً مردم را دعوت کنید و مانند آن.
در این قِسم دوم، تدریج در اصل سِمت نیست [بلکه] تدریج در ابلاغ و اجراست. وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از همان اول، نظیر یونس نبود که ﴿أَرْسَلْنَاهُ إِلَی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ﴾ این‌طور نبود؛ به یک رقم مخصوصی به آمار خاصّی مبعوث نشد، او از همان اول ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ﴾ بود، ﴿کَافَّةً لِّلنَّاسِ﴾ بود، و مانند آن، از همان اول؛ منتها تدریج در اجرا و ابلاغ اوست.
دلالت آیات بر عربی بودن و طایفه‌ای بودن دعوت پیامبر
با این بیان، جمع دو طایفه از آیاتی که در قرآن کریم است آسان خواهد شد. یک طایفه از آیات، ظاهرش این است که او به زبان عرب مبعوث شده است و پیام او هم عربی است و مأمور شده است که بستگان نزدیک خود را انذار کند و معجزهٴ او هم فصاحت و بلاغت و مانند آن است که از محدودهٴ عربی بیرون نیست. این چهار دلیل و مانند آن مبادا راهزن کسی باشد و خیال بکند اصلِ رسالت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مخصوص عرب بود، این‌‌چنین نیست.
آیاتی که همگانی و همیشگی رسالت پیامبر را می‌رساند
طایفه دیگر آیاتی است که دو مطلب را در کنار هم تفهیم می‌کند: یکی کلّیت و دوّمی دوام، یعنی همگانی و همیشگی رسالت پیغمبر همگانی است، اختصاصی به قومی، دون قومی یا شهری، دون شهری ندارد و همیشگی است، انقطاع‌‌ناپذیر است «لکل فردٍ و فی کلّ زمانٍ» این دوتا اصل یعنی کلیت و دوام. طایفه‌ای از آیات، دلالتش این است که رسالت پیغمبر هم کلی است و هم دائم.
بیان جمع تعارض بین آیات فوق
جمع این دو طایفه آن است که آن‌که می‌گوید: ﴿أَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ﴾ یا به لسان عربی است یا ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ﴾ یا تحدّی‌اش به فصاحت و بلاغت است، اگر چنین دلیلی ما داشته باشیم که تحدّی فقط به فصاحت و بلاغت باشد، این چهار طایفه و امثال آنها، دلیلِ تدریجیّت در اجرا و ابلاغ است نه در اصلِ رسالت، به دلیل اینکه در همان اوایل رسالت، کسانی به وجود مبارک پیغمبر ایمان آوردند که عرب نبودند. در داخلهٴ حجاز، بعضیها به پیغمبر ایمان آوردند که عرب نبودند حالا یا مثل بلال(رضوان الله علیه) از حبشه آمد یا صُهیب از روم یا سلمان از فارس و ایران و مانند آن، که اینها رفتند و ایمان آوردند به تدریج البته و اینکه فرمود: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ﴾ معنایش این نیست که این فقط برای قوم خود مبعوث است، [بلکه] معنایش آن است که هر کسی که پیغمبر می‌شود، در بین هر قومی که بخواهد مأموریتش را ایفا کند با فرهنگ و زبان همان قوم آشناست، نه فقط برای آنها. یا اینکه فرمود ما قرآن را به زبان عربیِ مُبین نازل کردیم ، برای اینکه تقریباً قوی‌ترین ادبیات، ادبیات عرب است که عربی را می‌گویند عربیِ مبین یعنی «یُبینُ الألسُنَ و لا تُبینُه الألسُنُ» . عربی، این قدرت را که مصطلحات فرهنگهای دیگر را به خوبی بیان بکند ولی فرهنگهای دیگر و ادبیات دیگر، آن هنر را ندارند که مزایای ادبی عرب را به خوبی تفهیم کنند، خیلی از مسائل است که در لغت عربی با یک کلمه تفهیم می‌شود ولی اگر بخواهید شما با فارسی یا مانند آن، آن معنا را که با یک کلمه تبیین می‌شود ادا کنید، ناچارید چندتا لفظ را مرکّب بکنید و آن معنا را تفهیم بکنید. وقتی الفاظ، مرکّب شد آن معنای بسیط از دست می‌رود، چون هر لفظی، مفهومی دارد، هر مفهومی از مفهوم دیگر جداست. شما اگر یک معنا را در عربی با یک لفظ ادا می‌کنید، بخواهید آن معنا را در فارسی مثلاً با چهار کلمه یا پنج کلمه ادا کنید، هر کلمه مفهومی دارد و هر مفهومی از مفهوم دیگر جداست. آن‌گاه آن لطافتی که در آن معناست در لابه‌لای این مفاهیم می‌ریزد، این مثل غربال می‌ماند. غربال همه این چشمه‌ها یک راه نفوذ دارد، بندهایی دارد که این بندها از هم جداست، اگر این بندها به هم مرتبط بود صفحهٴ غربال می‌شد صفحهٴ یک ظرف، جای آب بود و چیزی هم از او فرو نمی‌ریخت ولی چون این بندها جداست، هر بندی به اندازهٴ خاص، آب می‌گیرد، بقیه می‌ریزد. این است که ممکن نیست آدم آن معنایی را که با یک کلمه ادا می‌کند بخواهد با پنج‌تا کلمه ادا کند این وسطها آن لطایف نریزد، این‌طور نیست. لذا درباره عربی گفته شد که عربی مُبین یعنی اینکه این عربی «یُبینُ الألسُنَ و لا تُبینُه الألسُنُ» شما مثلاً در «خرط القتاد» این کلمهٴ «خَرْط» را که یک واژه مفرد است بخواهید با فارسی یا غیرفارسی ادا کنید ناچارید سه، چهارتا کلمه را کنار هم ضمیمه کنید تا کلمه «خرط» را تفهیم کنید این دشوار است، مخصوصاً در آن معارف بسیط و عقلیِ الهی.
انتخاب عربی برای اینکه فرهنگ غنی و قوی است این یک. انتخاب قوم عرب، برای آن است که اینها یک قوم خشنی بودند اینها هم باید تربیت بشوند. اگر پیغمبر غیرعرب بود آن عصبیّت عرب نمی‌گذاشت که اینها اسلام را بپذیرند، خویِ اینها خوی تعصّب بود که حمیت جاهلی در اینها رسوخ داشت. لذا قرآن کریم راز این نکته را هم بیان کرد در سورهٴ «شعراء»، فرمود اگر پیغمبر غیرعرب بود ﴿وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَی بَعْضِ الْأَعْجَمِینَ ٭ فَقَرَأَهُ عَلَیْهِم مَا کَانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ﴾ ؛ مردم عرب ایمان نمی‌آوردند و اما غیرعرب این تعصّب را ندارد که حالا به زبان عربی است و به زبان ما نیست ما نمی‌پذیریم این‌‌چنین نیست، این دو نکته.
لزوم داشتن خاستگاه جهانی منشاء دعوت
نکته سوم آن است که حرف باید از جایی برخیزد که جهان‌شمول باشد؛ باید از کنار کعبه برخیزد که ﴿ مَثَابَةً لِلنَّاسِ﴾ است، «امناً للناس» است، «مطافاً للناس» است، «قبلة للناس» است و مانند آن. حرف تا از کنار کعبه برنخیزد عالَمی نیست، لذا وجود مبارک حضرت حجت(سلام الله علیه) هم که ظهور می‌کند اوّلین ظهورگاهش کنار کعبه است که به دیوار کعبه تکیه می‌دهد، می‌گوید: ﴿بَقِیَّةُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِن کُنتُم مُؤْمِنِینَ﴾ ‌«‌لم یقول انا بقیة الله فی ارضه» این خصیصه‌ها، مجموعه‌ای از مرجّحات را تشکیل می‌دهد که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باید که از بین عرب در سرزمین حجاز از کنار کعبه برخیزد تا مردم را دعوت کند؛ اما هیچ‌کدام از این آیات، دلیل بر اختصاص حوزهٴ رسالت حضرت نیست. نشانه‌اش آن است که در همان سُوَر مکّی، مثل سورهٴ «انعام» سورهٴ «اعراف» که اینها سُوَر مکّی‌اند، به استثنای بعضی از آیاتی که در سورهٴ «اعراف» هست بقیه‌اش مکّی است، از همان اول فرمود من برای جهانیان پیام دارم ، از همان اول. پس اگر آیاتی دلالت دارد، نظیر آیه سورهٴ «شعراء» که ﴿أَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ﴾ یعنی در اجرا، اول بستگانت را دعوت بکن نه اینکه تو برای اقربین خودت آمدی. بعد وقتی برخی از مشکلات برطرف شد، در سورهٴ «حجر» فرمود حالا دعوتت را علنی بکن ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ﴾ ، ‌«صادع‌‌» یعنی آشکارکننده ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ﴾ بعد دعوتش علنی شد یعنی یک روز مأمور بود بر اساس ﴿وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ﴾ از بستگان خود دعوت کند و آنها را هدایت کند، یک روز بر اساس ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ﴾ مأمور شد که پیام بفرستد حتی برای امپراطورهای روم و ایران و مانند آن. این تدریج، در دعوت است، به دلیل اینکه در همان مکه که آیه نازل شده ﴿وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ﴾ در همان مکه، آیه نازل شده است که ﴿لِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَی وَمَنْ حَوْلَهَا﴾ مکه و اطراف مکه. بنابراین آیات فراوانی است که بر کلّیت و دوام این دو اصل دلالت می‌کند و چند آیه، ظهورش در تبعیض است و اینها تدریج در اجرا را می‌فهماند، نه تدریج در رسالت را.
عدم معارضه میان آیات طایفه اول و دوم و اثبات آن
به هر تقدیر آیات، دو طایفه است که هیچ کدام از این دو طایفه، معارض دیگری نیستند. حالا آیاتی که دلالت می‌کند بر کلیّت و دوام را بخوانیم تا روشن بشود. قبل از خواندن آن آیات باید به این مطلب هم عنایت کرد، اگر آیه‌ای دلالت کرد بر کلیّت و دوام قرآن، دلالت بر کلیّت و دوام رسالت پیغمبر هم دارد بالملازمه. چه اینکه اگر آیه‌ای دلالت کرد بر کلیّت و دوام رسالت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)، بر کلیّت و دوام قرآن هم دلالت می‌کند بالملازمه، این یک. اگر آیه‌ای دلالت کرد بر اینکه قرآن، خاتم کتابهاست و بعد از او کتابی نمی‌آید که قرآن را نسخ کند، دلالت می‌کند بالملازمه، بر اینکه نبوت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خاتم نبوتهاست و اگر آیه‌ای دلالت کرد بر اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خاتم انبیاست، دلالت می‌کند بر اینکه قرآن، خاتم کتابهاست این چهار طایفه بالملازمه، هر کدام دیگری را در بردارد. آیاتی که در قرآن کریم هست، در همین بخشهاست. بعضی مربوط به رسالت است، بعضی مربوط به قرآن است، بعضی مربوط به جهان‌شمولی رسالت است، بعضی مربوط به خاتمیّت رسالت، بعضی مربوط به جهان‌شمولی قرآن است، بعضی مربوط به خاتمیّت قرآن. اگر آیه‌ای دلالت کرد که این کتاب، نسخ‌شدنی نیست یعنی جهانی است، کلّی است و دائم. اگر آیه‌ای دلالت کرد بر اینکه بعد از این پیغمبر، پیغمبری نخواهد آمد، دلالت می‌کند که این رسالتش جهان‌شمول است، کلی است و دائم، بالملازمه قرآ‌ن هم کلی است و دائم، حالا آیاتی که در این زمینه وارد شده.
سورهٴ مبارکهٴ «انعام» مکّی است، در همان آیه نوزده سورهٴ «انعام» که مکّی است آمده ﴿وَأُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنذِرَکُم بِهِ وَمَن بَلَغَ﴾ پس اختصاصی به ﴿وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ﴾ ندارد ﴿لِأُنذِرَکُم بِهِ وَمَن بَلَغَ﴾. لذا در خود مکّه و غیرمکّه، در مکّه یهودیها زندگی می‌کردند که عرب‌زبان نبودند از نژاد بنی‌اسرائیل بودند روم، ایران، حبشه، مصر اینها عرب‌زبان نبودند، بعداً عربها رفتند و زبان رسمی آنها عربی شد و مانند آن. ﴿لِأُنذِرَکُم بِهِ وَمَن بَلَغَ﴾ سورهٴ «اعراف» هم که مکّی است به استثنای چند آیه، که این آیه محلّ بحث مکّه نازل شده است، آیهٴ 158 سورهٴ «اعراف» این است که ﴿قُلْ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً﴾ این خطاب به ﴿النَّاسُ﴾ است با کلمه ﴿جَمِیعاً﴾ چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» آیه 107 این است ﴿وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ﴾ و باز در سورهٴ «فرقان» آمده است؛ اول سورهٴ «فرقان» ﴿تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً﴾ و باز در سورهٴ مبارکهٴ ‌«‌سبأ» این‌چنین آمده است که ﴿وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا کَافَّةً لِّلنَّاسِ﴾ یا آیه چهل سورهٴ «احزاب» دلالت بر خاتمیّت آن حضرت دارد که فرمود: ﴿مَا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِن رِّجَالِکُمْ وَلکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّینَ وَکَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیماً﴾ دلالت خاتَم بر اینکه او خاتِم است، اقویٰ از کلمهٴ خاتِم نباشد حدّاقل مثل اوست، زیرا خاتَم یعنی مُهر، وقتی نامه را مُهر می‌کنند که حرفها گفته شده باشد [و] دیگر حرفِ دیگر نباشد. اگر جایی برای حرف هست دیگر او را مُهر نمی‌کنند و چون مُهر را در انگشت می‌گذاشتند، آن انگشتری را هم می‌گفتند خاتَم، چون حَک می‌کردند و مُهر هم در دستشان بود. دلالت کلمه خاتَم بر اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خاتِم انبیاست، خیلی لطیف و ظریف است یعنی همه حرفها گفته شد و خدا مُهر کرد زیر ورقهٴ نبوّت را با فرستادن قرآن و پیغمبر، دیگر حرفی برای گفتن نیست هر چه بود گفت، هر چه لازم بود گفت، قهراً این دلالت می‌کند بر خاتمیّت قرآن و جهان‌شمولی قرآن کریم.
و سیرهٴ پیغمبر هم همین بود؛ این‌‌چنین نبود که بگوید من برای عربها آمدم، یهود که غیرعرب بود او را دعوت کرد عده‌ای ایمان آوردند و صُهیب و بلال و سلمان که غیرعرب بودند یکی ایرانی بود، یکی رومی و یکی حبشی ایمان آوردند و قبول شد. نامه‌‌هایی که پیغمبر برای پادشاهان روم و ایران بعد برای مسئولین حبشه و یمن و امثال ذلک نوشت، نشانه آ‌ن بود که رسالتش جهانی است.
اما آیاتی که دلالت می‌کند بر اینکه دعوتش تدریجی بود، یکی همان ﴿وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ﴾ است که در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» آمده است. اینکه فرمود: ﴿وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ﴾ نه یعنی حوزهٴ رسالتت فقط مربوط به خانوادهٴ خودت است، آیه 214 سورهٴ «شعراء» این است ﴿وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ﴾ با اینکه در سایر آیاتی که در مکه نازل شد فرمود تو برای انذار جهانیان آمدی. در همین سورهٴ «شعراء» آیه 195 به بعد، به آن دو نکته اشاره شد: یکی اینکه فرمود: ﴿بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ﴾؛ یکی هم اینکه فرمود: ﴿وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَی بَعْضِ الْأَعْجَمِینَ ٭ فَقَرَأَهُ عَلَیْهِم مَا کَانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ﴾ یعنی اگر کتاب، بر غیرعرب به زبان غیرعرب نازل می‌شد بعد و آن پیغمبر هم غیرعرب بود و بر عربها می‌خواندند، اینها ایمان نمی‌آوردند، برای اینکه ﴿فِی قُلوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجَاهِلِیَّةِ﴾ .
قهراً تعارضی بین این آیات نخواهد بود. در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» آیه 94 به بعد فرمود حالا که ﴿وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ﴾ که یک مرحلهٴ تدریجی است این سپری شد ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ﴾ یعنی آنچه را که مأمور شدی حالا علنی کن، چرا ﴿إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ﴾ آنها که استهزا می‌کردند و کارشکنی می‌کردند خداوند، کفایت آنها را به عهده گرفته است.
خلاصه و نتیجه بحث
فتحصّل در مطلب اول که دین، واصباً و همچنین خالصاً، لله است ، لذا سازش‌پذیر نیست گرچه نرمش‌پذیر است. در مطلب دوم، دو طایفه از آیات است که یک طایفه ظهورش اختصاص به عرب یا قبیلهٴ خاصّ پیغمبر را دارد که اینها بر تدریجیّت در ابلاغ حمل می‌شوند و طایفه دیگر که آیات مهمّی است در قرآن کریم، مربوط به کلیّت و دوام قرآن است و رسالت.
«و الحمد لله رب العالمین»

قطعات

  • عنوان
    زمان
  • 37:04

مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

    تاکنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

پایگاه سخنرانی مذهبی