- 1268
- 1000
- 1000
- 1000
تفسیر آیات 101 تا 113 سوره صافات
درس آیت الله عبدالله جوادی آملی با موضوع "تفسیر آیات 101 تا 113 سوره صافات"
- نمونه هایی از جدال احسن در جریان ابراهیم(ع)؛
- علت آوردن فعل مضارع دال بر تکرار در جریان رؤیای ابراهیم(س)
- نقد بر «نسخ» شدن امر الهی «ذَبح» با فدیه و پاسخ آن.
بسم الله الرحمن الرحیم
﴿فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ (101) فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ (102) فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ (103) وَ نادَیْناهُ أَنْ یا إِبْراهیمُ (104) قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (105) إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبینُ (106) وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ (107) وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ (108) سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ (109) کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (110) إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ (111) وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحینَ (112) وَ بارَکْنا عَلَیْهِ وَ عَلی إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ (113)﴾
نمونه هایی از جدال احسن در جریان ابراهیم(علیه السلام)
قرآن کریم بعد از اقامه برهان بر اصول دین, قصص بعضی از انبیا(علیهم السلام) را که به منزله اجرای همان اصول است، ذکر میکند. اول قصه حضرت نوح(سلام الله علیه) و بعد جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) را مطرح فرمودند. آنچه از حضرت ابراهیم بود یا «برهان» بود یا «جدال أحسن» و گاهی هم «حکمت» و «موعظه». در جریان «جدال أحسن» ملاحظه فرمودید؛ مثلاً در سوره مبارکه «انعام»، آن جا که میفرماید کوکبی را دید و فرمود: ﴿قالَ هذا رَبِّی﴾،[1] این به صورت قیاس خُلف است که اگر این «کوکب», «رب» باشد نباید «آفل» باشد; لکن «آفل» است، پس معلوم میشود که «رب» نیست و این ﴿هذا رَبِّی﴾ میشود «جدال أحسن». در جریان ﴿بَلْ فَعَلَهُ کَبیرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ﴾،[2] این هم «جدال أحسن» است؛ فرمود این بتها را آن بت بزرگ شکست؛ از او سؤال کنید، اگر حرف میزند! این هم یک «جدال أحسن» است که اگر اینها معبود باشند، چیزی را درک کنند و شما را به خدا نزدیک کنند باید بفهمند که چه کسی این بتها را شکاند؛ این «جدال أحسن» است و از آن جایی که مقدورشان نیست که بگویند چه کسی شکست، معلوم میشود که اهل ادراک نیستند، شایسته معبود شدن نیستند و مانند آن.
علت آوردن فعل مضارع دال بر تکرار در جریان رؤیای ابراهیم(سلام الله علیه)
مطلب دیگر اینکه در جریان رؤیا، وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) چند بار خواب دیدند و از اینکه فرمود: ﴿إِنِّی أَری﴾ فعل مضارع را که نشانه استمرار است آوردند، برای آن است که در یک بار اصلِ مسئله «ذَبح» معلوم شود، بعد خصوصیات و شرایط و زمان و مکانش مشخص شود؛ مثل اینکه اول دستور میآید که شما نماز را اقامه کنید و بعد اجزای نماز, شرایط نماز به تدریج نازل میشود؛ در اینجا هم اصلِ مسئله «ذَبح» یک بار آمده است، اما خصوصیت, زمان و مکان آن ممکن بود در شبهای دیگر نازل شده باشد. سرّ اینکه برای اوّلین بار وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) اقدام نکرد، برای اینکه همه خصوصیات و شرایط آن باید روشن میشد و این در طول مثلاً چند شب مشخص شد؛ قبل از ترویه, شب ترویه، روز بعد یعنی عرفه, اینها مشخص شد که در چه زمان و مکانی فرزندش را به قربانگاه ببرد.
تعلیل نیکو بودن فعل اسماعیل در پذیرش قتل با توجه به قبح آن
مطلب دیگر اینکه، همین مطلب را که وجود مبارک اسماعیل فرمود: ﴿سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ﴾ را بعضی از انبیای دیگر هم گفتند. اصلِ قتل؛ یعنی کسی بخواهد دیگری را بکُشد، ظلم است و قبیح؛ چه اینکه خود انسان اگر بخواهد خودش را بکُشد، ظلم است و قبیح، خودکشی هم حرام است؛ سرّش آن است که مقدار سلطهٴ ما بر بدن محدود است. ما «بالقول المطلق» مالک خودمان نیستیم، چه اینکه «بالقول المطلق» مالک مالمان هم نیستیم. خدای سبحان که ما را مالک مال قرار داد، قلمرویی را برای سلطه ما قرار داد؛ این «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم»[3]محدود است. خدا این مال را در اختیار انسان قرار داد و او را مالک این مال قرار داد و حوزه سلطنت او را هم مشخص کرد؛ لذا اسراف حرام است, صَرف مال در کار حرام, حرام است؛ این را شارع اجازه نداد. بدن ما هم اینچنین است. این بدن ما درست است که در اختیار ماست، اما اینچنین نیست که ما بتوانیم به آن آسیب برسانیم. روزه که «جُنَّةٌ مِنَ النَّارِ»[4]از بهترین اقسام عبادت است، در حالی که برای انسان ضرر داشته باشد گفتند جایز نیست، پس معلوم میشود ما حقّ «اضرار» به نفس را نداریم، چه رسد به خودکشی و از اینکه قرآن کریم در بعضی از موارد دارد اینها به خودشان ستم کردند، معلوم میشود که ما امین هستیم نه مالک, اگر مالک باشیم تصرّف مالک در مملوک که ظلم نیست؛ اینکه فرمود اینها به خودشان ستم کردند، معلوم میشود ما امین هستیم و این امانت را باید حفظ کنیم و تحویل صاحب آن دهیم. اگر بیش از آن اندازهای که خدای سبحان به ما دستور داد در حوزه بدن عمل کنیم، ظلم کرده ایم؛ لذا انتحار میشود محرّم، لکن اگر کسی که مالک اصلی است دستور جهاد دهد یا دستور دهد که در «لیلة المبیت» در جایی بخواب که چهل شمشیردار مسلّح میخواهند تو را قطعه قطعه کنند، این کار میشود واجب یا مستحب و مانند آن, برای اینکه مالک اصلی دستور داد؛ اگر مالک اصلی دستور دهد انسان انجام ندهد خلاف شرع میشود. بنابراین جهاد رفتن, جهاد کردن, در جریان «لیلة المبیت» یا در جریان ﴿فَانْظُرْ ما ذا تَری﴾ که بگوید: ﴿یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ﴾، همه اینها طبق دستورهای الهی است که کار «حَسَن» است و اگر بر خلاف عمل شود، میشود قبیح. پس اینچنین نیست که قتل نفس چون بد است، جریان کار حضرت ابراهیم یا قبول حضرت اسماعیل(سلام الله علیهما) زیر سؤال برود. ظلم آن است که انسان از حد تجاوز کند و اگر ثابت شد که هویّت انسان, مِلک ذات اقدس الهی است و دستور الهی باید اجرا شود، ترک این دستور خلاف شرع و خلاف عقل است.
تبیین دو تفاوت صبر اسماعیل در مقابل ابراهیم و موسی در کنار خضر (سلام الله علیهم أجمعین)
بنابراین میماند این مسئله که وجود مبارک ابراهیم گفت: ﴿أَنِّی أَذْبَحُکَ﴾ و اسماعیل(سلام الله علیه) گفت: ﴿سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ﴾. در سوره مبارکه «کهف» که قصه حضرت موسی و خضر(سلام الله علیهما) مطرح است، آنجا وجود مبارک موسی به خضر(سلام الله علیهما) قول داد که ﴿قالَ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً﴾[5] نه ﴿مِنَ الصَّابِرینَ﴾ این دو تعبیر شبیه هم است، الاّ اینکه در آنجا دارد ﴿سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً﴾ و اینجا دارد ﴿سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ﴾؛ ولی وجود مبارک اسماعیل کاملاً تابع بود و هیچ اعتراض نداشت، لکن همین تعبیر را موسی(سلام الله علیه) کرد و بعد اعتراض کرد. سرّش آن است که در آنجا وجود مبارک خضر نگفت من چه کاری میخواهم انجام دهم؛ خضر گفت شما بخواهی همراه من بیایی، بعضی از کارهاست که توان فرساست و شاید شما نتوانی تحمل کنی، ﴿قالَ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً﴾ دیگر نگفت من چه کار میخواهم انجام دهم، اما وجود مبارک ابراهیم «بالصراحه» به اسماعیل(سلام الله علیهما) گفت: ﴿إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ﴾ که بعد عرض کرد من هم صبر میکنم.
مطلب دیگر آن است که در جریان اسماعیل و ابراهیم(سلام الله علیهما) یکی مطیع است و یکی مطاع, این یکی تابع اوست، اما در جریان حضرت خضر و موسی(سلام الله علیهما) اینطور نبود. خود موسی از انبیای اولواالعزم بود و صاحب شریعت بود، اما وجود مبارک خضر به علم باطنی عمل میکرد و موسی(سلام الله علیه) که مأمور نبود به علم باطن عمل کند، ایشان برابر شریعت خودش میخواهد عمل کند؛ لذا کارهایی که به حسب ظاهر با شریعت هماهنگ نبود، زیر سؤال حضرت موسای کلیم میرفت، لذا خیلی فرق است بین آنچه موسای کلیم فرمود: ﴿سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً﴾ و آنچه اسماعیل(سلام الله علیه) گفت: ﴿سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ﴾.
مکان و زمان «ذَبح» دال بر ذبیح بودن اسماعیل نه اسحاق(علیهما السلام)
پرسش: آیا این مسئله در ایام حج بوده؟
پاسخ: ظاهراً بله, آنهایی که به این فکر میکنند که «ذَبیح» اسحاق است، دیگر نمیدانند که تمام آنچه در بین مسلمین رواج دارد «ذَبح» در مکه و منا و آن محدوده است و اسحاق(سلام الله علیه) در شام بود؛ اگر «ذَبیح» حضرت اسحاق باشد، باید سرزمین شام را «مَذبح» قرار میدادند در حالی که اصلِ حج بود، چون فرمود: ﴿وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالاً وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ﴾؛ ولی اینکه در چه شبی خواب دید منتظر بود که به وسیله تکرار ـ در ترویه, عرفه, شب دهم ـ خصوصیات, زمان و مکانش مشخص شود; لذا به صورت فعل مضارع یاد شده است. جریان حضرت موسای کلیم که از انبیای اولواالعزم است و ایشان تابع شریعت کسی نبود و وجود مبارک خضر هم بنا بود بر باطن عمل کند; لذا موسای کلیم جا برای اعتراض میدید.
پرسش: طبق روایات، جبرئیل حضرت آدم را به مناسک واداشت، آیا همان قربانی را داشته اند یا نداشتند؟
پاسخ: بالأخره اگر قربانی بود به این صورت نبود، بعداً به صورت رسمی، مناسک بر اینها معرفی شد که ﴿وَ أَرِنا مَناسِکَنا وَ تُبْ عَلَیْنا﴾،[6] اما اینکه در آنجا وجود مبارک اسماعیل سعی کرده باشد، این سعی آن سعی نیست؛ یعنی در هر صورت سیزده یا چهارده سالش شده که میتوانست کاری انجام دهد و در حوایج پدر یا حوایج خودش کوشا باشد، این معنای ﴿فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ﴾ است.
پس این دو صبر کاملاً با هم فرق دارند؛ آنچه موسای کلیم گفت و آنچه اسماعیل ذبیح گفت؛ موسای کلیم نشنیده بود، خضر(سلام الله علیه) نگفته بود که من چه کار میخواهم انجام دهم؛ حرف او این بود که شما نمیتوانی صبر کنی ﴿وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً ٭ قالَ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصی لَکَ أَمْراً﴾،[7] بعد وقتی که شروع کردند آن سه کار اتفاق افتاد.
نقد بر «نسخ» شدن امر الهی «ذَبح» با فدیه و پاسخ آن
مطلب بعدی آن است که در جریان «ذَبح»، آیا این «نَسخ» قبل از فعل جایز است یا جایز نیست؟ اگر خدای سبحان به مطلبی امر کند، امتثال آن امر واجب است؛ قبل از موقع و قبل از اینکه مأمور عمل کند، شارع مقدس میتواند «نَسخ» کند یا نه؟ «نَسخ» قبل از فرصت و وقت امتثال را محقّقین تجویز نکردند، برای اینکه خدای سبحان«جَلَّ وَ عَلَی» که ﴿بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ﴾[8] است، وقتی میداند که این کار «نَسخ»شدنی است چرا دستور داده است؟ ولی «نَسخ» بعد از عمل چون به تخصیص ازمانی برمیگردد، یک کار جایزی است؛ مثل جریان قبله و امثال قبله که اتفاق هم افتاده است. بازگشت «نَسخ» در شریعت به تخصیص ازمانی است، برای اینکه آن قانونگذار؛ یعنی ذات اقدس الهی همه خصوصیات را میداند، گرچه مأمور آگاه نیست که فرصت و زمان و أمدِ این کار تا چه وقت است، خیال میکند عمومی دارد، عموم ازمانی؛ اطلاقی دارد، اطلاق ازمانی و بعداً هم ادامه دارد که آن وقت مثلاً شارع مقدس بعد از مدتی جریان قبله را از بیتالمقدس به کعبه برمیگرداند، اما «نَسخ» قبل از عمل یعنی چه؟ یعنی وقتی گفتند شما در فلان وقت عمل کن بعد بگوید نکن و «نَسخ» کند، از این معلوم میشود که مثلاً جهلی در کار بود و نمیدانست، این برای ذات اقدس الهی مناسب نیست؛ لذا آن را به «بداء»[9] برگرداندند. در جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) این «نَسخ» قبل از عمل نبود تا کسی به دلیل همین قصه حضرت ابراهیم بگوید «نَسخ» قبل از عمل جایز است؛ این عمل شد، برای اینکه وجود مبارک ابراهیم که در عالَم رؤیا ندید اسماعیل را «ذَبح» کرده؛ نظیر آنچه یوسف(سلام الله علیه) دید و از آن به فعل ماضی یاد کرد گفت: ﴿إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لی ساجِدینَ﴾،[10] با فعل ماضی یاد کرد یعنی آن کار واقع شده است یا ﴿إِنِّی أَرانی أَعْصِرُ خَمْراً﴾[11] واقع شده است، اینجا دارد ﴿إِنِّی أَری﴾ که به صورت فعل مضارع است؛ یعنی من میبینم که شما را دارم «ذَبح» میکنم، همین حالت هم واقع شده است. بنابراین او مأمور به «ذَبح» نبود تا شما بگویید پس «نَسخ» قبل از وقت جایز است، هر چه را که دید اتفاق افتاده و خدای سبحان هم از آن به آزمون تعبیر کرده است؛ فرمود این بلای مبین است، آزمونی روشن و شفافی است که شما از عهده امتحان خوب درآمدید؛ اما آنها که خیال میکنند این «نَسخ» است، میگویند «نَسخ» قبل از عمل هم جایز است. بنابراین «نَسخ» قبل از عمل جایز نیست و این آیه هم از سِنخ «نَسخ» قبل از عمل نیست، «نَسخ» نشده است؛ همان صحنهای که در عالم رؤیا دید، همان صحنه باید واقع میشد و واقع شده, بنابراین از آن سِنخ نیست.
دور شدن محبت غیر خدا از ابراهیم و اسماعیل(علیهما السلام) با آزمون «ذَبح»
مطلب دیگر اینکه خدای سبحان امضا کرد که وجود مبارک ابراهیم ﴿جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ﴾،[12] سلامت قلب در آن است که هم از نظر معرفت مشکلی نباشد و هم از نظر محبت, نه در معرفت وجود مبارک خلیل خدا مشکلی بود و نه در محبّت او؛ این ﴿إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ﴾،[13] برای او با اخلاص بود، اینجا هم ﴿جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ﴾ در قلبش هیچ نبود و محبّت غیر خدا را با این آزمون از قلب خودش دور کرد، چه اینکه اسماعیل(سلام الله علیه) هم حبّ به نفس داشت و این حبّ به نفس را هم در راه خدا از خود گرفت تا مخلص در درگاه الهی شود.
واقعیت خارجی داشتن جریان ذبح اسماعیل(سلام الله علیه)
البته معنایش این نیست که قصه امر به «ذَبح» اسماعیل یا «ذَبح» «کَبش»[14] و مانند آن تشبیه است، نه اینها یک واقعیت خارجی است که فواید و لوازمی دارد؛ لازمه اینکه خدای سبحان ابراهیم را آزمود، این است که او محبّت غیر خدا را از دل بیرون کند، اسماعیل(سلام الله علیه) محبّت غیر خدا را از دل بیرون کند، اما کاری است که در خارج واقع شده است؛ یعنی اسماعیلی بود و «کَبش»ی بود و «ذَبح»ی بود و کارد بر گلو کشیدن و مانند آن بود.
نمونه هایی از لطایف معرفتی ابراهیم(سلام الله علیه) در جریان«نار» و «ذَبح» و «مرگ»
روایات مسئله را هم ملاحظه فرمودید که خیلی لطیف است؛ کارد چه گفته حضرت، کارد را به قسمت گردن حضرت اسماعیل که گذاشت چه شده, حضرت اسماعیل را به رو خوابانید که از پشت و از قفا سرش را جدا کند کارد چه شده یا بدن چه شده یا گردن چه شده اینها لطایفی است که در روایات ما هست؛ جبرئیل(سلام الله علیه) آمده چه گفته، آن هم لطایف فراوانی است که در جریان «ذَبح» فرزند هست؛ برخوردهایی که وجود مبارک ابراهیم با فرشتهها داشت، چه در مسئله ﴿یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً﴾[15] که جبرئیل(سلام الله علیه) از ابراهیم(سلام الله علیه) خواست و گفت حاجتی داری بگو تا ما انجام دهیم که فرمود حاجت دارم اما به تو نه, گفت پس اگر به خدا نیازمندی از خدا بخواه, گفت: «فَقَالَ حَسْبِی مِنْ سُؤَالِی عِلْمُهُ بِحَالِی»،[16] اینها جزء درجات عالیه معرفتی و محبّتی ابراهیم خلیل است که اینها در روایات ما هست؛ ولی برخی از اهل معرفت مثل عطار[17] و امثال عطار آنها هم نقل کردند که در هنگام قبض روح وجود مبارک ابراهیم, عزرائیل(سلام الله علیه) که آمده قبض روح کند گفت به تو جان نمیدهم؛[18] این انسان به جایی میرسد که حتی بر عزرائیل(سلام الله علیه) هم میتواند مسلّط باشد. گفت اگر او بگوید جانم را به شما بسپارم، این کار را خواهم کرد؛ ولی جانم را فقط به دست ذات اقدس الهی میسپارم؛ این همان ﴿جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ﴾ است.
امکان متوسّل شدن ابراهیم(علیه السلام) به اهل بیت(علیهم السلام) در لحظات حساس
پرسش: آیا حضرت ابراهیم (علیه السلام) در آن لحظه توسل به اهل بیت(علیهم السلام) داشتند؟
پاسخ: برای آنها در آن عالَم نورانیّت این چنین است, در عالَم بشریّت و عالم تاریخ یک حساب است, آن عالمی که «أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلْقُ أَرْوَاحِنَا»[19]ذوات قدسی و این نورانیّت هستند، حساب دیگری است که اینها از آنها کمک میگیرند و به برکت آنها ممکن است به جاهایی برسند؛ ولی در عالم تاریخ البته مقدم هستند. لکن براساس اینکه نورانیّت آنها بالاتر بود، چه اینکه در جریان حضرت آدم هم آمده که ﴿فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ﴾[20] این کلمات را به همان نورانیّت اهل بیت معنا کردند، البته حساب دیگری دارد. اینها درجات کمال پدر و پسر را نشان میدهد و «نَسخ»ی هم در کار نبوده است.
ستایش ابراهیم(علیه السلام) توسط خدای سبحان با صفت برجسته ایمان
مطلب بعدی آن است که در جریان ابراهیم خدای سبحان اوصافی را برای او ذکر میکند، بخشی از این اوصاف در سوره مبارکه «بقره» گذشت که فرمود: ﴿وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهیمَ خَلیلاً﴾[21] یا آیه 124 سوره مبارکه «بقره» این است که ﴿إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً﴾ که امام بودن او هست, نبی بودن او هست, رسالت او هست, دارای صُحف بودن هست؛ اما یکی از القاب برجستهای که خدای سبحان به حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) میدهد این است که ﴿إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ﴾، معلوم میشود ایمان از برجستهترین فضایل انسانی است و عنوان مؤمن بودن از برجستهترین القاب انسانی است. در همین آیات محلّ بحث میفرماید: ﴿سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ ٭ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ ٭ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ﴾؛ عبد و بندهٴ مؤمن بودن از برجستهترین اوصافی است که خدای سبحان یکی از بزرگترین انبیای اولواالعزم را به این عناوین میستاید که ﴿إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ﴾.
علت تعبیر آزمون «ذَبح» به «بلاء مبین»
حالا اینکه فرمود «بلاء مبین» است، خود نعمت را هم میگویند «بلاء». در دعاهای روز عید قربان که «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا أَبْلَانَا»،[22] این «أَبْلَانَا» یعنی «أنعمنا». «البلاء هو النعمة»، چه اینکه بلاء هم به معنای نعمت است[23] و هم به معنای آزمون; یعنی این نعمت بزرگی است، خدای سبحان به شما داده است که توانستید از آزمون به خوبی و موفق بیرون بیایید. برهان مسئله هم این است که هم او اهل احسان است و هم اهل ایمان، احسان و ایمانشان هم همین است. احسان یک معنای اصطلاحی هم دارد که روایت آن قبلاً هم بحث شد؛ از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است که احسان چیست؟ فرمودند احسان, مقام است منزلت است «الْإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَکُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاکَ»؛[24] احسان, مقام است که انسان به مقام احسان میرسد. آن مقامی که انسان به آن مقام رسید، طوری خدا را عبادت میکند که گویا او را میبیند؛ این شخص خطاباتش واقعاً خطابات کسی است که گویا مخاطب را میبیند «الْإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَکُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاکَ»، این مقام «کأنّ» است که بالاتر از مقام احسان و مقام «کأنّ» همان مقام «أنّ» است که وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ»؛[25] اما احسان به معنای اینکه کار خیر انجام میدهد یا نسبت به دیگران کار خیر انجام میدهد، این هم جزء فضایل اخلاقی است.
بشارت به «اسحاق» بعد از آزمون «ذَبح» دلیل بر «ذبیح» نبودن او
بنابراین وجود مبارک ابراهیم مأمور شد که اسماعیل را «ذَبح» کند و این قصه که گذشت، بعد از این قصه فرمود: ﴿وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحینَ﴾، چه این قسمتها با هم نازل شده باشد و چه بیهم, نشان میدهد که اسحاق غیر از آن «ذَبیح» است؛ اگر با هم نشان داده شود که قرینه سیاق شفاف است و به خوبی دلالت میکند بر اینکه آنکه «ذَبیح» است اسحاق نیست و امر دائر است بین اسماعیل و اسحاق, قول ثالث هم که در مسئله نیست؛ کسی غیر از اسماعیل و اسحاق را «ذَبیح» معرفی نکرده، آن چیزی که در مسئله مطرح است همین دو قول است؛ یک قول حق این است که «ذَبیح», اسماعیل است و قولی هم که دیگران گفتند اسحاق است. این تقطیع جمله چه با هم نازل شده باشد و چه بیهم نشان میدهد که آن «ذَبیح» اسحاق نیست، گرچه در آن قسمت فقط سخن از غلام حلیم است و سخن از اسماعیل نیست؛ ولی بعد از تمام شدن آن قصه و اینکه فرمود این امتحان بود ﴿فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ﴾، ما ندا دادیم ﴿قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا﴾و این یک امتحان خوبی بود، این قصه که تمام شد فرمود: ﴿وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ﴾ ما او را به اسحاق بشارت دادیم که از این جا معلوم میشود غیر از آن قصه است.
پرسش: ﴿وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ﴾ ندا از چه بود؟
پاسخ: از آن «ابن» بود، چون گفت: ﴿یا بُنَیَّ﴾.
پرسش: پس «تصدیق الرویا» چیست؟
پاسخ: رؤیا همین بود که شما دیدید، فعل ماضی نبود ﴿إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ﴾؛ ما خواستیم امتحان کنیم شما هم به عمل آوردید. شما دیدید که دارید بچه را «ذَبح» میکنید و همین کار را هم کردید شما که نمیدانستید، چون درست است اینها عالِم به علم غیب هستند، اما به تعلیم الهی وگرنه ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: ﴿ما کُنْتَ تَدْری مَا الْکِتابُ وَ لاَ الْإیمانُ﴾؛[26] تو که نمیدانستی کتاب و ایمان چیست! ما به شما گفتیم؛ اینها عالِم غیب هستند، اما به تعلیم الهی که لحظه به لحظه خدا به اینها میگوید و اینها هم عالم میشوند، اگر تعلیم الهی نباشد که اینها بالذات عالم به غیب نیستند. وجود مبارک ابراهیم همین را دید و ظاهر آن هم این بود که باید واقع شود؛ لذا کاملاً آماده شد، فرزندش هم آماده شد، او هم گفت صبر میکنم و هر دو هم خیال میکردند که به حسب ظاهر باید «ذَبح» واقع شود و خدای سبحان فرمود ما خواستیم امتحان کنیم، شما خوب از عهده امتحان برآمدید.
پرسش: اگر امر به مقدمات ذبح بود پس دیگر فدای از او ؟
پاسخ: فدا بود, برای اینکه اگر خود «ذَبح» واقع میشد که فدا نمیخواست، چون «ذَبح» باید واقع میشد و آن به عنوان امتحان بود این «کَبش», فدای او شد که میشود ﴿فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ﴾؛ اما اگر آن واقع میشد که دیگر فدا نمیخواست. بنابراین ما خواستیم آزمونی بر پا کنیم، امتحان هم واقع شد؛ ولی برای اینکه واقعیتی در خارج پیدا شود، عدّهای هم استفاده کنند و سنّتی هم بشود همین کار را کردند.
جمع بندی ادلّه دال بر ذبیح نبودن اسحاق(سلام الله علیه)
مطلب دیگر اینکه برخیها خواستند بگویند که این «ذَبیح» اسحاق است؛ اگر «ذَبیح» اسحاق است، این سنّت قربانی باید در شام اتفاق میافتاد، در حالی که از آن وقت تا الآن قربانی در مکه است و در سرزمین مناست، پس معلوم میشود در همین سرزمین بود و «ذَبیح» هم حضرت اسماعیل بود. آن قصه که تمام شد میفرماید: ﴿وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ﴾ معلوم میشود آن «ذَبیح», اسحاق نیست، آن «ذَبیح» همان ﴿فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ﴾ است که غیر از اسماعیل(سلام الله علیه) کس دیگری نبود. برخیها خواستند بگویند این «ذَبیح» همان اسحاق(سلام الله علیه) است، این ﴿وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ﴾ به میلاد او بشارت نیست، برای اینکه به نبوّت او بشارت است ﴿وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحینَ﴾، چون به نبوّت او دارد بشارت میدهد منافات ندارد که غلام حلیم همان او باشد و قصه «ذَبح» مربوط به او باشد، بعد از گذراندن آزمون, مسئله نبوّت مطرح است. اگر مسئله نبوّت مطرح است، یکی از انبیای برجستهٴ فرزند ابراهیم اسماعیل است، در این قسمت اگر سخن از نبوّت است چرا از نبوّت اسماعیل سخنی به میان نیامده؟ ﴿وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحینَ﴾، بعد ﴿وَ بارَکْنا عَلَیْهِ وَ عَلی إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ﴾که در بعضی از بخشها دارد که ما بعد از اسحاق, یعقوب را ماورای او خلق کردیم، ذریّه اینهاست و اگر ذریّه اینهاست معلوم میشود که سخن از میلاد است و نه سخن از نبوّت؛ محور نبوّت بحث نیست، بلکه محورّ ذریّه بحث است؛ به دلیل اینکه فرمود بعضی از ذریّههای اینها «مُحسن» هستند و بعضی هم ظالم می باشند. اگر نبوّت مطرح بود، چرا نبوّت اسماعیل مطرح نشد؟ پس معلوم میشود اینجا مدار بر نبوّت نیست و اگر این جریان اسحاق که شما خواستید بگویید در دوران نبوّت است، نبی بودن او حتماً مربوط به دوران بعد از این آزمون خواهد بود و دیگر دوران آزمون ﴿فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ﴾ و دوران جوانی باید گذشته باشد، در حالی که قرآن از اسماعیل به عنوان ﴿مِنَ الصَّابِرینَ﴾[27] یاد کرده است که چنین لقبی به اسحاق نداد و از او به عنوان ﴿صادِقَ الْوَعْدِ﴾[28] یاد کرده است «علی أحد الوجهین» که درباره اسحاق چنین بیانی نشده است، چون اسماعیل «صادقالوعد» را بعضی همین حضرت اسماعیل دانستند و بعضی گفتند یک نبیّ دیگر است؛ بنا بر این دو وجه, اوصافی که خدا برای اسماعیل ذکر کرد که او ﴿مِنَ الصَّابِرینَ﴾ است و برای اسحاق ذکر نکرد ﴿صادِقَ الْوَعْدِ﴾ بودن را ذکر کرد و برای اسحاق ذکر نکرد، معلوم میشود آنکه «ذَبیح» است و گفت: ﴿یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ﴾، همان حضرت اسماعیل بود نه اسحاق, بنابراین سخن از بشارت اسحاق، به میلاد او برمیگردد.
نیک بودن تقاضای ابراهیم(علیه السلام) بر امامت ذریّه و نرسیدن آن به ظالمین
مطلب دیگر اینکه فرمود ابراهیم و اسحاق اینها ذریّهای دارند که بعضی از آنها آدمهای صالح و «مُحسن« هستند و بعضی هم آدمهای ظالم می باشند؛ این جریان ﴿وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ﴾، از همان جریان سوره مبارکه «بقره» هم برمیآید. در آیه 124 سوره «بقره» وقتی خدای سبحان به حضرت ابراهیم فرمود: ﴿إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً﴾، حضرت عرض کرد ﴿وَ مِنْ ذُرِّیَّتی﴾؛ این یک چیز خوبی است که انسان مقامات علمی را برای خانواده خود بخواهد، این مسئله مال و جاه و مناصب دنیوی نیست که انسان اینها را از خدا نخواهد؛ انسان از خدا بخواهد که خدایا به من فرزند روحانی بده, این علم و روحانیت را از خانواده ما قطع نکن! این جزء دعاهای خوبی است و اینچنین نیست که این دعا مثلاً دعای خودخواهی و مانند آن باشد. گفت: ﴿وَ مِنْ ذُرِّیَّتی﴾ که دعای پربرکتی است. خدای سبحان فرمود: اما همه ذریّه تو که صالح نیستند. اینکه ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود: ﴿قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی﴾ ذات اقدس الهی فرمود: ذریّه شما دو قسمت هستند: بعضیها ظالم و بعضیها «مُحسن» می باشند ﴿لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ﴾،[29] مقام و فیض ما باید به آنها برسد. اینچنین نیست که مقامی باشد که خود مردم بتوانند به آن دسترسی پیدا کنند یا اشخاص بتوانند به آن دسترسی پیدا کنند. نفرمود «لا ینال عهدی الظالمون» که «عهد» مفعول شود, بلکه فرمود عهد هم باید برسد، فیض ما باید برسد و فیض ما به همه نمیرسد؛ آن فیض عام که ﴿رَحْمَةً لِلْعالَمینَ﴾[30] است که البته شامل همه است، اما علم و معنویّت و معرفت و این گونه از فیوضات خاصّه، اینها عهد ماست, یک; عهد ما به هر کسی نمیرسد, دو; ﴿لا یَنالُ عَهْدِی﴾که این ﴿عَهْدِی﴾میشود فاعل و ﴿الظَّالِمینَ﴾میشود مفعول. فرمود همه فرزندان شما که صالح نیستند، همین آیه سوره مبارکه «صافات» که ﴿وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ﴾، نشان میدهد که ذریّه ابراهیم و اسحاق(سلام الله علیهما) دو قسم بودند: بعضی «مُحسن» بودند و بعضی «ظالم»; آنها که «مُحسن» بودند عهد الهی به آنها میرسد و آنها که «ظالم» بودند عهد الهی به آنها نمیرسد, پس اصل کلی را در آیه 124 سوره مبارکه «بقره» در جواب حضرت ابراهیم فرمود: ﴿لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ﴾و صغرای مسئله را که فرمود فرزندان ابراهیم و اسحاق دو قسم هستند را در سوره مبارکه «صافات» که محلّ بحث است؛ یعنی آیه 113 به این صورت آمده است: ﴿وَ بارَکْنا عَلَیْهِ وَ عَلی إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ﴾. حالا برخی از مطالب دیگر را جناب فخررازی[31] درباره اینکه آیا اسحاق, «ذَبیح» بود یا اسماعیل(سلام الله علیهما)، اگر گفته نشده باشد در بحث فردا مطرح میشود.
[1]انعام/سوره6، آیه76.
[2]انبیاء/سوره21، آیه63.
[3]بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج2، ص272.
[4]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص19، ط اسلامی.
[5]کهف/سوره18، آیه69.
[6]بقره/سوره2، آیه128.
[7]کهف/سوره18، آیه68.
[8]بقره/سوره2، آیه29.
[9]المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج11، ص381.
[10]یوسف/سوره12، آیه4.
[11]یوسف/سوره12، آیه36.
[12]صافات/سوره37، آیه84.
[13]انعام/سوره6، آیه79.
[14]دانشنامه بزرگ اسلامی، مرکزدائره المعارف بزرگ اسلامی،ج14، ص5580.
[15]انبیاء/سوره21، آیه69.
[16]بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج68، ص156.
[17]منطق الطیر عطار، وادی عشق.
[18]دیوان حافظ، غزل351. «این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست .*** روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم».
[19]علل الشرایع، الشیخ الصدوق، ج1، ص5.
[20]بقره/سوره2، آیه37.
[21]نساء/سوره4، آیه125.
[22]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج4، ص517، ط اسلامی.
[23]مجمع البحرین_ت الحسینی، الشیخ فخرالدین الطریحی،ج6، ص93.
[24]بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج67، ص196.
[25]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص98، ط اسلامی.
[26]شوری/سوره42، آیه52.
[27]انبیاء/سوره21، آیه85.
[28]مریم/سوره19، آیه54.
[29]بقره/سوره2، آیه124.
[30]انبیاء/سوره21، آیه107.
[31]تفسیرالرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی،فخرالدین، ج26، ص 346 و 348.
- نمونه هایی از جدال احسن در جریان ابراهیم(ع)؛
- علت آوردن فعل مضارع دال بر تکرار در جریان رؤیای ابراهیم(س)
- نقد بر «نسخ» شدن امر الهی «ذَبح» با فدیه و پاسخ آن.
بسم الله الرحمن الرحیم
﴿فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ (101) فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ (102) فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ (103) وَ نادَیْناهُ أَنْ یا إِبْراهیمُ (104) قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (105) إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبینُ (106) وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ (107) وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ (108) سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ (109) کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (110) إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ (111) وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحینَ (112) وَ بارَکْنا عَلَیْهِ وَ عَلی إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ (113)﴾
نمونه هایی از جدال احسن در جریان ابراهیم(علیه السلام)
قرآن کریم بعد از اقامه برهان بر اصول دین, قصص بعضی از انبیا(علیهم السلام) را که به منزله اجرای همان اصول است، ذکر میکند. اول قصه حضرت نوح(سلام الله علیه) و بعد جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) را مطرح فرمودند. آنچه از حضرت ابراهیم بود یا «برهان» بود یا «جدال أحسن» و گاهی هم «حکمت» و «موعظه». در جریان «جدال أحسن» ملاحظه فرمودید؛ مثلاً در سوره مبارکه «انعام»، آن جا که میفرماید کوکبی را دید و فرمود: ﴿قالَ هذا رَبِّی﴾،[1] این به صورت قیاس خُلف است که اگر این «کوکب», «رب» باشد نباید «آفل» باشد; لکن «آفل» است، پس معلوم میشود که «رب» نیست و این ﴿هذا رَبِّی﴾ میشود «جدال أحسن». در جریان ﴿بَلْ فَعَلَهُ کَبیرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ﴾،[2] این هم «جدال أحسن» است؛ فرمود این بتها را آن بت بزرگ شکست؛ از او سؤال کنید، اگر حرف میزند! این هم یک «جدال أحسن» است که اگر اینها معبود باشند، چیزی را درک کنند و شما را به خدا نزدیک کنند باید بفهمند که چه کسی این بتها را شکاند؛ این «جدال أحسن» است و از آن جایی که مقدورشان نیست که بگویند چه کسی شکست، معلوم میشود که اهل ادراک نیستند، شایسته معبود شدن نیستند و مانند آن.
علت آوردن فعل مضارع دال بر تکرار در جریان رؤیای ابراهیم(سلام الله علیه)
مطلب دیگر اینکه در جریان رؤیا، وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) چند بار خواب دیدند و از اینکه فرمود: ﴿إِنِّی أَری﴾ فعل مضارع را که نشانه استمرار است آوردند، برای آن است که در یک بار اصلِ مسئله «ذَبح» معلوم شود، بعد خصوصیات و شرایط و زمان و مکانش مشخص شود؛ مثل اینکه اول دستور میآید که شما نماز را اقامه کنید و بعد اجزای نماز, شرایط نماز به تدریج نازل میشود؛ در اینجا هم اصلِ مسئله «ذَبح» یک بار آمده است، اما خصوصیت, زمان و مکان آن ممکن بود در شبهای دیگر نازل شده باشد. سرّ اینکه برای اوّلین بار وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) اقدام نکرد، برای اینکه همه خصوصیات و شرایط آن باید روشن میشد و این در طول مثلاً چند شب مشخص شد؛ قبل از ترویه, شب ترویه، روز بعد یعنی عرفه, اینها مشخص شد که در چه زمان و مکانی فرزندش را به قربانگاه ببرد.
تعلیل نیکو بودن فعل اسماعیل در پذیرش قتل با توجه به قبح آن
مطلب دیگر اینکه، همین مطلب را که وجود مبارک اسماعیل فرمود: ﴿سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ﴾ را بعضی از انبیای دیگر هم گفتند. اصلِ قتل؛ یعنی کسی بخواهد دیگری را بکُشد، ظلم است و قبیح؛ چه اینکه خود انسان اگر بخواهد خودش را بکُشد، ظلم است و قبیح، خودکشی هم حرام است؛ سرّش آن است که مقدار سلطهٴ ما بر بدن محدود است. ما «بالقول المطلق» مالک خودمان نیستیم، چه اینکه «بالقول المطلق» مالک مالمان هم نیستیم. خدای سبحان که ما را مالک مال قرار داد، قلمرویی را برای سلطه ما قرار داد؛ این «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم»[3]محدود است. خدا این مال را در اختیار انسان قرار داد و او را مالک این مال قرار داد و حوزه سلطنت او را هم مشخص کرد؛ لذا اسراف حرام است, صَرف مال در کار حرام, حرام است؛ این را شارع اجازه نداد. بدن ما هم اینچنین است. این بدن ما درست است که در اختیار ماست، اما اینچنین نیست که ما بتوانیم به آن آسیب برسانیم. روزه که «جُنَّةٌ مِنَ النَّارِ»[4]از بهترین اقسام عبادت است، در حالی که برای انسان ضرر داشته باشد گفتند جایز نیست، پس معلوم میشود ما حقّ «اضرار» به نفس را نداریم، چه رسد به خودکشی و از اینکه قرآن کریم در بعضی از موارد دارد اینها به خودشان ستم کردند، معلوم میشود که ما امین هستیم نه مالک, اگر مالک باشیم تصرّف مالک در مملوک که ظلم نیست؛ اینکه فرمود اینها به خودشان ستم کردند، معلوم میشود ما امین هستیم و این امانت را باید حفظ کنیم و تحویل صاحب آن دهیم. اگر بیش از آن اندازهای که خدای سبحان به ما دستور داد در حوزه بدن عمل کنیم، ظلم کرده ایم؛ لذا انتحار میشود محرّم، لکن اگر کسی که مالک اصلی است دستور جهاد دهد یا دستور دهد که در «لیلة المبیت» در جایی بخواب که چهل شمشیردار مسلّح میخواهند تو را قطعه قطعه کنند، این کار میشود واجب یا مستحب و مانند آن, برای اینکه مالک اصلی دستور داد؛ اگر مالک اصلی دستور دهد انسان انجام ندهد خلاف شرع میشود. بنابراین جهاد رفتن, جهاد کردن, در جریان «لیلة المبیت» یا در جریان ﴿فَانْظُرْ ما ذا تَری﴾ که بگوید: ﴿یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ﴾، همه اینها طبق دستورهای الهی است که کار «حَسَن» است و اگر بر خلاف عمل شود، میشود قبیح. پس اینچنین نیست که قتل نفس چون بد است، جریان کار حضرت ابراهیم یا قبول حضرت اسماعیل(سلام الله علیهما) زیر سؤال برود. ظلم آن است که انسان از حد تجاوز کند و اگر ثابت شد که هویّت انسان, مِلک ذات اقدس الهی است و دستور الهی باید اجرا شود، ترک این دستور خلاف شرع و خلاف عقل است.
تبیین دو تفاوت صبر اسماعیل در مقابل ابراهیم و موسی در کنار خضر (سلام الله علیهم أجمعین)
بنابراین میماند این مسئله که وجود مبارک ابراهیم گفت: ﴿أَنِّی أَذْبَحُکَ﴾ و اسماعیل(سلام الله علیه) گفت: ﴿سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ﴾. در سوره مبارکه «کهف» که قصه حضرت موسی و خضر(سلام الله علیهما) مطرح است، آنجا وجود مبارک موسی به خضر(سلام الله علیهما) قول داد که ﴿قالَ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً﴾[5] نه ﴿مِنَ الصَّابِرینَ﴾ این دو تعبیر شبیه هم است، الاّ اینکه در آنجا دارد ﴿سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً﴾ و اینجا دارد ﴿سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ﴾؛ ولی وجود مبارک اسماعیل کاملاً تابع بود و هیچ اعتراض نداشت، لکن همین تعبیر را موسی(سلام الله علیه) کرد و بعد اعتراض کرد. سرّش آن است که در آنجا وجود مبارک خضر نگفت من چه کاری میخواهم انجام دهم؛ خضر گفت شما بخواهی همراه من بیایی، بعضی از کارهاست که توان فرساست و شاید شما نتوانی تحمل کنی، ﴿قالَ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً﴾ دیگر نگفت من چه کار میخواهم انجام دهم، اما وجود مبارک ابراهیم «بالصراحه» به اسماعیل(سلام الله علیهما) گفت: ﴿إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ﴾ که بعد عرض کرد من هم صبر میکنم.
مطلب دیگر آن است که در جریان اسماعیل و ابراهیم(سلام الله علیهما) یکی مطیع است و یکی مطاع, این یکی تابع اوست، اما در جریان حضرت خضر و موسی(سلام الله علیهما) اینطور نبود. خود موسی از انبیای اولواالعزم بود و صاحب شریعت بود، اما وجود مبارک خضر به علم باطنی عمل میکرد و موسی(سلام الله علیه) که مأمور نبود به علم باطن عمل کند، ایشان برابر شریعت خودش میخواهد عمل کند؛ لذا کارهایی که به حسب ظاهر با شریعت هماهنگ نبود، زیر سؤال حضرت موسای کلیم میرفت، لذا خیلی فرق است بین آنچه موسای کلیم فرمود: ﴿سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً﴾ و آنچه اسماعیل(سلام الله علیه) گفت: ﴿سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ﴾.
مکان و زمان «ذَبح» دال بر ذبیح بودن اسماعیل نه اسحاق(علیهما السلام)
پرسش: آیا این مسئله در ایام حج بوده؟
پاسخ: ظاهراً بله, آنهایی که به این فکر میکنند که «ذَبیح» اسحاق است، دیگر نمیدانند که تمام آنچه در بین مسلمین رواج دارد «ذَبح» در مکه و منا و آن محدوده است و اسحاق(سلام الله علیه) در شام بود؛ اگر «ذَبیح» حضرت اسحاق باشد، باید سرزمین شام را «مَذبح» قرار میدادند در حالی که اصلِ حج بود، چون فرمود: ﴿وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالاً وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ﴾؛ ولی اینکه در چه شبی خواب دید منتظر بود که به وسیله تکرار ـ در ترویه, عرفه, شب دهم ـ خصوصیات, زمان و مکانش مشخص شود; لذا به صورت فعل مضارع یاد شده است. جریان حضرت موسای کلیم که از انبیای اولواالعزم است و ایشان تابع شریعت کسی نبود و وجود مبارک خضر هم بنا بود بر باطن عمل کند; لذا موسای کلیم جا برای اعتراض میدید.
پرسش: طبق روایات، جبرئیل حضرت آدم را به مناسک واداشت، آیا همان قربانی را داشته اند یا نداشتند؟
پاسخ: بالأخره اگر قربانی بود به این صورت نبود، بعداً به صورت رسمی، مناسک بر اینها معرفی شد که ﴿وَ أَرِنا مَناسِکَنا وَ تُبْ عَلَیْنا﴾،[6] اما اینکه در آنجا وجود مبارک اسماعیل سعی کرده باشد، این سعی آن سعی نیست؛ یعنی در هر صورت سیزده یا چهارده سالش شده که میتوانست کاری انجام دهد و در حوایج پدر یا حوایج خودش کوشا باشد، این معنای ﴿فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ﴾ است.
پس این دو صبر کاملاً با هم فرق دارند؛ آنچه موسای کلیم گفت و آنچه اسماعیل ذبیح گفت؛ موسای کلیم نشنیده بود، خضر(سلام الله علیه) نگفته بود که من چه کار میخواهم انجام دهم؛ حرف او این بود که شما نمیتوانی صبر کنی ﴿وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً ٭ قالَ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصی لَکَ أَمْراً﴾،[7] بعد وقتی که شروع کردند آن سه کار اتفاق افتاد.
نقد بر «نسخ» شدن امر الهی «ذَبح» با فدیه و پاسخ آن
مطلب بعدی آن است که در جریان «ذَبح»، آیا این «نَسخ» قبل از فعل جایز است یا جایز نیست؟ اگر خدای سبحان به مطلبی امر کند، امتثال آن امر واجب است؛ قبل از موقع و قبل از اینکه مأمور عمل کند، شارع مقدس میتواند «نَسخ» کند یا نه؟ «نَسخ» قبل از فرصت و وقت امتثال را محقّقین تجویز نکردند، برای اینکه خدای سبحان«جَلَّ وَ عَلَی» که ﴿بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ﴾[8] است، وقتی میداند که این کار «نَسخ»شدنی است چرا دستور داده است؟ ولی «نَسخ» بعد از عمل چون به تخصیص ازمانی برمیگردد، یک کار جایزی است؛ مثل جریان قبله و امثال قبله که اتفاق هم افتاده است. بازگشت «نَسخ» در شریعت به تخصیص ازمانی است، برای اینکه آن قانونگذار؛ یعنی ذات اقدس الهی همه خصوصیات را میداند، گرچه مأمور آگاه نیست که فرصت و زمان و أمدِ این کار تا چه وقت است، خیال میکند عمومی دارد، عموم ازمانی؛ اطلاقی دارد، اطلاق ازمانی و بعداً هم ادامه دارد که آن وقت مثلاً شارع مقدس بعد از مدتی جریان قبله را از بیتالمقدس به کعبه برمیگرداند، اما «نَسخ» قبل از عمل یعنی چه؟ یعنی وقتی گفتند شما در فلان وقت عمل کن بعد بگوید نکن و «نَسخ» کند، از این معلوم میشود که مثلاً جهلی در کار بود و نمیدانست، این برای ذات اقدس الهی مناسب نیست؛ لذا آن را به «بداء»[9] برگرداندند. در جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) این «نَسخ» قبل از عمل نبود تا کسی به دلیل همین قصه حضرت ابراهیم بگوید «نَسخ» قبل از عمل جایز است؛ این عمل شد، برای اینکه وجود مبارک ابراهیم که در عالَم رؤیا ندید اسماعیل را «ذَبح» کرده؛ نظیر آنچه یوسف(سلام الله علیه) دید و از آن به فعل ماضی یاد کرد گفت: ﴿إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لی ساجِدینَ﴾،[10] با فعل ماضی یاد کرد یعنی آن کار واقع شده است یا ﴿إِنِّی أَرانی أَعْصِرُ خَمْراً﴾[11] واقع شده است، اینجا دارد ﴿إِنِّی أَری﴾ که به صورت فعل مضارع است؛ یعنی من میبینم که شما را دارم «ذَبح» میکنم، همین حالت هم واقع شده است. بنابراین او مأمور به «ذَبح» نبود تا شما بگویید پس «نَسخ» قبل از وقت جایز است، هر چه را که دید اتفاق افتاده و خدای سبحان هم از آن به آزمون تعبیر کرده است؛ فرمود این بلای مبین است، آزمونی روشن و شفافی است که شما از عهده امتحان خوب درآمدید؛ اما آنها که خیال میکنند این «نَسخ» است، میگویند «نَسخ» قبل از عمل هم جایز است. بنابراین «نَسخ» قبل از عمل جایز نیست و این آیه هم از سِنخ «نَسخ» قبل از عمل نیست، «نَسخ» نشده است؛ همان صحنهای که در عالم رؤیا دید، همان صحنه باید واقع میشد و واقع شده, بنابراین از آن سِنخ نیست.
دور شدن محبت غیر خدا از ابراهیم و اسماعیل(علیهما السلام) با آزمون «ذَبح»
مطلب دیگر اینکه خدای سبحان امضا کرد که وجود مبارک ابراهیم ﴿جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ﴾،[12] سلامت قلب در آن است که هم از نظر معرفت مشکلی نباشد و هم از نظر محبت, نه در معرفت وجود مبارک خلیل خدا مشکلی بود و نه در محبّت او؛ این ﴿إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ﴾،[13] برای او با اخلاص بود، اینجا هم ﴿جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ﴾ در قلبش هیچ نبود و محبّت غیر خدا را با این آزمون از قلب خودش دور کرد، چه اینکه اسماعیل(سلام الله علیه) هم حبّ به نفس داشت و این حبّ به نفس را هم در راه خدا از خود گرفت تا مخلص در درگاه الهی شود.
واقعیت خارجی داشتن جریان ذبح اسماعیل(سلام الله علیه)
البته معنایش این نیست که قصه امر به «ذَبح» اسماعیل یا «ذَبح» «کَبش»[14] و مانند آن تشبیه است، نه اینها یک واقعیت خارجی است که فواید و لوازمی دارد؛ لازمه اینکه خدای سبحان ابراهیم را آزمود، این است که او محبّت غیر خدا را از دل بیرون کند، اسماعیل(سلام الله علیه) محبّت غیر خدا را از دل بیرون کند، اما کاری است که در خارج واقع شده است؛ یعنی اسماعیلی بود و «کَبش»ی بود و «ذَبح»ی بود و کارد بر گلو کشیدن و مانند آن بود.
نمونه هایی از لطایف معرفتی ابراهیم(سلام الله علیه) در جریان«نار» و «ذَبح» و «مرگ»
روایات مسئله را هم ملاحظه فرمودید که خیلی لطیف است؛ کارد چه گفته حضرت، کارد را به قسمت گردن حضرت اسماعیل که گذاشت چه شده, حضرت اسماعیل را به رو خوابانید که از پشت و از قفا سرش را جدا کند کارد چه شده یا بدن چه شده یا گردن چه شده اینها لطایفی است که در روایات ما هست؛ جبرئیل(سلام الله علیه) آمده چه گفته، آن هم لطایف فراوانی است که در جریان «ذَبح» فرزند هست؛ برخوردهایی که وجود مبارک ابراهیم با فرشتهها داشت، چه در مسئله ﴿یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً﴾[15] که جبرئیل(سلام الله علیه) از ابراهیم(سلام الله علیه) خواست و گفت حاجتی داری بگو تا ما انجام دهیم که فرمود حاجت دارم اما به تو نه, گفت پس اگر به خدا نیازمندی از خدا بخواه, گفت: «فَقَالَ حَسْبِی مِنْ سُؤَالِی عِلْمُهُ بِحَالِی»،[16] اینها جزء درجات عالیه معرفتی و محبّتی ابراهیم خلیل است که اینها در روایات ما هست؛ ولی برخی از اهل معرفت مثل عطار[17] و امثال عطار آنها هم نقل کردند که در هنگام قبض روح وجود مبارک ابراهیم, عزرائیل(سلام الله علیه) که آمده قبض روح کند گفت به تو جان نمیدهم؛[18] این انسان به جایی میرسد که حتی بر عزرائیل(سلام الله علیه) هم میتواند مسلّط باشد. گفت اگر او بگوید جانم را به شما بسپارم، این کار را خواهم کرد؛ ولی جانم را فقط به دست ذات اقدس الهی میسپارم؛ این همان ﴿جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ﴾ است.
امکان متوسّل شدن ابراهیم(علیه السلام) به اهل بیت(علیهم السلام) در لحظات حساس
پرسش: آیا حضرت ابراهیم (علیه السلام) در آن لحظه توسل به اهل بیت(علیهم السلام) داشتند؟
پاسخ: برای آنها در آن عالَم نورانیّت این چنین است, در عالَم بشریّت و عالم تاریخ یک حساب است, آن عالمی که «أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلْقُ أَرْوَاحِنَا»[19]ذوات قدسی و این نورانیّت هستند، حساب دیگری است که اینها از آنها کمک میگیرند و به برکت آنها ممکن است به جاهایی برسند؛ ولی در عالم تاریخ البته مقدم هستند. لکن براساس اینکه نورانیّت آنها بالاتر بود، چه اینکه در جریان حضرت آدم هم آمده که ﴿فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ﴾[20] این کلمات را به همان نورانیّت اهل بیت معنا کردند، البته حساب دیگری دارد. اینها درجات کمال پدر و پسر را نشان میدهد و «نَسخ»ی هم در کار نبوده است.
ستایش ابراهیم(علیه السلام) توسط خدای سبحان با صفت برجسته ایمان
مطلب بعدی آن است که در جریان ابراهیم خدای سبحان اوصافی را برای او ذکر میکند، بخشی از این اوصاف در سوره مبارکه «بقره» گذشت که فرمود: ﴿وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهیمَ خَلیلاً﴾[21] یا آیه 124 سوره مبارکه «بقره» این است که ﴿إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً﴾ که امام بودن او هست, نبی بودن او هست, رسالت او هست, دارای صُحف بودن هست؛ اما یکی از القاب برجستهای که خدای سبحان به حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) میدهد این است که ﴿إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ﴾، معلوم میشود ایمان از برجستهترین فضایل انسانی است و عنوان مؤمن بودن از برجستهترین القاب انسانی است. در همین آیات محلّ بحث میفرماید: ﴿سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ ٭ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ ٭ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ﴾؛ عبد و بندهٴ مؤمن بودن از برجستهترین اوصافی است که خدای سبحان یکی از بزرگترین انبیای اولواالعزم را به این عناوین میستاید که ﴿إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ﴾.
علت تعبیر آزمون «ذَبح» به «بلاء مبین»
حالا اینکه فرمود «بلاء مبین» است، خود نعمت را هم میگویند «بلاء». در دعاهای روز عید قربان که «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا أَبْلَانَا»،[22] این «أَبْلَانَا» یعنی «أنعمنا». «البلاء هو النعمة»، چه اینکه بلاء هم به معنای نعمت است[23] و هم به معنای آزمون; یعنی این نعمت بزرگی است، خدای سبحان به شما داده است که توانستید از آزمون به خوبی و موفق بیرون بیایید. برهان مسئله هم این است که هم او اهل احسان است و هم اهل ایمان، احسان و ایمانشان هم همین است. احسان یک معنای اصطلاحی هم دارد که روایت آن قبلاً هم بحث شد؛ از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است که احسان چیست؟ فرمودند احسان, مقام است منزلت است «الْإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَکُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاکَ»؛[24] احسان, مقام است که انسان به مقام احسان میرسد. آن مقامی که انسان به آن مقام رسید، طوری خدا را عبادت میکند که گویا او را میبیند؛ این شخص خطاباتش واقعاً خطابات کسی است که گویا مخاطب را میبیند «الْإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَکُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاکَ»، این مقام «کأنّ» است که بالاتر از مقام احسان و مقام «کأنّ» همان مقام «أنّ» است که وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ»؛[25] اما احسان به معنای اینکه کار خیر انجام میدهد یا نسبت به دیگران کار خیر انجام میدهد، این هم جزء فضایل اخلاقی است.
بشارت به «اسحاق» بعد از آزمون «ذَبح» دلیل بر «ذبیح» نبودن او
بنابراین وجود مبارک ابراهیم مأمور شد که اسماعیل را «ذَبح» کند و این قصه که گذشت، بعد از این قصه فرمود: ﴿وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحینَ﴾، چه این قسمتها با هم نازل شده باشد و چه بیهم, نشان میدهد که اسحاق غیر از آن «ذَبیح» است؛ اگر با هم نشان داده شود که قرینه سیاق شفاف است و به خوبی دلالت میکند بر اینکه آنکه «ذَبیح» است اسحاق نیست و امر دائر است بین اسماعیل و اسحاق, قول ثالث هم که در مسئله نیست؛ کسی غیر از اسماعیل و اسحاق را «ذَبیح» معرفی نکرده، آن چیزی که در مسئله مطرح است همین دو قول است؛ یک قول حق این است که «ذَبیح», اسماعیل است و قولی هم که دیگران گفتند اسحاق است. این تقطیع جمله چه با هم نازل شده باشد و چه بیهم نشان میدهد که آن «ذَبیح» اسحاق نیست، گرچه در آن قسمت فقط سخن از غلام حلیم است و سخن از اسماعیل نیست؛ ولی بعد از تمام شدن آن قصه و اینکه فرمود این امتحان بود ﴿فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ﴾، ما ندا دادیم ﴿قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا﴾و این یک امتحان خوبی بود، این قصه که تمام شد فرمود: ﴿وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ﴾ ما او را به اسحاق بشارت دادیم که از این جا معلوم میشود غیر از آن قصه است.
پرسش: ﴿وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ﴾ ندا از چه بود؟
پاسخ: از آن «ابن» بود، چون گفت: ﴿یا بُنَیَّ﴾.
پرسش: پس «تصدیق الرویا» چیست؟
پاسخ: رؤیا همین بود که شما دیدید، فعل ماضی نبود ﴿إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ﴾؛ ما خواستیم امتحان کنیم شما هم به عمل آوردید. شما دیدید که دارید بچه را «ذَبح» میکنید و همین کار را هم کردید شما که نمیدانستید، چون درست است اینها عالِم به علم غیب هستند، اما به تعلیم الهی وگرنه ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: ﴿ما کُنْتَ تَدْری مَا الْکِتابُ وَ لاَ الْإیمانُ﴾؛[26] تو که نمیدانستی کتاب و ایمان چیست! ما به شما گفتیم؛ اینها عالِم غیب هستند، اما به تعلیم الهی که لحظه به لحظه خدا به اینها میگوید و اینها هم عالم میشوند، اگر تعلیم الهی نباشد که اینها بالذات عالم به غیب نیستند. وجود مبارک ابراهیم همین را دید و ظاهر آن هم این بود که باید واقع شود؛ لذا کاملاً آماده شد، فرزندش هم آماده شد، او هم گفت صبر میکنم و هر دو هم خیال میکردند که به حسب ظاهر باید «ذَبح» واقع شود و خدای سبحان فرمود ما خواستیم امتحان کنیم، شما خوب از عهده امتحان برآمدید.
پرسش: اگر امر به مقدمات ذبح بود پس دیگر فدای از او ؟
پاسخ: فدا بود, برای اینکه اگر خود «ذَبح» واقع میشد که فدا نمیخواست، چون «ذَبح» باید واقع میشد و آن به عنوان امتحان بود این «کَبش», فدای او شد که میشود ﴿فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ﴾؛ اما اگر آن واقع میشد که دیگر فدا نمیخواست. بنابراین ما خواستیم آزمونی بر پا کنیم، امتحان هم واقع شد؛ ولی برای اینکه واقعیتی در خارج پیدا شود، عدّهای هم استفاده کنند و سنّتی هم بشود همین کار را کردند.
جمع بندی ادلّه دال بر ذبیح نبودن اسحاق(سلام الله علیه)
مطلب دیگر اینکه برخیها خواستند بگویند که این «ذَبیح» اسحاق است؛ اگر «ذَبیح» اسحاق است، این سنّت قربانی باید در شام اتفاق میافتاد، در حالی که از آن وقت تا الآن قربانی در مکه است و در سرزمین مناست، پس معلوم میشود در همین سرزمین بود و «ذَبیح» هم حضرت اسماعیل بود. آن قصه که تمام شد میفرماید: ﴿وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ﴾ معلوم میشود آن «ذَبیح», اسحاق نیست، آن «ذَبیح» همان ﴿فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ﴾ است که غیر از اسماعیل(سلام الله علیه) کس دیگری نبود. برخیها خواستند بگویند این «ذَبیح» همان اسحاق(سلام الله علیه) است، این ﴿وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ﴾ به میلاد او بشارت نیست، برای اینکه به نبوّت او بشارت است ﴿وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحینَ﴾، چون به نبوّت او دارد بشارت میدهد منافات ندارد که غلام حلیم همان او باشد و قصه «ذَبح» مربوط به او باشد، بعد از گذراندن آزمون, مسئله نبوّت مطرح است. اگر مسئله نبوّت مطرح است، یکی از انبیای برجستهٴ فرزند ابراهیم اسماعیل است، در این قسمت اگر سخن از نبوّت است چرا از نبوّت اسماعیل سخنی به میان نیامده؟ ﴿وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحینَ﴾، بعد ﴿وَ بارَکْنا عَلَیْهِ وَ عَلی إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ﴾که در بعضی از بخشها دارد که ما بعد از اسحاق, یعقوب را ماورای او خلق کردیم، ذریّه اینهاست و اگر ذریّه اینهاست معلوم میشود که سخن از میلاد است و نه سخن از نبوّت؛ محور نبوّت بحث نیست، بلکه محورّ ذریّه بحث است؛ به دلیل اینکه فرمود بعضی از ذریّههای اینها «مُحسن» هستند و بعضی هم ظالم می باشند. اگر نبوّت مطرح بود، چرا نبوّت اسماعیل مطرح نشد؟ پس معلوم میشود اینجا مدار بر نبوّت نیست و اگر این جریان اسحاق که شما خواستید بگویید در دوران نبوّت است، نبی بودن او حتماً مربوط به دوران بعد از این آزمون خواهد بود و دیگر دوران آزمون ﴿فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ﴾ و دوران جوانی باید گذشته باشد، در حالی که قرآن از اسماعیل به عنوان ﴿مِنَ الصَّابِرینَ﴾[27] یاد کرده است که چنین لقبی به اسحاق نداد و از او به عنوان ﴿صادِقَ الْوَعْدِ﴾[28] یاد کرده است «علی أحد الوجهین» که درباره اسحاق چنین بیانی نشده است، چون اسماعیل «صادقالوعد» را بعضی همین حضرت اسماعیل دانستند و بعضی گفتند یک نبیّ دیگر است؛ بنا بر این دو وجه, اوصافی که خدا برای اسماعیل ذکر کرد که او ﴿مِنَ الصَّابِرینَ﴾ است و برای اسحاق ذکر نکرد ﴿صادِقَ الْوَعْدِ﴾ بودن را ذکر کرد و برای اسحاق ذکر نکرد، معلوم میشود آنکه «ذَبیح» است و گفت: ﴿یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ﴾، همان حضرت اسماعیل بود نه اسحاق, بنابراین سخن از بشارت اسحاق، به میلاد او برمیگردد.
نیک بودن تقاضای ابراهیم(علیه السلام) بر امامت ذریّه و نرسیدن آن به ظالمین
مطلب دیگر اینکه فرمود ابراهیم و اسحاق اینها ذریّهای دارند که بعضی از آنها آدمهای صالح و «مُحسن« هستند و بعضی هم آدمهای ظالم می باشند؛ این جریان ﴿وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ﴾، از همان جریان سوره مبارکه «بقره» هم برمیآید. در آیه 124 سوره «بقره» وقتی خدای سبحان به حضرت ابراهیم فرمود: ﴿إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً﴾، حضرت عرض کرد ﴿وَ مِنْ ذُرِّیَّتی﴾؛ این یک چیز خوبی است که انسان مقامات علمی را برای خانواده خود بخواهد، این مسئله مال و جاه و مناصب دنیوی نیست که انسان اینها را از خدا نخواهد؛ انسان از خدا بخواهد که خدایا به من فرزند روحانی بده, این علم و روحانیت را از خانواده ما قطع نکن! این جزء دعاهای خوبی است و اینچنین نیست که این دعا مثلاً دعای خودخواهی و مانند آن باشد. گفت: ﴿وَ مِنْ ذُرِّیَّتی﴾ که دعای پربرکتی است. خدای سبحان فرمود: اما همه ذریّه تو که صالح نیستند. اینکه ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود: ﴿قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی﴾ ذات اقدس الهی فرمود: ذریّه شما دو قسمت هستند: بعضیها ظالم و بعضیها «مُحسن» می باشند ﴿لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ﴾،[29] مقام و فیض ما باید به آنها برسد. اینچنین نیست که مقامی باشد که خود مردم بتوانند به آن دسترسی پیدا کنند یا اشخاص بتوانند به آن دسترسی پیدا کنند. نفرمود «لا ینال عهدی الظالمون» که «عهد» مفعول شود, بلکه فرمود عهد هم باید برسد، فیض ما باید برسد و فیض ما به همه نمیرسد؛ آن فیض عام که ﴿رَحْمَةً لِلْعالَمینَ﴾[30] است که البته شامل همه است، اما علم و معنویّت و معرفت و این گونه از فیوضات خاصّه، اینها عهد ماست, یک; عهد ما به هر کسی نمیرسد, دو; ﴿لا یَنالُ عَهْدِی﴾که این ﴿عَهْدِی﴾میشود فاعل و ﴿الظَّالِمینَ﴾میشود مفعول. فرمود همه فرزندان شما که صالح نیستند، همین آیه سوره مبارکه «صافات» که ﴿وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ﴾، نشان میدهد که ذریّه ابراهیم و اسحاق(سلام الله علیهما) دو قسم بودند: بعضی «مُحسن» بودند و بعضی «ظالم»; آنها که «مُحسن» بودند عهد الهی به آنها میرسد و آنها که «ظالم» بودند عهد الهی به آنها نمیرسد, پس اصل کلی را در آیه 124 سوره مبارکه «بقره» در جواب حضرت ابراهیم فرمود: ﴿لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ﴾و صغرای مسئله را که فرمود فرزندان ابراهیم و اسحاق دو قسم هستند را در سوره مبارکه «صافات» که محلّ بحث است؛ یعنی آیه 113 به این صورت آمده است: ﴿وَ بارَکْنا عَلَیْهِ وَ عَلی إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ﴾. حالا برخی از مطالب دیگر را جناب فخررازی[31] درباره اینکه آیا اسحاق, «ذَبیح» بود یا اسماعیل(سلام الله علیهما)، اگر گفته نشده باشد در بحث فردا مطرح میشود.
[1]انعام/سوره6، آیه76.
[2]انبیاء/سوره21، آیه63.
[3]بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج2، ص272.
[4]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص19، ط اسلامی.
[5]کهف/سوره18، آیه69.
[6]بقره/سوره2، آیه128.
[7]کهف/سوره18، آیه68.
[8]بقره/سوره2، آیه29.
[9]المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج11، ص381.
[10]یوسف/سوره12، آیه4.
[11]یوسف/سوره12، آیه36.
[12]صافات/سوره37، آیه84.
[13]انعام/سوره6، آیه79.
[14]دانشنامه بزرگ اسلامی، مرکزدائره المعارف بزرگ اسلامی،ج14، ص5580.
[15]انبیاء/سوره21، آیه69.
[16]بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج68، ص156.
[17]منطق الطیر عطار، وادی عشق.
[18]دیوان حافظ، غزل351. «این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست .*** روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم».
[19]علل الشرایع، الشیخ الصدوق، ج1، ص5.
[20]بقره/سوره2، آیه37.
[21]نساء/سوره4، آیه125.
[22]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج4، ص517، ط اسلامی.
[23]مجمع البحرین_ت الحسینی، الشیخ فخرالدین الطریحی،ج6، ص93.
[24]بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج67، ص196.
[25]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص98، ط اسلامی.
[26]شوری/سوره42، آیه52.
[27]انبیاء/سوره21، آیه85.
[28]مریم/سوره19، آیه54.
[29]بقره/سوره2، آیه124.
[30]انبیاء/سوره21، آیه107.
[31]تفسیرالرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی،فخرالدین، ج26، ص 346 و 348.
تاکنون نظری ثبت نشده است